تبليغاتX
مناسبتها
روز ارتش جمهوري اسلامي ايران

 واژه ارتش واژه ارتش به مجموع سپاهيان و قواي نظامي يک کشور گفته مي شود. اين کلمه بدين صورت اصالت ندارد و به صورت نادرستي از واژه پهلوي « ارتيشتر» به معناي سپاهي و لشکر، که ريشه آن کلمه اوستايي « رثه اِشتَرهَ » به معناي رزميان است گرفته شده است. بايد به جاي ارتش، در معناي مفرد،ارتشتا و در جمع، کلمه ارتشتاران به کار مي رفت يا آنکه ارتشتاران را به صورت اسم جمع به کار مي بردند. ارتشتاران سالار (فرمانده سپاهيان) از مناصب عهد ساساني بوده است. با توجه به معناي واژگاني ارتش مي توان گفت که به مجموع سپاهيان و قواي نظامي يک کشور که براي نگهباني از تماميت ارضي و پاسداري از منافع ملي و ارزش هاي پذيرفته شده ملت، ايجاد شده است ـ در اصطلاح ـ ارتش آن کشور گفته مي شود.

 ارتش در تاريخ معاصر (قبل از انقلاب) برخي از شاهان ايران، در گذشته، ارتش هاي عظيمي ايجاد کردند که براي نمونه مي توان از پادشاهان ايران باستان، خاندان صفوي در قرن شانزدهم ميلادي و نادرشاه نام برد که به شبه قاره هندوستان حمله کرد و با سواراني که تعدادشان را حدود 160000 نفر تخمين زده اند دهلي را فتح کرد ولي بين اين دوره هاي قدرتمندي، فواصل زماني طولاني به چشم مي خورد که ايران ارتش منظم و قدرتمندي نداشته است؛ همچنين در اواسط قرن نوزدهم، ايران اصلاً هيچ ارتش آماده چشم گيري نداشته است. در سال 1914م. دولت فقط يک نيروي نا منظم و متزلزل پنج هزار نفري در اختيار داشت. واحدهاي نظامي ديگري که سلاح هاي بهتري داشتند، جدا از هم و زير نفوذ خارجي ها بودند. افسران قزاق روسي واحدي در شمال کشور برپا کردند. (سال 1911م) و افسران سوئدي يک ژاندارمري براي کنترل نواحي روستايي ايجاد کردند (سال 1911م) و انگليسي ها در جنوب ايران « تفنگداران جنوب ايران » را به وجود آوردند که نيرويي با فرماندهي افسران هندي بود (1915م). در حدود سال 1920 ميلادي تعداد اين نيروهاي سه گانه روي هم 22000 نفر بود. پس از انقلاب اکتبر 1917 روسيه، افسران انگليسي جاي روس ها را در بريگاد قزاق گرفتند و آنان بودند که رضاخان را به در دست گرفتن قدرت تشويق کردند (سال 1921م).

رضاشاه و ارتش در زمان رضاخان تا سال 1925 يک راتش واحد متحدالشکل 40000 نفري ايجاد شد و در سال 1926نخستين قانون نظام وظيفه عمومي تصويب شد. نفرات ارتش در سال 1930 به 80000 نفر رسيد.رضاخان دو مدرسه نظامي درتهران ايجاد کرد و افسران خود را براي آموزش به کشورهاي فرانسه، آلمان . شوروي فرستاد. وي همچنين در سال 1924 يک نيروي هوايي کوچک و در سال 1932 يک نيروي دريايي ايجاد کرد. رضاخان با استفاده از ارتش، هرگونه مخالفت با خود را در شهرها وروستاها سرکوب کرد و به اين طريق براي نخستين بار پس از دويست سال در تاريخ ايران، يک دولت مرکزي فراگير به وجود آورد.

محمد رضا شاه و ارتش در نظام ضد مردمي گذشته، سازمان ارتش بر اساس دفاع از استبداد و استعمار منطقه اي پي ريزي شده بود. اين ارتش تا بن دندان مسلح، مطيع نوکران آمريکايي بود. اصولاً ارتش ايران را مستشاران نظامي آمريکا سازمان دهي مي کردند و آن را براي اهداف وزارت جنگ آمريکا شکل مي دادند. ارتش ايران اهرمي نيرومند براي اجراي طرح ها و اهداف توسعه طلبانه و غارتگرانه منطقه اي آمريکاييان بود. شاه عنصري خودباخته و بي اراده بود، فرماندهي قواي سه گانه را به کساني مي سپرد که در نوکري اربابان خارجي، ترديدي نداشته باشند. فانتوم هاي ايران در جنگ هاي ظفار به نفع سلطان قابوس به طور منظم حضور مي يافتند و در همين حال شاه و فرماندهانش به تشريفات نظامي سرگرم بودند و خواب و خيال هاي افسانه اي سلطه بر منطقه و احياي شکوه و عظمت شاهان ستمگر پيشين را در سرمي پروراندند. شاه در سمت فرماندهي کل قوا بيشتر با اونيفرم نظامي ظاهر مي شد و در بسياري از رژه ها ومراسم اعطاي سردوشي افسران شرکت مي کرد. از سوي ديگر تمام سربازان و افسران ارتش نيز به سه چيز ـ خدا، شاه، ميهن ـ سوگند مي خوردند و در دوران آموزشي پيوسته به آنان گوشزد مي شد که بايد به شاه وفادار باشند و بکوشند که شکوه و عظمت ايران باستان را تجديد کنند و البته اين شکوه و عظمت نيز دراساطير ايران به گونه اي جدا ناپذير به نهاد سلطنت پيوند مي خورد. شاه بر ارتش تکيه داشت و درضمن مراقب آن بود. مکانسيم کنترل شاه بسيار نافذ و همه گير بود. وي هفته اي دو روز، صبح ها را به ديدار با فرماندهان نيروي نظامي اختصاص مي داد، ولي نيروهاي سه گانه اجازه نداشتند، جز ازطريق « بزرگ ارتشتاران » يعني شاه با يکديگر تماس بگيرند. هيچ ژنرالي نمي توانست بدون اجازه شاه به تهران بيايد يا با ژنرال ديگري ديدار کند. وي بارها فرماندهان عالي رتبه را عوض کرد تا نتوانند براي خود پايگاه هاي قدرتي ايجاد کنند. شاه از يک پليس سّري شخصي به نام «سازمان شاهنشاهي» و همچنين «واحد اطلاعاتي نظامي» رکن 2، براي نظارت بر افسران استفاده مي کرد.

 ژاندارمري منطقه در سال 1968، دولت انگلستان اعلام کرد که تا اواخر سال 1971 نيروهاي خود را از منطقه خليج فارس خارج خواهد کرد و دولت ايران نيز آشکارا اعلام کرد که مصمم است جال خالي نيروي نظامي بريتانيا را در اين منطقه پرکند. بنابراين از آن زمان، خليج فارس و منطقه شمال اقيانوس هند به صورت بزرگ ترين مسئله طرح ريزي هاي دفاعي ايران درآمد.

 خريد بي رويه تسليحات در سال 1972 که نيکسون از تهران بازديد کرد، بر اساس يک موافقتنامه سري، اجازه داد که دولت ايران هر نوع اسلحه غيراتمي که مايل است از آمريکا خريداري کند. نيکسون به ويژه موافقت کرد که هواپيماهاي جنگي اف 14 و اف 15 که در آن زمان پيشرفته ترين هواپيماهاي جهان بودند به ايران فروخته شود. در اواخر سال 1973 کشورهاي عضو اوپک قيمت نفت را به نسبت پنج برابر افزايش دادند. به اين ترتيب، درآمد ايران ناگهان چند برابر شد و با چنين پول هايي ظرفيت خريد اسلحه و مهمات نيز افزايش يافت. اين دو عامل دست به دست هم دادند و بزرگترين رونق فروش اسلحه را در تاريخ جهان پديد آوردند. ايران در اواسط دهه 1970 به بزرگترين خريدار اسلحه و مهمات آمريکايي در جهان تبديل شد و مبلغ کل فروش اسلحه آمريکا به ايران در سال 1972 ـ 1976 به 4/14 ميليارد دلار رسيد ودولت ايران در برنامه پنج ساله خود (78ـ1973)، 31 درصد کل در آمدهاي پولي خود را به مخارج نظامي اختصاص داد



( دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384  |  7:43   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


بمناسبت 29 فروردین روز ارتش جمهوري اسلامي ايران

اصل 143 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مي گويد: "ارتش جمهوري اسلامي ايران، پاسداري از استقلال و تماميت ارضي و نظام جمهوري اسلامي كشور را بر عهده دارد." اصل 144 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز تصريح دارد كه: "ارتش جمهوري اسلامي ايران، بايد ارتشي مكتبي و مردمي باشد و از افراد شايسته استفاده كند تا به اهداف انقلاب اسلامي مؤمن و در راه تحقق آن فداكاري كنند." بيست و نه فروردين، مصادف با روز ارتش جمهوري اسلامي ايران و بزرگداشت حماسه آفريني هاي دلاور مردان نيروي زميني ارتش است. همزمان با به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي، ارتش رژيم شاهنشاهي كه پيكره اصلي آن را جوانان برومند خانواده هاي مسلمان و اغلب مستضعف ايراني تشكيل مي داد، به نداي آسماني رهبر انقلاب لبيك گفت و در نتيجه همصدا و همراه با امت در براندازي رژيم ستمشاهي وستيز بي امان با دشمنان داخلي و خارجي انقلاب برخاست و به عنوان نخستين بازوي توانمند نظامي انقلاب در جهت تحقق اهداف جمهوري اسلامي ايران تلاشهاي خستگي ناپذير و مستمري را با فداكاري و ايثار و در ابعاد مختلف آغاز كرد. به همين مناسبت امام امت روز بيست و نه فروردين را به نام روز ارتش نامگذاري كرد. امام خميني (ره) روز پيوستن ارتش به مردم را با عبارت حكيمانه "لحظه شادي بندگان خدا و ياس ستمگران" نقطه عطف درخشان و افتخار آميز قلمداد فرمود. با نگاهي گذرا به تاريخ خونبار انقلاب اسلامي در مي يابيم كه از لحظه نخست پيروزي انقلاب، ارتش و ارتشيان، عشق و علاقه و ميل باطني خود را به حركت ستم سوز و توفنده انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام راحل ابزار داشتند و در اثبات اين معنا فداكاريها، تلاشها و ايثارگريهاي بسياري به خرج دادند. گسستن از رژيم فاسد و منفور پهلوي و پيوستن به اقيانوس ملت، بيعت با امام امت، درهم شكستن توطئه هاي گوناگون دشمن بويژه مقابله با ضد انقلاب، حضور گسترده، مستمر و چشمگير چندين ساله در عرصه هاي حماسه و شرف، حراست و دفاع از مرزهاي زميني، هوايي، دريايي و كيان نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران خود شاهدي صادق بر اين مدعاست. در ماههاي خون و شهادت رهنمودهاي مدبرانه و حكيمانه رهبر فقيد انقلاب، بر آگاهي دلاور مردان ارتشي در برابر ماهيت ضداسلامي و غير مردمي رژيم فاسد پهلوي افزود. در اين رهگذر فرمايشهاي "حضرت امام" وجدانهاي بيدار و فطرتهاي آلوده نشده ارتشيان را در سطوح مختلف به بيداري مي خواند و زمينه را براي پيوستن آنان به انقلاب اسلامي و ملت بپا خاسته ايران مهيا مي كرد. اين سخنان گهربار كه از اعماق وجود رهبري هوشمند و مشفق بر مي آمد لاجرم بر دلها مي نشست و محبت خود را در بين ارتشيان خداجوي مي گذاشت و بذ ر آگاهي و بيداري را در دلهاي مستعد و حنيف آنها مي افشاند. فرار روز افزون نظاميان از پادگانها، استنكاف و خود داري از مقابله با مردم، رژه رفتن پرسنل نيروي هوايي در روز 19 بهمن در محضر امام خميني (ره)، سرپيچي از دستورات فرماندهان طاغوت، شركت در خثني كردن كودتاي 21 بهمن 1357، بيعت با امام امت (ره) و پيوستن كامل به صفوف ملت در 22 بهمن و فرو ريختن دژهاي ستمشاهي و … از نتايج درخشان و ارزنده همان برخورد حكيمانه و خردمندانه حضرت امام (ره) در سال 1357 با ارتش بود. با پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و تحول و دگرگوني در بنيادها و معيارهاي ارزشي جامعه، از مسائل مطرح در مجامع مختلف بخصوص نيروهاي مسلح اين بود كه انقلاب اسلامي و رهبر انقلاب چه ديد گاهي نسبت به ارتش دارند و اصولاً در نظام اسلامي تكليف نيروهاي مسلح كنوني چيست؟ در چنين جو تاريك و مبهمي كه در فضاي جامعه و بخصوص اذهان نظاميان به وجود آمده بود و دشمنان كمين كرده انقلاب و به تبعيت از آنان دوستان نا آگاه، نغمه شوم و خطرناك انحلال ارتش را سرداده بودند و ارتش در حساسترين شرايط حيات خود قرار گرفته بود، امام امت (ره) به عنوان بزرگترين حامي ارتش پاي در ميدان نهاد و نقشه شوم دشمنان انقلاب را نقش بر آب نمود و طي پيامي، با قاطعيت هرچه تمامتر، ضرورت حفظ ارتش را اعلام و در جهت انسجام، يكپارچگي و وحدت ارتش، فرمان تاريخي و مهمي را صادر فرمودند: بسم الله الرحمن الرحيم ملت شريف و مبارز ايران و فقهم الهه تعالي؛ با اهدا سلام و سپاس از مجاهدت خستگي ناپذير شما ملت شجاع كه اهداف مقدس اسلام را تا آستانه پيروزي رسانديد و دست خيانتگران داخلي و خارجي را به خواست خداي بزرگ قطع كرديد؛ لازم است به تذكرات زير توجه نماييد: 1ـ روز چهارشنبه 29 فروردين روز ارتش اعلام مي شود. ارتش محترم در اين روز در شهرستانهاي بزرگ با ساز و برگ به رژه بپردازند و پشتيباني خود را از جمهوري اسلامي و ملت بزرگ ايران و حضور خود را براي فداكاري در راه استقلال و حفظ مرزهاي كشور اعلام نمايند. 2ـ ملت ايران موظفند از ارتش اسلامي استقبال كنند و احترام برادرانه از آنان بنمايند. اكنون ارتش در خدمت اسلام است و ارتش اسلامي است و ملت شريف لازم است آن را به اين سمت رسماً بشناسند و پشتيباني خود را از آنان اعلام نمايند. اكنون مخالفت با ارتش اسلامي كه حافظ استقلال و نگهبان آن است جايز نيست. ما و شما و ارتش برادرانه بايد براي حفظ و امنيت كشورمان كوشش كنيم و به شرارت اشرار و اخلال مفسدين خاتمه دهيم. 3ـ افراد ارتش موظفند در داخل ارتش حفظ نظم و سلسله مراتب و ضوابط را بكنند. توجه ننمودن به اين مسائل موجب ضعف ارتش اسلامي مي شود و نظام را از هم مي پاشد. سربازان و درجه داران و افسران موظفند با ارتش به طور محبت و برادري رفتار نمايند و از ديكتاتوري كه در رژيم طاغوت بود اجتناب نمايند. ارتش اسلامي بايد با حفظ سلسله مراتب و نظام صحيح اسلامي و اطاعت كامل زيردست از مافوق و رعايت كامل مافوق از زيردست، اداره شود تخلف از اين امر ضد انقلاب است و مورد مؤاخذه خواهد بود… والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته روح الله الموسوي الخميني 28 فروردين 1358 پس از صدور اين پيام تاريخ ساز نيز ارتشيان در عمل ثابت كردند كه شايستگي حمايت و پشتيباني امام امت (ره) را داشته و دارند و در اين رهگذر با خلق حماسه هاي عظيم و به يادماندني در سالهاي پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن اوراق زريني بر دفتر تاريخ سراسر حماسه قيام ملت ايران افزودند كه از جمله مي توان به همبستگي و همراهي با ملت انقلابي در آغاز حركت توفنده انقلاب اسلامي، نقش اساسي وتعيين كننده و حضور درخشان و ارزشمند ارتش در رفع غائله گروهكها و ضد انقلاب در جاي جاي ميهن اسلامي، هشت سال ايثار و جانبازي و دفاع مقدس در برابر هجوم همه جانبه استكبار جهاني و نيز فعاليت چشمگير در دوران بازسازي و نوسازي كشور اسلامي، اشاره كرد



( دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384  |  7:39   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


شيعه يا محب؟! ( ویژه شهادت امام حسن عسکری (ع)

 در تفسير امام حسن عسکري عليه السلام حديثي وارد شده است که آن را ابويعقوب يوسف بن يزياد و علي بن سيار روايت کرده اند، اين دو بزرگوار مي گويند: شبي در خدمت امام عسکري(ع) بوديم- در آن زمان حاکم آن سامان نسبت به امام (ع) تعظيم مي کرد و اطرافيان او نيز احترام مي نمودند- ناگهان حاکم شهر از آنجا عبورش افتاد و مردي دست بسته همراه او بود او امام(ع) را که در بالاي خانه قرار داشت و از بيرون مشاهده مي شد ديد، همينکه چشمش به آن حضرت افتاد به خاطر احترام از مرکب پياده شد. امام عسکري(ع) فرمود: به جاي خود برگرد، و او در حالي که تعظيم مي کرد به جاي خود يعني روي مرکب برگشت و عرض کرد: اي فرزند رسول خدا اين شخص را امشب کنار يک دکان صرافي گرفته ام به گمان اينکه مي خواسته راهي به دکان باز کند و از آن سرقت کند. همين که خواستم او را تازيانه بزنم- و اين روش من است متهمي را که دستگير مي کنم پنجاه تازيانه مي زنم تا تنبيه او باشد و بعد از آن جرم بزرگتري مرتکب نشود- او به من گفت: از خدا بترس و کاري که باعث خشم خداوند مي شود انجام نده، من به راستي از شيعيان علي بن ابي طالب و شيعه اين امام بزرگوار پدر کسي که به امر خدا قيام مي کند مي باشم. من از او دست برداشتم و گفتم: تو را نزد امام(ع) مي برم، اگر آن حضرت گفته ات را تصديق کرد که از شيعيان او هستي تو را رها مي کنم، و اگر دروغ گفته بودي بعد از آنکه هزار تازيانه به تو زدم دست و پايت را قطع خواهم کرد، اکنون او را به حضور شما آورده ام، آيا او همان طور که ادعا کرده است از شيعيان شما مي باشد؟ امام (ع) فرمود: پناه بر خدا مي برم، اين کجا از شيعيان علي بن ابي طالب مي باشد؟ خدا او را در دست تو گرفتار کرده است بخاطر اينکه به خيال خود اعتقاد دارد که از شيعيان حضرت علي (ع) است. حاکم گفت: راحتم کردي، الآن پانصد ضربه به آن مي زنم و هيچ اعتراضي هم بر من نيست. و چون او را به فاصله زيادي از آنجا دور کرد دستور داد او را به رو بر زمين افکندند، دو جلاد را يکي در طرف راست و ديگري در طرف چپ بر او گماشت و به آنها گفت: او را بزنيد و بدرد آوريد. اين دو نفر شلاق هاي خود را بطرف او پايين آوردند، ولي به او برخورد نکرد و هر چه مي زدند بر زمين مي خورد، حاکم ناراحت شد و گفت: واي بر شما، زمين را مي زنيد؟ به پشت و کمر اين شخص بزنيد، دوباره شروع به زدن کردند و پشت و کمر او را نشانه گرفتند ولي اين بار دستهاي آنها خطا رفت و آندو به يکديگر زدند و داد و فرياد آنها بلند شد. حاکم به آنها گفت: واي بر شما، مگرشما ديوانه شده ايد؟ چرا خودتان را مي زنيد؟ اين مردي که بر زمين افتاده بزنيد گفتند: ما همين کار را مي کنيم و جز او را هدف نمي گيريم و نمي زنيم ولي دست هاي ما بي اختيار منحرف مي شود بطوري که ضربه ها بر خود ما وارد مي شود. حاکم چهار نفر ديگر از مأموران خود را صدا زد و به اين دو نفر اضافه کرد و گفت: او را احاطه کنيد و تا مي توانيد بزنيد، شش نفر دور او را گرفتند و شلاق ها را بالا بردند که او را بزنند ولي اين بار شلاق به حاکم اصابت کرد. او از مرکب پياده شد و فرياد کرد: مرا کشتيد خدا شما را بکشد، اين چه کاري است که مي کنيد؟ گفتند: ما غير اين شخص را نمي زنيم و نمي دانيم چرا چنين مي شود؟ حاکم با خود گفت: شايد اينها توطئه کرده اند، لذا چند نفر ديگر را مأمور کرد که اين شخص را بزنند، ولي آنها هم حاکم را زدند بار ديگر گفت: واي بر شما چرا مرا مي زنيد؟ گفتند: به خدا قسم ما جز اين شخص را نمي زنيم. حاکم گفت: سر و صورت مرا مجروح کرديد، اگر مرا نمي زنيد از کجا اين جراحتها پيدا شد؟ گفتند: دست ما بشکند اگر تو را قصد کرده باشيم. مرد گرفتار به حاکم گفت: اي بنده خدا، آيا به اين لطفي که به من مي شود و ضربات شلاق از من دفع مي گردد هيچ توجه نمي کني و عبرت نمي گيري؟ واي بر تو، مرا نزد امام(ع) برگردان و هر چه در مورد من فرمان داد اجرا کن. حاکم او را نزد امام (ع) برگرداند و عرض کرد: اي فرزند رسول خدا، کار اين شخص عجيب است، از طرفي انکار کرديد که از شيعيان شما باشد- و هر که شيعه شما نباشد ناگزير شيعه ابليس است و جايگاهش در آتش است- و از طرف ديگر معجزاتي از او مشاهده کردم که مخصوص پيامبران است. امام (ع) فرمود: بگو: يا جانشينان پيغمبران( يعني اظهار معجزه منحصر به پيامبران نيست بلکه جانشينان واقعي آنها هم به آوردن معجزه توانائي دارند). حاکم هم کلام خود را با اضافه کردن جمله اي که امام (ع) فرمود تصحيح کرد. سپس امام عسکري(ع) به حاکم فرمود: اي بنده خدا اين شخص در اينکه ادعا کرده از شيعيان ما است دروغ گفته است دروغي که اگر مي فهميد و از روي عمد آن را مي گفت به تمام آن عذاب تو گرفتار مي شد و در زندان زيرزميني سي سال باقي مي ماند، ولي خداوند به او رحم کرد زيرا کلمه را بر آنچه قصد کرده اطلاق نموده است و از روي عمد دروغ نگفته است و تو اي بنده خدا بدان که خداوند او را از دست تو نجات داده است، او را رها کن، زيرا از دوستان و ارادتمندان ما است گر چه از شيعيان ما نيست. حاکم گفت: نزد ما اين تعبيرات همه مساوي است، چه فرقي بين اينها است؟ امام (ع) به او فرمود: الفرق أن شيعتنا هم الذين يتبعون آثارنا، و يطيعونا في جميع أوامرانا و نواهينا، فأولئک من شيعتنا. فأما من خالفنا في کثير مما فرضه الله عليه فليسوا من شيعتنا. شيعيان ما کساني هستند که از آثار ما پيروي مي کنند، دستورات ما را به کار مي بندند، و از آنچه نهي کرده ايم اجتناب مي نمايند، و اما کساني که در بسياري از آنچه خداوند بر آنها واجب کرده با ما مخالفت مي کنند از شيعيان ما نيستند. سپس امام (ع) به حاکم فرمود: و تو دروغي گفته اي که اگر از روي عمد مرتکب شده بودي خداوند تو را به هزار تازيانه و سي سال زندان زير زميني گرفتار مي کرد. حاکم عرض کرد: آن دروغ چه بوده است اي فرزند رسول خدا؟ امام(ع) فرمود: معجزاتي را که ديدي به اين شخص نسبت دادي در حاليکه معجزه کار او نيست بلکه کار ما است که خداوند در مورد او ظاهر کرد تا حجت ما را آشکار کند و عظمت و شرافت ما را روشن سازد، و اگر گفته بودي معجزاتي در مورد او مشاهده کردم- و عمل را به او نسبت نمي دادي- آن را انکار نمي کردم، آيا حضرت عيسي که مرده را زنده کرد معجزه نيست؟ آيا معجزه کار آن مرده بود يا عيسي؟ آيا گل را که به شکل پرنده ساخت و به اذن پروردگار پرنده گرديد، اين معجزه کار پرنده بود يا حضرت عيسي؟ آيا آنهائيکه مسخ شدند و با خواري بوزينه گرديدند معجزه نيست؟ آيا اين معجزه کار بوزينه ها بود يا پيغمبر آن زمان؟ حاکم گفت: " أستغفرالله ربي و أتوب اليه" " از خدا طلب آمرزش مي کنم و به سوي او بازگشت مي نمايم." سپس امام عسکري (ع) به آن شخص که ادعا کرده بود شيعه علي بن ابي طالب (ع) است، فرمود: يا عبدالله لست من شيعة علي(ع)، إنما أنت من محبيه. اي بنده خدا تو شيعه علي بن ابي طالب (ع) نيستي بلکه از دوستان او مي باشي. همانا شيعيان آن حضرت کساني هستند که خداوند تبارک و تعالي درباره آنان فرموده است:" والذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئک أصحاب الجنة هم فيها خالدون."( بقره/82) " کساني که ايمان آورده اند و اعمال صالح انجام مي دهند اهل بهشت خواهند بود، و در آن جا براي هميشه خواهند ماند." هم الذين آمنوا بالله و وصفوه بصفاته، و نزهوه عن خلاف صفاته و صدقوا محمداً (ص) في أقواله و صوبوه في کل أفعاله، ورأوا علياً بعده سيّداً إماماً و قرماً هماماً لا يعدله من اُمّة محمد(ص) أحد، ولا کلهم إذا جمعوا في کفّه يوزنون بوزنه، بل يرجّح عليهم کما ترجح السماء و الأرض في الذرّة. شيعيان کساني هستند که به خدا ايمان آورده اند و او را به صفاتي که خودش فرموده توصيف مي کنند و از صفات ديگر که بر خلاف آن باشد پاک و منزه مي دانند، و محمد(ص) را در همه گفتارش تصديق مي کنند، و همه کارهاي او را عين صواب و راستي مي دانند و عقيده دارند که علي (ع) بعد از او سرور و پيشواي همگان است و بزرگواري است که هيچکس از امت محمد(ص) همتاي او نيست، بلکه اگر همه آنها را در کفه اي و علي(ع) را در کفه اي ديگر قرار دهند کفه علي(ع) بر آنها ترجيح پيدا مي کند مانند ترجيح داشتن وزن آسمان و زمين بر يک ذره بي مقدار. و شيعيان علي (ع) کساني هستند که در راه خدا هيچ باکي ندارند که مرگ سراغ آنها آيد، يا آنها در دام مرگ قرار گيرند و شيعيان علي(ع) آنهايي هستند که برادرشان را بر خود ترجيح مي دهند گرچه در حال نياز و حاجت باشند. و آنها کساني هستند که خداوند در جائي که نهي فرموده آنها را نمي بيند، و جائيکه امر فرموده خالي از آنها نيست. و شيعيان علي بن ابي طالب(ع) کساني هستند که در احترام نمودن و بزرگداشت برادران مؤمن به مولاي خود علي(ع) اقتدا مي کنند. و آنچه گفتم گفتار خودم نيست بلکه گفتار رسول خدا(ص) است و اين فرمايش پروردگار است که فرموده است:" وعملوا الصالحات" يعني بعد از اعتراف به توحيد و اعتقاد داشتن به نبوت و امامت همه فرائض و تکاليف الهي را بجا مي آورند، و در رأس آنها دو فريضه است: يکي ادا کردن و پرداختن حقوق برادران دين، دوم رعايت تقيه و آشکار نکردن عقيده مذهبي خود در مقابل شيعيان خداوند براي آنکه جان و مال خود را حفظ کنند. منبع: تفسير امام عسکري، ج7، ص316/ بحارالأنوار، ج68 ، ص160/ تفسير برهان، ج4، ص23.



( یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384  |  21:51   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


درسهايي براي زندگي در مکتب امام حسن عسکری (ع)

 بهترين درسها همان است که انسان از آنها در زندگاني خويش بهره برمي دارد. ائمه هدي عليه السلام آموزشهاي بسياري براي زندگي ارائه داده اند که اگر ما به فهم آنها نايل شويم نيکبخت ترين مردم در دنيا و نزديک ترين آنها به خشنودي خداوند در آخرت خواهيم بود. در آنچه که ذيلاً نقل مي شود به تأمل درباره پاره اي از سخنان امام در اين عرصه مهم خواهيم پرداخت: " تا آنجا که تحمل داري، درخواست و سؤال مکن، زيرا براي هر روزي، رزق جديد است و بدان که پافشاري و اصرار در سؤال و کمک خواستن هيبت انسان را از بين مي برد و باعث رنج و سختي مي گردد. صبر پيشه کن تا خداوند دري به روي تو بازکند که گذشتن از آن براي تو سهل و آسان باشد. چه نزديک است خداوند کارساز به انسان درمانده، و امنيت و آسايش به شخص فراري ترسان، پس شايد غيرتها نوعي از تأديب الهي باشد. و بهره ها و نصيب ها مراتبي است، پس برچيدن ميوه اي که نرسيده است عجله مکن، چرا که در وقت مناسب آن را به دست خواهي آورد. و بدان، تدبيرکننده کارت به وقتي که کارت را اصلاح کند آگاه تر است، به اختيار او در همه امور خود که بنفع توست اطمينان کن، و دربرآوردن حاجات خود قبل از رسيدن وقت آن، عجله منما که قلب و سينه ات، تنگ مي شود، و يأس بر تو چيره مي شود. و بدان که از براي بخشش، اندازه و مقداري است که اگر از آن فزوني يابد، اسراف خواهد بود و از براي مدارا و احتياط اندازه اي است که هرگاه از آن بيشتر شود، جبن و ترس است و از براي اقتصاد و ميانه روي مقدار است که زيادتر از آن بخل است و شجاعت را مقداري است که افزون آن تهوّر و بي باکي است و از تيزهوش آرام بر حذر باش". " بهترين برادران تو کسي است که گناهت را فراموش کرد و نيکي ترا به يادآورد. سست حيله ترين دشمنان کسي است که دشمني خويش را آشکار ساخت." " زيبائي چهره، جمال برون است و زيبايي عقل جمال درون است." " سزاوارترين مردم به محبت کردن، کسي است که از او اميد محبت کردن دارند." " پليديها در خانه اي قرار داده شدند و دروغ کليد آن خانه است." " ناداني دشمن است، و حلم حکومت، و راحتي دلها را نشناخت آن که حلم، پاره هاي اندوه صبر و دشمني را به وي جرعه جرعه نچشاند." " هر که بر پشت باطل سوار شد، در سراي پشيماني فرود آمد." " تقديرهاي غالب با کشمکش دفع نگردند، و ارزاق نوشته شده را به آز نتوانند بدست آرند، و با امساک نتوان آنها را دفع گرداند". " عطاياي( شخص) کريم تو را پيش او خوب جلوه مي دهد و بدو نزديکت مي سازد، و عطاياي( شخص) فرومايه تو را از او دور مي کند و به نزدش منفورت مي سازد." " هر که پارسايي خوي او باشد و کرم سرشت او و بردباري عادت او، دوستانش زياد گردد و تمجيد بر او فراوان، و با ستايشهايي نيکويي که از او مي کنند بر دشمنانش پيروز مي شود."



( یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384  |  21:49   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


در سوگ امام حسن عسکری (ع)

Download

Play

بابا حسن

۱

Download

Play

دلبر گل پيرهن فاطمه

۲

Download

Play

غريب آقا

۳

Download

Play

سامرا و کرببلا

۴

Download

Play

شرار زهر

۵


( یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384  |  21:48   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


فرياد حق در اختناق ( ویژه شهادت امام حسن عسکری (ع) )

 حضرت امام هادى و امام عسكرى عليهماالسلام به اجبار در سامراء بسر مى بردند كه در آن زمان پايتخت خلافت بود، و در محلى به نام "العسكر" كه محل نظاميان و پادگان نظامى بود، خانه براى ايشان انتخاب كرده بودند. حضرت امام عسكرى(ع) مدت شش سال اقامت خود در سامراء ، يا در حبس بود و يا اگر آزاد بود، تحت نظر و ممنوع الملاقات بود. روايات متعددى از زندانى شدن امام عسكرى (ع ) خبر مى دهد، از جمله آن كه المعتزبالله خليفه عباسى ، به سعيد حاجب دستور داده بود كه امام (ع ) را به حبس ببرد. ابوالهيثم نگرانى خود را از اين وضع به امام (ع ) نوشت : و آن حضرت در جواب نوشت كه پس از سه روز گشايش حاصل مى شود، و پس از سه روز المعتز كشته شد. آوردن و ماندن هر دو امام هادى و امام عسكرى (ع ) در سامراء به اكراه و اجبار، از جهاتى مانند سياست مامون در آوردن امام رضا(ع ) به نزد خود بوده است، تا بتوانند از نزديك روابط امام (ع ) را با شيعيانش كنترل نمايند، زيرا آنان كه در سراسر جهان اسلام پراكنده بودند، با امام هادى و امام عسكرى عليهماالسلام ارتباطات عميق داشتند، به خصوص در دوره امام عسكرى (ع ) كه شيعيان اهل بيت(ع ) به ميليونها نفر رسيده بودند، و همه به اين عقيده معتقد بودند كه حق امامان شان از طرف حكام ظالم غصب شده است، از اين رو خمس و هدايا و ساير وجوهات شرعيه خود را به آن حضرت مى فرستادند و هئيت هايى از نمايندگان مردم وارد سامراء مى شدند و ضمن فراگيرى احكام شرعى، اموال و وجوهات شرعى خود را به امام تسليم مى كردند. بدينسان پيشرفت و گسترش شبكه منظم و متشكل شيعيان كه از قبل شكل گرفته بود، براى حاكميت عباسى ها خطر آفرين بود، لذا حضرت امام عسكرى(ع ) شديداً تحت مراقبت دارالخلافه قرار داشت و از آن حضرت خواسته بود كه تا هميشه ارتباط خود را با دستگاه خلافت برقرار كند، و در هر دوشنبه و پنجشنبه در دربار حضور يابد، و وضعيت به گونه اي بود كه مردم نمى توانستند به طور مستقيم با امام(ع) ملاقات نمايند. موقعيت اخلاقى و اجتماعى امام(ع) در ميان مردم و حتى در ميان افراد حكومت مشهود بود، و كسى در وقار و عفاف، و زيركى و بزرگ منشى چون او نبود. در" يوم النوية" - روز رفتن امام عسكرى (ع ) به دارالخلافه - شور و شعفى در مردم به وجود آمده و خيابان ها مملو از جمعيت كه سوار بر مركب هاى خود بودند، مى شد. وقتى امام (ع) مى آمد همه هياهوها خاموش مى گرديد، و امام عسكرى (ع) از ميان آنان عبور مى كرد و به دارالخلافه وارد مى گرديد. اغلب اين افراد مى توانستند از شيعيانى باشند كه از مناطق مختلف براى ديدار امام (ع ) به سامراء مى آمدند. افزايش شيعه و رفت و آمدهاى هيئت هاى نمايندگى مردم، و اموال و دارايى فراوانى كه به امامان (ع) مى رسيد، موجب مى شد كه خلفاء نسبت به امامان سخت گيرى نمايند و همين موجب شد كه ائمه معصومين عليهم السلام به پنهان كارى و كتمان و تقيه دست زنند. سخت گيرى ها و فشارها در زمان امام عسكرى (ع) بيشتر شد و امام عسكرى (ع) با مشاهده اين وضعيت بيشتر امر خود را از ديد خلفا و عمال آن مى پوشاند، و تقيه را پيشه خود قرار داده بود شدت تقيه و كتمان امور به اندازه اى بود كه امام عسكرى(ع) به شيعيان خود دستور داد كه وقتى به طرف كاخ خليفه مى رود به آن حضرت اشاره نكنند و يا سلام ننمايند، زيرا تحت تعقيب قرار مى گرفتند، و كار به حبس و كشتن شان كشانده مى شد. على ابن جعفر از حلبى در اين زمينه نقل مى كند كه ما در عسكر اجتماع كرده و منتظر امام عسكري عليه السلام براي رفتن به مركز حكومت بوديم كه نوشته اي از امام (ع) به ما رسيد بدين مضمون كه كسى بر من سلام نكند، و بر من اشاره نيز نكند، زيرا شما بر خود ايمن نيستيد: الا لا يسلمن احد ولا يشير الى بيده ولا يؤمى فانكم لاتومنون على انفسكم . اين سخن امام به خوبى مى رساند كه حكام براى كنترل روابط امام (ع) با شيعيان تلاش فراوانى مى كردند . البته هم امام و هم شيعيان در فرصت هاى بسيارى همديگر را ملاقات مى كرده اند و حتى اين ارتباطات تحت پوشش بقال و روغن فروش و ... صورت مى گرفته است . مراقبت نسبت به امام عسكرى (ع) آن چنان شديد بود كه شب هنگام و بى خبرانه به خانه امام عسكرى (ع) هجوم مى بردند و خانه آن حضرت را تفتيش مى كردند. چنان كه بطحايى علوى نزد موكل سعايت كرده بود كه اسلحه و اموال در خانه عسكرى(ع) گردآورى شده است . سعيد حاجب گويد: شب به سوى خانه او عازم شدم و نردبانى پشت خانه گذاشتم و از ديوار خانه حضرت بالا رفتم، سپس نردبان را در ميان حياط گذاشتم و فكر مى كردم چگونه در اين تاريكى وارد خانه او شوم كه صدايى شنيدم : سعيد همان جا باش تا شمعى برايت بياورم كمى درنگ كردم كه شمعى برايم آوردند و با روشنايى آن وارد خانه شدم و جبه اى از پشم و كلاه و سجاده اي روى حصير انداخته شده؛ ديدم، و يقين كردم امام(ع) در آن زمان نماز مى خوانده است، پس برايم گفت: اينك خانه و اطاق هايش را ببين و هر چه تفتيش كردم در آن چيزى نيافتم . خلفاء به دستگيرى و زندانى كردن امامان اكتفاء نمى كردند، بلكه ياران آن حضرت را نيز دستگير و زندانى مى كردند، در سامراء گروهى از اصحاب امام عسكرى (ع) را دستگير كرده بودند كه از آن جمله عبارتند: ابوهاشم جعفرى، داود ابن قاسم، حسن ابن محمد عقيقى، محمد ابن ابراهيم عمرى و غير ايشان كه زير نظر صالح ابن وصيف قرار داشتند. با ملاحظه اين وضعيت چاره اي نبود جز اين كه امامان (ع) اسرار خود را كتمان نمايند و تقيه پيشه سازند و شيوه پنهان كارى را طى نمايند، ابوهاشم جعفرى از داود ابن اسود روايت كند كه گفت: مولايم حسن العسكرى(ع) مرا به سوى خود خواند، و تخته چوبى را كه مانند پايه اى – در- دراز و مدور بود به من داد و گفت : اين چوب را براى عثمان ابن سعيد عمرى كه وكيل آن حضرت بود برسان . به راه افتادم و در راه به يك نفر كه استرى داشت برخوردم، و استر او مزاحم راه رفتن من شد، و با چوبى كه با خود داشتم بلند كردم و استر را با آن زدم، و چوب شکست و كاغذ نوشته هايى را در ميان شكستگى چوب نگريستم، و به سرعت آن را در ميان چوب گذاشتم و چوب را در آستين خود پنهان كردم . اما در برگشت وقتى به نزديك خانه امام (ع) رسيدم، عيسى خادم مرا استقبال كرد و گفت : مولا مى گويد: چرا استر را زدى و چوب را شكاندى؟ گفتم: نمى دانستم كه در داخل آن چيست؟ گفت: چرا كارى بكنى كه بعداً به توجيه و عذرخواهى محتاج شوى ؟ مبادا ديگر مثل اين كار تكرار شود، هر گاه شنيدى كسى مرا دشنام مى دهد، راهى را كه به رفتن آن مأموريت يافته اى، در پيش گير و مبادا واكنش نشان بدهى، و يا خود را معرفى نمايى كه كيستى، احوالت به من مى رسد.( شايان ذکر است که منظور امام از اين سخن، حفظ جان شيعيان بوده چرا که اگر شيعيان توسط حکومت شناسايي مي شدند يا به زندان مي رفتند و يا کشته مي شدند.) وجود يك دستگاه منظم كه هم پل ارتباطى باشد بين امام (ع) و مردم، و هم وجوهات و ماليات از نقاط دور دست جمع آورى شود و به دست امام (ع) برسد، ضرورى و لازم بود . و اين دستگاه با تعيين وكلاء از ناحيه ائمه (ع) ايجاد گرديد و با ارتباطى كه بين امام و وكلاء به وجود آمد، سعى شد تا راهنمايى هاى لازم دينى و سياسى ارائه شود و اين حركتى سابقه دار بود كه امام عسكرى(ع) نيز در گسترش اين دستگاه و استفاده از آن مى كوشيد و افرادى با پيشينه علمى و ارتباط محكم با امامان پيشين يا با خود آن حضرت براى وكالت گمارده مى شدند، و در نامه خود به وكلاء توصيه مى كرد كه نامه ها و مراسلات را از شيطان ها پوشيده نگهدارند و براى دوستانش ارائه دهند. مطالب فوق برخي از سياست هاي امام حسن عسکري عليه السلام در آن جوّ اختناق بود که بدين وسيله با شيعيان خود ارتباط بر قرار کرده و از سويي براي پيشرفت اسلام تلاش مي نمودند. پى نوشت ها: 1- شذرات سياسية من حياة الائمه (ع)، شبر، حسن، ص 342. 2- حيات فكرى و سياسى امامان شيعه،رسول جعفريان، ج 2، ص 282به نقل از الغيبه . 3- همان، ص 129. 4- همان، ص 187به نقل از الغيبة، ص 129. 5- همان، صص 183- 182به نقل از الخرايج و الجرايح، ج 1 ص 439، پيشين، شبر به نقل بحارالانوار، ج 5، ص 269 6، پيشين، شبر به نقل از ارشاد، ص 110، فصول المهمه، ص 298. 7- همان، صص 208ـ 207به نقل از بحارالانوار، ج 56، ص 132. 8 – حيات فکري و سياسي امامان شيعه، جعفريان، ج 2، صص 197ـ 193. منبع: مجله انديشه حکومت ديني، ج 1،صص 576- 571



( یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384  |  21:47   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آشنايي با زندگي امام رضا(ع) قسمت هشتم

چرا مأمون ، امام رضا ( ع ) را مسموم کرد ؟ شيخ مفيد در ارشاد می نويسد : امام رضا ( ع ) مأمون را در خلوت بسيار مورد پند و اندرز قرار می داد و او را از خداوند می ترساند و آنچه بر خلاف دستور آن حضرت انجام می شد زشت می شمرد . مأمون در ظاهر سخنان آن حضرت را قبول می کرد ولی ناراحتی و سرگردانی خويش را از نصايح امام پنهان می داشت . روزی حضرت رضا ( ع ) نزد مأمون آمد و ديد که او برای نماز وضو می سازد و غلامش آب بر دست او می ريزد . پس امام ( ع ) به وی فرمود : ای اميرمؤمنان ! در پرستش پروردگارت کسی را شريک قرار مده . مأمون نيز آن غلام را رد کرد و خود به تنهايی کار وضويش را به انجام رساند . ولی اين فرمايش امام ( ع ) کينه و خشم او را نسبت به آن حضرت افزون کرد . همچنين هرگاه مأمون در محضر آن امام ( ع ) درباره فضل بن سهل و برادرش سخن می گفت : امام ( ع ) عيبب کارهای آن دو را برای مأمون بازگو می کرد و از شنيدن سخنان آنان وی را بر حذر می داشت . فضل و حسن نيز به اين مطلب پی بردند و همواره در نزد مأمون از آن حضرت بدگويی می کردند و سخنانی می گفتند که امام رضا ( ع ) را از چشم مأمون بيندازند و او را از ميل و علاقه مردم نسبت به آن حضرت می ترسانيدند . آن دو آنقدر به اين کار خود ادامه دادند تا نظر مأمون رانسبت به امام ( ع ) برگرداندند به طوری که مأمون کمر به قتل وی بست . ابو الفرج اصفهانی گويد : امام رضا( ع ) بيمار شد و در همان بيماری بدرود حيات گفت . پيش از اين ، امام نزد مأمون از فرزندان سهل ياد می کرد و عيب کارهای آنان را به وی گوشزد می کرد و مأمون را از توجه به آن دو باز می داشت و بديهايشان را به وی تذکر می داد . اما کلينی در کافی روايتی مبنی بر مسمويت آن حضرت نقل نکرده است چنان که درباره پدر امام هشتم ، حضرت موسی بن جعفر ( ع ) ، نيز روايتی دال بر مسموميت وی نياورده است هر چند که مرگ امام کاظم ( ع ) در اثر مسموميت بسيار مشهور و معروف بوده است . بلکه وی تنها به ذکر اين نکته بسنده کرده است که امام کاظم ( ع ) در زندان " سندی بن شاهک " چشم از جهان فرو بست . اربلی در کشف الغمة می نويسد : از برخی از موثقان شنيده ام که سيد رضی الدين علی بن طاووس موافق با اين نظريه نبود که مأمون امام رضا را مسموم ساخته بود . حال آنکه سيد در اين گونه امور اهل مطالعه و پژوهش بود و آنچه از رفتار مأمون ظاهر است دلالت بر مهربانی وی بر امام و ميل او به آن حضرت و ترجيح وی بر خاندان و فرزندانش می باشد و اينها قراينی است که اين نظر را تأييد و اثبات می کنند . سبط بن جوزی در تذکرة الخواص سخنی دارد که گويا آن را از ابو بکر صولی در کتاب الاوراق نقل کرده است . وی گويد : گروهی خيال کرده اند که مأمون ، امام رضا را مسموم ساخته است اما اين سخن صحيح نيست . بلکه وقتی علی بن موسی ( ع ) در گذشت ، مأمون گريه و زاری سر داد و اندوهگين شد و چند روزی چيزی نخورد و نياشاميد و از لذت خود را بر کنار داشت . بعدا در اين باره مفصل سخن خواهيم گفت . شيخ مفيد گويد : روزی حضرت با مأمون غذايی خوردند و حضرت از آن خوراک بيمار شد و مأمون نيز خود را به بيماری زد . ابو الفرج اصفهانی هم گويد : امام رضا ( ع ) بيمار شد پس مأمون به عيادت آن حضرت می آمد همين که بيماری امام ( ع ) سنگين شد ، مأمون نيز تظاهر به بيماری کرد و چنين وانمود ساخت که آن دو خوراک زيان آوری خورده اند و هر دو دچار بيماری گشته اند . نگارنده : سخن شيخ مفيد حاکی از آن است که مأمون در اين غذای امام رضا ( ع ) سم ريخت و خود نيز به بيماری تظاهر کرد تا به مردم وانمود کند که امام رضا ( ع ) در اثر خوردن آن غذای زيان آور بيمار شده نه در اثر سم . لکن عبارت ابو الفرج نمايانگر آن است که غذا مسموم نبود بلکه سم در چيزی غير از غذا بوده است ، چنان که خواهد آمد ، لکن مأمون چنين وانمود کرده است که بيماری در اثر خوردن غذای زيان آور بوده و اين به صواب نزديک تر است . ابو الفرج اصفهانی گويد : رضا ( ع ) همچنان بيمار بود تا آن که مرد . و درباره وفات وی اختلاف شده است و به هر حال سبب وفات او سمی بود که آن را نوشيد . شيخ مفيد و ابو الفرج نيز با عباراتی نزديک به عبارت شيخ ، گويند : محمد بن علی حمزه از منصور بن بشير از برادرش عبد الله بن بشير روايت کرده که گفت : مأمون به من دستور داد که ناخنهايم را عادة بلند کنم و آنها را به کسی نشان ندهم من نيز دستورش را اجراکردم سپس خواست و چيزی شبيه تمبر هندی به من داد و گفت : اين را به دستان خود بمال . من نيز چنين کردم سپس برخاست و از پيش من رفت و بر امام رضا ( ع ) داخل شد و از آن حضرت پرسيد : چگونه ای ؟ امام ( ع ) فرمود : اميد بهبود دارم گفت : من نيز بحمد الله بهترم . و به امام رضا ( ع ) گفت : آيا امروز کسی از پرستاران و غلامان به نزد شما آمده است ؟ حضرت فرمود : خير . مأمون خشمناک شد و بر غلامانش فرياد زد . و به امام رضا( ع ) فرمود : هم اکنون آب انار را بگير و بخور که برای رفع اين بيماری چاره ای جز خوردن آب انار نيست . سپس مرا طلبيد و گفت : برای ما انار بياور چون انار آوردم گفت : برايم آب آنها را به دستت بگير . من نيز چنان کردم و مأمون به دست خود آن را به رضا ( ع ) نوشانيد و همين موجب مرگ آن حضرت بود . زيرا امام ، بعد از نوشيدن اين آب انار ، بيش از دو روز زنده نبود . محمد بن علی بن حمزه از ابو صلب هروی روايت می کند که گفت : پس از آن که مأمون از نزد امام رضا ( ع ) بيرون آمد ، پيش آن حضرت رفتم . ايشان به من فرمود : ای ابوصلب ! اينان کار خود را کردند و شروع به ذکر توحيد و تمجيد خداوند کرد . محمد بن علی گويد و از محمد بن جهم شنيدم که می گفت : حضرت رضا ( ع ) شيفته انگور بود پس قدری انگور برای آن حضرت تهيه کردند و در جای حبه های آن چند روز سوزنهای زهرآلود زدند سپس آن سوزنها را کشيدند و آن انگور زهر آلود را برای آن حضرت آوردند . امام رضا ( ع ) که به همان بيماری که پيش از اين گفته شد ، مبتلا بود از آن انگور زهر آلود بخورد و همين امر موجب شهادت آن حضرت گرديد . گويند : اين نوع زهر ، از زهرهای بسيار کاری است . علی بن عيسی اربلی در کشف الغمة گويد : شيخ مفيد درباره علت شهادت امام رضا ( ع ) چيزی راعنوان کرده که عقل من آن را نمی پذيرد و شايد من خطا کار باشم . مفيد گويد : امام ( ع ) در پيشگاه مأمون عيب پسران سهل را باز می گفت و از آنان به بدی ياد می کرد و مواردی از اين قبيل . حال آن که اشتغال امام به امور دنيوی و اخروی و نيز اشتغالش به خداوند به او امکان چنين کارهايی را نمی داده است . همچنين بنابر نظر مفيد ( ره ) دولت مذکور از اساس فاسد بوده و بر پايه ای ناپسند بنياد شده است . و امام ( ع ) همه تلاشش را در جهت غيبت از فرزندان سهل به کار گرفته بود تا آن که موجب گرديد آن دو نيز پيش خليفه آيند و نظر او را نسبت به امام تيره کنند . از طرفی نصيحت امام به مأمون و فرمايش آن حضرت به وی ، در چيزی که به حال دينش سودمند بود ، نمی تواند موجب قتل آن حضرت و ارتکاب چنان جنايت بزرگی شود . بلکه در اين باره کافی بود که مأمون آن حضرت را به نزد خود راه نمی داد و يا از ايراد نصايحش جلوگيری می کرد .از طرفی ما تا کنون نشنيده ايم که اگر سوزن را در دانه های انگور جای دهند انگور نيز مسموم می شود و قياس طبی نيز بر صحت چنين کاری شهادت نمی دهد و خداوند تبارک و تعالی به حال همگان آگاه است و بازگشت همه به سوی اوست و در پيشگاه او دشمنان و مخالفان جمع خواهند شد . اربلی همچنين می گويد : در کتابی به نام کتاب النديم ، که فعلا در وقف تأليف اين کتاب آن را در اختيار ندارم خواندم که گروهی از بنی عباس نامه ای به مأمون نگاشتند و عقيده او در ولی عهد قرار دادن امام رضا( ع ) و تمايلش به فرزندان ه کرده بودند . مأمون نيز ئعلی ( ع ) را به سختی موردانتقاد قرار داده و تخط متقابلا پاسخی تند برای آنان نوشت و ايشان را ناسزا گفت و عرض و ناموسشان را دشنام داد . از جمله سخنانی که مأمون در پاسخش گفته بود و اينک به خاطر دارم آن بود که شما همان نطفه های مستان در رحم کنيزکان خواننده و عشوه گريد . آنگاه درباره امام رضا ( ع ) سخن رانده بود و فضل و شرافت آن حضرت و خاندانش بار برشمرده بود . اين پاسخ و برخوردهايی از اين قبيل قراينی هستند که اتهام کشتن امام ( ع ) را به وسيله مأمون و تلاش در چيزی که موجب تباهی و زيان دنيوی و اخروی او می شود منتفی می سازد . و خدا داناتر است . مجلسی در بحار الانوار می نويسد : اربلی در کشف الغمة اسبابی را که شيخ مفيد به عنوان موجبات قتل امام رضا( ع ) توسط مأمون ذکر کرده است ، با دلايلی سخيف و کم ارزش مردود شمرده است . آنگاه مجلسی پس از نقل گفتار اربلی گويد : سستی اين گفتار پوشيده نيست . چرا که بدگويی و غيبت از فرزندان سهل امری دنياوی نبوده که آن حضرت را از اشتغال به عبادت خدای تعالی باز دارد . بلکه حتی اين امر از باب امر به معروف و نهی از منکر و رفع ظلم از مسلمانان به هر طريق ممکن بر آن حضرت واجب بوده است . و اينکه خلافت مأمون فاسد بوده است سبب نمی شده که آن حضرت دست از خير خواهی و پند و اندرز بردارد چنان که کسان ديگری غير از امام رضا ( ع ) نيز برای مسلمانان در غزوات و جنگها خير خواهی می کردند . از طرفی معلوم است که نصيحت ستمگران و پند گفتن به آنها در حضور مردمان ، به خصوص اگر ادعای فضل و خلافت هم داشته باشند ، از عواملی است که کينه و حسد و خشم آنها را بر مي انگيزد . نگارنده : همچنين اين سخن اربلی که گفته است " اگر سوزن در دانه های انگور بگذارند انگور مسموم نمی شود و قياس طبی هم بدان گواه نمی دهد " ، اظهار نظر نادرستی است . زيرا ظاهر روايت گواه آن است که سوزن به نوعی از زهرهای کاری آلوده بوده است نه آن که سوزن ناآلوده به زهر را در حبه های انگور گذارده اند و انگور بدين وسيله آلوده به زهر شده باشد . سبط بن جوزی به نقل از کتاب الاوراق نوشته ابو بکر صولی می نويسد : برخی گفته اند امام رضا ( ع ) به حمام رفت و پس از آنکه از حمام بيرون آمد برای وی طبقی از انگور آلوده به زهر آوردند که در دانه های آنها سوزنهای زهر آلود نهاده بودند ، که در ظاهر نشان نمی داد . امام نيز از آن انگور تناول کرد و پس از مدتی بدرود حيات گفت . روايت ديگری گويای آن بود که امام ( ع ) به وسيله زهری که در انار بود به شهادت رسيد . اما آنچه سبط بن جوزی گفته بود ، مبنی بر آنکه مأمون آن حضرت را مسموم نکرد زيرا بر مرگ امام نوحه و زاری به راه انداخت و اندوهگين شد و ... چندان صحت ندارد . زيرا از زيرکی مأمون بعيد نيست که امام را مسموم ساخته باشد و آنگاه برای رفع اتهام از خود ، که در آن هنگام نيز شايع شده بود ، به گريه و زاری بپردازد . از اين گذشته گريه و زاری و اندوه مأمون در عزای امام که خود ناشی از شناخت وی از فضايل امام ( ع ) بود با ارتکاب به قتلی که علت آن ترس از بيرون رفتن خلافت از دستش می بود ، هيچ منافاتی ندارد . نگارنده : می توان احتمال داد که مأمون آن حضرت را در اثنای بيماري اش مسموم کرده باشد . از قراين ظاهری نيز می توان چنين دريافت که چون مأمون متوجه شد که بيعت مردم بغداد با ابراهيم بن مهدی خلافتش دچار مشکل و از هم گسيختگی شده و اين امر به خاطر بيعت وی با امام رضا ( ع ) به عنوان ولی عهد حادث گشته و مردم نيز اين تصميم را به فضل بن سهل نسبت می دادند ، و از طرفی فضل هم اخبار به ناآرامی مملکت را، از ترس همين نسبت نادرست و ديگر مقاصد درست طمربو يا نادرست خود ، از مأمون پنهان می کرده همه اين عوامل باعث شد که وی از سقوط خلافتش بيمناک شود . لذا انديشيد که جز با کشتن فضل و رضا ( ع ) نمی تواند مخالفان و انتقاد گران را از مخالفت باز دارد . از اين رو فضل را در حمام سرخس از پای در آورد و امام رضا ( ع ) را به وسيله دادن زهر شهيد کرد . اگر مانند علامه مجلسی بگوييم که بيعت مأمون با امام رضا ( ع ) از روز نخست از روی حيله و نيرنگ بوده بايد بگوييم که مأمون از روی حسن نيت امام رضا ( ع ) را به ولی عهدی خود تعيين کرد ، در اين دو صورت هم مسموم ساختن امام رضا( ع ) توسط مأمون بعيد نيست . زيراچه بسا اوضاع و شرايطی پيش آيد که نيتها دستخوش دگرگونی شوند . مانند زايل شدن حکومت که چه بسا بدين خاطر پادشاهان فرزندان و برادرانشان را کشته اند. انگيزه ای که مأمون را به کشتن فضل واداشت همان بود که وی را به مسموم ساختن حضرت رضا ( ع ) بر انگيخت . کشته شدن فضل توسط او ، که هيچ ترديدی در آن نيست ، دور بودن اين احتمال که وی امام رضا ( ع ) رامسموم ساخته منتفی می سازد ، به خصوص که در اين باره روايات و اقوال مورخان فراوان است و چنان اين امر شهرت يافته که حتی شاعران نيز بدان متذکر شده اند . مثلا ابو فراس حمدانی در اين باره گويد : باؤوا بقتل الرضا من بعد بيعته و ابصروا بعض يوم رشد هم فعموا عصابة شقيت من بعد ما سعدت و معشر هلکوا من بعد ما سلموا و نيز دعبل در سوگ آن امام ( ع ) سروده است : شککت فما ادری امسقی شربة فابکيک ام ريب الردی فيهون ايا عجبا منهم يسمونک الرضا و تلقاک منهم کلحة و عضون سخن دعبل در اين جا گفته است " ترديد کردم " اگر چه ظاهرا بر عدم علم دلالت دارد اما با گفته وی در بيت بعد که " از ايشان دندان نماياندن ( کنايه از خشم گرفتن بر کسی ) و ترشرويی ديدی " نشان می دهد که اين مسأله يقينی و محقق بوده است . شيخ مفيد و نيز ابو الفرج گويند : چون امام رضا ( ع ) وفات يافت مأمون يک شبانه روز مرگ آن حضرت را پنهان داشت سپس در پی محمد بن جعفر و گروهی از اهل بيت و خاندان ابوطالب که در خراسان بودند ، فرستاد . چون آنان به نزدش آمدند خبر مرگ امام ( ع ) را به ايشان داد و گريست و بسيار بی تابی کرد و جنازه آن حضرت را بديشان نشان داد و آنگاه خطاب به پيکر پاک امام ( ع ) گفت : ای برادر بر من بس گران است که تو را دراين حالت ببينم . من آرزو می کردم که پيش از تو بميرم ولی خداوند نخواست . سپس دستور داد آن حضرت را غسل دهند و کنند و خود جنازه را برداشت به همين جايی که اکنون مدفن آن حضرت طکفن و حنو به بود در دهی از شهر طوس طاست ، آوردند و به خاک سپرد و آنجا خانه حميد بن قح که نامش سناباد نزديک نوقان است و در همان جا نيز قبر هارون الرشيد بود . قبر حضرت رضا( ع ) پس روی هارون و در قبله او قرار گرفته است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا ضمن حديثی آورده است که : آخرين سخنی که امام رضا ( ع ) گفت : اين بود : " بگو اگر در خانه های خود هم بوديد باز آنکه سرنوشت . آنها کشته شدن است ازخانه به قتلگاه به پای خود البته بيرون مي آمدند " و فرمان خدا حکمی نافذ و روان خواهد بود سپس قبر هارون را شکافت و آن حضرت را با وی ه قرب هارون به آن حضرت ، به وی نفع طدفن کرد گفت : اميدوارم خداوند به واس بخشد



