« جرج جرداق » نويسنده مسيحي و از پژوهشگران بنام لبنان با نگارش كتاب وزين « الامام علي صوت العداله الانسانيه » عشق و علاقه خود را به شخصيت اين امام و زندگي و انديشه او ابراز كرده است . وي در اين كتاب پنج جلدي كه « هادي خسروشاهي » آن را با عنوان « امام علي (ع ) صداي عدالت انساني » به فارسي ترجمه و چاپ كرده , عاشقانه به تفكر انساني و دوران زمامداري نخستين امام شيعيان پرداخته است . علي و حقوق بشر , علي و انقلاب فرانسه , علي و سقراط , علي و عصر او , علي و مليت عرب پنج جلد كتاب « صوت العداله الانسانيه » است كه جرج جرداق مسيحي بهترين سال هاي جواني اش را صرف تحقيق و نگارش آن كرده است . جرداق كه اكنون پيرمرد 79 ساله و ساكن بيروت است هر روز به ساختمان 14 طبقه راديو « صداي لبنان » در منطقه اشرفيه در شرق اين شهر مي رود و 15 دقيقه مطالب و نكات آموزنده را براي شهروندان لبناني مي گويد. وي كه موهاي سرش ريخته و دستانش لرزان شده در حالي كه پشت صندلي دفتر كارش , درخت كوچك كاجي قرار داده است , از مهمانان به گرمي احوالپرسي مي كند. اين نويسنده مسيحي كه دو بار به عراق و دو بار به ايران سفر كرده است مي گويد : « ايرانيان را بسيار دوست دارم و نه من كه بيشتر لبناني ها بويژه ساكنان جنوب , ايران را دوست دارند » . جرداق كه متولد سال 1926 در شهرك مرجعيون در جنوب لبنان است اضافه مي كند , ابتدا برادرم « فواد جرداق » از شاعران معروف عرب , كتاب نهج البلاغه را به من داد و به مطالعه ي عميق آن تشويقم كرد. به تعبير وي , « نهج البلاغه را كه خواندم عاشق ادبيات , حالات , شخصيت و انديشه امام علي (ع ) شدم و پس از آن به تحقيق و مطالعه هر كتابي از نويسندگان اهل سنت و شيعه پرداختم كه درباره ايشان نوشته بودند » . اين پژوهشگر مسيحي مي گويد : با مطالعه اين كتاب ها مجذوب انسانيت امام علي (ع ) و توجه و اعتناي او به حقوق انسان شدم و تصميم گرفتم كتاب صوت العداله الانسانيه را بنويسم . جرج جرداق كه در دانشگاه هاي بيروت ادبيات عرب و فلسفه تحصيل و تدريس كرده است خاطرنشان مي كند كه اول , مسيحيان كتاب يادشده را چاپ كردند و « ميخاييل نعيمه » از نويسندگان معروف مسيحي در بررسي و نقد كتاب « صوت العداله الانسانيه » , امام علي (ع ) را بزرگترين مرد عرب پس از پيامبر خوانده است . اين نويسنده مسيحي كه پدرش سنگ تراش و خطاط بوده , مي گويد : وي روزي سنگي را بر سر در خانه مان در مرجعيون آويخت كه بر روي آن اين عبارت عميق و دقيق نوشته بود , لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار. امام علي (ع ) سيزدهم رجب 23 سال قبل از هجرت پيامبر(ص ) , در چنين روزي در خانه خدا در مكه متولد شد و سال 40 هجري در همين مكان به شهادت رسيد. « جرج جرداق » مسيحي : پدرم سنگ تراش و خطاط بود.او روزي , سنگي را بر سر درخانه مان آويخت كه بر روي آن اين عبارت عميق و دقيق نوشته شده بود : « لا فتي الاعلي لا سيف الا ذوالفقار »
لقب على (ع) ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مىنويسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حيدر،امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت: ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبتبه تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمدهام زيرا ولى،خون ولى را طلب مىكند و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود: اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپردهاند و اشقيا آن را فراموش كردهاند زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت: آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست،پشتيبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است: پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيامآورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعثبن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند. كميت مىگويد: كثير نيز مىگويد:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دينها همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين(يعسوب المؤمنين و يعسوب الدين)نيز ملقب بوده است. روايت كردهاند كه پيامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است. در روايت ديگرى آمده است:اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامتبا چهرههايى نورانى در حجلهها نشستهاند. ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كردهاند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مىجويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مىبرد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.
دربان على (ع) در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است.
شاعر على (ع) همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن ثابتبوده است.در اينجا اضافه مىكنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين،نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بودهاند. نقش انگشتر على (ع) سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:
نقش انگشترى آن حضرت عبارت«خداوند فرمانروا،على بنده اوست» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مىنويسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راستخود مىكرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مىكردهاند. ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق،چنين مىگويد:« يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه،به فرمان على (ع) امان نامهاى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دستحكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت «الله الملك و على عبده» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دستحضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متينتر باشد.» همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامهها را چنين امضا مىكرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد:«اسندت ظهرى الى الله» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عدهاى ديگر نقش نگين آن حضرت را«حسبى الله»ذكر كردهاند.كفعمى نيز در مصباح گويد:نقش نگين انگشترى آن حضرت«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.