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:51   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آشنايي با زندگي امام رضا(ع) قسمت هفتم

علت و چگونگی وفات امام رضا ( ع ) شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از ياسر خادم روايت کرده است که گفت : هنگامی که ميان جايگاه ما تا طوس هفت منزل فاصله بود ، ابو الحسن ( ع ) بيمار شد . پس به شهر طوس وارد شديم در حالی که بيماری ابو الحسن شدت يافته بود . ما در آن شهر چند روزی ماندگار شديم . مأمون هر روز دو مرتبه به عيادت امام ( ع ) می آمد . نگارنده : از برخی از اخبار بر می آيد که بيماری آن حضرت تب بوده است . مجلسی در بحار الانوار گويد : بدان که اصحاب ما و غير ايشان در اين نکته اختلاف کرده اند که آيا مرگ امام رضا ( ع ) به صورت طبيعی بوده است يا آن که وی را به سم شهيد ساخته اند . و آيا مأمون آن حضرت را مسموم کرد يا کس ديگری جز او . اما قول مشهورتر در ميان ما آن است که حضرت به واسطه سمی که مأمون به وی داده بود ، به شهادت رسيد . شيخ صدوق در کتاب عيون اخبار الرضا و نيز مفيد در ارشاد رواياتی نقل کرده اند مبنی آن که مأمون امام را مسموم ساخت . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال فی اسماء الرجال از سنن ابن ماجه قزوينی ، که هر دو از اهل سنت می باشند ، آمده است که امام رضا ( ع ) در طوس به سبب مسموميت در گذشت . ابو الفرج اصفهانی در مقاتل گويد : مأمون با آن حضرت به عنوان ولی عهد خويش پيمان بست ولی بعدا بر ضد آن ه کرد و او را به سم کشت . ئحضرت توط ابن حجر در کتاب تهذيب التهذيب به نقل از حاکم در تاريخ نيشابور می گويد : علی بن موسی الرضا درسناباد به شهادت رسيد . و در همين کتاب از ابو حاتم بن حبان نقل شده است که گفت : امام رضا ( ع ) در روز آخر ماه صفر در گذشت بدين ترتيب که آب انار را مسموم ساخته بودند و آن حضرت از آن نوشيد . طبری گويد : امام رضا ( ع ) در خوردن انگور زياده روی کرد و به ناگهان وفات يافت



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:50   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آشنايي با زندگي امام رضا(ع) قسمت ششم

سخنان کوتاه و مواعظ و اندرز آن حضرت ( ع ) به نقل از تحف العقول مؤمن ، مؤمن نگردد مگر آن که در او سه خصلت باشد : سنتی از پروردگارش ، سنتي از پيامبرش و سنتی از امامش . سنت پروردگارش رازپوشی است و سنت پيامبرش مدارا با مردم و اما سنت امامش شکيبايی در سختی و تنگی است . کسی که نعمت دارد بايد بر عيالش درهزينه وسعت بخشد . عبادت به فراوانی روزه و نماز نيست . بلکه عبادت بسيار انديشيدن در کار خدا است . نظافت از اخلاق انبياست . امين به تو خيانت نکند ، اما تو خائن را امين شمردی . خاموشی يک باب از ابواب حکمت است . خاموشی دوستی می آورد و به راستی راهنمای هر خيری است . برادر بزرگ تر به منزله پدر است . دوست هر کس عقل اوست و دشمنش جهل اوست . مهر ورزی با مردمان نيمی از خردمندی است . همانا خداوند قيل و قال و تباه کردن مال و بسيار خواهش کردن را دشمن دارد . خرد انسان مسلمان کامل نگردد مگر آنکه ده خصلت در او باشد : از او اميد خير برود ، از بدی او در امان باشند ، خوبی اندک ديگری را بسيار داند ، خوبی بسيار خود را کم شمارد ، هر چه از او خواهند دلتنگ نشود ، در عمر خود از پی علم رفتن خسته نگردد ، فقر در راه خداوندش از توانگری نزد او محبوب تر باشد ، خواری در راه خدايش از عزت با دشمنش محبوب تر باشد ، گمنامی را از شهرت خواهان تر باشد سپس فرمود : دهم و دهم چيست ؟ پرسيدند : دهمين خصلت چيست ؟ فرمود : احدی را نبيند جز آنکه گويد او از من بهتر و پرهيزگارتر است و چون مردی که از او بدتر و پست تر باشد ببيند بگويد شايد باطن او بهتر باشد و اين خوش باطنی برای او بهتر باشد و خوبی من ظاهر است و آن برای من بهتر است و اگر کسی را بيند که بهتر و با تقواتر از اوست برای او فروتنی کند تا به او رسد و چون چنين کرد بزرگواريش بيشتر شود و خوبي اش پاک گردد و نامش خوب شود و بر مردم زمانش برتر آيد . احمد بن نجم از آن حضرت درباره عجبی که عمل را فاسد می کند پرسيد : آن حضرت فرمود : عجب را درجاتی است : يکی آنکه کردار بد بنده در نظرش خوب جلوه کند و آن را خوب بداند و پندارد کار خوبی کرده است . و يکی آنکه بنده ای به خداوند ايمان آورد و بر خدا منت نهد با آن که خداوند بايد در اين باره بر او منت گذارد . از بهترين بندگان از آن حضرت پرسش شد : فرمود : آنان کسانی هستند که چون نيکی کنند ، خوشحال شوند و چون بدی کنند ، آمرزش طلبند و هرگاه چيزی به آنان داده شود سپاس گزارنده و هرگاه به بلا دچار شوند صبر کنند و هرگاه خشم کنند درگذرند . از حد توکل از آن حضرت سؤال شد . فرمود : توکل آن است که از کسی جز از خدا نترسی . و نيز فرمود : ايمان چهار پايه دارد : توکل بر خداو رضا به قضای او و تسليم شدن به امر خدا و واگذاشتن کار به خدا . صله رحم کن گر چه با جرعه ای آب باد . و برترين چيزی که بدان صله رحم می شود خودداری از آزار و اذيت به ارحام است . در قرآن آمده است که " صدقات خود را با منت نهادن و آزار دادن باطل مکنيد " . کسی که در پی مالی است تا عيالش را بدن کفايت کند بزرگ تر از کسی است که در راه خدا جهاد می کند . از او پرسش شد . چگونه صبح کردی ؟ فرمود : با عمر کاسته ، و کردار ثبت شده و مرگ بر گردن ما و دوزخ دنبال ماست و نمی دانيم با ما چه می کنند . هر که را پنج چيز است به او اميدی برای دنيا و آخرت نيست : کسی که نه ريشه محکم دارد و نه سرشتی کريم و نه خويی پسنديده و نه نجابت در خود و نه ترس از پروردگارش . سخاوتمند از غذای مردم بخورد تا مردم از غذايش بخورند و بخيل از غذای مردم نخورد تا از غذايش نخورند . زمانی فرا رسد که عافيت ده قسمت شود . نه قسمت آن در دوری از مردم و يک قسمت آن در خاموشی است . ما اهل بيت وعده خود را دينی بر خود می دانيم چنان که رسول خدا ( ص ) می کرد . ياری رساندن تو به ضعيف برتر از صدقه است . حقيقت ايمان برای بنده ای کامل نشود مگر آن که سه خصلت در او باشد : تفقه در دين ، برنامه ريزی و صبر بر سختيها . علی بن شعيب گويد : بر ابو الحسن رضا ( ع ) داخل شدم پس به من فرمود : ای علی ! زندگی چه کسی بهتر است ؟ گفتم : سرورم ! شما بهتر از من می دانيد . فرمود : ای علی ! کسی که ديگری در زندگی او خوش زيد . ای علی زندگی چه کسی بدتر است ؟ گفتم : تو بهتر می دانی . فرمود : کسی که ديگری در زندگي اش زندگی نکند . ای علی ! با نعمتها خوش همسايه باشيد که گريز پايند و از مردمی دور نشوند که باز آيند . ای علی بدترين مردم کسی است که از ميهمان دريغ کند و به تنهايی بخورد و بنده اش را بزند . به خداوند گمان نيکو ببر زيرا هر کس که به خدا خوشبين است ، عمل اندک از او پذيرفته شود . و کسی که به اندک از حلال راضی شود ، هزينه اش اندک گردد و خانواده اش خوشند و خداوند به درد دنيا و درمانش بينا سازد و او را از دنيا به سلامت به دار السلام برساند . برای بخيل آسايش و برای حسود لذت و برای پادشاهان وفا و برای دروغگو مروت وجود ندارد . يکی ديگر از فرمايشات آن حضرت که در کتاب المجالس السنيه آن را ذکر کرده ام ولی الان مأخذ آن را فراموش نموده ام آن است که فرمود : وحشتناک ترين چيز اين مردم در سه مرحله است : روزی که به دنيا می آيد و دنيا را می بيند و روزی که می ميرد و آخرت و مردم آن را می بيند و روزی که بر انگيخته می شود و احکامی را می بيند که در دنيا آنها را مشاهده نکرده است . خداوند بر يحيی و عيسی ( ع ) در اين سه جا درورد فرستاده است . درباره يحيی فرموده است : " و درود بر او روزی که به دنيا آمد و روزی که مرد و روزی که زنده بر انگيخته می شود " و نيز از قول عيسی ( ع ) فرمود : " و درود بر من روزی که به دنيا آمدم و روزی که مردم و روزی که زنده بر انگيخته می شوم . " همچنين آن حضرت فرمود : خداوند به سه چيز امر فرموده که مقرون به سه چيز ديگر است . به نماز و زکات پس آن که نمازگزارد و زکات ندهد ، نمازش پذيرفته نيست و به شکر او و پدر و مادر پس کسی از پدر و مادرش سپاس گزاری نکند . خدای راسپاس ننهاده است و به تقوای خدا و صله رحم پس آن که صله رحم نکند ، از خداوند عزوجل تقوا نکرده است . مال جمع نشود مگر با پنچ خصلت : بخل بسيار ، آرزوی طولانی ، حرص غالب ، قطع رحم و ترجيح دنيا بر آخرت . بر مرد سزاوار نيست که در روز بوی خوش به کار نبرد پس اگر نتوانست يک روز در ميان و اگر نتوانست در هر جمعه بايد بوی خوش به کار برد



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:49   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آشنايي با زندگي امام رضا(ع) قسمت پنجم

حديث سلسله الذهب در کتاب فصول المهمه نوشته ابن صباغ مالکی آمده است که مولی السعيد امام الدنيا عماد الدين محمد بن ابو سعيد بن عبد الکريم وازن گفته است در محرم سال 596مؤلف تاريخ نيشابور در کتابش نوشته است : چون علی بن موسی الرضا ( ع ) در همان سفری که به فضيلت شهادت نايل آمد ، به نيشابور قدم نهاد در هودجی پوشيده و بر استری سياه و سفيد نشسته بود . شور و غوغا در نيشابور بر پا شد . پس دو پيشوای حافظ احاديث نبوی و رنج بردگان بر حفظ سنت محمدی ، ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسی ، که عده بيشماری از طالبان علم و محدثان و راويان و حديث شناسنان ، آن دو را همراهی می کردند ، نزد امام رضا ( ع ) آمده عرض کردند : ای سرور بزرگ ، فرزند امامان بزرگ ، به حق پدران پاک و اسلاف گرامي ات نمی خواهی روی نيکو و مبارک خود را به ما نشان دهی و برای ما حديثی از پدرانت از جدت محمد ( ص ) روايت کنی ؟ ما تو را به او سوگند می دهيم . پس امام خواستار توقف استر شد و به غلامانش دستور داد پرده ها را از هودج کنار زنند . چشمان خلايق به ديدار چهره مبارک آن حضرت منور گرديد .آن حضرت دو گيسوی بافته شده داشت که بر شانه اش افکنده بود . مردم ، از هر طبقه ای ايستاده بودند و به وی می نگريستند . گروهی فرياد می کردند و دسته ای می گريستند و عده ای روی در خاک می ماليدند و گروهی نعل استرش را می بوسيدند . صدای ضجه و فرياد بالا گرفته بود . پس امامان و عاما و فقها فرياد زدند : ای مردم بشنويد و به خاطر سپاريد و برای شنيدن چيزی که شما را نفع می بخشد سکوت کنيد و ما را با صدای ناله و فرياد و گريه خود ميازاريد . ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسی در صدد املای حديث بودند . پس علی بن موسی الرضا ( ع ) فرمود : حديث کرد مرا پدرم موسی کاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش علی زين العابدين از پدرش حسين شهيد کربلا از پدرش علی بن ابی طالب که گفت : عزيزم و نور چشمانم رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم سبحانه و تعالی می فرمايد : کلمه " لا اله الا الله " دژ من است . هر که آن را بگويد به دژ من وارد گشته است و آن که به دژ من وارد شده از عذاب من ايمن و آسوده است . سپس پرده هودج را افکند و رفت . پس نويسندگانی که اين حديث را نوشتند شماره کردند افزون بر بيست هزار نفر بودند . و در روايتی که بيست و چهار هزار مرکب دان ، به جز دوات ، در آن شمارش شد



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:48   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آشنايي با زندگي امام رضا(ع) قسمت چهارم

فضايل و مناقب امام رضا ( ع ) فضايل و مناقب آن حضرت بسيار است و در کتابهای حديث و تاريخ ذکر شده . يافعي در مرآة الجنان گويد : در سال 203امام بزرگوار و عظيم الشأن ، سلاله سروران بزرگ ، ابوالحسن علی بن موسی الکاظم يکی از ائمة دوازده گانه صاحبان مناقب که اماميه خود را بديشان منسوب می سازند و بنای مذهب خود را بر آنان اقتصار می کنند ، در گذشت . با توجه به آنچه که در زندگی امام صادق ( ع ) گفتيم مبنی بر آن که امامان همگی کامل ترين مردم زمان خويش بوده اند تنها به ذکر گوشه ای از مناقب و فضايل آن حضرت اکتفامی کنيم چرا که بازگفتن تمام مناقب آن بزرگوار بس مشکل ودشوار است : نخست ، علم : قبلا از ابراهيم بن عباس صولی نقل کردم که گفت : نديدم از رضا ( ع ) پرسشی شود که او پاسخ آن را نداند . هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش مي گذشت داناتر از او نديدم . مأمون او را بارها با پرسش درباره چيزهايی می آزمود اما امام به وی پاسخ کامل می داد و در پاسخش به آياتی از قرآن مجيد تمثل می جست . در اعلام الوری از ابو صلب عبد السلام بن صالح هروی نقل شده است که گفت : هيچ کس راداتاتر از علی بن موسی الرضا نديدم و هيچ دانشمندی را نديدم که درباره آن حضرت جز شهادتی که من می دهم ، بدهد . مأمون در يکی از مجالس خود تعدادی از علمای اديان و فقهای اسلام و متکلمان را جمع کرده بود . پس امام در بحث و مناظره بر همه آنان چيره شد به گونه ای که هيچ کس نبود جز آن که بر فضل امام رضا ( ع ) و کوتاهی خود اعتراف کردند . از خود آن حضرت شنيدم که می فرمود : در روضه می نشستم و علما در مدينه بسيار بودند . چون يکی از ايشان در حل مسأله ای عاجز می ماند همگی برای حل آن مرا پيشنهاد می کردند و مسايل خود را به نزد من می فرستادند و من نيز آنها را پاسخ می دادم . ابو صلت گويد : محمد بن اسحاق بن موسی بن جعفر از پدرش از موسی بن جعفر برايم حديث کرد که آن حضرت همواره به فرزندانش می فرمود : اين برادر شما علی بن موسی دانای خاندان محمد ( ص ) است . پس درباره اديان خويش از او بپرسيد و آنچه می گويد به خاطر سپاريد . ابن شهر آشوب در مناقب به نقل از کتاب الجلاء و الشفاء نقل می کند که محمد بن عيسی يقطينی گفت : چون مردم در کار ابوالحسن رضا ( ع ) اختلاف کردند من مسائلی که از آن حضرت پرسش شده بود ، گرد آوردم که شمار آنها هجده هزار مسأله بود . شيخ طوسی در کتاب الغيبه از حميری از يقطينی مانند اين روايت را نقل کرده است جز آن که در روايت شيخ رقم پانزده هزار مسأله آمده است . در مناقب آمده است : ابو جعفر قيمی در عيون اخبار الرضا ذکر کرده است که : مأمون دانشمندان ديگر اديان را همچون جاثليق و رأس الجالوت و سران صابک ين را مانند عمران صابی و هريذ اکبر و پيروان زردشت و نطاس رومی و متکلمانی مانند سليمان مروزی را جمع می کرد و آنگاه رضا ( ع ) را نيز احضار می کرد . آنان از امام پرسش می کردند و آن حضرت يکی پس از ديگری آنان را شکست می داد . مأمون داناترين خليفه بنی عباس بود اما با اين وصف گاه از روی اضطرار تسليم حضرت می شد تا آن که وی را ولی عهد و همسر دختر خويش کند



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:47   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آشنايي با زندگي امام رضا(ع) قسمت سوم

صفات ظاهری آن حضرت در فصول المهمه آمده است که آن حضرت قامتی معتدل و ميانه داشت .

 اخلاق و رفتار آن حضرت طبرسی در اعلام الوری گويد: درباره گوشه ای از خصايص و مناقب و اخلاق بزرگوارانه آن حضرت ، ابراهيم بن عباس ( يعنی صولی ) گويد : رضا ( ع ) را نديدم که از چيزی سؤال شود و آن را نداند و هيچ کس را نسبت بدانچه در عهد و روزگارش می گذشت داناتر از او نيافتم . مأمون بارها او را با پرسش درباره هر چيزی می آزمود و امام به او پاسخ می داد و پاسخ وی کامل بود و به آياتی از قرآن مجيد تمثل می جست . آن حضرت هر سه روز يک بار قرآن را ختم می کرد و خود می فرمود : اگر بخواهم می توانم در کمتر از اين مدت هم قرآن را ختم کنم امامن هرگز به آيه ای برنخورده ام جز آن که در آن انديشيده ام که چيست و در چه زمينه ای نازل شده است . همچنين از ابراهيم بن عباس صولی نقل شده است که گفت : هيچ کس را فاضل تر از ابوالحسن رضا نه ديده و نه شنيده ام . از او چيزهايی ديده ام که از هيچ کس نديدم . هرگز نديدم با سخن گفتن به کسی جفا کند .نديدم کلام کسی را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود . هيچ گاه حاجتی را که می توانست برآورده سازد ، رد نمی کرد . هرگز پاهايش را پيش روی کسی که نشسته بود دراز نمی کرد . نديدم به يکی از دوستان يا خادمانش دشنام دهد . هرگز نديدم آب دهان به بيرون افکند و يا در خنده اش قهقهه بزند بلکه خنده او تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برايش می آوردند غلامان و خدمتگزاران و حتی دربان و نگهبان را بر سر سفره خويش می نشانيد و باآنها غذا می خورد . شبها کم می خوابيد و بسيار روزه می گرفت . سه روز ، روزه در هر ماه را از دست نمی داد و می فرمود : اين سه روز برابر با روزه يک عمر است . بسيار صدقه پنهانی می داد بيشتر در شبهای تاريک به اين کار دست می زد . اگر کسی ادعا کرد که فردی مانند رضا ( ع ) را در فضل ديده است ، او را تصديق مکنيد . طبرسی از محمد بن ابو عباد نقل کرده است که گفت : " امام رضا ( ع ) در تابستان بر حصير و در زمستان بر پلاس بود . جامه خشن می پوشيد و چون در ميان مردم می آمد آن را زينت می داد . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) گويد : آن حضرت کم خوراک بود و غذای سبک ميخورد . در کتاب خلاصة تذهيب الکمال به نقل از سنن ابن ماجه گفته شده است : امام رضا ( ع ) سيد بنی هاشم بود و مأمون او را بزرگ می داشت و تجليلش می کرد و او را وليعهد خود در خلافت قرار داد . حاکم در تاريخ نيشابور گويد : وی با آن که بيست و اندی از سالش می گذشت در مسجد رسول الله ( ص ) فتوا صادر می کرد . و در تهذيب التهذيب آمده است : رضا با وجود شرافت نسب از عالمان و فاضلان بود . صدوق در عيون اخبار الرضا ( ع ) به سند خود از رجاء بن ابوضحاک که مأمون وی را برای آوردن امام رضا ( ع ) مأموريت داده بود ، نقل کرده است : به خدا سوگند مردی پرهيزکار تر و ياد کننده تر مر خدای را و خدا ترس تر از رضا ( ع ) نديدم . وی در ادامه گفتار خود می افزايد : وی به هر شهری که قدم می گذاشت مردم آن شهر به سويش می آمدند و در خصوص مسايل دينی خود از وی پرسش می کردند و او نيز پاسخشان می داد و برای آنان احاديث بسياری از پدر و پدرانش ، از علی ( ع ) و رسول خدا ( ص ) نقل ميکرد . چون با امام رضا ( ع ) به نزد مأمون بازگشتم وی درباره حالت آن حضرت در سفر از من پرسش کرد . من نيز آنچه ديده بودم از روز و شب و کوچ و اقامتش برای وی باز گفتم . مأمون گفت ، آری ابن ابو ضحاک وی از بهترين مردم زمين و داناترين و پارسا ترين ايشان است . سمعانی در انساب می نويسد : ابو حاتم بن حبان بستی روايت کرده است از پدرش ، عجايب ، روايت کرده است از او ابوصلت و ديگران که امام رضا دچار توهم می شد و خطا می کرد . به اعتقاد من رضا از نسبی شريف برخوردار بود ؟ از جمله عالمان و فاضلان محسوب می شد و خلل در روايت او از سوی راويان است ، هيچ راوی ثقه ای از او روايت نکرده جز آنکه متروک گشته است . يکی از روايات مشهور از آن حضرت صحيفه است که راوی آن بدين خاطر مورد طعن قرار گرفته است . يکی از کسانی که نسخه ای از انساب را در اختيار داشته ، چنان که در نسخه چاپی اين کتاب مشهود است ، برهامش آن چنين نوشته است : به اين گستاخی بزرگی که از سوی اين مغرور عنوان شده بنگر ! چگونه فرزند رسول خدا ( ص ) و وارث علم و دانش آن حضرت و يکی از علمای عترت نبوی و امام ايشان که بر افزونی علم و شرف وی اجماع کرده اند در علم رسمی برای دستيابی به دنيا تلف کرده و بالاخره بر مسند قضاوت بلخ و غير آن تکيه زده چگونه آشکار گرديده است که امام علی بن موسی الرضا توهم و خطا کرده است ؟ حال آنکه فاصله زمانی ميان اين دو در حدود يک صد و پنجاه سال می باشد . اگر دشمنی با خاندان پيامبر ، که خداوند به حب و مهر ورزی نسبت به ايشان امر کرده است و پيامبر بر تمسک به آنان فرمان داده نيست ، پس چه دليل ديگری برای اثبات گفته خود دارد ؟ خدا آنان را بکشد به کجا رانده می شوند . ؟ از قراين بر می آيد که يکی از خوانندگان اين کتاب که نتوانسته چنين سخنی را تحمل کند ، به قصد نابود کردن آن محکم بر روی آن کوبيده است ، اما آن هنوز آشکار و روشن باقی است



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:46   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آشنايي با زندگي امام رضا(ع) قسمت دوم

مادر آن حضرت : در مطالب السؤول گفته شده است که : مادر آن حضرت کنيزی بود که خيزران مرسي نام داشت . برخی نام وی را شقراء نوبيه ، ذکر کرده اند که اروی ، اسم او و شقراء لقب وی بوده است . طبرسی در اعلام الوری گويد : مادرش کنيزی بود به نام نجمه که به وی ام البنين می گفتند . برخی نام مادر آن حضرت را سکن نوبيه و تکتم نيز گفته اند . حاکم ابو علی گويد : از جمله شواهدی که دلالت دارد نام مادر امام رضا ( ع ) تکتم بود ، سخن شاعری است که در مدح آن حضرت فرموده است : و اجدادا علی المعظم رهظا الا ان خير الناس نفسا و والدا و اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا اماما يودی حجة الله تکتم ابو بکر گويد : عده ای اين شعر را به عموی ابو ابراهيم بن عباس منسوب ساخته اند و من آن را روايت نمی کنم و روايت و سماع اين شعر برای من واقع نشده بنابراين نه آن را اثبات می کنم و نه ابطال . وی همچنين گويد : تکتم از اسامی زنان عرب است و در اشعار بسياری به کار رفته است . از جمله در اين بيت : " طاف الخيالان فزا دا سقما خيال تکنی و خيال تکتما " فيروز آبادی نيز بر اين اظهار نظر صحه گذارده و گفته است : تکنی و تکتم به صورت مجهول ، هر يک از نامهای زنان است

کنيه آن حضرت کنيه آن حضرت را ابوالحسن و نيز ابوالحسن ثانی خوانده اند . ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبين روايتی نقل کرده و مبنی بر آن که کنيه آن حضرت ، ابو بکر بوده است . وی به سند خود از عيسی بن مهران از ابوصلت هروی نقل کرده است که گفت : روزی مأمون از من پرسشی کرد . گفتم : ابو بکر در اين باره چنين و چنان گفته است . مأمون پرسيد : کدام ابو بکر ؟ ابو بکر ما يا ابو بکر اهل سنت ؟ گفتم ابوبکر ما . پس عيسی از ابوصلب پرسيد : ابو بکر شما کيست ؟ پاسخ داد : علی بن موسی الرضاست که بدين کنيه خوانده می شود

لقب آن حضرت در کتاب مطالب السؤول در اين باره آمده است : القاب آن حضرت عبارت است از رضا، صابر ، رضی و وفی ، که مشهورترين آنها رضاست . در فصول المهمة نيز مشابه اين مطلب آمده با اين تقاوت که در آنجا به جای القاب رضی و وفی ، زکی و ولی ياد شده است . در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است : احمد بزنطی گويد : بدان جهت آن حضرت را رضا ناميدند که او از خدا در آسمانش رضا بود و برای پيامبر و ائمه در زمين رضا بود . و نيز گفته اند چون مخالف وموافق گرد آن حضرت بودند وی را رضا ناميدند . همچنين گفته اند : چون مأمون بدان حضرت ، رضايت داد وی را رضا گفتند

نقش انگشتری آن حضرت در فصول المهمة گفته شده است : نقش انگشتری امام رضا ( ع ) " حسبی الله " بود و در کافی به سند خود از امام رضا ( ع ) نقل شده است که فرمود: نقش انگشتری من " ما شاء الله لا قوه الا بالله " است . صدوق نيز در عيون گويد : نقش انگشتری آن حضرت " وليی الله " بود . دربان آن حضرت در فصول المهمه نام دربان آن حضرت " محمد بن فرات " و در مناقب " محمد بن راشد " ذکر شده است . شاعر آن حضرت دعبل خزاعی ، ابو نواس و ابراهيم بن عباس صولی ، شاعران آن حضرت بودند

فرزندان امام رضا ( ع ) کمال الدين محمدبن طلحه در مطالب السؤول گويد : آن حضرت شش فرزند داشت . پنج پسر و يک دختر . نام فرزندان وی چنين است : محمد قانع ، حسن ، جعفر ، ابراهيم ، حسن و عايشه . عبد العزيزبن اخضر جنابذی در معالم العتره و ابن خشاب در مواليد اهل البيت و ابونعيم در حليه الاوليا نظير همين سخن را گفته اند . سبط بن جوزی در تذکره الخوص گويد : فرزندان آن حضرت عبارت بودند از محمد ( امام نهم ) ابوجعفر ثانی ، جعفر ، ابو محمد حسن ، ابراهيم و يک دختر . شيخ مفيد در ارشاد می نويسد : امام رضا ( ع ) دنيا را بدرود گفت و سراغ نداريم که از وی فرزندی به جا مانده باشد جز همان پسرش که بعد از وی به امامت رسيد . يعنی حضرت ابوجعفر محمد بن علی ( ع ) . ابن شهر آشوب در مناقب می گويد : امام محمد بن علی ( ع ) تنها فرزند اوست . طبری در اعلام الوری می نويسد : تنها فرزند رضا ( ع ) پسرش محمد بن علی جواد بود لا غير . در کتاب العدد القوية آمده است که امام رضا ( ع ) دو پسر داشت که نام آنها محمد و موسی بود و جز اين دو فرزندی نداشت . همچنين در قرب الاسناد نقل به حضرت رضا ( ع ) عرض کرد : من از چند سال پيش درباره شده است که بزنطي جانشين شما پرسش می کردم و شما هر بار پاسخ می داديد پس از من پسرم جانشين من خواهد شد . اما اينک خداوند به شما دو پسر عطا کرده است پس کداميک از پسرانتان جانشين شمايند ؟ مجلسی نيز در بحار الانوار در باب خوشخويی حديثی از عيون اخبار الرضا ( ع ) نقل کرده که در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:45   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


بمناسبت شهادت امام رضا (ع) - ولادت ، وفات ، طول عمر و مدفن آن حضرت

امام رضا ( ع ) در روز جمعه ، يا پنج شنبه 11ذی حجه يا ذی قعده يا ربيع الاول سال 153يا 148هجری در شهر مدينه پا به دنيا گذاشت . بنابر اين تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق ( ع ) بوده يا پنج سال پس از در گذشت آن حضرت رخ داده است . همچنين وفات آن حضرت در روز جمعه يا دوشينه آخر صفر يا 17يا 21ماه مبارک رمضان يا 18جمادی الاولی يا 23ذی قعده يا آخر همين ماه در سال 203يا 206يا 202هجری اتفاق افتاده است . شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا گويد قول صحيح آن است که امام رضا ( ع ) در 21رمضان ، در روز جمعه سال 203هجری در گذشته است . وفات آن حضرت در سال 203در طوس و در يکی از روستاهای نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد . با تاريخ های مختلفی که نقل شد ، عمر آن حضرت 48يا 47يا 50يا 51سال و 49يا 79روز يا 9 ماه يا 6 ماه و 10روز بوده است ، اما برخی که سن آن حضرت را 55يا 52يا 49سال دانسته اند ، سخنشان با هيچ يک از اقوال و روايات ، منطبق نيست و ظاهرا تسامح آنان از اينجا نشأت گرفته که سال ناقص را به عنوان يکسال کامل حساب کرده اند . از جمله اين اقوال شگفت آور سخن شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا است که گفته است : ميلاد امام رضا (ع ) در 11ربيع الاول سال 153و وفات وی در 21رمضان سال 203بوده و با اين حساب آن حضرت 49سال و شش ماه در اين جهان زيسته است . مطابق آنچه صدوق نقل کرده ، عمرآن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز ميشود و منشاء اين اشتباه را بايد عدم دقت در جمع و تفريق اعداد دانست شيخ مفيد نيز مرتکب اين اشتباه شده است و ما در حواشيهای خود بر کتاب المجالس السنيه متذکر اين خطا شده ايم . بنابر گفته مولف مطالب السؤول ، امام رضا ( ع ) 24سال وچند ماه بنابر قول ابن خشاب 24سال و 10ماه از عمر خويش را با پدرش به سر برد . لکن مطابق آنچه گفته شد ، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال يا 29سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول نيز آمده ، 25سال زيسته است و نيز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بيست سال در جهان زندگی کرد . چنانکه شيخ مفيد نيز در اشارد همين قول را گفته است . برخی نيز اين مدت را بيست سال و دو ماه ، يا بيست سال و نه ماه ، يا بيست سال و چهار ماه ، يا بيست و يکسال و 11ماه ذکر کرده اند که اين مدت ، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است . در طول اين مدت آن حضرت دنباله حکومت هارون رشيد را که ده سال و بيست و پنج روزبود درک کرد . سپس امين از سلطنت خلع شد و عمويش ابراهيم بن مهدی برای مدت بيست و چهار روز به سلطنت نشست . آنگاه دوباره امين بر او خروج کرد و برای وی از مردم بيعت گرفته شد و يکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسين کشته شد . سپس عبد الله بن هارون ، مامون ، به خلافت تکيه زد و بيست سال حکومت کرد . امام رضا ( ع ) پس از گذشت پنج يا هشت سال از خلافت مأمون به شهادت رسيد



( شنبه بیستم فروردین 1384  |  11:41   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آخرين وصايا از امام حسن مجتبي (ع)

 در دين مقدس اسلام به مسلمانان سفارش اکيد شده که فرد در زمان زندگيش وصيت نامه بنويسد که معمولاً در آن به مسائل مادي و معنوي پرداخته مي شود. کساني که ثروتي ندارند هم وصيت نامه را نوشته و در آن سفارشات معنوي مي نمايد. با خواندن وصيت نامه علما و بزرگان درسهاي معنوي زيادي نصيبمان مي شود. اهل بيت عليهم السلام نيز خود به اين سفارش عامل بودند که دنيايي از معرفت و عرفان در آن يافت مي شود. در اينجا وصيت نامه امام مجتبي عليه السلام را که خطاب به برادر خود امام حسين عليه السلام است را مي آوريم تا با گوش دل آخرين توصيه هاي امام خود را شنوا و سپس عامل باشيم. و اين هم وصيتي است که از امالي شيخ(ره) نقل شده که به برادرش امام حسين(ع) فرمود: " هذا ما اوصي به الحسن بن علي الي اخيه الحسين بن علي: اوصي انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له، و انه يعبده حق عبادته، لا شريک له في الملک، ولا ولي له من الذل، و انه خلق کل شيء فقدره تقديرا، و انه اولي من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوي، و من تاب اليه اهتدي. فاني اوصيک يا حسين بمن خلفت من اهلي و ولدي و اهل بيتک ان تصفح عن مسيئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفنني مع رسول الله صلي الله عليه و آله فاني احق به و ببيته، فان ابوا عليک فانشدک الله بالقرابة التي قرب الله عزوجل منک و الرحم الماسة من رسول الله صلي الله عليه و آله ان تهريق في محجمة من دم، حتي نلقي رسول الله صلي الله عليه و آله فنختصم اليه و نخبره بما کان من الناس الينا بعده" ثم قبض (ع) .(1) " اين است آنچه وصيت مي کند بدان حسن بن علي به برادرش حسين بن علي: وصيت مي کند که گواهي دهد معبودي جز خداي يکتا نيست که شريک ندارد، او پرستش مي کند او را بدان جهت که شايسته پرستش است، شريکي در سلطنت ندارد و سرپرستي از خواري براي او نيست، و براستي که هر چيزي را او آفريده و بخوبي و به طور کامل اندازه گيري آن را مقدر فرموده، و شايسته ترين معبود، و سزاوارترين کسي است که او را ستايش کنند، هر که فرمانبرداري او کند راه رشد را يافته، و هر کس که نافرمانيش کند به گمراهي و سرگشتگي افتاده و هر کس به سوي او بازگردد راهنمايي گشته است. من تو را سفارش مي کنم اي حسين به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت که از بدکارشان درگذري، و از نيکوکارشان بپذيري، و براي آنها جانشيني و پدري مهربان باشي، و ديگر آنکه مرا کنار رسول خدا دفن کني که من به او و خانه او شايسته تر از ديگران هستم... و اگر از اين کار مانع شدند و جلوگيري کردند، من تو را به حق قرابت و نزديکي که خدا براي تو قرار داده و قرابتي که با رسول خدا داري سوگندت مي دهم که اجازه ندهي در اين راه به خاطر من به اندازه خوني که از حجامت گرفته مي شود خون ريخته شود تا آنگاه که رسول خدا(ص) را ديدار کنيم و شکايت خود به نزد او بريم، و آنچه از اين مردم پس از وي بر سر ما رفته به او گزارش کنيم..." اين را فرمود و از دنيا رفت، درود خدا بر او باد. و در روايت شيخ مفيد(ره) اينگونه آمده که پس از جريان مسموم شدن خود فرمود: " فاذا قضيت فغمضني و غسلني و کفني و احملني علي سريري الي قبر جدي رسول الله (ص) لا جدد به عهدا، ثم ردني الي قبر جدتي فاطمة بنت اسد رضي الله عنها فادفني هناک، و ستعلم يا ابن ام ان القوم يظنون انکم تريدون دفني عند رسول الله(ص) فيجلبون في ذلک، و يمنعونکم منه، و بالله اقسم عليک ان تهريق في امري محجمة دم". " چون من از دنيا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و کفن نما، و مرا در تابوت و به سوي قبر جدم رسول خدا(ص) ببر تا ديداري با او تازه کنم، سپس به سوي قبر جده ام فاطمة بنت اسد رضي الله عنها ببر و در آنجا دفنم کن، و زود است بداني اي برادر که مردم گمان کنند شما مي خواهيد مرا کنار رسول خدا(ص) به خاک بسپاريد، پس در اين باره گرد آيند و از شما جلوگيري کنند، تو را به خدا سوگند دهم مبادا درباره من به اندازه شيشه حجامتي خون ريخته شود."(2) پي نوشت ها: 1. بحارالانوار، ج44، صص 152-151. 2. ارشاد مفيد( مترجم)، ج2، ص14.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:51   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


پرتوي از بلاغت امام حسن عليه السلام

28 صفر است، دلها پريشان و چشمها اشک آلود. امروز از طرفي مسلمانان پدر خود را از دست مي دهند، همان پدري که مهربان و دلسوز است و هنوز هم غصه امتش را دارد که چه بر سرشان مي آيد. همو که با رفتنش ما را يتيم کرد و تا ابد عزادار و سيه پوش فراقش هستيم. خوشا به حال آنان که او را ديدند و عاشقانه بر دستان مبارکش بوسه مي زدند. و ما در حسرت آن آروزها نالان. از سوي ديگر روز شهادت ميوه دل پدرمان است که آن نيز غم ما را افزون نموده است. ما که زمان امام حسن عليه السلام نبوده و توفيق درک حضورش را نداشتيم، پس بياييم با تمسک به سخنان و فرمايشات آن عزيز ، معرفتي يافته و راه زندگي را بيابيم که عاقبت همه ما رفتن است و چه زيباست که هنگام رفتن ره توشه اي مهيا نموده باشيم و در آن سراي باقي در حضور پدر و اماممان شرمسار و خجل زده نباشيم.

 حکمت عدم جبر در اوامر الهي هر که به خداوند و قضا و قدر او ايمان نمي آورد البته کافر شده است. و هر که گناهش را به گردن پروردگارش اندازد، مرتکب فجور شده است. همانا خداوند به اجبار اطاعت نمي شود و با تسلط بر او به کسي نمي بخشد، زيرا او بر آنچه آنان در تصرف دارند، مالک مطلق است و بر آنچه آنان را بر انجام آن توانا کرد، تواناست. پس اگر به طاعت عمل کردند خداوند ميان آنان و کردارهايشان حايل نمي شود، ولي اگر به طاعت نخواهند عمل کنند خداوند هم آنان را به اجبار به عمل وانمي دارد و اگر خداوند مخلوقات را بر طاعت خويش مجبور مي کرد اجر و پاداش را از آنان برمي داشت و اگر خود آنان را بر انجام گناهان وامي داشت، بندگان را عذاب نمي کرد و اگر ايشان را به حال خود وامي نهاد اين علامت ناتواني او محسوب مي شد، اما خداوند در مخلوقاتش خواست و مشيتي دارد که از ديد آنان نهانش ساخته است. پس اگر آنان به طاعات خداوند عمل کنند آن طاعتها بر ايشان منت است و اگر به معصيت رفتار کنند آن معاصي، بر ضدّ آنان گواه است.

مرگ در پي توست... امام به جناده يکي از ياران خويش مي فرمايد : اي جناده! خود را براي کوچ مهيا کن و پيش از رسيدن مرگت، توشه اي فراهم آر و بدان که تو در پي دنيايي و مرگ در پي توست. اندوه روزي را که هنوز بر تو نيامده در روزي که در آني به خود راه مده و بدان که تو مالي بيش از آنچه که قوت توست به دست نمي آوري مگر آن که نگاهبان مال ديگري باشي و بدان که دنيا در حلالش حساب و در حرامش عقاب و در شبهاتش عتاب است. پس دنيا را به منزله مرداري بدان و از آن به اندازه اي که تو را بس آيد بهره مند شو. پس اگر آن مقدار حلال بود، تو در استفاده از آن زهد پيشه کرده اي و اگر حرام بود، گناهي مرتکب نشده اي و تو همان گونه که از مردار بهره مند مي شوي از دنيا هم بهره مند گشته اي. که اگر عقابي هم در کار باشد، اندک بود. براي دنيايت چنان بکوش که انگار هميشه زندگي مي کني و براي آخرتت چنان کار کن که انگار همين فردا مي ميري. و اگر مي خواهي بدون داشتن قوم و قبيله، عزيز و بدون داشتن سلطنت، پرهيبت باشي، از خواري نافرماني خداوند بيرون آي و به عزّ طاعت خداوند قدم گذار. و اگر نيازي در همراهي مردان داشتي با کساني همراه شو که چون با او نشست و برخاست کردي، تو را بيارايد و چون از او بگيري تو را حفظ کند و چون از او مددجويي، ياري ات کند و اگر سخني بگويي تو را تصديق کند و اگر قدرت يابي، آن را تحکيم بخشد و اگر دستت را براي دادن فضلي دراز کني، آن را بگستراند و اگر از تو رخنه اي ديد، آن را پر کند و اگر از تو نيکويي ديد آن را به حساب آورد و اگر از او چيزي بخواهي به تو ببخشد و اگر تو خاموشي گزيني او با تو سخن آغاز کند و اگر گرفتاري براي تو پيش آمد با تو همدردي کند. کسي که از جانب او به تو رنج و گزندي نمي رسد و راهها از جانب او بر تو دگرگون نمي شود و تو را به هنگام حقيقتها بي ياور نمي گذارد و اگر در حال تقسيم با هم به اختلاف برخيزيد او، تو را بر خود مقدّم مي دارد.

سخنان حکمت بار امام حسن عليه السلام 1. شوخي هيبت را مي خورد و ( انسان) خاموش پرهيبت تر است. 2. کسي که از او درخواست شده آزاد است تا آنگاه که وعده دهد و به واسطه وعده اي که داده، بنده است تا آنگاه که به وعده اش عمل کند. 3. يقين، پناهگاه سلامت است. 4. نخستين گام خردمندي، معاشرت نيکو با مردمان است. 5. خويش کسي است که دوستي اش او را نزديک کرده اگر چه نژادش دور باشد و بيگانه کسي است که دوستي اش او را دور کرده اگر چه نژادش نزديک باشد. هيچ عضوي از دست به بدن نزديکتر نيست، اما همين دست اگر معيوب شود، آن را ببرند و از بدن جدايش کنند. 6. فرصت به شتاب از دست مي رود و دير به دست مي آيد.

 سروده هاي حکمت آميز امام حسن عليه السلام 1. اگر دنيا مرا ناخشنود کند شکيبايي پيشه مي کنم و هر بلاي ناپايداري لاجرم اندک است. و اگر دنيا مرا خشنود سازد، من به شادماني او خوشحال نمي شوم، زيرا هر سرور ناپايداري، حقير و اندک است. 2. اي مردم! لذايذ دنيوي پايدار نيستند و بدانيد که نشستن در زير سايه اي که ناپايدار است، حماقت و سبکسري است. 3. خرده اي از نان نامرغوب مرا سير مي کند و اندکي آب مرا بس است. و پاره اي از جامه نازک مرا مي پوشاند اگر زنده باشم و چنانچه بميرم کفنم مرا کافي است. 4. اگر نيازمندي به نزد من آيد گويم: اي کسي که اکرام به او بر من واجب فوري است. 5. و کسي که فضل او بر هر فاضلي برتري دارد، خوش آمدي که برترين روز جوانمرد وقتي است که از او حاجتي درخواست مي شود.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:50   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


در ماتم کريم اهل بيت (ع)

مهرت به کاينات برابر نمي شود

داغي زماتم تو فزونترنمي شود

از داغ جانگداز تو اي گوهر وجود

سنگ است هر دلي که مکدّر نمي شود

ظلمي که بر تو رفت زبيداد اهل ظلم

بر صفحه خيال مصوّر نمي شود

تنها جنازه تو شد آماج تيرکين

يک ره شد اين جنايت و ديگر نمي شود

بي بهره از فروغ ولاي تو يا حسن

مشمول اين حديث پيمبر نمي شود

فرمود ديده اي که کند گريه بر حسن

آن ديده کور وارد محشر نمي شود

دارم اميد بوسه قبر تو در بقيع

امّا چه مي توان که ميسرّ نمي شود

با اين ستم که بر تو و بر مدفنت رسيد

ويران چرا بناي ستمگر نمي شود

آن را چه دوستي است " موّيد " که ديده اش

از خون دل ز داغ حسن، تر نمي شود



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:47   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


در سوگ شهادت امام حسن مجتبي (ع)

Download

Play

نسيم و بوي جنت

۱۱

Download

Play

عزيز فاطمه کجايي

۱

Download

Play

نازنين جهاني

۱۲

Download

Play

دل من غصه سر اومد

۲

Download

Play

پاره پاره شد دلم

۱۳

Download

Play

غم کوچه و سيلي

۳

Download

Play

عزيز مادر

۱۴

Download

Play

غريب مدينه

۴

Download

Play

پاره هاي جگرم

۱۵

Download

Play

غربت حسن

۵

Download

Play

پسر فاطمه

۱۶

Download

Play

گل زهرا

۶

Download

Play

تشت خون

۱۷

Download

Play

حديث اشک و غم

۷

Download

Play

زهر جفا

۱۸

Download

Play

هستي خواهر

۸

Download

Play

زخم زبان همگان

۱۹

Download

Play

جگر پاره

۹

 

 

 

Download

Play

خداحافظ اي ماجراي فدک

۱۰


( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:45   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (8)احسان در برابر آزار ديگران

 همان‏گونه كه در روايت ‏آمده، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى، فوق‏العادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آن كه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مى‏فرمايد: «هل جزاء الاحسان الا الاحسان‏» (34) اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمى‏تواند چنين كارى را انجام دهد... و به قول شاعر مى‏گويد: بدى را بدى سهل باشد جزا اگر مردى‏«احسن الى من اساء»! مرحوم شهيد آية الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتاب هاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آن كه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد: «اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى- لان اعارض من غشنى بالنصح‏»؛ پروردگارا، درود فرست ‏بر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضه ‏كنم ‏با آن كسانى كه با من به ظاهر دوستى مى‏كنند، ولى در واقع مى‏خواهند با من بدى و دغلى كنند. «و اجزى من هجرنى بالبر» ؛ خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كرده‏اند و سراغ من نمى‏آيند به احسان و نيكى‏ها. «و اثيب من حرمنى بالبذل‏»؛ خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كرده‏اند به اين كه من به آنها بخشش كنم. «و اكافئ من قطعنى بالصلة‏»؛ خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مى‏كند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم. «و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»؛ خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مى‏كنند و پشت ‏سر من از من بدگويى مى‏كنند و اين كه پشت ‏سر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم. «و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة‏»؛ خدايا، به من توفيق ده كه نيكى‏هاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدى‏هاى مردم چشم بپوشم. (35) سپس از خواجه عبدالله انصارى كه مرد عارف و وارسته‏اى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است: «بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبدالله انصارى است.» (36) و سپس اشعارى از ديوان منسوب به اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده كه مى‏فرمايد: و ذى سفه يواجهنى بجهل و اكره ان اكون له مجيبا يزيد سفاهة و ازيد حلما كعود، زاده الاحراق طيبا (شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مى‏شود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم. او بر جهالت و سفاهت ‏خود مى‏افزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مى‏كند.) و در جاى ديگر فرمود: و لقد امر على اللئيم يسبنى فمضيت ثمة قلت ما يعنينى (من بر شخص پست و لئيم مى‏گذرم كه مرا دشنام مى‏دهد و من از نزد او گذشته و مى‏گويم من مقصودش نبودم.) اكنون در زندگانى امام حسن(ع) نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد: 1. موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(ع) روايت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟ پاسخ داد: من! فرمود: چرا؟ گفت: مى‏خواستم تا شما را غمگين كنم! امام(ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روايت ديگرى است كه فرمود: «لا غمن من امرك بغمى‏» ؛ من نيز غمگين مى‏كنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى- يعنى شيطان. و به دنبال آن او را آزاد كرد. (37) اين بود نگاه اجمالي به اخلاق حسنه امام مجتبي عليه السلام؛ اميد است تا بتوانيم روش هاي انسان ساز ايشان را به کار بنديم و راه تکامل را طي نماييم.

پى‏نوشت‏ها: 23. بحارالانوار، ج 43، ص 350. 24. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141. 25. بحارالانوار، ج 43، صص 348-341 / حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 321-319. 26.عبدالله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مى‏شد. 27. بحارالانوار، ج 43، ص 349. 28. خصال صدوق، «باب الثلاثة‏». 29. نقل از عيون الاخبار ابن قتيبة، ج 3، ص 140. 30. حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 330-329. 31. تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 212. 32. سوره آل عمران، آيه 164. 33. خصال صدوق، «باب الثلاثه‏»، حديث 121. 34. سوره الرحمن، آيه 60. 35. صحيفه سجاديه، ص 69. 36. استاد در شرح اين جمله گويد: اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، اين سگ رفتارى است، زيرا اگر سگى، سگ ديگرى را گاز بگيرد، اين يكى هم او را گاز مى‏گيرد، نيكى را نيكى كردن، خركارى است، اگر كسى به انسان نيكى كند و انسان هم در مقابل او نيكى كند اين كار مهمى نيست، زيرا يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مى‏خاراند، او هم فورا شانه اين يكى را مى‏خاراند، بدى را نيكى كردن كار خواجه است. 37. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 / حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 314.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:42   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (7)مكارم اخلاق و سيره‏هاى عملى امام

 مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتاب ها نوشته و قلمفرسايى‏ها كرده‏اند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانسته‏اند با اين بيان كه گفته‏اند: ملت هاى گذشته در آغاز خلقت ‏با نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مى‏جستند، و پس از آن كه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشت‏ سر گذارد و ارتقاء يافت، علم و دانش معيار برترى انسان ها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقاء و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست. و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مى‏توان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه علت ‏بعثت اشرف انبياء و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسان ها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة...» (32) و حديث ‏شريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏» (33) را مى‏توان نمونه‏اى از اين آيات و روايات دانست. و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است: «يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك‏» ؛ اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده! در اين جا نمونه‏هايى از اخلاق حسنه امام را ذکر مي نماييم



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:41   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (5)زهد امام حسن(ع)

 در اثبات زهد امام حسن(ع) همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت- كه حق مسلم او بود- چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد... و از شيخ صدوق(ره) نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع) كتاب جداگانه‏اى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است... و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع) پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع) از همه مردم زاهدتر بوده... (30) و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كرده‏اند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد: ما در باغ هاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(ع) و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغ ها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوى‏هاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع) فرمود: «يا مدرك هل عندك غذاء»؟ ؛ اى مدرك آيا غذايى دارى؟ عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع) آن را خورده و فرمود:« يا مدرك ما اطيب هذا»؟ ؛ اى مدرك چه غذاى خوبى! پس از آن غذايى در نهايت ‏خوبى آوردند، و امام(ع) متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد. مدرك غلامان را جمع‏آورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع) چيزى از آن نخورد. مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمى‏خوريد؟ امام(ع) فرمود: «ان ذاك الطعام احب عندى‏»؛ به راستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:40   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (5)دو نمونه از بزرگوارى‏هاى امام(ع)

 محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامه‏اى به دست امام حسن(ع) داد كه در آن حاجت‏ خود را نوشته بود. امام(ع) بدون آن كه نامه را بخواند به او فرمود: «حاجتك مقضية‏»؛ حاجتت رواست! شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامه‏اش را مى‏خواندى و مى‏ديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مى‏دادى؟ امام(ع) پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود: «اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته‏» (23) ؛ بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامه‏اش را مى‏خوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد. على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابوالحسن مدائنى و ديگران روايت كرده‏اند (24) كه امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و عبدالله بن جعفر (25) شوهر حضرت زينب(ع) به قصد انجام زيارت حج‏ خانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند! پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مى‏توانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد! آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند. زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمى‏شود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟ در اين وقت ‏يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آماده ‏رفتن شدند و به آن زن گفتند: «يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حج‏بيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل‏»؛ اى زن! ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حج ‏بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم! آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت: «ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش‏»؟! ؛ واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى كه نمى‏شناسى سر مى‏برى، آنگاه به من مى‏گويى: افرادى از قريش بودند؟! اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمع‏آورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مى‏گذراندند. در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع) افتاد و در حالى كه امام(ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت. در اين وقت امام حسن(ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد. غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع) به او فرمود: آيا مرا مى‏شناسى؟ گفت: نه! فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم! پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت! امام حسن(ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرش ‏حسين(ع) فرستاد. امام حسين(ع) از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار به تو داد؟ عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار! امام حسين(ع) نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبدالله بن جعفر فرستاد، و عبدالله از آن پيرزن پرسيد: حسن و حسين(ع) چقدر به تو دادند؟ پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار! عبدالله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند! و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مى‏انداختم! (26) يعنى با پرداخت ‏بيش از اين مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مى‏كردم. و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد: اين قصه در كتاب ها و داستان هاى ائمه اطهار(ع) مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبدالله بن جعفر رفت و عبدالله به او گفت: «ابدئى بسيدى الحسن و الحسين‏»؛ به آقايان من حسن و حسين آغاز كن! و چون به نزد امام حسن(ع) رفت آن حضرت يك صد شتر به او داد و امام حسين(ع) نيز يك هزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبدالله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبدالله به او گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند ( و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند) و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...! در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى به آن زن گفت: من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمى‏رسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مى‏دهم! و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:39   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (4) نمونه‏ هايى از كرم و سخاوت امام(ع)

 درباره سخاوت امام(ع) روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع) هيچ ‏گاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه‏» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ ‏گاه سائلى را رد نمى‏كنيد؟ پاسخ داد:«انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة‏»! ؛ من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمت هاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شده‏ام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد. امام(ع) به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود: «اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا بمن فضله فرض على معجل و من فضله فضل على كل فاضل و افضل ايام الفتى حين يسئل‏» (18) (هنگامى كه سائلى نزد من آيد به او گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل. و كسى كه فضيلت او برتر است ‏بر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواست ‏شود.) اين هم داستان جالبى است: ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع) غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمه‏اى از آن مى‏خورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مى‏دهد. امام(ع) كه آن منظره را ديد به او فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟ پاسخ داد: «انى استحيى منه ان آكل ولا اطعمه‏» ؛ من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم! امام(ع) به او فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مى‏كرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد!



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:38   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (3) انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت

 از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى- يكى از دانشمندان اهل سنت- از ام موسى روايت ‏شده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع) آن بود كه چون به بستر خواب مى‏رفت، سوره كهف را مى‏خواند و مى‏خوابيد. (10) و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مى‏شد رنگش تغيير مى‏كرد و مى‏فرمود: «حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه‏.» (9) شيخ صدوق(ره) در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع) روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع) رسيد، گريست! به آن حضرت عرض شد: چگونه مى‏گريى با اين كه مقام شما نسبت‏ به رسول خدا(ص) آنگونه است؟ و رسول خدا(ص) درباره شما آن سخنان را فرمود؟ (10) و بيست مرتبه پياده حج ‏به جاى آورده‏اى؟ و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كرده‏اى؟ امام(ع) در پاسخ فرمود: «انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة‏» (11) ؛ من به دو جهت مى‏گريم يكى براى وحشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان! و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع) سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود: «يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط‏» (12) ؛ برادر جان بى‏تابى من نيست جز براى آن كه در چيزى درآيم كه همانندش ‏را نديده و داخل نشده‏ام، و خلقى از خلق هاى خدا را مى‏بينم كه همانندشان را نديده‏ام. و در حديث ديگرى است كه فرمود:« انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط‏» (13) ؛ و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بى‏اعتبارى دنيا و زهد در آن، از آن حضرت روايت كرده‏اند: قل للمقيم بغير دار اقامة حان الرحيل فودع الاحبابا ان الذين لقيتهم و صحبتهم صاروا جميعا فى القبور ترابا (بگو بدان كه رحل اقامت ‏به سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شده با دوستان وداع كن. آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.) يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها ان المقام بظل زائل حمق (اى لذت طلبان دنياى ناپايدار به راستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است.) لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى و شربة من قراح الماء تكفينى و طرة من دقيق الثوب تسترنى حيا و ان مت تكفينى لتكفينى (به راستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند. و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:37   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (2) تواضع و فروتنى آن

حضرت ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كرده‏اند كه امام حسن بن على(ع) بر جمعى از فقرا (4) عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكه‏هاى نانى در پيش روى خود گذارده و مى‏خوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند: هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»! ؛ اى پسر دختر رسول خدا بفرما! به صبحانه! امام(ع) پياده شد و اين آيه را خواند: ان الله لا يحب المستكبرين‏؛ به راستى كه خدا مستكبران را دوست نمى‏دارد! و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع) آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغت‏ يافت فرمود: «الفضل لهم (5) لانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه‏» (6) ؛ با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها به غير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم! ملا محمد باقر مجلسى(ره) در بحارالانوار از برخى كتاب هاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع) را ديدم كه غذا مى‏خورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمه‏اى كه مى‏خورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مى‏داد. من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مى‏دهى ‏من اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟ در جواب من فرمود: او را به حال خود واگذار كه من از خداى عزوجل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم! (7) سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع) در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع) به آن مرد فقير خوش‏ آمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود: «انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف‏»؟ ؛ اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مى‏دهى؟ مرد فقير عرض كرد: «نعم يابن رسول الله‏»؛ آرى اى پسر رسول خدا (8)



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:36   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام حسن مجتبي (ع) اسوه اخلاق حسنه (1)

يکي از مسائل مهمي که هميشه در مورد انسان مطرح مي شود؛ اخلاق حسنه مي باشد که انسان کامل بايد خود را به آن متخلق نمايد. اهل بيت عليهم السلام تنها انسان هايي هستند که در اين باب موفق بوده، و در اين باب گوي سبقت را ربوده اند. در اين مقاله قصد داريم که شمه‏اى از فضايل اخلاقي امام مجتبى عليه السلام را که به عنوان الگو نيز مطرح هستند، بيان نماييم. باشد که راهگشايي براي نيل به انسانيت باشد. مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: حسن بن على(ع) عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حج‏ به جاى مى‏آورد، پياده به حج مى‏رفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مى‏رفت. و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مى‏كرد مى‏گريست، و چون ياد قبر مى‏نمود مى‏گريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مى‏كرد مى‏گريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط- در قيامت- مى‏شد مى‏گريست. و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مى‏افتاد، فريادى مى‏زد و روى زمين مى‏افتاد... و چون به نماز مى‏ايستاد بندهاى بدنش مى‏لرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مى‏شد مضطرب و نگران مى‏شد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مى‏كرد... و هرگاه در وقت ‏خواندن قرآن به جمله‏« يا ايها الذين آمنوا» مى‏رسيد مى‏گفت: « لبيك اللهم لبيك‏»... و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مى‏ديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيح تر بود... (1) و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد: "ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص) ما بلغ الحسن‏» احدى پس از رسول خدا(ص) در شرافت مقام به حسن بن على(ع) نرسيد." و سپس مى‏گويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانه‏اش فرش مى‏گستراندند، و چون امام(ع) مى‏آمد و روى آن فرش مى‏نشست، راه بسته مى‏شد و بند مى‏آمد، زيرا كسى از آنجا نمى‏گذشت جز آن كه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مى‏ايستاد و جلو نمى‏رفت، و هنگامى كه امام(ع) از ماجرا مطلع مى‏شد برمى‏خاست و داخل خانه مى‏شد و مردم هم مى‏رفتند و راه باز مى‏شد... و در ادامه اين حديث، راوى گويد: « و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايت‏ سعد بن ابى وقاص يمشى‏» (2) ؛ من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آن كه پياده مى‏شد و پياده مى‏رفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم (به احترام آن حضرت) پياده مى‏رفت. و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد: «ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسى‏ء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...»؛حسن بن على(ع) چنان بود كه چون وضو مى‏گرفت‏ بندهاى استخوانش به هم مى‏خورد و رنگش زرد مى‏گشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مى‏ايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود. و چون بر در مسجد مى‏رسيد، سرش را بلند كرده و مى‏گفت: خدايا ميهمانت ‏بر در خانه توست، اى نيكوكار! بدكار به درب خانه‏ات آمده، پس، از زشتي هايى كه نزد من است‏ به خوبى‏هايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار! و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع) چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مى‏شد با كسى سخن نمى‏گفت تا آفتاب طلوع كند... و آن حضرت بيست و پنج ‏بار پياده حج ‏به جاى آورد... و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...( يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) (3) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع) روايت نموده كه فرمود: " من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانه‏اش نرفته باشم. و به همين خاطر بيست‏ بار پياده از مدينه به حج رفت. و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع) دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را... و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع) دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد... .