كنيه على (ع) آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميدهاند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مىخواندهاند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيهها خطاب مىكرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مىكردند.يكى ديگر از كنيههاى على (ع) ،ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود. در استيعاب نقل شده است:«به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدينه مىخواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گويى.سهل پرسيد:چه بگويم؟گفت:بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت،نامگذارى نكرده است. پرسيد:چگونهاى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آنگاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او،پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد:پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت:اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دستشروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود:بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنىتر نيست.» نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت:«من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مىداد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم،به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مىشود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.» البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است:چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهرهاش نشسته و يا آنكه گونهاش خاك آلود بوده به او فرمود:«ابو تراب!چنين كن». همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيهاى،على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستين كسى كه خاك را از سرش مىتكاند تويى. على (ع) ،اين كنيه را از ديگر كنيهها بيشتر خوش مىداشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مىكرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران،بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمىكردند.آنان مىخواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على،به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل،لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مىپوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمىكردند.بدان گونه كه اين نام،تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت. كميت مىگويد: گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مىشوم. هنگامى كه كثير غرة گفت:جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،يزيد بن عبد الملك به او گفت:نفرين خدا بر تو باد!آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيدهاى سروده است: به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مىشمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود
در سال نهم پس از هجرت پيامبر،گروهى به نمايندگى از نصاراى نجران يمن به مدينه آمدند تا راجع به اسلام از پيامبر (ص) سؤالهايى بكنند و با او درباره دين به احتجاج پردازند .و ميان آنان با پيامبر بحث و گفتگويى شد كه پيامبر در اين گفتگو موضع مثبت اسلام را نسبت به حضرت مسيح و تعليمات او بيان كرد.و ليكن آنان در موضع منفى خود نسبت به تعليمات اسلامى پافشارى كردند.آن گاه وحى نازل شد و پيامبر را مأمور به مباهله با آنان ساخت .مباهله نفرين كردن دو گروه متخاصم است تا بدان وسيله خداوند بر آن كه باطل است عذابش را نازل كند:«هر كس پس از روشن شدن جريان با تو مجادله كند.بگو بياييد فرزندان و زنان و نزديكان خود را گرد آوريم،لابه و زارى كنيم و لعنت خدا را نثار دروغگويان گردانيم» (1) . پيامبر (ص) به دليل مأموريتى كه داشت دچار زحمت شد و آن گروه مسيحى را به مباهله دعوت كرد.نيشابورى در تفسير:غرائب القرآن و عجائب الفرقان خود،مطلب زير را نقل كرده است:«پيامبر به آنان فرمود:خداوند مرا مأمور كرده است كه اگر پذيراى برهان نشديد با شما مباهله كنم،گفتند اى ابو القاسم!ما باز مىگرديم و درباره كار خود با هم مشورت مىكنيم،آن گاه به نزد تو مىآييم.و چون بازگشتند به شخص دوم هيأت نمايندگى كه مردى كاردان و با تدبير بود گفتند:اى عبد المسيح!نظر تو چيست؟اوگفت:به خدا قسم اى جمعيت نصارا شما دانستيد كه محمد پيامبرى است فرستاده از جانب خدا.و براستى سخن قاطع را درباره صاحبتان مسيح براى شما بيان كرد.و به خدا سوگند،هرگز قومى با پيامبرى مباهله نكرد مگر آن كه بزرگ و كوچك آنان از ميان رفتند.و شما اگر اين كار را بكنيد بيچاره مىشويد!اگر خوش نداريد،در موضع خود بايستيد و بر دين خود پافشارى ورزيد و اين مرد را به حال خود واگذاريد و به شهرهاى خود باز گرديد. هيأت نمايندگى مسيحيان به حضور پيامبر (ص) آمد،ديدند او براى مباهله بيرون آمده است در حالى كه عبايى از موى سياه بر دوش داشت؛حسين (ع) در آغوش آن حضرت بود و دست حسن (ع) را در دست داشت و فاطمه (ع) در پى او حركت مىكرد،على (ع) نيز پشت سر فاطمه حركت مىكرد،و پيامبر (ص) به آنها مىگفت هر وقت من دعا كردم شما آمين بگوييد.اسقف نجران رو به همراهان كرد و گفت:اى گروه نصارا!من چهرههايى را مىبينم كه اگر دست به دعا بردارند و از خداوند بخواهند كه كوه را از جا بكند،فورا خواهد كند!پس با او مباهله مكنيد كه هلاك مىشويد و بر روى زمين تا روز قيامت يك مسيحى باقى نخواهد ماند.سپس،رو به پيامبر كردند و گفتند:اى ابو القاسم!تصميم ما اين است كه با تو مباهله نكنيم...» طبرى در تفسير خود از چندين طريق نقل كرده است كه پيامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسين را در داستان مباهله به همراه خود آورده بود و در صحيح مسلم از سعد بن ابى وقاص روايت شده است كه چون اين آيه نازل شد:«بياييد فرزندان و...خود را گرد آوريم»پيامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسين را طلبيد و گفت:بارلها اينان اهل بيت منند» .خداوند پيامبرش را مأمور كرده بود تا به هيأت نمايندگى نجران بگويد:«بيائيد فرزندان،زنان و نزديكان خود را گرد آوريم...»براى اطاعت اين فرمان پيامبر حسنين را حاضر كرد كه پسران دختر او و در حقيقت فرزندان او بودند؛فاطمه را به حضور خواست كه او برجستهترين زنان از اهل بيت رسول بود.و ليكن چرا به همراه آنان على را آورده بود كه نه از پسران پيامبر است و نه از زنان او؟ براى على در آيه مباركه جايى نيست،مگر اين كه داخل در فرموده خداى متعال«انفسنا»باشد .براستى كه بردن على دليل بر اين است كه پيامبر خدا او را به منزله خود به حساب مىآورد و اگر پيامبر خدا او را چنين به حساب مىآورد پس،در حقيقت او را در ميان همه مسلمانان ممتاز دانسته است.پيامبر خدا در موارد مختلفى صريحا مىفرمود:على از من است و من از اويم.و حبشى بن جناده روايت كرده است كه او خود از پيامبر خدا شنيد كه مىفرمود:«على از من است و من از او و كسى از جانب من كارى را انجام نمىدهد بجز على.»