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:35   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


در سوگ امام حسن مجتبي (ع)

ز آن طشت پر زلخت جگر در مقابلش

پيدا بود که زهر چه کرده است با دلش

 

مظلوم چون علي و به مظلوميش گواه

آن پاره هاي دل، که بود در مقابلش

 

او حاصل نبوّت و بيداد دشمنان

از آب شعله خيز، شرر زد به حاصلش

 

عمر حسن ز عمر علي سخت تر گذشت

تا آن که مرگ آمد و حلّ کرد مشکلش

 

از ورطه اي که بود کران تا کران ملال

موجي زد و رساند، شهادت به ساحلش

 

هر مرد راست محرم دل همسرش، ولي

غربت ببين که همسر او گشته قاتلش

 

از زهر، پاره پاره و از صبر، ريز ريز

قرآن برگ برگ شهادت بود دلش

 

چشمش به لطف اوست "مؤيد" که دم زند

گاه از مصائب وي و گاه از فضائلش



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:33   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


درود و صلوات بر پيامبر اکرم (ص)

«ان الله و ملائكته يصلون على النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما.» (سوره احزاب/ آيه56) همانا خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند ، پس شما اى مؤمنان بر او صلوات بفرستيد و سلام گوئيد . (تسليم فرمانش باشيد) صلاة: صلاة در اصل به معناى انعطاف است و صلاة خدا بر پيامبرش به معناى انعطاف او قرين رحمتش به پيامبر است و چون در اينجا صلاة مقيد نيست لذا انعطاف كامل و مطلق خداوند را نسبت ‏به پيامبرش مى رساند. قبل از اين كه خداوند از مؤمنين بخواهد كه بر پيامبرش درود بفرستند ، خود و فرشتگانش بر او درود و صلوات مى فرستند و صلوات مؤمنين نيز انعطاف آنها بوسيله درخواست رحمت‏ براى آن حضرت است. صافى از على بن ابراهيم قمى نقل مى كند كه: صلوات خدا بر پيامبر، پاك كردن آن حضرت و ستودن اوست و از سوى مردم دعا كردن و طلب رحمت ‏براى اوست و اقرار نمودن به فضل و مقام والايش و تصديق فرمانش و اطاعت ‏بى چون و چرا از اوامرش و اجتناب و دورى جستن از نواهيش. و سلام بر او يعنى تسليم به ولايت و هرچه او آورده است. يا سيد الانام درود جناب تو ورد زبان ما است مه و سال و صبح و شام نزديك تو چه فرستيم ما ز دور در دست ما همين صلوات است والسلام و همانا اين درود فرستادن خداوند بر پيامبرش به مراتب بالاتر و فضيلتش افزونتر است از شرافت آدم كه ملائك را فرمان به سجده اش داد ، زيرا در آنجا خداوند نمى تواند شريك آنان در آن فعل باشد ولى در اينجا خداوند همراه فرشتگان و تمام مؤمنان بر پيامبر صلوات و درود مى فرستند. عقل دورانديش مى داند كه تشريفى چنين هيچ دين پرور نديد و هيچ پيغمبر نيافت. اين چه عظمت و چه مقامى است كه خداوند، خود، قبل از ملائكه و بندگانش بر اين انسان كامل صلوات فرستد و آنگاه تمام فرشتگان و مردم را دستور اكيد دهد كه بر او صلوات بفرستيد و سلام و تعظيم كنيد و در برابر فرمانش گردن نهيد. به جامه خانه دين خلعت درود و سلام چو گشت دوخته بر قامت تو آمد راست نشان حرمت صلوا عليه بر نامت نوشته اند و چنين منصبى شريف تو راست آرى ! او يك انسان عادى نيست هرچند از ميان شما مردم برخاسته است. از ياد نبريد كه خداوند تمام جهان هستى را به خاطر وجود مقدسش آفريده است كه در حديث قدسى خطاب به اين معبود والايش فرمايد :«لولاك لما خلقت الافلاك.‏» تو اصل وجود آمدى از نخست دگر هرچه موجود شد فرع تست ندانم كدامين سخن گويمت كه والاترى زآنچه من گويمت تو را عز«لولاك‏» تمكين بس است ثناى تو طه و ياسين بس است يصلون: چرا واژه «يصلون‏» آورده است ؟ اين كلمه ، مضارع است و معناى پيوستن دارد ، معلوم مى شود همواره خدا و فرشتگان بر او درود و رحمت مى‏فرستند. سلموا: سلموا ممكن است ‏به دو معنى بيايد: اول - تسليم در برابر فرمان ها و اوامر پيامبر چنان كه در آيه اى ديگر فرموده است:«ثم لا يجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما» - و آنگاه مؤمنان از قضاوت و داورى تو هرگز در دل خود ناراحت نشوند و كاملا تسليم فرمانت ‏باشند. امام صادق عليه السلام در پاسخ ابوبصير كه پرسيد معناى تسليم در اين آيه چيست ، مى فرمايد : «هوالتسليم له في الامور» يعنى كاملا در برابر او سر تسليم فرود آورند و اطاعتش كنند. دوم - به معناى سلام فرستادن بر پيامبر و گفتن «السلام عليك‏» به آن حضرت است كه معنايش دعا براى سلامتى او در پيشگاه رب الارباب است. ابوحمزه ثمالى از كعب بن عجره - كه يكى از اصحاب رسول‏الله (ص) است - نقل مى كند كه : « لما نزلت هذه الآية قلنا يا رسول الله هذا السلام عليك قد عرفناه، فكيف الصلاة عليك؟» سلام بر تو را فهميديم ، چگونه بر تو صلوات بفرستيم ؟ فرمود: بگوئيد:«اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.» البته ممكن است هر دو معناى سلام مورد نظر باشد كه ضمنا هر دو بازگشتشان به يك معنى است زيرا كسى كه به آن حضرت با خلوص سلام مى كند و از خداوند براى آن حضرت درخواست ‏سلامتى مى كند، قطعا به او عشق مى ورزد و او را واجب الاطاعة مى داند و از او اطاعت مى كند چه عاشق پيوسته پيرو معشوق است. ابن حجر در كتاب صواعقش نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:«لا تصلوا علي الصلاة البتراء» - برمن صلوات ناقص نفرستيد. عرض كردند: صلوات ناقص چيست ؟ فرمود:" تقولون اللهم صل على محمد و تمسكون بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد": اين كه تنها بگوئيد صلوات بر محمد و ساكت‏ شويد و ادامه ندهيد ، بلكه بايد بگوئيد: اللهم صل على محمد و آل محمد. آن روح كه بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفى در آمد بر ذات و آن دم كه روان گشت زشادى مى‏گفت بر محمد و آل محمد صلوات عايشه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نقل مى كند كه فرمود:«لا يقبل صلاة الا بطهور و بالصلاة علي‏» نمازى پذيرفته نمى شود جز با طهارت و با درود فرستادن بر من. و لذا در تشهد و سلام نماز، نه تنها شيعيان بلكه عموم اهل سنت نيز بر پيامبر و آلش صلوات مى فرستند هرچند برخى مانند ابوحنيفه آن را سنت دانسته و واجب نمى داند ولى قطعا شافعى آن را در نماز واجب مى داند چه خود در بيت ‏شعر معروفش مى گويد: يا اهل بيت رسول الله حبكم فرض من الله في القرآن انزله كفاكم من عظيم القدر انكم من لم يصل عليكم لا صلاة له اى اهل بيت پيامبر! محبت ‏شما از سوى خداوند در قرآن ، واجب عظيم شده و در عظمت مقام شما همين بس كه هر كس در نماز واجب يوميه اش بر شما صلوات نفرستد، نمازش باطل خواهد بود. در خاتمه روايت‏ بسيار جالبى را از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام نقل مى كنيم كه در تفسير برهان آمده و آن حضرت مى‏فرمايد: «ما في الميزان شي‏ء اثقل من الصلاة على محمد و آل محمد و ان الرجل لتوضع اعماله في ميزانه فيميل به فيخرج صلى الله عليه وآله و سلم الصلاة عليه فيضعها في ميزانه فترجح.‏» همانا چيزى در ميزان اعمال بندگان (در روز قيامت) سنگين تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست. و چه بسا انسانى اعمالش را در كفه ترازو مى گذارند، پس پائين مى رود، آنگاه رسول خدا مى آيد و صلواتهايى را كه او بر حضرتش فرستاده است، مى آورد و در كفه ترازو مى گذارد، پس اعمال آن شخص سنگين تر از وزنه ترازو مى شود. به اميد اين كه با خلوص بر آن حضرت و اهل بيت گراميش صلوات بفرستيم تا شايد ما نيز كفه اعمالمان در روز رستاخيز سنگين شود و به شفاعت‏ حضرتش نائل آئيم. البته قابل ذکر است که در انجام تمام اعمال ميزان معرفت حائزاهميت مي باشد.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:32   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


وصف پيامبر(ص) در كلام اميرالمومنين (ع)

چنانکه گفته شد وصف راستين و حقيقي حضرت رسول(ص) را بايد در کلام اميرالمومنين جست. اين توصيفات چنان لطيف و چنان ژرف اند که آدمي را در برابر سحر کلام و عمق معنا به تعجب واميدارند. در ادامه خطبه 87 توصيف حضرت رسول را چنين مي خوانيم: " او پيشواي کسي است که راه پرهيزکاري پويد… چراغي است که پرتو آن دميد و درخششي است که روشني آن بلند گرديد، و آتش زنه اي است که نور آن درخشيد. رفتار او ميانه روي در کار است و شريعت او راه حق را نمودار. سخنش حق را از باطل جدا سازد و داوري او عدالت است." همچنين توصيف زيباي ديگري را در خطبه 105 نهج البلاغه مي يابيم: " خدا محمد(ص) را برانگيخت. گواهي دهنده، مژده رساننده و ترساننده، بهترين آفريدگان، آنگاه که خردسال مي نمود، نژاده تر؛ هنگامي که کهن سال بود، پاکيزه تر پاکيزگان در خوي، گاهِ بخشش ابر برابر دستش خشک مي نمود." و اين جمله پاياني چه زيبا ودل انگيز بخشندگي حضرت رسول را مي ستايد، چونان عاشقي که معشوق را مي ستايد ؛ و به راستي کجا مي توان کسي را يافت که عاشق تر از علي بر رسول خدا باشد. در خطبه 160 حضرت امير نحوه زندگاني حضرت رسول اکرم را چنين توصيف مي کند: " از دنيا چندان نخورد که دهان را پرکند و بدان ننگريست چندان که گوشه چشم بدان افکند. تهيگاه او از همه مردم لاغرتر بود و شکم او از همه خالي تر، دنيا را بدو نشان دادند، آن را نپذيرفت و چون دانست خدا چيزي را دشمن مي دارد، آن را دشمن دانست و چيزي را خوار مي شمرد آن را خوار انگاشت.…. او که درود خدا بر وي باد روي زمين مي خورد و چون بندگان مي نشست و به دست خود پاي افزار خويش را پينه مي بست و جامه خود را وصله مي نمود و بر خر بي پالان سوار مي شد و ديگري را بر ترک خود سوار مي فرمود. " اوصاف ديگري را که مي توان در خلال خطبه هاي حضرت امير يافت در چند مورد زير خلاصه کرده ايم: 1. دنيا را خوار ديد و کوچکش شمرد؛ 2. هيچ آفريده را در فضيلت به پايه او نتوان آورد؛ 3. مايه شکيبايي براي کسي که شکيبايي مي طلبد؛ 4. نشانه ايي براي قيامت؛ 5. مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت؛ 6. سنگي بر سنگي ننهاد تا جهان را ترک گفت؛ 7. ديده تاريک بين بدو روشن ؛ و به راستي وبنا به فرمايش حضرت امير در زندگاني نبي مکرم اسلام براي ما نشانه هايي است که ما را به زندگي راستين رهنمون مي سازد واز زشتي ها و عيبهاي دنيا جدا مي نمايد . توصيف منش و زندگي حضرت رسول را در کلام اميرالمومنين آورديم و چه نيکوست که وداع با ايشان را نيز از کلام همان بزرگمرد بياوريم که سخن از دل برآمده هر مسلمان مومني است: " پدر ومادرم فدايت باد . با مرگ تو رشته اي بريد که در مرگ جز تو کس چنان نديد . پايان يافتن دعوت پيامبران وبريدن خبرهاي آسمان ، چنانکه مرگت ديگر مصيبت زدگان را به شکيبايي واداشت وهمگان را در سوگي يکسان گذاشت . و اگر نه اين است که به شکيبايي امر فرمودي و از بيتابي نهي نمودي اشک ديده را با گريستن بر تو به پايان مي رسانديم ، و درد همچنان بي درمان مي ماند و رنج واندوه هم سوگند جان ، واين زاري وبي قراري در فقدان تواندک است . ليکن مرگ را باز نتوان گرداند و نه کس را از آن توان رهاند . پدر ومادرم فدايت، ما را در پيشگاه پروردگارت يادآر و در خاطر خود نگاه دار.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:31   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


پيامبر گرامي اسلام (ص) استوار چون كوه

" فاصبر کما صبر اولوا العزم من الرسل... ."(احقاف/35) خداي تعالي پيامبر خود را به پايداري و استقامت امر مي کند: پايداري و استقامتي که پيامبران صاحب عزم و اراده و ثابت قدم دارا هستند، رسول خدا فرمان خدا را از جان پذيرفت و اطاعت کرد و مثل اعلا و نمونه کاملي از ثبات و استقامت گرديد، تاريخ زندگاني آن حضرت سراسر، از پايداري و ثبات، حکايت مي کند. هر ورقي برگرفته شود، شاهدي کافي و گواهي محکم براي اين سخن خواهد بود و اگر کسي بخواهد به طور کامل از استقامت آن وجود مقدس بحث کند، بايد تاريخ حيات آن حضرت را از آغاز تا انجام بيان کند، زيرا هر ورقش دفتري از ثبات و استقامت مي باشد. دراين مقاله قصد داريم در کلاس درس استقامت و استواري نبي مکرم اسلام که در مقابل شدائد، همانند کوه، استوار بود، زانوي ادب زده واز اين اسوه استقامت و مقاومت،استواري و ثبات را بياموزيم.

تکليف انحصاري امام صادق (ع) مي فرمايد: " خداوند تعالي پيامبر خود را به تکليفي مکلف ساخت که هيچيک از بندگانش را قبل از آن حضرت به چنين تکليفي مکلف نفرمود. پيامبر اسلام را مامور فرمود با تمام مشرکان جهان به جهاد بپردازد و اگر ياوري نيافت به تنهايي به نبرد با کافران قيام کند." آن گاه امام صادق(ع) اين آيه شريفه را تلاوت کرد:" فقاتل في سبيل الله (ص) لا تکلف الا نفسک..."(نساء/84)؛ پس در راه خدا پيکار کن؛ جز عهده دار شخص خود نيستي. آن حضرت را به چنين فرماني عظيم و سهمناک فرمان دادن کشف از شايستگي فوق العاده لياقت بزرگي مي نمايد و مي رساند که آن وجود مقدس، لايق ترين و قوي الاراده ترين افراد بشر بوده است، چون تا خداوند عالم توانايي اطاعت امر را در کس نبيند، او را بدان فرمان نمي دهد. رسول اکرم فرمان حضرت حق را به کار بست و استقامتي نمود که نظير آن ديده نشد.

 ثروت حضرت خديجه رسول خدا محترم ترين فرد قريش از لحاظ خانوادگي و موقعيت شخصي به شمار مي رفت ولي دستش از ثروت خالي بود، تهي دستان هنگامي که به مال و منال مي رسند چون مزه تهي دستي را چشيده اند آن را سخت نگه داري مي کنند و بسيار عزيزش مي دارند و آن را به آساني از کف نمي دهند. هنگامي که حضرت خديجه اموال خود را در اختيار آن وجود مقدس گذاشت، آن حضرت تمام آن را در راه خدا و تبليغ رسالت الهي صرف نمود؛ مال نزد همه کس عزيز است، ولي در نظر آن حضرت، دين خدا عزيزتر بود و راه خدا را بر هواي نفساني خود مقدم داشت و پاي بر آن چه خود مي خواست گذارد و آن چه خدا فرموده و خواسته بود، آن را انجام داد.

مبارزه با خويشان از موارد استقامت آن حضرت که بسيار بسيار ناگوار و مشکل بود، بلکه نزد مردمان آن عصر محال شمرده مي شد مبارزه با خويشان و نزديکان است. قرابت و خويشاوندي در نظر عرب خيلي اهميت دارد و در عصر جاهليت به حد اعلاي از اهميت رسيده بود، چه بسا براي آن که يک تن از عشيره کشته شده بود، دودمان عشيره قاتل بر باد مي رفت، جنگ" بسوس" که چهل سال در عرب دوام يافت، از روي عرق و حميت و رگ خويشاوندي برخاسته بود. رسول خدا خويشتن پرستي را کنار گذاشت و جز خداپرستي راه ديگري نپيمود. با منتهاي علاقه و محبتي که به خويشان خود داشت و از کوچک ترين آزاري که به آن ها مي رسيد، آزرده خاطر مي گشت، ولي هر کدام که از خداپرستي منحرف بودند، نزد آن حضرت ارزشي نداشتند. در جنگ بدر هنگامي که عباس عموي آن حضرت اسير شد و او را در بند کردند، صبحگاهان معلوم شد که آن حضرت از شدت تاثر براي شنيدن ناله هاي عباس شب را به خواب نرفته بود، ولي در عين حال از گناه عباس درنگذشت و او را با اسيران ديگر يک سان ديد . ابولهب عموي ديگر آن حضرت چون اسلام نياورده بود و در اذيت و آزار مسلمانان مي کوشيد، مورد نفرت آن حضرت قرار داشت چند آيه قرآن نيز در نکوهش او نازل شد، ولي فرزندان او عتبه و معتب را- که دختران آن حضرت را روي دشمني با اسلام طلاق داده بودند- هنگامي که در فتح مکه اسلام آوردند، نوازش فرمود و آن ها از بس با آن حضرت بد کرده بودند، از آن وجود مقدس حيا مي کردند، ابوسفيان بن حارث، پسرعموي آن حضرت تا اسلام نياورده بود، مورد لطف آن حضرت واقع نشد، ولي هنگامي که مسلمان شد، مورد عنايت واقع گرديد. ابوسفيان به واسطه آزار بسياري که در زمان کفرش به آن حضرت رسانيده بود، تا آخر عمر از شرم به روي آن حضرت نگاه نکرد. در جنگ بدر قسمتي از سپاه کفار را بني هاشم تشکيل مي دادند، حتي پرچم هم داشتند، آن حضرت آنان را مانند دشمن انگاشت و با آن ها از در جنگ درآمد، با آن که فرمود: قريش آن ها را به زور و فشار و بر خلاف ميل، به جنگ آورده اند.

بيگانگان نزديک هنگامي که بيگانگان ايمان مي آوردند، مورد مهر آن حضرت بودند و از خويشان و نزديکان بي ايمان عزيزتر بودند، هر کس ايمان نمي آورد از آن حضرت دور بود، اگر چه نزديک ترين کسانش بود و هر کس ايمان مي آورد نزديک بود، هر چند دورترين بيگانگان بود. وحشي حبشي، قاتل خيانت کار عموي عزيز آن حضرت هنگامي که اسلام آورد از خون او درگذشت و از انتقام خون عمويش حمزه صرف نظر کرد.

 جنازه سعد بن معاذ رفتاري که آن حضرت با جنازه سعد بن معاذ نمود، رفتاري است که شخصي، با عزيزترين خويشانش مي کند، بدون ردا و با پاي برهنه جنازه سعد را تشييع فرمود و پيوسته چپ و راست جنازه را مي گرفت، برگرد آن مي گشت، پيش از آن که جنازه را وارد قبر کنند آن حضرت وارد قبر شد و سعد را وارد قبر کرد، آن گاه او را لحد نمود و خشت بر لحد او چيد و درزهاي خشت را گرفت، سپس خاک بر آن ريخت، اين نبود جز آن که سعد ايمان کامل داشت و گرنه فاميلي ميان سعد- که سيد قبيله اوس در مدينه بود- و ميان آن حضرت- که سيد قبيله بني هاشم در مکه بود- وجود نداشت، خويشان آن حضرت که اسلام مي آوردند از دو جهت مورد مهر بودند، ولي همگي آن ها در حقوق سهم غنايم و خطرات در مهالک، با ديگر ياران آن حضرت، يک سان بودند و ابدا ترجيحي بر ديگران نداشتند.(1)

 رد تقاضاي فاطمه عزيز عايشه مي گويد: " نزد فاطمه ، عزيزترين شخص نزد پيامبر، خدوت رسول خدا(ص) شرفياب شد، در حالي که دست هاي مبارکش از کثرت کار آبله زده بود، تقاضا کرد که يکي از اسيران را براي خدمت کاري به او مرحمت کند آن حضرت نپذيرفت و فرمود:" آن ها را مي فروشم و صرف مسلمانان فقير مي کنم".

علي(ع) به فداي دين علي (ع) را که عزيزترين مردان نزد او بود، در تمام خطرات و مهالک جلو مي فرستاد و در طول حيات آن حضرت، موردي يافت نمي شود که محبتش چيره شده باشد و علي را از جنگ بازدارد. هنگامي که در جنگ خندق خواست کسي به جنگ عمرو بفرستد و دو بار علي(ع) براي رفتن به جنگ تن به تن عمرو، داوطلب شد پيامبر از آن جلوگيري فرمود از آن نظر بود که مردانگي علي(ع) و از جان گذشتگي و فداکاري او را به ياران خود بنمايد و معلوم سازد که در ميان آن ها کسي به فضيلت و شرافت علي(ع) نيست. وقتي که در هر سه بار جز علي(ع) کسي نداي پيامبر را پاسخ نگفت و هيچ کس آماده دفاع از هجوم پهلوان نامي عرب نبود، علي را به نبرد او فرستاد.

جنگ بدر در جنگ بدر که نخستين جنگ مهم اسلام است، عزيزترين کسانش؛ يعني علي، حمزه عمويش و عبيده(پسرعمويش) را از اول وارد نبرد کرد و هيچ به خاطر شريفش راه نيافت که اين ها عزيزان من هستند و شايد در جنگ کشته شوند، خوب است که از مهاجران ديگر بفرستم.

 سوره برائت موقعي که علي(ع) را يکه و تنها براي قرائت سوره برائت به مکه فرستاد، نينديشيد که اين جوان در مکه دشمنان بسياري دارد، اهل مکه با او دشمن خوني و منتظر روز انتقام هستند، براي علي(ع) که نور دو چشم من است، اين سفر خطر دارد، خوب است شخص بي طرفي را بفرستم تا علي از اين مهلکه نجات يابد آري، هر چند علي(ع) نزد او عزيز و گرامي بود، ولي فرمان خدا عزيزتر و گرامي تر بود، ديگران شايستگي اين سفر را نداشتند و علي(ع) بايد اين پيام را ببرد، هرچند کشته شود.

 هجرت از مکه ديگر از سختي هايي که آن وجود مقدس ديد و استقامت کرد،آوارگي و هجرت از وطن اصلي خود بود. هر کس بر حسب انس فطري و طبيعت خود وطن خود را دوست مي دارد و تا مجبور نشود، از آن هجرت نمي کند، چون که از وقت به دنيا آمدن با آن آب و خاک انس گرفته و با آن آب و هوا پرورش يافته است و جدايي از آن جا براي او سخت و ناگوار خواهد بود. کساني که از وطن دورند، هنگامي که باز مي گردند، نشاط و فرح بي پاياني در خود احساس مي کنند، هيچ کس به خودي خود بدون اجبار و اکراه از وطن خويش هجرت نمي کند و تا علتي از قبيل: طلب مال، جاه، آسايش بيش تر، فرار از دشمن يا مرض و بيماري رخ ندهد، وطن رسول خدا قطع نظر از آن که زادگاه و پرورش گاه آن حضرت بود، از جهت آن که زمين مقدسي نيز بود و خانه خدا در آن قرار داشت، بسيار مورد علاقه آن وجود مقدس بود. پنجاه و سه سال نيز با آن آب و خاک انس گرفته بود؛ لذا هجرت از مکه بر آن حضرت بسيار ناگوار آمد. سيزده سال در برابر آزار و اذيت هاي اهل مکه مقاومت فرمود و چون اهل مکه شايسته چنين رسالتي نبودند و با تمام قوا مانع از پيش رفت اسلام مي شدند و آن چه از ايشان ساخته بود، در آزار آن حضرت و مسلمانان دريغ نمي کردند، ديگر طاقت و توانايي براي مسلمانان نمانده بود؛ لذا با شدت علاقه اي که به مکه داشت از آن جا هجرت کرد. عبدالله حمراء مي گويد: " در موقعي که آن حضرت از مکه خارج مي شد، بعد از سوار شدن به مرکب خويش، مکه را مخاطب قرار داد و چنين گفت: به خدا سوگند بهترين و محبوب ترين زمين ها نزد خدا هستي و اگر من به ناچار رانده نشده بودم، هر آينه از تو بيرون نمي آمدم و تو را ترک نمي کردم."

سخت گيري اهل مکه اهل مکه در دشمني با آن حضرت کوتاهي نمي کردند، در کوچه و بازار و مسجد از استهزا و سنگ پراني و نظاير اين ها کوتاهي نمي کردند، هر جا مسلماني را پيدا مي کردند، حتي الامکان از شکنجه او دريغ نداشتند، هنگامي که آن حضرت و بني هاشم در شعب ابوطالب محصور بودند، کفار مکه تصميم گرفتند مقاومت منفي را بر مبارزات مثبت ديگر خود بيفزايند، خريد و فروش و ساير معاملات را با بني هاشم ممنوع کردند، همه گونه ارتباطات را با بني هاشم قطع نمودند، روزها مي گذشت که آن وجود مقدس و ساير بني هاشم غذايي به دستشان نمي رسيد، از گرسنگي برخود مي پيچيدند، اگر کمک هاي شبانه بعضي از ياران و نزديکان نبود، اگر کوشش هاي کودکي که هنوز پانزده سال نداشت، نبود که شب ها در ميان خار و خاشاک به مکه مي آمد و مخفيانه غذا براي محصوران مي آورد و گاهي غذا بر دوش داشتن او توام با زد و خورد و جراحت برداشتن از کفاري بود که مانع از بردن غذا بودند. اگر استقامت رسول خدا و تقويت روحي محصوران از طرف آن حضرت و لطف خدا نسبت به آن ها نبود، همگي مي مردند و اين سختي ها در برابر درياي استقامت آن وجود مقدس ناچيز بود. همه مي گويند: شکم گرسنه دين نمي فهمد، خردمندان گفته اند که: نخست بايد گرسنه را سير کرد، آن گاه با او سخن گفت، چون گرسنه چيزي نمي فهمد.

پرکاري آن حضرت استقامتي که آن حضرت در برابر کار و کثرت مشغله از خود نشان داده است، موجب حيرت و تعجب خردمندان مي باشد، اگر بخواهيم براي روح خستگي ناپذير، يک مصداق حقيقي پيدا کنيم، جز آن وجود مقدس مصداقي ندارد. اگر کاري که مردان پرکار انجام مي دهند، را با کارهايي که آن حضرت انجام مي داد مقايسه کنيم نسبتي ميان آن ها نيست؛ هنگامي که آن حضرت به مدينه هجرت فرمود بيش تر اوقات آن حضرت در جنگ مي گذشت، مشغول تهيه مقدمات جنگ بود و در عين حال به تعليم مسلمانان مي پرداخت، مشغول تنظيم تشکيلات اسلام بود، به امور قضايي مسلمانان نيز رسيدگي مي کرد، رفع حوايج مسلمانان مي نمود، کساني را به اين سو و آن سو براي تبليغ اسلام و احکام الهي اعزام مي داشت، سپاهياني به جنگ کفار گسيل مي کرد که عدد دفعات آن به هفتاد رسيد، وحي بر آن حضرت نازل مي شد، فقرا و بيچارگان را دست گيري مي فرمود، سفيراني به اطراف مي فرستاد و سفيران خارجيان را مي پذيرفت، جواب سؤالات ديني و اجتماعي و فلسفي مسلمانان و کفار را مي داد. و به عبارت ديگر: آن حضرت، هم قوه مقننه بود، هم قوه قضائيه و هم قوه مجريه؛ هم فرماندهي کل قوا را داشت، هم استاد و معلم مردم بود. هم عابد و زاهد بود، هم مرد جنگ و نبرد. هم در پنج وقت امام جماعت بود، هم واعظ و خطيب، و علاوه بر تمامي اين کارها- که به جز جنگ همه را در مکه نيز داشت، زخم زبان و استهزا و سخريه دشمنان و جاهلان را نيز تحمل مي فرمود. و تک تک اين کارها را نيز به طوري، خوب انجام مي داد که گويي هيچ کار ديگري ندارد و تمام افکار خود را صرف آن کار کرده است تا آن را به طوري منظم و صحيح انجام دهد که هيچ گونه خلل و نقصي نداشته باشد.