ولادت و حسب و نسب بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سىام عام الفيل بطرز عجيب و بي سابقه اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد: اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست بطحا صدف گوهر يكدانه تست گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب اى نجل خليل خانه خود خانه تست پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كردهاند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمدهاند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوههاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانهام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند. علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كردهاند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت. يا اهل بيت المصطفى النبى خصصتم بالولد الزكى ان اسمه من شامخ العلى على اشتق من العلى و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود: انا الذى سمتنى امى حيدرة ضرغام اجام و ليث قسورة على عليه السلام هنگام بعثت سبقتكم الى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچهاى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه: در اندرون من خسته دل ندانم چيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوهحرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) ! چه بخوانم؟گفته شد: اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم... اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مىنويسد كه گفت: كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.
انقلاب اسلامي ايران ثمره و دستاورد قرنها مبارزه و تلاش است. اين انقلاب گوهر حقيقت ناب اسلام را بعنوان عزيزترين و گرانقدرترين گمشده خويش از ميان سالها تحمل غربت دين در صحنه حماسه ها و رنجهاي تاريخ به كف گرفت و اين واقعيتي انكار ناپذير است. از اين رو بود كه اين انقلاب به زودي تبديل به كانون توجهات و تهاجمات دشمنان گوناگوني شد كه اين طليعه خجسته را به معناي غروب حاكميت استبدادي و استعماري خود تفسير مي كردند. وقتي در روز 31 شهريور ماه 1359 هجوم سريع و هماهنگ رژيم بعثي عراق به مراكز نظامي و اقتصادي ميهن اسلامي ما قطعيت وقوع يك جنگ تمام عيار را در منطقه اعلام كرد، اين واقعيت تلخ را نيز به همراه آورد كه تداركي سازمان يافته و جهاني براي مهار و محو انقلاب اسلامي و نظام نوخاسته جمهوري اسلامي ايران صورت پذيرفته است. در عين حال جمهوري اسلامي ايران با تاكيد بر فرموده امام فقيد و راحلمان حضرت امام خميني (ره) اين پيام پر معناي او را مضمون جاودانه دفاع مقدس خويش مي داند كه: «ما رسماً اعلام مي كنيم كه هدف ما تاكتيك جديد در ادامه جنگ نيست،چه بسا دشمنان بخواهند با همين بهانه ها حملات خود را دنبال كنند، نيروهاي نظامي ما هرگز نبايد از كيد و مكر دشمنان غافل بمانند. در هر شرايطي بايد بنيه دفاعي كشور در بهترين وضعيت باشد. مردم ما كه در طول سالهاي جنگ و مبارزه ابعاد كينه و قساوت و عدوات دشمنان خدا و خود را لمس كرده اند بايد خطر تهاجم جهانخواران در شيوه ها و شكلهاي مختلف را جدي تر بدانند.» سرانجام پس از هشت سال جنگ، در تاريخ 29 مرداد سال 1367 هـ ش ميان ايران و عراق رسما آتش بس برقرار شد و نيروهاي ناظر سازمان ملل براي نظارت بر آتش بس در طول مرزها مستقر شدند. سه سال پس از اين آتش بس در 26 مرداد 1369 اولين گروه 1000 نفره از رزمندگان ايران كه در عراق اسير بودند از مرز خسروي وارد خاك ايران شدند و ملت ايران با سرافرازي در دفاع از اسلام و انقلاب و حفظ تماميت ارضي ميهن خود از آزادگان بازگشته به ميهن، با شور و شعف استقبال كرد. و امسال روز تجليل از اسرا و مفقودان مصادف است با يازدهم ماه محرم الحرام و آغاز مصيبت بر خاندان اهل بيت پيامبر (ص) و به اسارت گرفتن ايشان؛ يادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
|
اکبري |
امير المومنين امام متقين |
|||
|
اکبري |
امام و رهبر و مولا علي ست |
|||
|
اکبري |
قشنگ تر از امامم خدا نيافريده |
|||
|
اکبري |
خدا هم به عي مينازد |
|||
|
اکبري |
حيدر حيدر |
|||
|
سيب سرخي |
چشم و ابروي علي قبله دين من است |
|||
|
سيب سرخي |
حيدر مدد |
|||
|
سيب سرخي |
نور خدا یا علي |
|||
|
سيب سرخي |
ساقي مردان مي پرست |
|||
|
سيب سرخي |
شاه نجف |
|||
|
طاهري |
علي مرتضي حيدر يا حيدر |
|||
|
طاهري |
حق با تو و تو با حق |
|||
|
طاهري |
همه جا دنبال تو مي گردم |
|||
|
طاهري |
جلوه ازل يا علي |
|||
|
طاهري |
من کيم باب المراد |
|||
|
طاهري |
منم غلام تو يا علي |
|||
|
کريمي |
علي اي هستي من |
|||
|
کريمي |
امير المومنين |
|||
|
کريمي |
دل و دلبر مصطفي آمد |
|||
|
کريمي |
دل من اسير نام حيدر |
|||
|
حبيبي |
علي علي يا علي |
|||
|
حبيبي |
تو فرشته باب و سراي مني |
|||
|
سازور |
دارايي دلم تويي يا علي |
|||
|
سازور |
وحده لا اله الا هو |
|||
|
خلج |
ساقي کوثر يا حيدر |
در جامعه آن روز عرب، با آن مشخصات اقتصادي و اجتماعي که داشت، از نظر رواني حالت شخصيت باختگي، ترس، احساس ذلت و حقارت، عادت به تمکين در برابر زورمندان و نظائر اينها نيز به وجود آمده بود و اين خود هر گونه تحرک اميد بخش اجتماعي را از مردم سلب مي کرد. علي عليه السلام جمعيت بي سواد و ناداني را در برابر خود مي ديد که حتي از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روايات تاريخي، گويا در آن زمان تعداد کساني که قدرت خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي کرده است و تني چند از تاريخ نويسان نوشته اند که به هنگام بعثت پيامبر گرامي اسلام تنها سيزده تن از مردم جزيزة العرب با سواد بوده اند و خواندن و نوشتن مي دانسته اند و مي دانيم که يکي از معيارهاي تشخيص رشد يا عدم رشد جوامع در دنياي امروز مسئله سواد است. در بعضي از ممالک پيشرفته و رشد يافته دنياي امروز 94 تا 99 در صد مردم با سوادند در صورتي که در بسياري از کشورهاي رشد نيافته آفريقا و آسيا تعداد باسوادان از10 تا 30 در صد جمعيت تجاوز نمي کند. با اين که در اين جوامع از هر صد نفر، ده تا سي نفر باسوادند در عين حال در تقسيم بندي هاي علمي، آنها را جامعه هاي رشد نيافته تلقي مي کنند. با اين توصيف روشن است که جامعه عرب به هنگام ظهور علي عليه السلام که تقريباً صد در صد مردم آن بي سواد بودند، در چه حد از عقب افتادگي و بدبختي هاي ناشي از آن قرار داشتند. علي عليه السلام اينها را مي ديد ولي به جاي آن که تحت تاثير مستقيم جامعه قرار گيرد و خود نيز مانند ديگران همرنگ جامعه شود و به همان راهي برود که ديگران رفته اند، تحت تاثير جهت عکس و مخالف آن قرار گرفت. تاثيري که از جامعه در روح علي منعکس مي گشت، اين بود که نسبت به نظامات موجود بدبين شود و معيارهاي متداول اجتماعي را که موجب پايمال شدن حقوق بشري مي گرديد، بي ارزش و غير انساني تلقي نمايد. بايد افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگي، به تلاش و کوشش برخيزد. علي کم کم با اين افکار بزرگ و بزرگتر مي شد. لازم بود که افکار نو و تحول يافته علي در قالب مکتبي صحيح و تکامل يافته شکل گيرد. در درون جامعه تاريک و دود زده آن روز، افکار پردرخشش علي در مغز و روحش تکوين مي يافت و به موازات آن نور ديگري نيز، در حال شکل گيري بود. و آن نور همان مکتبي بود که مي بايست افکار علي در قالب آن شکل بگيرد، و سپس به نام طرفداري از حقوق بشر و عدالت اجتماعي، به نجات انسانها برخيزد. در تاريخ بشريت گاه مي شود که تمام عوامل دست به دست هم مي دهند و جامعه ها را از مسير عدالت و فضيلت خارج مي سازند. در چنين لحظاتي است که جوامع انساني به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامي سير مي کنند، عدالت مي ميرد، شرف و فضيلت نابود مي شود و آزادي محو مي گردد. کم کم عقايد غلط و باطل، نظامهاي اجتماعي فاسد و ننگين، سيستم هاي اقتصادي ظالمانه، خوي و عادت مردم مي شود و مردم در اين همه بدبختي و انحراف غرق مي شوند. ديگر حتي بدبختي را هم احساس نمي کنند. سيه روزي و ستمکشي را لازمه حيات تصور مي کنند و زندگي را همان منجلابي مي دانند که در آن دست و پا مي زنند. آنچنان فکر و روحشان تخدير مي شود که حتي به فکر خوشبختي و زندگي بهتر هم نمي افتد. در اين موقع است که هر گونه تحرک فکري هم از آنان سلب مي گردد و يا بهتر گفته باشيم، ستمگران اجتماع هر گونه فروغ و جنبش فکري را نيز در آنها کشته اند. و ناگفته پيدا است که اين مرحله آخرين درجه بدبختي يک جامعه به حساب مي آيد. در چنين شرايطي نيروي يزداني به کار مي افتاد و به منظور نجات انسانها شرايط تحول و نهضتي سعادت بخش را آماده مي کرد. در اين موقعيت ها بوده است که پيامبران الهي ظهور کرده اند و يا مرداني چون علي (ع) قدم به عرصه حيات نهاده اند، دنيايي که قهرمان بزرگ اسلام علي عليه السلام به آن وارد مي شود در چنين شرايطي بوده: مردم در سيه روزي و بدبختي غرق بودند ولي آن را درک نمي کردند، و چون درک نمي کردند به فکر نجات خود هم نمي افتادند. لازم بود که در چنين شرايطي دست رحمت الهي به سوي مردم دراز شود، و شرايط تحول همه جانبه اي را از هر جهت فراهم سازد. و خداوند در تدارک آماده کردن اين شرايط بود. از يک طرف علي تکوين مي يافت، و از طرف ديگر مقدمات تکوين مکتبي بزرگ و پرشکوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم مي شد، همان مکتبي که بايد علي را در خود پرورش دهد و سپس او را به صورت قهرماني بزرگ و ستم شکن روانه ميدان اجتماع سازد. اين مکتب، مکتب اسلام بود که با دست تواناي محمد در جهان پايه گذاري شد. در همان هنگام که چشمان تيزبين علي در جامعه خود به بررسي مي پرداخت، از خيلي جلوتر دو چشم قوي و نيرومند ديگر نيز جامعه عرب را مورد بررسي و مطالعه قرار داده بود. اين دو چشم از محمد فرزند عبدالله و پسرعموي علي بود. او نيز چهل سال با دقتي عميق و همه جانبه، جامعه خود را که سرشار از ننگ حق شکني بود مطالعه کرد، همين مطالعات بود که او را آماده رهبري کرده بود. آماده کرده بود تا با دستهاي توانايش مکتبي بزرگ و آئيني جاوداني پايه گذاري شود. سرانجام محمد به پيامبري مبعوث شد و رسالت جهاني خود را آغاز کرد. علي در سيماي زندگي محمد به مطالعه و بررسي پرداخت، صفاتي خاص در او مشاهده کرد؛ صفاتي ملکوتي و آسماني. او را غير از ديگران يافت. او تا به حال اشخاص را ديده بود که با داشتن عنوان اشرافيت، ملتي را به زنجير مي کشيدند و از خون آنها ارتزاق مي کردند؛ مردمي را ديده بود که جز سنگدلي و شقاوت چيزي ني شناختند. مردمي که زير بناي کاخ هاي مجللشان را