 مبارزه همه جانبه مبارزه دامنه دار و شديدي که آن حضرت شروع کرده بود و لحظه اي از آن دست بردار نبود. يکي از چيزهايي است که عقول را متحير کرده است و موجب مي شود همگي سر تسليم در برابر اين نيروي بزرگ و اين اراده آهنين فرود آورند اين است که: آن حضرت مبارزه همه جانبه اي داشت؛ با يهودي، با نصراني، باگبر و مجوس مبارزه مي کرد، با بت پرست، با ستاره پرست، هم با سفيد پوست، هم با سياه پوست در نبرد بود؛ هم با ارباب مخالف بود، هم با نوکر؛ هم با زن مخالفت داشت، هم با مرد؛ هم با پير در جنگ بود، هم با جوان؛ هم با اعتقادات قلبي و باطني مردم مخالف بود، هم با رفتار خارجي؛ به طور کلي آن حضرت يک تنه با تمام حرکات و سکنات خلاف و ضد توحيدي افراد مخالف بود، زنده باد چنين حميت عالي و چنين عزم راسخي که کوه هاي آهن و فولاد در برابرش خرد مي شوند.

 عبادت آن حضرت گفته شد آن حضرت با آن کار و کثرت مشغله، عابد و زاهد بود اگر کسي به عبادات آن حضرت بنگرد از تعجب انگشت به دندان خواهد گزيد زيرا عبادات آن حضرت به حدي است که اگر کسي بگويد بيش تر اوقات عمر آن حضرت به عبادت خدا گذشته، گزافه نگفته است. از آن طرف اگر کارهاي ديگر آن حضرت را بنگريم مي بينيم که 24 ساعت براي ايشان کم بود و وقت فارغي براي عبادت نداشته است. عبادات آن حضرت عباداتي بسيار سنگين بود که ديگران از آن گونه عبادت عاجز بودند. ده سال بر روي پا، خدا را عبادت نمود، به حدي که پاهاي مبارکش ورم کرد و رنگ چهره نازنينش زرد شد، تا آن که از طرف خداي تعالي اين آيه شريفه نازل شد: " طه. ما انزلنا عليک القرآن لتشقي.(طه/1و2)؛ ما قرآن را بر تو نفرستاديم که در عبادت ما به سختي بيفتي. ساعت خوش آن حضرت ساعتي بود که در برابر پروردگار مي ايستاد و عبادت و پرستش مي نمود. امام جعفر صادق(ع) مي فرمايد: " آن حضرت در آغاز بعثت به قدري روزه مي گرفت که گفته مي شد: او روزه است و افطار ندارد و سپس آن قدر مفطر بود، به حدي که گفته مي شد: روزه نمي گيرد، سپس از اين روش دست برداشت و يک روز در ميان، روزه مي گرفت، پس از آن، اين روش را تبديل به روش ديگري کرد."(2) و در عين حال با تمام اين گرفتاري ها، شوهر و همسرخوبي براي زنانش بود، به طوري که هيچ يک از حقمقاومتوق آن ها را پايمال نمي کرد، پيوسته زبانش در ذکر خدا بود، در هر نشست و برخاستي چندين مرتبه تسبيح و تهليل خدا را مي نمود و در عين حال، به منزل يارانش مي رفت و از بيماران عيادت مي کرد؛ عجب آن است که زراعت هم مي نمود و درخت خرما مي کاشت. استقامتي که آن وجود مقدس در برابر صدمات و اذيت هايي که به پيکر شريفش وارد مي آمد، يکي از دشوارترين استقامت هاست؛ آن حضرت آسودگي واستراحت را از خود سلب کرده بود و در برابر انجام دادن فرمان خدا آن ها را چيزي نمي شمرد.

 ثبات در جنگ در تمام مهلکه ها، ثابت قدم ترين سپاهيان خود بود، در هيچ نقطه اي از نقاط حساس جنگ ديده نشد که آن حضرت قدمي به عقب بردارد. هر نقطه اي که جنگ خطرناک تر و خونين تر بود جايگاه آن حضرت آن جا بود . امير مؤمنان علي(ع) با آن که به دليري و شجاعت بي مثل است مي فرمايد: " وقتي آتش جنگ بسيار افروخته مي شد و کار بر ما سخت مي گرديد، به رسول خدا پناه مي برديم." ثبات آن وجود مقدس بهترين تقويت روحي براي يارانش بود. کساني که از ميدان جنگ مي گريختند، بر اثر استقامت آن حضرت بار ديگر به ميدان باز مي گشتند. هنگامي که کفار با سنگ، دندان آن حضرت را شکستند، از شدت درد بي هوش شد، ولي در اراده خلل ناپذيرش تاثيري نکرد، ثبات قدمش بيش تر و پايداري اش فزون تر گرديد. در موارد مختلف، از جراحات وارده بر تن مبارکش خم به ابرو نمي آورد، وقتي که آن حضرت را سنگ باران کردند، از پاهاي مبارکش خون روان شد. از آغاز بعثت ساعت خوش نداشت و روي استراحت و آسايش را نديد؛ پيوسته در شکنجه و عذاب به سر مي برد، اگر اندکي در روش خود تخفيف مي داد، اين مشقت ها و سختي ها را نمي ديد، کفار بارها خواستند که حضرت اندکي در تبليغ اسلام تخفيف دهد، تا آن ها دست از اذيت و آزار بردارند، ولي آن وجود مقدس بالاتر از آن بود که به خاطر آسايش و استراحت، در اقدام خود سستي کند، ناراحتي ها و شکنجه ها را تحمل مي نمود و با جديت به روش خود ادامه مي داد.

 مقاومت در برابر اهانت پايداري و استقامتي که آن حضرت در برابر بي احترامي ها و جسارت ها نمود نظير و مانند ندارد، کوچک ترين بي احترامي، مردان بزرگ و با اراده را از هدف باز مي دارد، بسياري از مردم، به احترام و حيثيت خود بيش تر از جان خود علاقه دارند، دست از جان خود مي کشند، مبادا به آن ها بي احترامي شود، ولي پيامبراکرم از اين مردمان نبود، در راه هدف مقدسش، از همه احترامات و جاه و جلال، چشم پوشيد و در برابر همه بي احترامي ها و استهزاها پايداري کرد، اين خارهاي مغيلان که بر تنش مي رفت، در عزم او تاثيري نداشت، قريشيان هر جا که مي رسيدند، آن حضرت را استهزا مي نمودند، کودکان عرب در پي آن حضرت، هياهو مي کردند و بي احترامي به آن حضرت به جايي رسيد که شکمبه خون آلود گوسفندي را بر سر آن بزرگوار افکندند که صورت مبارکش رنگين شد. پيراهن هاي خود را تاب مي دادند و به گردن آن حضرت مي انداختند و آن وجود مقدس را از اين سو به آن سو مي کشيدند. تمام اين رنج ها را بر خود هموار مي نمود. و کم ترين خللي، در عزم راسخش روي نمي داد. از ستم کفار قريش، به عشيره ثقيف پناه برد، پناهش ندادند، به بني عامر پناه برد، پناهش ندادند، به ربيعة الفرس پناه برد، پناهش ندادند. من نمي دانم چه مي گذشت بر آن حضرت هنگامي که به آن دونان پست فطرت پناه مي برد و آن بدصفتان به چنين وجود مقدسي، پناه نمي دادند. اي کاش به همين پناه ندادن اکتفا مي کردند و آن مهمان عالي قدر را سنگ باران نمي کردند تا از شدت درد و تابش آفتاب بر زخم هايي که سنگ ها بر بدن مبارکش وارد آورده بود، به سايه ديوار باغي پناه برد، نه کسي بود که بر زخم هاي او مرهم نهد، نه دوستي که درد دل خود را به او گويد، نه ياوري که آن اراذل و اوباش را از او دور کند، ولي خداي توانا بزرگ ترين پناه او بود، او دوست و ياوري و هدف و مقصودي جز خدا نداشت، طبيب و پرستار و آرزويي جز خدا نداشت.

فرمايش امام سجادعليه السلام امام سجاد(ع) در بيان استقامت آن حضرت چنين مي فرمايد: بارالها! برمحمد، امين وحيت و برگزيده از آفريدگانت و پسنديده از بندگانت، درود فرست که پيشواي رحمت و قافله سالار خير و کليد برکت است، هم چنان که او براي انجام فرمان تو جان خويش را به مشقت انداخت و تن خود را در معرض شکنجه و آزار قرار داد و در راه دعوت به تو، با کسان خود درافتاد و براي خشنودي تو، با ايل و تبارش جنگيد و در راه زنده کردن دين تو، از خويشانش بريد و چون آن ها دين تو را انکار کردند نزديک ترين بستگانش را از خود دور کرد و دورترين مردم را، براي تسليم بودنشان به فرمان تو، به خود نزديک ساخت و به خاطر تو، با بيگانگان، از در دوستي درآمد و با نزديکان و خويشاوندان از در دشمني، و جان خود را براي رسانيدن پيام تو، فرسود و براي دعوت به آيين تو خسته نمود و به خيرخواهي حق پرستان، مشغول داشت. و از زادگاه و محل آسايش خود، دست کشيده و به ديار غربت، هجرت نمود؛ براي آن که دين تو را ، عزيز گرداند و به ياري تو، بر کافران حمله آورد تا آن چه، براي دشمنانت خواسته بود، به وقوع پيوست و آن چه براي دوستانت در نظر گرفته بود، انجام شد، پس در حالي که از تو کمک گرفته و ناتواني خود را به ياري تو، نيرومند کرده بود، بر آنان بتاخت و با آن ها تا آسايشگاه خانه هاشان جنگيد و تا نقطه استراحتشان، لشگر کشيد تا دين تو آشکار و سخنت بلند مرتبه گرديد، گرچه مشرکان را خوش نيامد و بر آنان ناگوار بود."(3) پي نوشت ها: 1. ابن سعد، طبقات الکبري، ج3، ص 433، ط دار بيروت. 2. بحارالانوار، ج16، ص 270. 3. صحيفه سجاديه، دعاي دوم.



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:29   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


نجواي عاشقانه با پدر امت

شراب مي چکد از چشمت به کام خاک شَرَر بارم

رسيد طعم جنون اينک به چشم خفته بيدارم

امان نمي دهدم عصيان که تا برايم ازين دوزخ  

شراب توبه نمي نوشد، دهان خشک گنه کارم

نمک گرفت نگاهم را در اين کوير غبارآلود

غريب مي وزد اکنون عشق به روح خسته بيمارم

جهان همايش توفان هاست هجوم ناله من درياب

اسير دست پريشاني است دل به شعله سزاوارم

ببين که وضع پشيماني است، نقاب شيون من گم شد

دچار بازي آخر شد، سرِ به وهم گرفتارم

در اين طواف جنون آميز به گرد حلقه چشمانت 

به سر نيامدم آخرجان، سبک نشد زگنه بارم

ميان غيب و شهادت ماند دلي که قسمت ويراني است

بگو چگونه رها گردم زِ بالِ مانده ز رفتارم

نشان صبح قيامت بود شبي که آينه گم کردم

بيا به مرگ بشارت ده دو چشمِ تشنه ديدارم



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:20   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


در سوگ نبي مكرم اسلام (ص)

Download

Play

يا محمدا

Download

Play

عجب ماتمي برپاست

Download

Play

سر احمد بود بر پاي حيدر

Download

Play

اشک ريزان

Download

Play

زهرا شد غم نسيب

Download

Play

محمد جان

Download

Play

ياس خوش بوي مني

Download

Play

غم جنت

Download

Play

يا رسول الله

Download

Play

يا رسول الله فدايت

Download

Play

مدينه شد غرق عزا

Download

Play

خاتم الانبياء



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:16   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


پيامدهاى رحلت حضرت رسول (ص) از لسان مبارک حضرت زهرا (س)

 در اين مقال بنابر آن است كه پيامدهاى رحلت پيامبر اكرم (ص) از نگاه تنها يادگارش، حضرت فاطمه سلام الله عليها بيان شود. او كه بضعة الرسول است (9) و به تعبير امام على (ع) بقية النبوة (10) است و به اعتراف ديگران، خيرة النساء و ابنة خير الانبياء، صادقة في قولك، سابقة في وفور عقلك است. (11) او كه خليفه اول در جمع مردم مدينه درباره‏اش چنين گفته است: انت معدن الحكمة و موطن الهدى و الرحمة و ركن الدين و عين الحجة است. (12) و حتى عايشه نيز گفته است: « ما رايت احدا كان اصدق لهجة من فاطمة الا ان يكون الذي ولدها. » (13) او كه هم مردمان مكه و مدينه را ديده و هم شاهد حيات پيامبر اكرم (ص) بوده و هم در كنار پيامبر و حضرت امير(ع) حوادث ريز و درشت عصر نبوت و روزهاى بعد از رحلت و حوادث تلخ و دردناك آن ايام كوتاه را به دقت زير نظر داشته است . آرى او مى‏تواند پيامدهاى تاسف بار رحلت پيامبر را خوب بيان كند . در اينجا به مواردى از آنها مى‏پردازيم: آن حضرت در خطبه فدكيه (14) و خطبه‏اى كه بعدا در جمع زنان مدينه كه به عيادت ايشان آمده بودند (15) ايراد فرموده‏اند، پيامدهاى رحلت پيامبر را بيان مى‏كنند از جمله آنها عبارتند از: 1. ايجاد ضعف و سستى در ميان مردم . استومع وهنه « يا وهيه.‏» (16) حضرت در خطبه‏اى كه در حضور زنان مدينه كه به عيادت ايشان آمده بودند نيز اين امر را تذكر دادند و با تاسف فرمودند: « فقبحا لفلول الحد واللعب بعد الجد و قرع الصفاة (17) ؛ چه زشت است ‏سستى و بازيچه بودن مردانتان پس از آن همه تلاش و كوشش .» 2. تفرقه و اختلاف به وجود آمد . «استنهر فتقه وانفتق رتقه (18) ؛ تشتت و پراكندگى گسترش يافت . و وحدت و همدلى از هم گسست.» استنهر از نهر به معناى وسعت و زيادى است، فتق به معناى جدايى و پاره پاره شدن است. انفتق از انفتاق يعنى شكافتن و رتق هم به معناى همبستگى و اتحاد است . در قرآن كريم نيز آمده است كه: «ان السموات والارض كانتا رتقا ففتقناهما (19) ؛ (آيا كافران نديدند) كه آسمان ها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از يكديگر باز كرديم .» 3. اميد و آرزوهاى مسلمانان به نااميدى تبديل شد. آنان كه به پيامبر اكرم (ص) و احكام عاليه اسلام ناب حضرتش دلخوش كرده بودند از نعمت دين الهى و حكومت اسلامى بهره ‏مند گشته بودند. اكنون با ديدن حوادث بعد از آن حضرت مايوس شده و اميدشان به ياس مبدل گشت . « واكدت الامال‏.» (20) 4 . به حريم پيامبر بى ‏حرمتى شد . « اضيع الحريم و ازيلت الحرمة عند مماته (21)؛ هنوز جسد مبارك پيامبر بر زمين است. در اجتماع سقيفه (22) بدون نظرخواهى از خاندان پيامبر به تعيين جانشين براى آن حضرت مى‏پردازند. و حق اهل بيت‏ حضرتش را ضايع مى‏كنند . چنانكه حضرت على(ع) مى‏فرمايد:" فوالله ما كان يلقى فى روعى، ولا يخطر ببالى ان العرب تزعج هذا الامر من بعده (ص) عن اهل بيته ولا انهم منحوه عني من بعده" (23) ؛ به خدا سوگند نه در فكرم مى‏گذشت و نه در خاطرم مى‏آمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بيت او بگرداند. يا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت‏ باز دارند.» و حتى در لحظات واپسين عمر حضرت و هنگام رحلت ايشان، هنگامى كه قلم و لوحى طلب فرمودند به آن حضرت بى‏ حرمتى كردند و نداى " فانه يهجر" سر دادند. (24) و مدتى هم از رحلت ‏حضرت نگذشت كه به در خانه تنها يادگارش آمدند و چه بى ‏حرمتي ها كه نكردند. چنانكه حضرت زهرا فرمود: يا ابتاه يا رسول الله هكذا كان يفعل بحبيبتك وابنتك ... . (25) يا ابتاه يا رسول الله ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب وابن ابى قحافة (26) ؛ بابا اى رسول خدا پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابى قحافه چه بر سر ما آمد. (27) 5 . خط نفاق و دورويى آشكار شد . « ظهر فيكم حسكة النفاق.‏» (28) حضرت در جاى ديگرى از همين خطبه، با كنايه زيبايى به اين نفاق افكنى پرداخته است و فرموده است: « تشربون حسوا فى ارتغاء و تمشون لاهله و ولده فى الخمر والضراء و نصبر منكم على مثل حز المدى، و وخز السنان فى الحبشاء (29) ؛ شير را اندك اندك با آب ممزوج نموديد و به بهانه اين كه آب مى‏نوشيد، شير را خورديد. كنايه از نفاق است كه تظاهر به عملى مى‏شود كه در واقع خلاف آن است (30) و براى نابودى اهل بيت او در پشت تپه‏ها و درختان كمين كرديد . و ما بر اين رفتار شما كه مانند بريدن كارد و فرو بردن نيزه در شكم، دردآور و كشنده است صبر مى‏كنيم .» 6 . دين و معنويت كم رنگ شد . « و سمل جلباب الدين.‏» (31) «جلباب‏» چادر يا عبايى كه بدن انسان را مى‏پوشاند، حضرت زهرا (س) تعبير به جلباب دين فرموده . چون دين نيز تمام زواياى زندگى فردى و اجتماعى انسان را در بر مى‏گيرد، همانگونه كه چادر و عباء تمام بدن انسان را در بر مى‏گيرد. (32) و در عبارتى ديگر فرموده‏اند: «... اطفاء انوار الدين الجلى و اهمال سنن النبى الصفى (33) ؛ به خاموش كردن انوار درخشان دين و بى‏اهميت كردن و مهمل گذاردن سنت‏هاى پيامبر برگزيده خدا همت گمارديد.» 7 . مردم دچار بى‏تفاوتى شدند . حضرت خطاب به انصار كه با جان و مال پيامبر را كمك كرده بودند چنين فرمودند: « يا معاشر الفتية و اعضاء الملة، و حضنة الاسلام ما هذه الغميزة في حقي و السنة عن ظلامتى (34) ؛ اى گروه جوانمرد، اى بازوان ملت و ياوران اسلام، اين غفلت و سستى و ضعف شما در حق من و تغافل و بى‏تفاوتى و خواب آلودگى درمورد دادخواهى من، چيست؟» 8 . مردم پيمان شكنى كردند . فرمودند:« فانى حرتم بعد البيان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم بعد الاقدام (35) ؛ پس چرا بعد از بيان حق حيران و سرگردانيد، و بعد از آشكار كردن عقيده پنهان كارى مى‏كنيد و بعد از آن پيشگامى و روى آوردن به عقب برگشته پشت نموده‏ايد.» حضرت زهرا سلام الله عليها، در اين فراز به حادثه غدير اشاره مى‏كند كه پيامبر اكرم (ص) آن را براى مردم بيان فرمود و به آنها اعلام كرد و آنان نيز با على (ع) بيعت كردند . اما اكنون بيعت‏ خود را شكستند . 9 . مردم دچار وسوسه‏هاى شيطانى شدند . « تستجيبون لهتاف الشيطان الغوى (36) ؛ به شيطان گمراه كننده پاسخ مثبت داديد.» و در جاى ديگر از خطبه فرموده‏اند:« اطلع الشيطان راسه من مغزره هاتفا بكم فالفاكم لدعوته مستجيبين (37) ؛ شيطان سر خود را از مخفي گاه به در آورد. شما را فراخواند، ديد كه پاسخگوى دعوت باطل او هستيد... .» «مغزر» يعنى مخفى گاه . در اينجا شيطان به سنگ پشت و خارپشت تشبيه شده است. چون آن هم وقتى دشمن را مى‏بيند، سرش را در لاك خود فرو مى‏برد. اما وقتى كه محيط را بدون خطر احساس كرد، سر خود را بيرون مى‏آورد. شيطان نيز تا وقتى كه پيامبراكرم (ص) زنده بودند، سرش را در لاك خود فرو برده بود و جرات نمى‏كرد خود را نشان دهد . ولى بعد از آن سرش را بيرون آورد و به تحريك مردم پرداخت. (38) 10. شتاب در شنيدن حرف هاى بيهوده و بى‏اساس . « معاشرالناس المسرعة الى قيل الباطل المغضية على الفعل القبيح الخاسر (39) ؛ اى گروه مردم كه به سوى شنيدن حرف هاى بيهوده شتاب مى‏كنيد، و كردار زشت زيانبار را ناديده مى‏گيريد.» 11. نطفه مظاهر فساد روئيدن گرفت . در پايان خطبه عيادت خطاب به زنان مهاجر و انصار فرمود: « اما لعمري لقد لقحت فنظرة ريثما تنتج ثم احتلبوا مل‏ء القعب دما عبيطا و ذعافا مبيدا(40) ؛ به جان خودم سوگند نطفه فساد بسته شد، بايد انتظار كشيد تا كى مرض فساد پيكر جامعه اسلامى را از پاى درآورد كه پس از اين از پستان شتر به جاى شير خون بدوشيد و زهرى كه به سرعت هلاك كننده است . 12. فرصت طلبان به سر كار آمدند . حضرت سلام الله عليها در فرازهايى از خطبه فدكيه به گروه هاى فرصت طلب كه منتظر بودند تا بعد از رحلت پيامبر از موقعيت ‏بهره برند پرداخته است . و ويژگى‏هاى آنها را نيز بيان فرموده است

9 . بحارالانوار، ج‏43، ص‏23، حديث‏17 . 10 . الاحتجاج، (اسوه) ج‏1، ص‏282 . 11 . همان، 270 . 12 . همان، 277 . 13 . الغدير (دارالكتب آخوندى) ج‏2، ص‏312 . 14 . اين خطبه در منابع متعددى آمده است . از جمله: الاحتجاج طبرسى (چاپ اسوه) ج‏1، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى، ج‏16، ص‏211 به بعد . و در كتاب هاى مستقلى نيز ترجمه و شرح آن نوشته شده است از جمله: درس هايى از خطبه حضرت زهرا، حسينعلى منتظرى . شرح خطبه حضرت زهرا در دو جلد . عزالدين حسينى زنجانى، قطره‏اى از دريا . على ربانى گلپايگانى . 15 . ر . ك به الاحتجاج، ج‏1، بحارالانوار، ج‏43، ص‏158 به بعد . 16 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 . 17 . همان، ص‏287 . 18 . همان، ص‏270 . 19 . انبياء، 30 . 20 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏270 . 21 . همان . 22 . درباره سقيفه از جمله ر . ك به شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج‏2، ص‏20 - 60 و ج‏6، صص 5 - 50 . 23 . نهج البلاغه، نامه‏62 . 24 . الارشاد شيخ مفيد، ترجمه آقاى رسولى محلاتى چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ج‏1، ص‏250 . 25 . نهج الحياة فرهنگ سخنان فاطمه سلام الله عليها، 147 . 26 . همان، 250 . 27 . امام على، عبدالفتاح عبدالمقصود، (ترجمه به فارسى) ج‏1، ص‏328 . 28 . الاحتجاج، ج‏1، صص‏263 و 264 . 29 . همان، 266 . 30 . ر . ك به قطره‏اى از دريا، شرح خطبه حضرت زهرا، 126 . 31 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏264 . 32 . درس هايى از خطبه حضرت زهرا، ص 118 . 33 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏266 . 34 . همان، 269 . 35 . همان، 272 . 36 . همان 266 . 37 . همان 264 . 38 . درس هايى از خطبه حضرت زهرا، ص120 . 39 . الاحتجاج، ج‏1، ص‏278 . 40 . همان، ص 290 .



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:14   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آخرين وصاياي رسول‏ خدا(ص) آخرين سفارش ها (6)

امام كاظم عليه السلام نقل مى‏كند كه از پدرم پرسيدم: وقتى فرشتگان پيامبر(ص) را ترك گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام را به گرد خود خواند و به كسانى كه در خانه بودند فرمود:« از نزد من بيرون برويد» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود كه بر درگاه بايستد تا كسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت كرد. آن گاه رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: « يا على نزديك من بيا.» على(ع) پيشتر رفت، پيامبراكرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت ‏بعد با دست ديگر خود دست على(ع) را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگويد، اشك از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست كلامى بگويد. فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام وقتى حالت گريه پيامبر(ص) را مشاهده كردند به سختى به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پيامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى كه گريه شما را ديدم. اى آقاى پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اى امين پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، كه را دارند و با آن خوارى كه بعد از تو مرا فرا گيرد چه كنم؟ چه كسى على(ع) را كه ياور دين است، كمك خواهد كرد؟ چه كسى وحى خدا و فرمان هايش را دريافت ‏خواهد كرد. سپس به سختى گريست و پيامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و على، حسن و حسين عليهم السلام نيز چنين كردند. رسول خدا(ص) سربلند كرد و دست فاطمه(س) را در دست على(ع) نهاد و گفت: «اى اباالحسن! اين امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستى كه تو چنين رفتار مى‏كنى. يا على(ع) سوگند به خدا كه فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم كبرى است. آگاه باش كه من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين كه براى شما و فاطمه(س) دعا كردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود. اى على(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور كه هر آينه من به فاطمه(س) امورى را بيان داشته‏ام كه جبرئيل من را به آنها امر كرد. بدان اى على(ع) كه من از آن كس راضيم كه دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضى خواهند شد. واى بر آن كس كه بر فاطمه(س) ستم كند، واى بر آن كس كه حق وى را از او بستاند. واى بر آن كس كه هتك حرمت او كند. واى بر آن كس كه در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن كه ‏دوست وى را بيازارد و واى بر آن كه با او كينه ورزد و ستيزه كند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من برى هستند.» در اين وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين - عليهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت: « بار خدايا! من با اينان و هر كس كه پيروى ايشان كند سر صلح دارم و بر عهده من است كه آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر كس با اينها بستيزد و بر ايشان ستم كند يا بر اينها پيشى گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است كه آنان را به دوزخ درآورم. سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا اين كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن كه تو رضا شوى!»



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:12   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آخرين وصاياي رسول‏ خدا(ص) اتمام حجت ‏با على(ع) (5)

رسول خدا هنگامى كه كتاب وصيت‏ خود را به اميرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداى قيامت در برابر خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عرش است مى‏بايست جوابگو باشى! به راستى كه من روز قيامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محكم و متشابه، آن سان كه خداوند نازل فرموده و در كتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم كرد و از تو حجت‏ خواهم طلبيد در مورد آنچه تو را امر كردم و انجام واجبات الهى آن گونه كه نازل شده‏اند و احكام شريعت و در مورد امر به معروف و نهى از منكر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دين و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زكات به مستحقين آن و حج‏ بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ يا على(ع)!؟ اميرمؤمنان(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى كه پيش او دارى و نعماتى كه تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا يارى نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداى قيامت ‏با شما ملاقات نكنم در حالى كه در انجام وظيفه خود سستى و تقصيرى كرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مباركتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلكه مرا خواهى يافت كه تا زنده‏ام پيوسته بر طبق وصيت‏ شما رفتار كنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيرى و تفريطى چنين خواهند كرد. در اين لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و على(ع)، پيامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالى كه مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميكائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثرى از آنها نخواهم يافت و صداى آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود.


( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:11   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آخرين وصاياي رسول‏ خدا(ص) مفاد وصيت (4)

 از جمله مفاد اين وصيت كه به دستور خداى تعالى پيامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود اين بود كه فرمود: « يا على(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت ‏حرم تو كنند.» على(ع) عرض كرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(ص)!» اميرالمؤمنين(ع) گويد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم كه جبرئيل(ع) به نبى‏اكرم(ص) مى‏گفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مى‏گردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.» من چون معناى اين كلمات را كه جبرئيل امين مى‏گفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مى‏گذارم تا اين كه نزد تو حاضر گردم.» (4) و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه در خانه‏اش، كه در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه كفن شود كه يكى از آنها يمنى باشد و كسى جز على(ع) داخل قبر نشود و به على(ع) فرمود:« يا على(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين عليهما السلام با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تكبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تكبير به جاى آور و آن را تمام كن و البته اين كار پس از آن است كه از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.» على(ع) عرض كرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟» فرمود:«جبرئيل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر كس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» (5) و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آنچه را كه من وصيت كرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تاليف آن گردآورى كن و واجبات و احكام را چنان كه نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هيچ سرزنشى بر تو نيست و بايد كه صبورى كنى بر ستم هايى كه ايشان در حق تو روا دارند تا اين كه به سوى من آيى.»