بدن هاي استخواني و رنج کشيده انسان هاي محروم تشکيل مي داد. او تاکنون ابوسفيان ها، ابوجهل ها و ابولهب ها را ديده بود. و اينها شخصيت هاي کاذبي بودند که در تابلو زندگيشان رقمي از انسانيت و رحم و مروت ديده نمي شد. و اکنون او در برابر خود، محمد را مي بيند. محمد، شخصيتي که سرتا پا مهر و عاطفه و محبت است، شخصيتي که چهره رنگ پريده بينوايان، دلش را مي لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه مي کند؛ محمدي که حتي نان شب خود را به بينوايان مي دهد، محمدي که بر يتيمان پدري مي کند و دست پر مهر خود را به سر و روي آنان مي کشد. محمدي که مانند او از بي عدالتي ها و حق کشي ها رنج مي برد. علي تموجات فکري شکل نايافته خود را در وجود معنوي پيامبر شکل يافته مي ديد، مي ديد که او با قاطعيت بيشتري اوضاع اجتماعي را محکوم مي کند و با انديشه و تفکر نافذتري راه صحيح را ارائه مي دهد. علي تحت تاثير اين قاطعيت و اين همه شکوه انساني که در وجود محمد خلاصه شده بود، قرار گرفت... و به آن حضرت ايمان آورد، و دست بيعت در دست محمد گذارد. چنين مقدر شده بود که افکار علي نخست در وجود محمد و سپس در قالب آئين اسلام شکل گيرد، و با اين شکل گيري، بزرگترين مرد حق و عدالت در صحنه جهان به وجود آيد. مردي که به کالبد عدالت اسلامي روح بدمد و صحنه هاي زنده و گوياي آن را بر تابلو حيات پردرخشش خويش ترسيم نمايد و چشم اندازي بديع و خيره کننده در برابر چشمان بشريت بگذارد. " زنده ياد دکتر محمد رضا صالحي کرماني
علي عليه السلام در جامعه اي قدم به عرصه زندگي نهاد که از يک سو بت هاي کعبه و از سوي ديگر بت هاي ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بت هاي کعبه که به غلط نام تقدس به خود گرفته بودند، مغز و فکر مردم را سياه و تاريک نموده بودند و بتهاي اجتماع هم زندگي مادي آنها را به تباهي کشيده بود و اقتصاد آنها را به يغما مي بردند. ظلم وستم از در و ديوار جامعه فرو مي باريد. و نظامات ظالمانه، توده هاي وسيع جمعيت را به بندگي و بردگي يک عده گردنکش در آورده بود. قاعده طبيعي اين است که افرادي که در چنين جامعه هايي تربيت مي شوند به رنگ همان جوامع درآيند و به موجب تاثير قطعي اي که جامعه در فرد دارد آنها نيز اين نظامات غلط را بپذيرند و همچون ديگران به رنگ محيط در آيند. ولي اين قاعده در مورد افراد استثنايي به هم مي خورد. اين افراد استثنايي نه تنها تحت تاثير شرايط جامعه قرار نمي گيرند، بلکه مي کوشند تا جامعه را نيز عوض کنند و آن را از مسير زشت و زننده اي که دارد، باز دارند؛ و علي عليه السلام از اين قبيل افراد بود، او در برابر خود جامعه اي مي ديد با تمام مشخصات عقب افتادگي. قبل از هر چيز مي ديد که جامعه از نظر مالي به دو قطب ثروتمند و فقير تقسيم شده است. اقليتي ثروتمند در يک طرف، و اکثريتي فقير و فاقد همه چيز در طرف ديگر قرار گرفته اند. نظامات غلط و شالوده هاي نامتناسب اجتماعي اين شکاف عميق اقتصادي را به وجود آورده بود و به صورت "دوري" نيز روز به روز بر وسعت و عمق اين شکاف مي افزود، همين نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعي موجب مي شد که توليد کنندگان ثروت که اکثريت جامعه را تشکيل مي دادند، عليرغم حقوق بشري، در اداره امور جامعه خويش نقش نداشته باشند و در نتيجه، جهت سير گردش اجتماعي در مسيري بر خلاف مصالح واقعي اکثريت بوده باشد. در آن روز جامعه مکيّان مجلس شورايي داشتند که خود نام "دارالندوه" به آن داده بودند، تمام اين امور اجتماعي و حوادث و مشکلات، جنگ، صلح، تجارت، ازدواج و غيره در اين مجلس مطرح و درباره آن تصميم گرفته مي شد. ولي در اين مجلس راهي براي مردم و يا نمايندگان واقعي آنان نبود و تنها روساي تيره هاي قبيله قريش و شخصيت هاي قدرتمند آنها بودند که در اين مجلس شرکت مي کردند و تصميم مي گرفتند و آنگاه تصميم خود را به اکثريت تحميل مي کردند. افراد قبيله قريش به موجب ثروت و تعداد افراد قبيله و ريشه هاي خانوادگي طبقه اي ممتاز محسوب مي شدند و تمام امتيازات را مخصوص به خود گردانيده بودند. روساي تيره هاي قريش مناصب مختلف اجتماعي را بين خود تقسيم کرده بودند، و براي هيچ يک از مردم عادي ، امکان تصدي اين مناصب نمي رفت، علي عليه السلام مي ديد که ارزش هاي اجتماعي و معيارهاي سنجش شخصيت بر اساس معادله هايي واهي و غير معقول قرار گرفته است. و در نتيجه به جاي آن که اهميت و شخصيت "افراد" بستگي به فضائل اخلاقي، معنويات ، کار، لياقت و بازده اجتماعي آنان داشته باشد، وابستگي غير مطلوبي با ميزان ثروت، تعداد افراد قبيله، کثرت فرزندان و ريشه هاي خانوادگي پيدا کرده است. و همين معيارهاي فاسد و غلط است که مانع تجلي و بروز استعدادها و بهره برداري از منابع انساني شده و اکثريت جمعيت را از هر گونه فعاليتي باز مي دارند. از همه بدتر آن که اين مشخصات اجتماعي و اقتصادي که از مظاهر عقب افتادگي جوامع هستند، همانطور که در جامعه هاي عقب افتاده دنياي امروز موجب بروز حالات رواني بدبختي زائي مي شوند، در جامعه عرب آن روز نيز حالات رواني خاصي در انبوه جمعيت به وجود آورده بود. حالاتي که مانع از اين مي شد که توده وسيع جمعيت به منظور باز يافت حقوق انساني خود به جنب و جوش بيافتد و احيانا براي تغيير شکل جامعه، و در زنده ساختن حقوق بشري، دست به يک انقلاب سودمند و موثر بزند.
علي توجيه کننده عدل و نشان دهنده عاليترين مظاهر آن بود. دنيا از روزنه وجود علي به شناخت عدل توفيق يافت و از آن بالاتر معناي انسانيت را شناخت. انسانيتي که عدل يکي از شاخه هاي آن است. راز خلقت و آفرينش آدميان در چيست و چرا انسان را آفريدند؟ و آيا اين راز را مي توان در خور و خواب، در کشتن و بستن، در ظلم و ستم جستجو کرد؟ و آيا بشر براي اين خلق شده که بسان درندگان، بدرد ، حتي همنوعان خود را؟ و در اينجاست که در بين ميلياردها نفوس بشري و پس از پيامبران، تنها وجود علي است که به توجيه و تفسير اين راز مي پردازد و هدف از خلقت نوع انسان را توجيه مي کند و راز آن را بازگو مي نمايد. هدف، نيل به آخرين قله کمال است، هدف اين است که انسان، انسان شود؛ و اين انسانيت چيست؟ و باز هم اينجاست که علي را مي بينيم که بسان معلمي بزرگ و آزموده به تعليم انسانيت مي پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگي خويش در برابر ديدگان بشريت مي گذارد. و اين تعليم را از همان دوران کودکي شروع کرد. کودک بود، ولي هرگز تحت تاثير شرايط غلط موجود قرار نگرفت. و اين نخستين درس مکتب اوست؛ تهي شدن از تاثيرات غلط جامعه. جامعه او بت مي پرستيد، ولي او با همان مغز کودکانه اش دريافت که سرّ دهر و راز طبيعت را نمي توان با "بت" تفسير کرد. او از مطالعه کتاب طبيعت در همان کودکي به شناخت "الله" توفيق يافت. و اين شناخت، بزرگترين و حساس ترين نقش را در زندگي او عهده دار شد. چيزي نگذشت که نشانه هايي از نور الهي را در وجود شخصيتي به نام محمد (ص) تشخيص داد و در اين نور جاذبه اي بس شديد يافت. به سوي آن کشش پيدا کرد و از سن هشت سالگي رسما و به طور شبانه روز در کنار آن نور که در وجود "محمد" تجسم يافته بود، قرار داد. دو سال ديگر هم گذشت و آن نور سرانجام "محمد(ص)" را به آخرين قله کمال رساند. او پيغمبر شد، داراي مکتبي آسماني و الهي. و علي ايده خود را در اين مکتب به صورتي روشن و بارز مشاهده کرد. آنچه را که قبلاً خود به طور مبهم دريافت کرده بود، اکنون با تلاء لوئي پردرخشش و زنده و گويا در مکتب آسماني "محمد(ص)" مي ديد. به آن ايمان آورد، ايماني بالاتر از عشق. و همين عشق و نيروي خلاق و آسماني آن بود که علي را به صورت بزرگترين فداکار اسلام و آئين جديد در آورد. علي که نقشي جاودانه از خدا و عدل در سينه نوراني خود داشت پرچم اين مکتب را بردوش گرفت. با اين پرچم و با سرمايه همان عشق، خود را به جبهه مخالفين عدل زد و جلو رفت، و راه را براي پيشروي آئين اسلام باز کرد.
... جمعه بود، و سيزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاريخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، بايد اين لحظه حساس با بعثت رسول خدا تکوين يابد و نقطه عطفي در تاريخ بشريت بوجود آورد. نقطه اي که دنياي کهنه و فرسوده را از دنياي جديدش جدا کند. خداوند در تدارک مقدمات اين جهش تاريخي بود. جهش هاي عظيم تاريخي جز با دست هاي برومند رجال تاريخ انجام نمي گيرد. و اين سنت الهي است که تحولات تکاملي، از وجود رجال برگزيده بشر، منشاء گيرند، رجالي که علي رغم شرايط نامساعد موجود، به تکاپو و تلاش بر مي خيزند و فرياد خود را از اعماق اجتماع سر مي دهند، و با اين فرياد لرزه اي شکننده بر ارکان نظامات فرسوده و نابسامان موجود مي افکنند. طنين اين فرياد است که مغزها را تکان مي دهد و آنها را به جنب و جوش و حرکت مي اندازد، مغز هاي مرده، زنده مي شوند و در پرتو اين زندگي پرده ها را بر مي درند و چشم اندازهاي نوي در برابر خود مشاهده مي کنند. جهان به سوي سرنوشت خود به پيش مي رفت. سرنوشتي که قلم قضاي الهي تحولي درخشان بر آن ترسيم کرده بود. بنا بود اين تحول با دست تواناي پيغمبر بنيان گذاري شود، و در عين حال مردي نيرومند لازم بود که اين تحول را جاودان سازد. مردي که با اصول و فروع کليات و جزئيات اين تحول را در وجود خويش تجسم دهد. مردي که اين صلاحيت و شايستگي را داشته باشد که بگويد: "من قرآن ناطقم". قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد (ص) فرو فرستاد ولي خاصيت روح بشر اين است که بيش از آنچه که اسير گوش است، اسير چشم است، شنيدني ها در مزاج روحي بشر اثرمي کنند، ولي ديدني ها اثري بيشتر و قاطع تر دارند. پيغمبر با زبان قرآن تحول را بيان کرد و اين که مردي لازم است که قرآن را در وجود خويش تجسم دهد تا مردم آن را که شنيده اند ببينند. قرآن از عدالت سخن مي گفت. و اين علي است که بايد اين عدالت را در همان سطحي که خدا خواسته، در وجود خويش تجسم دهد؛ بايد جهان و جهانيان، اصولي را که اسلام براي مردم بيان داشته، در سيماي زندگي علي به صورتي زنده و برجسته مشاهده