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:10   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آخرين وصاياي رسول‏ خدا(ص) نزول كتاب وصيت از آسمان (3)

امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى كه جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت‏ به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگانى كه امين خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست ‏بيرون فرست مگر وصى خود را كه بايد كتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم كه تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.» رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بيرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند. جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: اين كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!» وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نيكى نمود، كتاب را به من ده!» جبرئيل كتاب وصيت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!» اميرمؤمنان(ع) آن را كلمه به كلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا على(ع) اين عهد خدايم تبارك و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پيش من است و به راستى كه من آن را ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم و امانت را ادا كردم.» على(ع) عرض كرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم كه تو پيام خود را ابلاغ كردى و نصيحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!» جبرئيل(ع) گفت:« من نيز بر آنچه مى‏گوييد گواه هستم!» پيامبر(ص) فرمود:« يا على(ع) وصيت مرا گرفتى و دانستى كه چيست و با خداوند و من پيمان بستى كه به هر چه در آن است عمل كنى.» على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست كه مرا يارى دهد و توفيق عطا فرمايد كه به مفاد آن وفا كنم.» رسول خدا(ص): « يا على(ع) اراده نموده‏ام كه بر پيمان تو شاهد بگيرم كه روز قيامت ‏شهادت دهند كه من به وظيفه خود عمل كردم.» على(ع): «آرى گواه گيريد!» پيامبر اكرم(ص):« همانا من جبرئيل و ميكائيل(ع) كه هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينك بين من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گيرم.» على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مى‏گيرم.» و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اكرم، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(ع) آنها را از وصيت ‏خود آگاه كرد. آنان هم مانند على(ع) سخن گفتند و قبول كردند و سرانجام كتاب وصيت ‏با طلايى كه آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(ع) گشت



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:9   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آخرين وصاياي رسول‏ خدا(ص) در محضر فرشتگان ( بمناسبت سالروز رحلت پيامبر گرامي اسلام )2

در محضر فرشتگان از برخى روايات استفاده مى‏شود كه رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، على(ع) را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتى است كه از امام كاظم(ع) نقل شده است كه اميرالمؤمنين فرمود: در شبى از شب هاى بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تكيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود كه همسرانش و ساير زنان از نزد وى بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اكرم(ص) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخيز و رو به روى من بايست.» من برخاستم و جبرئيل به جاى من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وى تكيه داد و ميكائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود:« يا على(ع) دست هاى خود را بر هم بگذار!» من اين كار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اينك آن عهد را تازه مى‏كنم، در محضر جبرئيل و ميكائيل كه دو امين پروردگار جهانيانند. يا على! تو را به حقى كه اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است ‏بايد به جاى آورى و مفاد آن را بپذيرى و صبر را پيشه خود سازى و بر راه و روش من پايدارى كنى نه روش فلان كس و فلان كس! اكنون هر چه را خدا به تو عنايت كرده است‏ با قدرت پذيرا باش.» من دست هايم را به روى هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارك خود را بين دو دست من گذاشت، به طورى كه گويى بين آن دو چيزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بين دست هايت ‏حكمت و دانش آنچه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزى از سرنوشت تو نباشد كه از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصيت كردم و همانند من عمل كن و نيازى به كتاب و نوشته‏اى نيست.»



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:9   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


آخرين وصاياي رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله ( بمناسبت سالروز رحلت پيامبر گرامي اسلام )

مسلم اين است كه پيامبر اكرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد كرده است كه به آنچه رسول خدا(ص) مى‏فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مى‏فرمايد: وقتى رسول خدا(ص) در مريضى آخر خود در بستر بيمارى افتاده بود، من سر مبارك وى را بر روى سينه خود نهاده بودم و سراى حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پيامبر(ص) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندكى كه حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول كن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هايى كه به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان كن كه بر ذمه من چيزى نماند.» عباس عرض كرد:«اى رسول خدا(ص) من پيرمردى هستم كه فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايى و اموال من اندك است [چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده‏هايت عمل كنم] در حالى كه تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسيار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و اين وظيفه بر دوش كسى نهى كه توانايى بيشترى دارد!» رسول خدا(ص) فرمود:« آگاه باش كه اينك وصيت‏ خود را به كسى خواهم گفت كه آن را مى‏پذيرد و حق آن را ادا مى‏نمايد و او كسى است كه اين سخنان را كه تو گفتى نخواهد گفت! يا على(ع) بدان كه اين حق توست و احدى نبايد در اين امر با تو ستيزه كند، اكنون وصيت مرا بپذير و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا كن. يا على(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به كسانى كه پس از من مى‏آيند برسان.» اميرمؤمنان(ع) گويد:« من وقتى ديدم كه رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مى‏گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم كه درخواست پيامبر(ص) را با سخنى پاسخ گويم.» پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمود:« يا على آيا وصيت من را قبول مى‏كنى!؟» و من در حالتى كه گريه گلويم را مى‏فشرد و كلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمايم، گفتم: آرى اى رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال كرد و گفت: اى بلال! كلاهخُود و زره و پرچم مرا كه «عقاب‏» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه‏ام را كه «سحاب‏» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آنچه كه مختص خود وى بود از جمله لباسى كه در شب معراج پوشيده بود و لباسى كه در جنگ احد بر تن داشت و كلاه هايى كه مربوط به سفر، روزهاى عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتى كه در خدمت آن حضرت بود را طلب كرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) كه در گرو بود. آن گاه رو به من كرد و فرمود: « يا على(ع) برخيز و اينها را در حالى كه من زنده‏ام، در حضور اين جمع بگير تا كسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.» من برخاستم و با اين كه توانايى راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بيرون آورد و به من داد و گفت: « بگير يا على اين مال توست در دنيا و آخرت!» بعد رسول خدا(ص) فرمود:« يا على(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تكيه داد و هر آينه مى‏ديدم كه رسول خدا(ص) از بسيارى ضعف سر مبارك را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود اين، با صداى بلند كه همه اهل خانه مى‏شنيدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشينم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست كه قرض مرا ادا مى‏كند و وعده‏هايم را وفا مى‏نمايد. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، كينه على(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچى نكنيد كه گمراه مى‏شويد و با او حسد نورزيد و از وى برائت نجوييد كه كافر خواهيد شد.» سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود كه حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مى‏بوييد. على(ع) مى‏گويد: من پنداشتم كه حسن(ع) و حسين(ع) باعث‏ شدند كه اندوه و رنج پيامبر(ص) فزونى يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود:« يا على(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستى كه پس از من مشكلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختى را تحمل خواهند كرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن كس باد كه حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست ‏شمارد. پروردگارا! من اين دو را و على صالح ‏ترين مؤمنان را به تو مى‏سپارم!»



( پنجشنبه هجدهم فروردین 1384  |  16:7   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


سلامت مادران و کودکان ( به مناسبت هفته بهداشت )

۱- براساس تعريف به ۲۸ روز اول تولد دوره نوزادى اطلاق مى شود. ميزان مرگ نوزادان به صورت تعداد مرگ زير يك ماه در ۱۰۰۰ تولد زنده محاسبه مى شود.هر كودكى حق دارد شروع سالمى در زندگى داشته باشد ولى هنوز در بسيارى از نقاط جهان مداخلات براى حفظ حيات غالباً در دسترس نيست. مرگ نوزادان يكى از مهمترين مشكلات بهداشتى جهانى است كه نسبت به آن غفلت شده است. بيش از چهار ميليون نوزاد قبل از اينكه به يك ماهگى برسند به دليل بيمارى يا مشكلات و عوارض تولد از پاى درمى آيند و همين تعداد نيز مرده به دنيا مى آيند، اين وضعيت به شرايط غيرقابل قبول غفلت در دوره مراقبت بهداشتى برمى گردد. ۲- از اين ۸ ميليون مرگ هاى زودرس ۹۸ درصد در كشورهاى در حال توسعه اتفاق مى افتد. براساس آخرين بررسى انجام گرفته در كشور در مطالعه «سيماى جمعيت و سلامت در جمهورى اسلامى ايران (مهرماه ۱۳۷۹)» ميزان مرگ نوزادان ۳/۱۸ در هر ۱۰۰۰ تولد زنده بوده است. اين ميزان براساس زيج حياتى سال ۱۳۸۲ در جمعيت روستايى با پوشش بيش از بيست ميليون نفر ۸۷/۱۶ است.از نظر الگوى مرگ نوزاد در كشور شايع ترين علل مرگ شامل نارسى: (سن حاملگى كمتر از ۳۷ هفته)، صدمات زايمانى، كم وزنى (وزن تولد كمتر از ۲۵۰۰ گرم)، ناهنجارى هاى مادرزادى، عفونت ها و آسفيكسى (خفگى) است. در مقايسه با علل مرگ در كشورهاى در حال توسعه كه شايع ترين علل مرگ بيمارى هاى عفونى هستند و همچنين علل مرگ در كشورهاى توسعه يافته كه ناهنجارى هاى مادرزادى و نارسى در رأس علل هستند، الگوى مرگ كشور ما نه كشورهاى توسعه يافته است و نه شبيه كشورهاى در حال توسعه و لذا در يك گذر اپيدميولوژيك هستيم.در اغلب كشورهاى جهان مرگ كودكان زير پنج سال و زير يك سال به طور قابل ملاحظه كاهش يافته است كه اين كاهش به دليل موفقيت در برنامه هاى تنظيم خانواده و نيز مراقبت هاى بهداشتى كودكان بوده است، در حالى كه ميزان كاهش مرگ نوزادان كمتر بوده است، لذا طراحى و اجراى برنامه هايى براى كاهش مرگ نوزادان نياز مبرم است.در ايران نيز ميزان مرگ نوزاد طى ۱۵ سال گذشته كاهش چشمگيرى نداشته است.بررسى متون علمى همچنين تجربه كشورهاى توسعه يافته بيانگر اين است كه براى كاهش مرگ نوزاد بايد به مراحل قبل از تولد (باردارى) و حتى قبل از باردارى پرداخت و مراقبت هاى قبل از باردارى، باردارى در حين زايمان و پس از زايمان را در سطوح مختلف ارائه خدمت طراحى و اجرا كرد.از آنجايى كه سلامت مادر و كودك ارتباط تنگاتنگى با هم دارند، نجات زندگى نوزادان از طراحى برنامه مراقبت هاى اساسى نوزاد در قالب برنامه هاى مراقبتى مادر و شيرخوار آغاز مى شود. در سال ۲۰۰۱ در سمينار بررسى وضعيت مادران و دختران اعلام شد: When mother survive and thrive, children survive and thrive «هنگامى كه مادر بقا يابد و ارتقاى سلامت داده شود، كودكان نيز بقا مى يابند و ارتقاى سلامت داده مى شوند» راهكارهايى كه جهت كاهش مرگ نوزاد لازم است، اجرا شود، شامل موارد زير است: ۱- طراحى و اجراى مراقبت حول وحوش زايمان _ Perinatal care (در حال حاضر اين برنامه توسط اداره مادران دفتر سلامت خانواده و جمعيت در چند استان كشور در مرحله اجراى آزمايشى است.) ۲- طراحى و اجراى مراقبت كودك سالم _ Well child care (در اين مجموعه كه مراقبت ها و معاينه هاى دوره اى كودكان گنجانده شده بخشى به مراقبت دوره نوزادى پرداخته شده است. اين برنامه هم اكنون در بخش عمده اى از كشور در حال اجرا است.) ۳- مراقبت از نوزاد بيمار الف- سرپايى: طراحى و اجراى مراقبت هاى ادغام يافته ناخوشى هاى اطفال (IMCI) [در اين مجموعه براى شايع ترين و خطيرترين بيمارى هاى كودكان زير پنج سال كشور، دستور عمل تشخيص، درمان، پيگيرى و ارجاع براى دم سطح پزشكان و غيرپزشكان آورده شده است. اين برنامه هم اكنون در بخش عمده اى از كشور در حال اجرا است.] ب- بسترى: طراحى و اجراى پروتكل هاى استاندارد مراقبت بيمارستانى در سطوح مختلف ارائه خدمت (اورژانس، بخش نوزادان، NICU) ۴- طراحى سطح بندى ارائه خدمات پرى ناتال ۵- طراحى نظام مراقبت مرگ نوزاد [در مرحله طراحى] *متخصص كودكان و نوزادان - اداره سلامت و نوزادان



( چهارشنبه هفدهم فروردین 1384  |  15:10   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


اسطوره سيزدهم فروردين نوروز و روايت هاي اسلامي

 رسم بيرون رفتن از خانه در روز سيزدهم فروردين و آن روز را به شادي و تفريح گذراندن از رسوم ديرين ايراني است و آخرين قسمت از جشن هاي نوروز است. در اساطير ايراني عمر جهان هستي 12 هزار سال است و عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده و پس از اين دوازده هزار سال ، عمر جهان بسته مي شود و انسان هايي كه در جهان هستي وظيفه آنها جنگ در برابر اهريمن است، پس از اين دوازده هزار سال، بر اهريمن پيروزي نهايي مي يابند. از آن پس ديگر جهان مادي وجود نخواهد داشت و آدميان به جايگاه ابدي خويش به عالم مينو باز مي گردند. با دانستن اين موضوع مي توان گفت كه اولين دوازده روز جشن زايش انسان گويا تمثيلي از اين 12 هزار سال زندگي انسان هاست و روز سيزدهم مي تواند تمثيلي از هزاره سيزدهم باشد كه آغاز رهايش از جهان مادي است و از اين رو روز سيزدهم مي تواند روز بازگشت ارواح به مينو و روز بزرگ رامش گيهاني باشد. در متون كهن فارسي به بيرون شدن از خانه ها و به صحرا رفتن در روز سيزدهم فروردين اشاره اي نشده است. توجيه ديگري كه براي مراسم نوروز شده اين است كه، روز سيزدهمِ سال نو گويا در دوران هاي كهن روز ويژه طلب باران بهاري براي كشتزارهاي نودميده بوده است. روزهاي ماه در ايران قديم نامي ويژه داشت و هر يك متعلق به ايزدي بود و روز سيزدهم متعلق به ايزد تير يا «تيشتري» بود، كه ايزد باران است. براي اين كه اين ايزد پيروز باشد، لازم بود كه همه مردمان در نماز از او نام برند و او را بستايند و از او طلب باران كنند. روز سيزدهم نوروز گويا روز رسمي همه مردم براي طلب باران، براي همه سرزمين هاي ايران بوده است و خوردن غذاي روز در دشت و صحرا نشانه همان فديه گوسفند بريان است كه در اوستا آمده و افكندن سبزه هاي تازه دميده نوروزي به آب روان جويبارها تمثيلي است از دادن فديه به ايزد آب در آناهيتا و ايزد باران و جويبارها «تير». در اين روز مردم همه به دشت و صحرا مي روند و از بامداد تا شامگاه به شادي و سرور مي پردازند. ناخجستگي شماره سيزده و روز سيزده حادثه هاي بزرگ گيهاني در روزگاران كهن، بارها فلاكت و بلاهاي بسيار براي دنياي خاكي ما پديد آورده اند. از اين حادثه ها و بلايا در متون كهن نام برده شده است. در بعضي كتب مذهبي مانند اوستا، ودا، تورات، انجيل و كتاب هاي پهلوي و. . . اشاره اي به اين حادثه ها شده است. زمين لرزه و سيل و طوفان بسيار اتفاق افتاده ، اما همواره بدترين آنها در خاطر مردمان پايدار مانده است. يكي از حادثه هاي سهمگين گيهاني كه ذكر آن در تورات آمده ، در روز سيزدهم سال نو مصري كه مانند جشن فروردين ايراني به هنگام تعادل بهاري خورشيد گرفته مي شد به وقوع پيوسته و موجب مرگ عده زيادي شده است. اين روز مصادف با روز سيزدهم ماه ايراني است. در آن روز سيزدهم سال نو، گويا ستاره اي دنباله دار در فضاي زمين درخشيده است به طوري كه در افق ايران نيز آن را ديده اند. بر اثر برخورد اين ستاره با زمين ، آتشفشان ها آغاز آتشفشاني كرده اند و زمين لرزه اي سهمگين روي داده است و كاخ ها ويران گشته اند . اين حوادث، اين انديشه را در ذهن مردم پديدار كرد كه هر چند هزار سال يك بار واقعه اي اين چنيني رخ خواهد داد. از همين رو است كه مردم به طور سنتي در هر سال به هنگام روز سيزدهم فروردين منتظر واقعه اي سهمگين بوده اند، از اين جهت خانمان خود را رها مي كردند و در اين روز زير سقف و بام نمي ماندند، تا اگر زمين لرزه اي رخ دهد در امان بمانند. رفته رفته روز سيزدهم سال و در پي آن شماره سيزده، رنگ نحوست گرفت و مردم در همه جاي دنيا از عدد سيزده پرهيز كردند اما امروز ديگر مدتهاست که پلاک خانه ها و مغازه ها را به صورت 1+12نمي نويسند و حتي برعکس ديده مي شود که عدد سيزده براي بعضي ها به جاي نحوست ، خوش شانسي مي آورد!



( شنبه سیزدهم فروردین 1384  |  14:26   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


شناخت ريشه هاي مراسم «سيزده به در» در ايران و جهان

 ايران زمين از دير باز جايگاه زندگي قومي متمدن و با فرهنگ بوده است . اين تمدن با کاوش هاي به عمل آمده درمناطقي همانند "شهر سوخته" زابل از قدمتي بسيار بيشتر از ورود قوم" آريا" به اين سرزمين ، که اکنون نام خود را نيز از نام قوم سکني گزيده در خود وام گرفته ، برخوردار است . بسط و گسترش تمدن درايران که با ورود قوم آريا از پيشرفتي چشمگير بر خوردار شد ، بستري مناسب براي رشد مفاهيم خاص و منحصر به فردي به وجود آورده است که خصيصه هاي تمدن ايراني را شکل داده اند و به اين ترتيب اين تمدن را از ديگر تمدن هاي جهان متمايز کرده اند . از اين جمله مي توان به مفاهيم خاصي که در تمدن ايراني به اعداد نسبت داده شده ، ياد کرد . اعداد هفت، سه، سيزده و بسياري اعداد ديگر در ايران باستان مفاهيمي پيچيده از تأثيرات نجومي و پديده هاي جاري در قرن ها و دوره ها را پذيرفته اند . جلوه بروني اين مفاهيم در نمايه هايي همچون هفت سين، هفت خوان رستم، هفت شهر عشق، هفت اورنگ و" سيزده به در" به طور روشن نمايان است. سيزده به در يکي از سنت هاي رايج ايراني است که از قدمتي زياد برخوردار است . اين سنت با فراگيري خود در کل پيکره اجتماعي ايران، يک اسطوره معنايي در کنش و رويکردي هم گرا در سطح وسيع اجتماعي به وجود مي آورد . در زمينه پيدايش نام" سيزده به در" در ميان آثار به جا مانده از گذشتگان اتفاق نظر محسوسي به چشم نمي خورد، ولي بايد اذعان داشت که اين روز درميان اهالي ايران داراي جايگاه خاص تاريخي بوده است تا آنجا که در زمينه تبار شناسي "سيزده به در" بايد به اساطير قديمي بر جاي مانده در ايران رجوع کرد . در اساطير ايران، عمر جهان هستي 12 هزار سال پيش بيني شده است . پس از اين دوره جهان بسته مي شود و انسانها که وظيفه شان جنگ عليه اهريمن است، با سپري شدن اين 12 هزار سال و ظهور سوشيانس ( ناجي موعود ) سرانجام به پيروزي و ظفر مي رسند . به نظر مي رسد عدد 12 از بروج دوازده گانه گرفته شده باشد که آگاهي نسبت به آنها نشان از وسعت دانش علمي ايرانيان در آن زمان در علم ستاره شناسي داشته است . به اين ترتيب ، در تقويم ايراني ، نخستين دوازده روزسال ، «جشن زايش انسان ها» تمثيلي از 12 هزار سال زندگي و نبرد با اهريمن است و روز سيزدهم تمثيلي از هزاره سيزدهم و آغاز رهايش از جهان مادي است. به همين دليل نيز ، روز سيزدهم که در واقع نمادي از زندگي انسان ها در پرديس است ، متعلق به فرشته باران انگاشته مي شد ، زيرا نزول باران بهاري باعث سر سبزي و طراوت زمين شده و نمايه اي از بهشت را به وجود مي آورد . اين اعتقاد در ايران باستان موجب مي شد ، سيزدهم نوروز ، روز ويژه طلب باران بهاري براي کشتزارهاي نودميده، انگاشته شود . در اين روز ، از دير باز مردم ايران به دشت و صحرا مي رفتند تا با شکست ديو خشکسالي ، گوسفندي براي فرشته باران ، قرباني و بريان کنند تا اين فرشته کشت هاي نو دميده را از باران سيراب کند. البته بايد دانست که تمدن ايراني تنها تمدني در جهان نيست که از اين گونه ويژگي هاي فرهنگي برخوردار است بلکه با نگاهي علمي و دقيق به تمدن هاي ديگر نيز مي توان اشتراکات فرهنگي زيادي کشف کرد . در همين زمينه دکتر بهرام فره وشي در کتاب «جهان فروري» به رابطه و اشتراک رسم سيزده به در ايراني با جشن هاي کارناوالي در ميان ملل هند و اروپايي اشاره مي کند و مي نويسد: «خنده و شادي در جشن هاي بهاري ملل ديگر هند و اروپايي گاه جزئي از مراسم ديني است و بايد انجام شود و يکي از هدف هاي مراسم قديم کارناوالي که در جشن هاي بهاري انجام مي شده و مي شود، پديد آوردن شادي در نهاد مردمان است که بقاياي آن در مراسم عيد نوروزي و حاجي فيروز هنوز بر جاي مانده است.» در ميان ملل هند و اروپايي به ويژه ملت هاي اسلاوي، هنوز جشن بهار با مراسم باشکوه کارناوالي برگزار مي شود و قرايني تاريخي در دست است که نشان مي دهد جشن بهاره ايراني نيز روزگاري همراه با مراسم کارناوالي بوده است. در برخي از سرزمين هاي اسلاوي يک دوره دوازده روزه جشن هاي کارناوالي در آغاز سال نو وجود دارد که ريشه عميق هند و اروپايي دارند. در اين جشن ها مردم با ماسک هاي حيوانات گوناگون که نماينده ارواح هستند مي رقصند ؛ بنا بر سنت هاي قومي اين سرزمين ها، دوازده روح پليد در تمام مدت سال ستون هايي را که دنيا بر آنها قرار گرفته است مي جوند و هنگامي که ستون ها در شرف فرو افتادن هستند، سال به آخر مي رسد و ارواح خبيث براي جشن و شادي بيرون مي آيند اما در مدتي که مشغول رقص و شادي هستند، ستون هاي جهان به خودي خود مرمت مي شوند و به حال نخستين در مي آيند و جهان فرو نمي ريزد. اين ارواح در روز سيزدهم سال نو به زمين فرو مي شوند تا کار خود را از سر گيرند. بنابراين دوازده روز آغاز سال روزهاي پراهميتي هستند و وظيفه مهمي را در نگاه داشت جهان و زندگي بشري دارند و روز سيزدهم آغاز زندگي عادي انسان است. بنابراين اعتقاد اسلاوي روز سيزدهم ، روز جشن نجات جهان و دوره تکامل جديد ستون هاي جهان است . به خوبي مشخص است که اين اعتقاد "هند و اروپايي" از شباهتي بي مانند با اعتقاد باستاني ايراني که در مورد سيزده به در ذکر شد برخورد است . در واقع مي توان گفت ، از اين لحاظ " مراسم" سيزده به در" ريشه در يکي از قديمي ترين مشترکات اعتقادي اقوام هند و اروپايي دارد . از سويي ديگر با توجه به قدمت مراسم سيزده به در در ايران مي توان نمود و تاثير آن را در ديگر مناطق دنيا از جمله اروپا به خوبي پي گرفت . در همين رابطه دکتر محمود روح الاميني، در کتاب «آيين ها و جشن هاي کهن در ايران امروز»، به شباهتي بين «سيزده به در» و برخي از رسم هاي کاتارها (CATHARA) (بازماندگان مانويان در اروپا) که فرهنگي ترکيبي از انديشه هاي زردتشتي و فلسفه باستان و مسيحيت دارند، اشاره مي کند و توضيح مي دهد : کاتارها در روز عيد «پاک» در برخي از سال ها که به روز سيزده فروردين نزديک است از خانه بيرون آمده و روز را در دامن صحرا و کنار کشتزار مي گذرانند، و براي ناهار با خود تخم مرغ مي برند. در اين روز پنهان کردن تخم مرغ در گوشه و کنار و پيدا کردن آنها سرگرمي کودکان است. به هر جهت آنچه مشهود است ، اجراي مراسم سيزده به در در ميان ايرانيان از دير باز امري بسيار جدي بوده است که همواره با برپايي مراسمي خاص همراه بوده است . از آن جمله مي توان به غذاهايي که مردم به طور سنتي در روز سيزده به در مي خوردند اشاره کرد . خوردن کاهو سکنجبين و چغاله بادام از خوردني هاي مرسوم عصر سيزده به در است. در تهران قديم آن گونه که جعفر شهري، نويسنده کتاب «تهران قديم» روايت کرده در روز سيزده به در مردم نسبت به طبخ و مصرف دمي يا دمپختک باقلا که غذاي اصلي محسوب مي شد و سپس بلغور يا آش رشته اقدام مي کردند . حبوبات و سبزيجات آش و بلغور در خانه پخته مي شد و تنها در دشت و باغ، آب و رشته آن افزوده مي شد. اما مرسوم بود که از قابلمه بزرگ آش رشته، حتي شده به اندازه يک پيش دستي يا نعلبکي به اطرافيان بخشيده مي شد. زيرا معتقد بودند که ممکن است در آن ميان، پسري نابالغ، زني حامله و يا طفلي باشد که هوس کرده باشد. آنها معتقد بودند که طفل اگر بوي غذايي حس کند و به او داده نشود، روحش مي پرد، اگر پسري نابالغ در چنين وضعيتي قرار گيرد، نطفه اش مي ريزد و زن حامله، بچه اش سقط مي شود يا ناقص به دنيا مي آيد. هر چند امروزه مردم بيشتر به همان رسم باستاني کباب کردن گوشت گوسفند در روز سيزده به در گرايش يافته اند تا طبخ دمپختک يا آش رشته ، اما اينک علت اينکار نه اعتقادات اسطوره اي، بلکه راحتي انجام اين کار در دامان طبيعت است . به همين دليل نيز با توجه به بي احتياطي برخي از خانواده ها در استفاده از آتش در دل جنگل ها در اين روز ، هر ساله آتش سوزي هاي بزرگ و يا کوچکي در برخي نقاط جنگلي رخ مي دهد که باعث تخريب محيط زيست مي شود . به نظر مي رسد در اين روز با توجه به پيشينه اسطوره اي آن ، سيزده به در روندگان بايد نسبت به نگهداري محيط زيست نهايت توجه و دقت را نشان دهند .



( شنبه سیزدهم فروردین 1384  |  14:24   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


13 بدر روز گراميداشت طبيعت يا روز تخريب آن ؟

 انسان همواره پيوندي ناگسستني با طبيعت داشته و دارد. او در دامان طبيعت پرورش يافته و حتي پس از قرنهاي متمادي و آغاز شهرنشيني، هيچ گاه به طور كامل از طبيعت دور نشده است. اما در طي قرن گذشته و بخصوص دو دهه اخير، با گسترش روزافزون زندگي ماشيني بيگانگي و يا بي اعتنايي با طبيعت افزايش يافته است . استانهاي شمالي ايران از اكوسيستمهاي متنوعي مانند درياچه، شبه جزيره هاي گوناگون، جنگلهاي بديع و بي نظير در تمام دنيا و پرندگان و حيوانات متنوع، برخوردارند. اين منابع گنجينه اي ارزشمند بوده و حفاظت از آنها با تمام قوا الزامي است. خصوصيات جغرافيايي شمال ايران، نه تنها بر آب و هوا و شرايط اقليمي منطقه تأثير گذار است، بلكه مكاني براي آشتي دوستداران طبيعت با زمين است. اين منطقه با طبيعت هميشه سبز وهواي مرطوب همواره براي غالب مردم كشورمان كه نگاهشان به پهنه هاي خالي ، دشتهاي عريان وآب و هواي خشك و نيمه خشك عادت كرده ، بسيار پرجاذبه وزيباست و در طي تعطيلات نوروزي ويا تابستان مردم مهمان نواز خطه سرسبز گيلان ومازندران پذيراي ساير هموطنان خويش هستند .جنگل هاي انبوه ، دريايي كه تا چشم مي رود باز هم هست و هواي پاك هيچگاه در نظر مسافري كه آرامش را مي جويد كسالت بار ويكنواخت نمي شود ، ولي صد افسوس ... كه ما قدر طبيعت را نمي دانيم وبرآن دل نمي سوزانيم . تابستان گذشته فرصتي دست داد تا براي تعطيلات به همراه خانواده سفري به استانهاي شمالي كشور داشته باشيم ، هوا بس خوش ودلپذير ، آسمان بي انتها وآبي ولي ...زمين آلوده وكثيف بود ، هرجا كه خانواده اي ويا جمعي از مسافران اطراق كرده بودند انبوهي از زباله روي هم انباشته شده بود و كاش اين زباله ها پس مانده هاي غذا ، ميوه و تنقلات مي بود ، كه اگر چنين بود اين مواد گرچه ظاهر طبيعت را براي مدتي زشت وهوا را بدبو مي كردند ولي بالاخره به طبيعت باز مي گشتند ، اما انواع بطري هاي نوشابه ، پاكت هاي پفك وچيپس ، مشمع هاي زباله ، جا به جا انباشته شده ويا به وسيله باد در مناطق باز پراكنده شده بود . در گذري كه به مرداب انزلي داشتيم هنگامي كه مي خواستيم از قايق خارج شويم ، به فاصله بيش از يك متر از حاشيه مرداب انبوه بطري هاي نوشابه اين تالاب ارزشمند طبيعت ايران را در محاصره خود داشتند. اين نوع زباله ها به بازگشت ناپذير معروفند چرا كه تركيبات پيچيده آنها يا هيچگاه توسط باكتري هاي موجود در خاك تجزيه نمي شوند ويا زماني بالغ بر 500 سال براي تجزيه آنها زمان لازم است . وشما خود بينديشيد كه اگر هر ايراني در هنگام گردش ومسافرت تنها وتنها يك زباله بازگشت ناپذير را در طبيهت رها سازد در اندك مدتي بر سر طبيعت سبز كشورمان چه خواهد آمد و بر چشم اندازهاي بكر ومنحصر به فرد در كشورمان چه لكه ها و داغ هايي خواهد نشست ؟ به هر روي روز طبيعت ، روز پاياني جشن نوروز در پيش است ، ايرانيان باستان اين روز را نه براي گريز از نحسي آن ، كه براي گرامي داشتن طبيعت برگزار مي كردند تا در جشن گلها وشور شكوفه ها شركت جويند . ولي اينك آنچه روي مي دهد لذت بردن در طبيعت بدون در نظر گرفتن هزينه ها وآسيب هاي آن است . در اين روز كه از گذشته هاي دور با آداب ورسوم خاص خود جشن گرفته مي شده است مردم با انواع خوراكي هاي وتنقلات مانده از نوروز به دامان طبيعت رفته و بنا بر رسم ديرين سبزه ها را در آب جاري رها مي سازند ؛ اين رسم كهن آنگاه كه جمعيت آدمي اندك بود هيچ آسيبي به طبيعت وارد نمي ساخت ولي هم اكنون جمعيت زياد ، عمل به اين آيين كهن را به يك عامل آلوده سازي طبيعت بدل ساخته است ؛ در روز سيزده نوروز سبزه ها در جوي هاي آب ، در رودها ودر جويبارها رها مي شوند و گذرگاه هاي آب را مسدود ساخته وموجب جريان يافتن آب در معابر مي شوند كه خود زحمتي دو چندان براي زحمتكشان شهرداري فراهم مي سازد ، به عبارتي شادي وتفريح يك روز ما زحمت طاقت فرسا وچند روزه براي اين زحمتكشان است . در اين روز چنان با طبيعت رفتار كنيم كه كه اگر در روزهاي بعد فرصتي دست داد تا به آغوش طبيعت پناه بريم باز هم از زيبايي ، پاكي ولطافت آن بهره ببريم .