کنند. محمد براي ايجاد تحول و در راه تربيت انسانها به دو عامل نياز قطعي داشت، يکي قرآن و ديگري علي. و اين خود پيغمبر است که هميشه اين دو را با هم نام مي برد. مي گفت: "اني تارک فيکم الثقلين، کتاب الله و عترتي" من مي روم ولي دو گوهر گرانبها در ميان شما باقي مي گذارم، يکي قرآن و ديگري عترت؛ و علي شاخص ترين فرد عترت بود. محمد داشت مراحل کمال خود را مي پيمود، لازم بود ده سال ديگر بگذرد، تا او موفق به تسخير آخرين قله کمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمينه نزول قرآن را فراهم مي کرد و در عين حال بايد به موازات آن زمينه پيدايش انساني که قرآن را در خود تجسم دهد، نيز فراهم شود، و خداوند در تدارک اين مقدمات بود. آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام مي کرد و نيز ماه رجب را. بت هاي کعبه در اين ماه و مخصوصاً در روزهاي جمعه اين ماه مشتري بيشتري داشتند. و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبي برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي کرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان کند. او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدي مبارک و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا... فاطمه با خدا راز و نياز مي کرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد کرد، دردي که فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد. چه مي دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است. فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد. و اين تقدير الهي بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد. نامش را علي نهادندآ؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزي که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل...
د- ستايش از فرزند صالح: ستايش بجا از فرزند و كارهاى نيك او باعث احساس موفقيت و توانايى و نيز موجب انگيزه قوى براى تكراركارهاى خوب و رشد بيشتر او مىگردد. به خصوص اگر اين تمجيد به موقع و درحضور كسانى باشد كه آگاهى آنها از رفتار شايسته فرزند براى او مهم باشد. على بن حكم به نقل از طاهر يكى از اصحاب امام باقر(ع) نقل مىكند. من در خدمت امام باقر(ع) نشسته بودم كه فرزندش جعفر(ع) وارد شد. امام باقر(ع) در بارهاش فرمود: «او بهترين مخلوقات خداوند است.»(9) در اين حديث ملاحظه مىشود كه امام باقر(ع) در نزد صحابى خود فرزندش را كه صلاحيت و شايستگى لازم را داشته به بهترين وجه ممكن ستوده است.
ه- والدين و نصيحت فرزند: نصيحت فرزندان و صحبت كردن با آنها علاوه بر آن كه والدين ازطريق آن مىتوانند رهنمودهاى مهم و اساسى را ره توشه زندگى فرزندانشان قرار دهند مىتواند يك نوع زمينه ايجاد ارتباط صميمى بين والدين و فرزندان را فراهم نمايد و از اين طريق والدين به خصوص پدر، مىتوانند به فرزند نزديك شوند و در يك فضاى صميمى و عاطفى، ضمن آگاهى از مشكلات و خواستههاى فرزندان رهنمودهاى لازم را به آنها ارائه دهند. امام باقر(ع) نيز در فرصتهاى مناسب با فرزندان خود صحبت مىكردند و گاهى به شكل گروهى و عمدتا به شكل فردى به نصحيت آنها مىپرداختند كه به نمونههايى از آنها اشاره مىكنيم: 1- اسماعيل بن خالد نقل مىكند كه از امام باقر(ع) شنيدم كه فرمود: پدرم ابو جعفر(ع) ما (فرزندان) را جمع مىنمود و به ما مىفرمود: اى فرزندان از تعرض نسبت به حقوق ديگران بپرهيزيد، بر مشكلات و سختيها صبر پيشه كنيد و اگر خويشان شما را به كارى كه ضررش براى شما بيش از نفعش باشد دعوت كردند اجابت نكنيد.»(10) 2- از جمله سفارشهاى آن حضرت به فرزندش امام صادق(ع) اين جملات است: «خداوند سه چيز را در سه چيز ديگر پنهان كرده است، رضايش را در اطاعت مخفى كرد پس هيچ طاعتى را كوچك نشمار، شايد كه رضايتش در همان طاعت باشد. خشم و غضبش را در معصيت پنهان نمود پس هيچ نوع معصيتى را كوچك نپندار، شايد كه غضبش در همان باشد. و اولياء خود را در ميان بندگانش پنهان كرد، پس احدى از بندگان او را حقير مدان كه شايد همان بنده ولى او باشد.»(11) 3- آن حضرت به فرزندش فرمود:« فرزندم از كسالت و اندوه بپرهيز كه اين دو كليد هر شرى مىباشند، زيرا اگر سست و تنبل باشى به اداى حق نخواهى پرداخت و اگر محزون و اندوهناك باشى بر حق، صبر پيشه نخواهىكرد.»(12) 4- سفيان ثورى نقل مىكند كه امام صادق(ع) را ملاقات كردم و از او خواستم مرا نصحيت كند... آن حضرت فرمود: اى سفيان! پدرم مرا به سه چيز سفارش و از سه چيز برحذر داشت، از جمله آن سفارشات اين بود كه فرزندم، هر كه با رفيق بد همراه شود سالم نمىماند و هر كه در محلهاى اتهام برود مورد اتهام قرار مىگيرد و هر كه بر زبان خود كنترل نداشته باشد پشيمان مىشود.»(13)