( شنبه سیزدهم فروردین 1384  |  14:23   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


نحوست سيزده !؟

 در فرهنگ ايراني صحبتي از نحوست سيزده نيست. نياکان ما به خلاف اروپائيان و اعراب ، عدد سيزده را فرخنده و خوش يمن مي دانستند. ابوريحان بيروني در کتاب آثارالباقيه، آنجا که از مردم ايران باستان سخن مي گويد به روزهاي سال اشاره مي کند و درباره سيزدهم فروردين مي نويسد : ايرانيان باستان هر روز از ماه را به نامي مي خوانند و سيزدهمين روز ماه ، « تير » ناميده مي شود و « تير » نام فرشته اي عزيز و نام ستاره اي بزرگ و نوراني و خجسته است. بنا براين سيزده نمي تواند نحس باشد - بر اساس اساطير ايراني در اين روز، سرحد ايران و توران با تير انداختن آرش مشخص مي شود. به اين معنا که ميان افراسياب که بر شهرهاي ايران مسلط شده بود و منوچهر که در قلعه ترکستان متحصن گرديده بود، صلح مي افتد و اين دو موافقت مي کنند که يک تن از لشکر منوچهر با همه توان خود تيري بيندازد و هرجا که آن تير فرود آمد مرز دو کشور باشد ؛ وسرانجام ، آرش تيري از قله دماوند مي افکند که در کنار جيحون فرود مي آيد و به اين ترتيب ، ايرانيان در" تير" روز از تيرماه که آن را « تيرگان » مي خوانند از محنت رهايي مي يابند. به همين سبب در اين روز جشني برپا مي داشتند که همچون مهرگان و نوروز خجسته ومبارک است . - سيزدهم هر ماه ِ شمسي كه تير روز ناميده مي شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندي است كه " تير " نام دارد و در پهلوي آن را تيشتر مي گويند. فرشتهً مقدس تير در كيش مزديستي مقام بلند و داستان شيريني دارد. - ايرانيان ِ قديم نيز پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادي كردن كه به ياد دوازده ماه سال است، روز سيزدهم نوروز را كه روز فرخنده ايست به باغ و صحرا مي رفتند و شادي مي كردند و در حقيقت با اين ترتيب رسمي بودن دورهً نوروز را به پايان ميرسانيدند



( شنبه سیزدهم فروردین 1384  |  14:22   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


13 بدر روز طبیعت

روزهاي نوروزي اين فرصت را براي همگان فراهم مي سازد تا براي دقايقي هم که شده ، سري به طبيعت بزنند. اصلاً ديدن طبيعت همانند ديدار از خويشاوندان و فاميل ، زيبا و مسرت بخش خواهد بود ، آنان که از چنين تجربه اي برخوردار بوده اند به ديگران توصيه مي کنند تا ارتباط دوستانه و مستمري با طبيعت برقرار سازند چرا که آرامش و سخت کوشي خود را مديون ارتباط با طبيعت تلقي مي کنند. البته حضور در طبيعت ، آن هم در ايام نوروزي ، به خصوص روز« سيزده بدر» از آيين هاي باستاني ايرانيان است که هرگز به فراموشي سپرده نخواهد شد. براي آنکه اجداد و نياکان ما طبيعت دوست و طبيعت مدار بوده اند. اما اين سفرها و حضور در طبيعت براي خود قواعد و اصولي دارد که اگر از آنها چشم پوشي شود و سهل انگاري مانع از انجام دقيق آنها گردد ، به ضرر مردم و طبيعت خواهد بود. مسلماً کسي به اندازه انسان در حفظ و نگهداري طبيعت موثر نيست. پس هيچ انساني حق ندارد که در حق طبيعت احجاف کند و هر گونه ظلم و ستم را بر آن روا دارد. همان گونه که انسان ها نسبت به هم حق و حقوقي دارند که اگر از آنها سرپيچي کنند ، به عنوان خاطي و مجرم در دادگاه مورد بازخواست قرار خواهند گرفت ، ظلم به طبيعت نيز جرم محسوب مي شود و مراجع قانوني نسبت به آن قوانيني را تعبيه و در صورت تخطي با خاطيان برخورد قانوني مي کنند .پس نگذاريم که طبيعت از ما برنجد. اگر پدر و مادرها از همان دوران کودکي ، فرزندان خود را با طبيعت آشتي دهند ، اين ارتباط دوستانه با طبيعت ، اتفاقات خوشايندي را براي هستي رقم خواهد زد. در مناطقي که هنوز مردم آن با طبيعت ارتباط تنگاتنگي دارند و زندگي شان از طريق اين ارتباط دو جانبه تأمين مي شود، اين دوستي غير قابل انقطاع به نظر مي رسد و مردم نسبت به طبيعت همانند فرزندانشان احساس مسئوليت مي کنند و براي آن دل مي سوزانند تا طبيعت نيز در برقراري يک زندگي آرامش بخش و مستغني مدديار آنان باشد. در عين حال روحيه اين آدم ها با طبيعت پيرامون خود گره خورده است و گويي اين دو يکي شده اند. مردماني که در شهرهاي بزرگ سکني گزيده اند و بنا به شرايط روز ، کمتر در ارتباط با طبيعت هستند ، هيچ چاره اي ندارند جز اينکه فرصت هاي به دست آمده را صرف ارتباط با طبيعت کنند. بسياري از روانپزشکان نيز بر اين نکته تاکيد کرده اند که ارتباط انسان با طبيعت ، ثمرات مفيدي را در پي خواهد داشت و در صورت قطع چنين ارتباطي انواع بيماري هاي روان پريشانه زندگي فردي و جمعي آنان را تهديد خواهد کرد. شايد بالارفتن ميزان آمار و ارقام افسردگي در شهرهاي بزرگ دليل عمده اي در بيان چنين اتفاقات ناخوشايندي باشد



( شنبه سیزدهم فروردین 1384  |  14:22   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


12 فروردين تاريخ ثبت انقلاب در ساختار جامعه ايران است

روز جمهوي اسلامي ‪ ۱۲‬فروردين روزي است كه تغيير نقش مردم در جامعه ايران به ثبت رسيد زيرا رژيم پهلوي بر دو پايه ارتش و ساواك استوار بود بنا بر اين واگذاري قدرت از سوي مردم به حكومت يك استحاله و انقلاب حقيقي در ساختار جامعه محسوب مي‌شود. انتخاب نوع حكومت توسط مردم، تحقق جمهوريت نظام ايران بود بنا بر اين مردم نقش تعيين‌كننده اي در مهم‌ترين ساختارهاي حكومتي، وضع قوانين و همه پرسي‌ها و اداره كشور بر عهده گرفتند. حكومت ايران از دو ركن اصلي تشكيل شده است ركن اسلامي و ركن جمهوري و هنر اعجاب انگيز امام خميني (ره) تلفيق و تركيب اسلاميت نظام با جمهوريت آن است. در عين وفاداري به اسلام، نقش مردم نيز حفظ شده است. "حكومت ايران، جمهوري اسلامي است ..." ، " مشاركت عامه مردم در تعيين سرنوشت سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي خويش " به ترتيب اصل اول و بند هشت اصل سوم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران است. اين اصول بر نقش مردم در اداره كشور از طريق اتكاء به آراء عمومي و انتخابات تاكيد دارد. يكي از مهمترين مصاديق جمهوري هر نظامي، در اين است كه مردم در اصل تعيين نوع حكومت داراي اختيار و راي باشند كه در حكومت ايران نيز چنين نقشي به صراحت در قانون اساسي آمده است. مردم ايران با راي قاطع خود در يازدهم فروردين سال ‪ ۵۸‬كه اكثريت ‪۹۸/۲‬ درصدي آراي راي‌دهندگان را در پي داشت به حكومت جمهوري اسلامي راي مثبت دادند و روز بعد اين انتخاب در تاريخ به ثبت رسيد. اكنون با گذشت سال‌ها مردم پاسداري از " روز جمهوري اسلامي " را وظيفه خود مي‌دانند.



( جمعه دوازدهم فروردین 1384  |  12:14   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


12 فروردين روز جمهوري اسلامي ايران

 نهال نوپاي انقلاب اسلامي كه با نثار خون بهترين فرزندان ايران آبياري شده بود، سرانجام در 22 بهمن 1357 به بار نشست و با پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل دولت موقت به فرمان امام خميني (ره) زمينه همه پرسي تاريخي ،جهت تعيين نوع حكومت در ايران فراهم آمد. دوازده فروردين، زمان بروز شخصيت واقعي مردم ايران، روز پيروزي مستضعفان بر مستكبران و روز تثبيت انقلاب اسلامي است كه بي هيچ شبهه زمينه ساز حكومت عدل اسلامي در سراسر جهان شده است. در اين روز پر بركت، نظامي پا به عرصه ظهور نهاد كه نور اسلام عزيز را پس از گذشت قرنها دگرباره،نه تنها در ايران اسلامي، بلكه در سراسر جهان متجلي ساخت. در اين روز مقدس حكومتي اسلامي با شعار استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي پا گرفت. در اين شعار مقدس كلمه استقلال به صورت نخستين هدف مطرح شده است كه رساننده اين پيام به جهان و جهانيان مي باشد كه امت مسلمان ايران مي خواهد "اراده ملي" خود را حاكم بر مقدرات خويش سازد تا بتواند از نفوذ و دخالتهاي بيگانگان رهايي يابد و چه زيبا و متين امام خميني (ره) فرموده است: "اگر استقلال كشور خودمان را تحصيل كنيم ساير چيزها درست خواهد شد". امام خميني در 12 فروردين 1358 پس از تثبيت نظام مقدس جمهوري اسلامي ضمن پيامي راديو تلويزيوني فرمودند: "خداوند تعالي وعده فرموده است كه مستضعفين ارض را به اميد و توفيق خودش، به مستكبرين غلبه دهد و آنها را امام و پيشوا قرار دهد. وعده خداوند تعالي نزديك است. من اميدوارم كه ما شاهد اين وعده باشيم و مستضعفين بر مستكبرين غلبه كنند چنانكه تاكنون غلبه كردند…… من از عموم ملت ايران تشكر مي كنم كه در اين رفراندوم شركت كردند و رأي قاطع خودشان را كه بايد گفت صد در صد پيروزي بوده است ،دادند و به جمهوري اسلامي هم رأي دادند…… جمهوري اسلام است كه احكام مترقي او بر تمام احكامي كه در ساير قشرها و ساير مكتبهاست تقدم دارد." رهبر كبير انقلاب اسلامي (ره) در قسمت ديگري از پيام خود فرمودند: "صبحگاه 12 فروردين كه روز نخستين حكومت الله است از بزرگترين اعياد ملي و مذهبي ماست و ملت ما بايد اين روز بزرگ را عيد بگيرند و زنده نگهدارند، روزي كه كنگره هاي قصر 2500 ساله حكومت طاغوتي فرو ريخت و سلطه شيطاني براي هميشه رخت بر بست و حكومت مستضعفين جانشين آن گرديد". هدف ديگر شعار اصلي انقلاب، كلمه آزادي بود. درخصوص آزادي نظريات مختلف و متعددي مطرح شده است؛ اما در اسلام، آزادي جامع و مانع ترين معنا را در بر دارد و آن عبارت است از: شرايط سياسي ـ اجتماعي لازم براي رشد و تعالي يكايك افراد كه در آن موانع قانوني و فرهنگي مثل عرف و عادت، و موانع سياسي، همچون سلطه طاغوت و استعمار و استبداد موجود نباشد. هدف نهايي شعار اصلي، كلمه جمهوري اسلامي بود كه از دو كلمه جمهوري و اسلامي تشكيل شده است. كلمه جمهوري به معناي توده يا انبوه مردم است و منظور از گنجاندن چنين كلمه اي براي نظام شكل گرفته بعد از انقلاب، اتكا داشتن و تعيين كننده بودن راي مردم در سرنوشت خويش ودر كليه امور اجرايي كشور است وبه طور كلي حكومتي را تبيين مي كند كه براي تأمين زندگي اجتماعي مردم متكي به توده مردم باشد. واژه اسلامي هم به سبب تمايز آن از ديگر نظامهاي جمهوري است كه ويژگيهاي خاص خود را دارد. در اين نظام ارزشهاي الهي و قرآني بر تمامي شئون حاكم است و در آن ولي فقيه كه برطبق نظام الهي، ولايت امر و امامت امت را برعهده مي گيرد، علاوه بر تأمين زندگي مردم، مسئوليت هدايت آنان و كمك به رشد و تعالي ايشان را نيز بر عهده دارد. دقيقاً در همين زمان بود كه وسوسه هاي خناسان شروع شد، كه از جمله مطرح كردند حكومت براساس جمهوري و بدون قيد ديگري و يا جمهوري دمكراتيك و غيره باشد، لذا امام امت (ره) با احساس خطر انحراف در صنوف متحد ملت و با آگاهي بخشي مردم را از اين خطر آگاه كردند. مردم ايران در روزهاي سرنوشت ساز دهم و يازدهم فروردين 1358 با حضوري آگاهانه در پاي صندوقهاي رأي، به يكي از بزرگترين اهداف انقلاب اسلامي جامه عمل پوشاندند و پيروزي نهايي انقلاب اسلامي را با آراي عظيم و باورنكردني خويش تحقق بخشيدند. نتيجه درخشان 2/98 درصدي آراي مردم، مطرح شدن هرگونه بحث و جدلي در شكل و نوع حكومت ايران پس از سقوط حكومت پادشاهي 2500 ساله را از ميان برد و با رهبري قاطع امام خميني (ره) و مجاهدتها و كوششهاي بي نظير امت مسلمان ايران، حكومت اسلامي در سرتاسر ايران استقرار يافت تا به حول و قوه الهي ملت بزرگ ايران بتواند توانمند و اميدوار زمينه تشكيل حكومت عدل اسلامي را براي ظهور امام زمان عليه السلام فراهم آورد.



( جمعه دوازدهم فروردین 1384  |  12:10   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


زيارت اربعين

اربعين، چهلمين روز شهادت امام حسين عليه السلام است كه جان خود و يارانش را فداى دين كرد. ازآنجا كه گراميداشت ‏خاطره شهيد و احياء اربعين وى، زنده نگهداشتن‏ نام و ياد و راه اوست و زيارت، يكى از راههاى ياد و احياء خاطره است، زيارت‏ امام حسين‏«ع‏» به ويژه در روز بيستم ماه صفر كه اربعين آن حضرت است، فضيلت بسياردارد.

امام حسن عسكرى‏«ع‏» در حديثى علامتهاى ‏«مؤمن‏» را پنج چيز شمرده است:پنجاه و يك ركعت نماز در شبانه روز که هفده رکعت آن نمازهاي واجب و مابقي نوافل مي باشد، زيارت اربعين، انگشتر در دست راست کردن، پيشانى بر خاك نهادن در نماز ‏و«بسم الله الرحمن الرحيم» را در نماز،آشكارا گفتن.(1)

زيارت اربعين كه در اين روز مستحب است، در كتب ادعيه آمده است ‏و به اينگونه شروع مى‏شود: «السلام على ولى الله و حبيبه...» كه اين متن،از طريق ‏صفوان جمال از امام صادق‏«ع‏» روايت‏ شده است. زيارت ديگر آن است كه جابربن‏عبدالله انصارى دراين روز خوانده است و متن زيارت به عنوان زيارتنامه آن امام در نيمه ‏ماه رجب نقل شده و با جمله‏«السلام عليكم يا آل الله...» شروع مى‏شود.(2) مورخان نوشته‏اند كه جابربن عبدالله انصارى، همراه عطيه عوفى موفق شدند كه درهمان اولين اربعين پس ازعاشورا به زيارت امام حسين‏«ع‏» نائل آيند. وى كه آن هنگام ‏نابينا شده بود، در فرات غسل كرد و خود را خوشبو ساخت و گامهاى كوچك برداشت تا سر قبر حسين بن على‏«ع‏» آمد و با راهنمايى عطيه، دست روى قبر نهاد و بيهوش شد، وقتى به هوش آمد، سه بار گفت: يا حسين! سپس گفت:«حبيب لا يجيب حبيبه...» آنگاه ‏زيارتى خواند و روى به ساير شهدا كرد و آنان را هم زيارت نمود.(3)

زيارت پياده

آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگز  

پاى پر آبله و باديه پيماى من است

 

غير ازعشق و محبت، كه پاى زائر را پياده به مرقد امام حسين‏عليه السلام مى‏كشاند و رنج ‏سفر و خوف و خطر را به جان مى‏خرد، پياده روى براى زيارت سيد الشهدا، ثواب بسيار دارد و مورد تاكيد پيشوايان دين است. امام صادق‏«ع‏» فرموده است:«من خرج من منزله يريد زيارة قبرالحسين بن على‏«ع‏» ان كان ماشيا كتبت له بكل خطوة حسنة و محا عنه سيئة...»(4) هر كس به قصد زيارت امام حسين‏«ع‏»، پياده از خانه‏اش خارج شود، خداوند در مقابل هر گام، براى او حسنه‏اى مى‏نويسد و گناهى از او مى‏زدايد.

يكى از زائران هميشگى امام حسين‏«ع‏» كه هر ماه آن حضرت را زيارت مى‏كرده، به خاطر پيرى و ناتوانى، يك بار نتوانست برود. نوبت بعد كه پياده پس از چند روز راهپيمايى به ‏حرم مى‏رسد و سلام مى‏دهد و نماز زيارت مى‏خواند، در خواب،آن حضرت را مى‏بيند كه به وى مى‏گويد:چرا به من جفا كردى، تو كه نيكوكار بودى... (5) اين شدت عنايت ائمه ‏را به زائر پياده مى‏رساند. معاوية بن وهب- از اصحاب امام صادق عليه السلام- مى‏گويد:

خدمت آن حضرت رسيدم. در مصلاى خود در خانه‏اش نشسته بود و پس از نماز با خداوند راز و نياز مى‏كرد. از جمله- در دعا نسبت به زائران قبرحسين‏«ع‏»- مى‏گفت:

«خدايا زائران قبرحسين را بيامرز، اينان كه در اين راه، پول خرج مى‏كنند، بدنهاى خود را دراين راه در معرض خطر قرار مى‏دهند... خدايا رحم كن بر چهره‏هايى كه آفتاب، رنگ آنها را تغيير داده، صورتهايى كه متوجه قبراباعبدالله است، چشمهايى كه در محبت ما اشك ‏مى‏ريزد... خدايا اين جانها و بدنها را به تو مى‏سپارم، تا كنار حوض كوثر به هم برسيم...»(6) اين سنت زيارت پياده، از زمان ائمه بوده و تا كنون نيز ادامه دارد و اجر بيشمارى براى ‏آن نقل شده است. فاضل دربندى مى‏نويسد: اين پياده بودن، يا به جهت فقيربودن زائراست كه نشان مى‏دهد اين زيارت، برخاسته از شوق و محبت است، يا به جهت آنست كه ‏زائر، خود را در برابر سلطان اقليم جوانمردى و خورشيد سپهر عصمت و شهادت كوچك ‏مى‏شمارد و در راه او، رنج ‏سفر پياده را بر خود هموار مى‏كند و هر دو ارزشمند است.(7) در عراق، از سالها پيش چنين رسم است كه هيئتها، دسته‏ها و كاروانهايى كوچك يا بزرگ، درايام خاصى از بصره، بغداد وعمدتا از نجف، براى زيارت كربلا پياده حركت‏مى‏كنند. به ويژه درايام زيارتى خاص مثل نيمه شعبان، اول رجب، ايام عاشورا و اربعين ‏بيشتر و پرشكوه تر است و اغلب، راه كنار ساحل فرات را انتخاب مى‏كنند كه از نجف تا كربلا 18 فرسنگ است و چند روز طول مى‏كشد. دراين كاروانهاى زيارتى پياده، علماى ‏بزرگ هم شركت مى‏كردند، همچون ميرزاى نايينى، آية الله كمپانى، سيد محسن امين، وبسيارى ازعلماى معاصر. دراين مسير، ديدار با عشاير و فعاليتهاى تبليغى هم انجام ‏مى‏گرفت و شعارهايى هم مطرح مى‏شد و روضه‏خوانى برگزار مى‏گشت.

در ايام حكومت بعثيها، اين پياده رويهاى پر شكوه، آن هم از طريق جاده غير رسمى‏ كنار فرات، رنگ مبارزه و مخالفت با رژيم عراق هم به خود مى‏گرفت و يك بار هم در ايام ‏اربعين حسينى در سال 1397 ه.ق به درگيريهاى سخت ميان نيروهاى بعثى با انقلابيون ‏شيعه و كاروانهاى زيارتى در طول راه و در حرم اباعبدالله الحسين‏«ع‏» انجاميد و كشته‏ها ومجروحان بسيارى داد، (8) و به‏«اربعين خونين‏» معروف شد.

در كوىعشق، درد و بلا  كم نمى‏شود  

 از باغ خلد، برگ و نوا كم نمى‏شود 

 

تيغ شهادتست دل گرم را علاج

اين تشنگى به آب بقاء كم نمى‏شود  

 

قاصد، تسلى دل عاشق نمى‏دهد 

شوق حرم  به  قبله نما، كم  نمى‏شود



( جمعه دوازدهم فروردین 1384  |  12:5   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


راز و رمز اربعين

 اربعين از رازهاي هستي ، خصوصيت عدد چهل و اسرار نهفته در آن براى ما روشن نيست. البته چه بسا، با توجه به ويژگى‏هاى انسان، «چهل بار» تكرار يك رفتار پسنديده موجب ملكه معنوى و تعميق آن رفتار و قابليت نزول فيض خاص خداوند مى‏شود.

 اربعين در فرهنگ عاشورا در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع) گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز، شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در سحال اســـــرار اربعين به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خويش را با مظلوميت حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.

 نخستين اربعين در نخستين اربعين شهادت امام حسين (ع)، جابر بن عبدالله انصاري و عطيه عوفي موفق به زيارت تربت و قبر سيد الشهدا شدند. بنا به برخي نقلها، در همان اربعين، کاروان اسراي اهل بيت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدينه، از کربلا گذشتند و با جابر ديدار کردند. البته برخي از مورخان نيز آن را نفي کرده و نپذيرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمي در «منتهي الامال» دلايلي ذکر ميکند که ديدار اهل بيت از کربلا در اربعين اول نبوده است. به هر حال، تکريم اين روز و احياي خاطره غمبار عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورايي در زمانهاي بعد بوده است.

 اربعين و عرفان در فرهنگ اسلامى هم عدد چهل (اربعين) جايگاه ويژه اى دارد. چله نشينى براى رفع حاجات، حفظ كردن چهل حديث، اخلاص چهل صباح، كمال عقل در چهل سالگى، دعا براى چهل مؤمن، چهل شب چهارشنبه… از اين نمونه هاست. آمده است که چون حضرت موسي (ع) را قابل استماع کلام بي واسطه خداوند ميکردند چهل روز به خلوت فرستادند و خداوند فرمود: «… و اذا واعدنا موسي اربعين ليله » پيامبر حکيم (ص) فرمود: « من اخلص لله اربعين يوماً فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه » هر كس چهل روز فقط براى خداوند تعالى اخلاص چشمه های خداوند ورزد حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مى‏سازد.» صاحب مرصاد العباد، عارف نامي نجم الدين شيرازي نيز گفته است: "و عدد اربعين را خاصيتي است در استکمال چيزها که اعداد ديگر را نيست." چنانکه در حديث صحيح آمده است: ان خلق احدکم بجمع في بطن امه اربعين يوما ثم يکون علقه مثل ذلک. و خواجه عليه السلام ظهور چشمه هاي حکمت از دل بر زبان را اختصاص اخلاص اربعين صباحا فرموده است، و حوالت کمال تخمير طينت آدم عليه السلام به اربعين صباحا کرد و از اين نوع بسيار است."



( جمعه دوازدهم فروردین 1384  |  12:3   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


خطبه امام سجاد عليه السلام در اربعين حسيني (ع)

 الحمد لله رب العالمين، مالك يوم الدين، بارى‏ء الخلائق اجمعين، الذي بعد فارتفع في السموات العلى و قرب فشهد النجوى، نحمده على عظائم الامور و فجائع الدهور و الم الفجائع و مضاضة اللواذع و جليل الرزء و عظيم المصائب الفاظعة الكاظة الفادحة الجائحة. ايها القوم! ان الله و له الحمد ابتلانا بمصائب جليلة و ثلمة في الاسلام عظيمة، قتل ابوعبد الله الحسين عليه السلام و عترته و سبي نساؤه وصيته و داروا برأسه في البلدان من فوق عالي السنان و هذه الرزية التي لا مثلهارزية. ايها الناس! فاي رجالات منكم تسرون بعد قتله؟ ! ام اى فؤاد لا يحزن من اجله؟ ام اية عين منكم تحبس دمعها و تضن عن انهمالها؟ ! فلقد بكت السبع الشداد لقتله و بكت البحار بامواجها و السموات باركانها و الارض بارجائها و الاشجار باغصانها و الحيتان و لجج البحار و الملائكة المقربون و اهل السموات اجمعون. يا ايها الناس! اي قلب لا ينصدع لقتله؟ ! ام اي فؤاد لا يحن اليه؟ ! ام اي سمع يسمع هذه الثلمة التي ثلمت في الاسلام و لا يصم. ايها الناس! اصبحنا مطرودين مشردين مذودين و شاسعين عن الامصار كأنا اولاد ترك و كابل من غير جرم اجترمناه ولا مكروه ارتكبناه و لا ثلمة في الاسلام ثلمناها، ما سمعنا بهذا في آبائنا الاولين ان هذا الا اختلاق.(31) والله لو ان النبي صلى الله عليه و آله تقدم اليهم في قتالنا كما تقدم اليهم في الوصاية بنا لما ازدادوا على ما فعلوا بنا، فانا لله و انا اليه راجعون من مصيبة ما اعظمها و اوجعها و افجعها و اكظها و افظعها و امرها و افدحها فعندالله نحتسب فيما اصابنا و ما بلغ بنا فانه عزيز ذوانتقام

حمد و سپاس خداوندى را سزاست كه پروردگار عالميان و مالك روز جزا و آفريننده همه خلايق است، آن خدايى كه مقامش آنقدر رفيع است كه گويا در بلندترين مرتبه آسمانها قرار گرفته (و از دسترس عقل و فكر بلند پروازان بشرى بسيار دور است) و آنقدر به آدمى نزديك است كه حتى زمزمه‏ها را مى‏شنود، او را بر سختيهاى بزرگ و آسيبهاى زمانه و آزار و حوادث ناگوار و مصائب ‏دلخراش و بلاهاى جانسوز و مصيبتهاى بزرگ و سخت و رنج آور و بنيان سوز سپاسگزارم. اى مردم! خداوند تبارك و تعالى، كه حمد مخصوص اوست، ما را به مصيبتهاى بزرگى مبتلا كرد و شكاف بزرگى در اسلام پديد آمد، ابو عبد الله الحسين و عترتش كشته شدند! اهل حرم و كودكان او را اسير كردند و سر مبارك او را در شهرها و بر نيزه گردانيدند! و اين مصيبتى است كه همانندى ندارد. اى مردم! كداميك از مردان شما بعد از شهادت او مى‏تواند شادى كند؟ ! يا كدام دلى است كه به خاطر او محزون نباشد؟ ! و يا كدام چشمى است كه بتواند اشك خود را نگاه دارد و آن را از ريختن باز دارد؟ ! هفت آسمان كه داراى بنائى شديد است (33) در شهادت او گريستند، درياها با امواجشان و آسمانها با اركانشان و زمين از همه جوانب و درختان و شاخه‏هاى درختان و ماهيان و لجه‏هاى درياها و فرشتگان مقرب و نيز ساكنان آسمانها تمام بر او گريستند. اى مردم! كدامين دل است كه از كشته شدن او از هم نشكافد؟ ! و يا كدامين دل است كه براى او ننالد؟ ! يا كدامين گوش است كه صداى شكافى را كه در اسلام پديد آمده بشنود و كر نشود؟ ! اى مردم! ما صبح كرديم در حالى كه رانده شديم، از هم پراكنده شديم و از وطن خود دور افتاديم، گويا ما فرزندان ترك و كابل بوديم، بدون آنكه جرمى كرده يا ناپسندى مرتكب شده باشيم با ما چنين كردند، حتى چنين چيزى را در مورد نياكان بزرگوار پيشين خود نشنيده‏ايم، «و اين بجز تزوير نيست» . بخدا سوگند كه اگر رسول خدا به جاى آن سفارشها، به جنگ با ما فرمان مى‏داد، بيش از اين نمى‏توانستند كارى انجام دهند! ! انا لله و انا اليه راجعون. چه مصيبت بزرگ و دردناك و دلخراشى و چه اندوه تلخ و بنيان كنى؟ ! از خدا اجر اين مصيبت را كه به ما روى آورده است، خواهانم كه او پيروز و منتقم است.



( جمعه دوازدهم فروردین 1384  |  11:57   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


 

جديدترين اخبار آموزشي ايران و جهان در سايت آموزش نيوز