و- اهميت آرامش خانواده در تربيت: ترديدى نيست كه خانواده نقش اساسى در تربيت فرزند دارد و پرورش صحيح فرزندان بدون توجه جدى والدين به اين امر مهم و ايجاد فضاى مناسب و آرام براى آن ميسر نيست. نا بسامانى خانواده، اختلاف و نزاعهاى والدين، عدم رابطه صميمى ميان اعضاى خانواده به ويژه والدين، فقدان امنيت و آرامش لازم در جامعه كوچك خانواده، تربيت صحيح فرزند را به مخاطره مىاندازد. از اين رو در مبحث حسن خلق در روايات، بيش از هر مورد ديگرى در باره خوش رفتارى پدر خانواده با اهلش تاكيد شده است و اين حاكى از آن است كه خوش رفتارى در كانون خانواده اهميت ويژه دارد و آثار مثبت آن فراتر از خوش رفتارى با افراد ديگر است، زيرا در جامعه كوچك خانواده افراد كاملا با هم در ارتباط هستند و بر يكديگر تاثير مىگذارند و چتر آثار مثبت خوش رفتارى و پيامدهاى سوء بد رفتارى بر سر همه اعضاى خانواده پهن مىگردد ودر يك كلام خوش رفتارى در كانون خانواده آثار تربيتى فراوان و بد رفتارى پيامدهاى سوء بىشمار به همراه دارد. امام باقر(ع) در زمينه اهميت خوش رفتارى در كانون خانواده فرموده است:«... من حسن بره باهله زيد فى عمره.»(14) هر كس احساس و ملاطفتش را نسبت به خانوادهاش نيكو گرداند عمرش طولانى مىگردد. در اين حديث شريف تعبير لطيف و ظريف «من حسن بره» دلالت بر آن دارد كه نه تنها احسان و ملاطفت نسبت به خانواده پسنديده و لازم است بلكه مىبايست براى تاثير بيشتر، اين احسان و ملاطفت به نيكويى و بهترين وجه انجام گيرد.
ز- نقش تربيتى عمل والدين و مربيان: مربيان موفق در جهاد مقدس تربيت بيش از آن كه به گفتار دعوت به نيكى كنند با عمل صالح دعوت كردهاند، پيش از آن كه سخن بگويند عمل نمودند، پيش از آن كه به تربيت ديگران اقدام كنند به اصلاح خويش پرداختند، بنابراين والدين كه خود اولين مربيان فرزندان هستند مىبايست با زبان عمل با فرزندانشان سخن بگويند، فرزندان بايد در عمل ببينند كه والدين به آنچه مىگويند پاى بند هستند و خود عمل مىكنند و گفتارشان با عملشان مطابقت دارد. به نظر مىرسد كه اساسىترين عامل تربيتى معصومان عليهمالسلام و در واقع مهمترين راز موفقيتشان در تربيت فرزندان همان تربيت با عمل و پاى بنديشان به آنچه مىگفتند بوده است و اين شيوه در سيره تربيتى امام باقر(ع) نيز كاملا آشكار است، فرزندان آن حضرت با ديدن اعمال پدر براى انجام اعمال صالح و رفتار درست الگو مىگرفته و به راز بندگى خداوند دست مىيافتند.
در ذيل به ذكر دو نمونه از رفتارهاى آن حضرت اكتفا مىكنيم: 1- امام باقر(ع) و صدقه به فقراء: از فرزند بزرگوار آن حضرت نقل شده است كه روزى بر پدرم وارد شدم و مشاهده كردم كه در آن روز پدرم هشت هزار دينار به تهى دستان مدينه صدقه دادهاند و اهل خانهاى را كه تعداد آنها به يازده نفر مىرسيد آزاد كرده است.»(15) 2- اسحاق بن عمار از امام صادق(ع) نقل كرده است: من پيوسته رختخواب پدرم را پهن مىكردم و منتظر مىماندم تا ايشان به رختخواب بروند و بخوابند، سپس برمىخاستم و به رختخواب خود مىرفتم، شبى آن حضرت تاخير كردند و من در طلب او به مسجد رفتم، در حالى كه مردم خواب بودند، او را در حال سجده ديدم وغير او كسى در مسجد نبود. من صداى او را مىشنيدم كه مىگفت:«سبحانك اللهم انت ربى حقا حقا، سجدت لك يا رب تعبدا و رقا، اللهم ان عملى ضعيف فضاعفه لى، اللهم قنى عذابك يوم تبعثعبادك و تب على انك انت التواب الرحيم.»(16)
ح- تربيت معنوى فرزندان: تربيت ابعاد مختلفى چون جسمانى، عقلانى، عاطفى، اجتماعى واخلاقى دارد. از مهمترين ابعاد تربيت، تربيت معنوى است كه به عقيده ما در تربيت اسلامى، پرورش اين بعد غايت همه ابعاد ديگراست. اين نوع تربيت كه شامل پرورش بعد معنوى انسان و فراهم نمودن زمينه ارتباط انسان با خداوند و در نهايت پرورش انسان براى رسيدن به قرب الهى است. بسيار مورد تاكيد ائمه عليهم السلام بوده است و آن بزرگواران در تمام صحنههاى زندگى بيشترين اهميت را به پرورش اين بعد فرزندان مىدادند و براى تحقق آن از شيوههاى خاص بهره مىگرفتند كه به نظر مىرسد از مهمترين شيوهها، دو شيوه (ذكر و دعا) است و هر چند دعا نيز يك نوع ذكر تلقى مىشود اما از آنجا كه درتربيت معنوى عنصرى كليدى و مهم است از آن به عنوان يك شيوه جداگانه ياد مىكنيم. امام باقر(ع) در سيره تربيتى خود از اين دو شيوه به شكل خاصى بهره جستند. 1- ذكر و ياد خدا: ذكر كه عبارت از توجه قلبى انسان نسبت به خداوند است و گاهى در قالب الفاظ مخصوصى بر زبان جارى مىشود. نقش بسيار مهمى درتربيت بعد معنوى انسان دارد. ابن قداح از امام صادق(ع) نقل كرده كه «پدرم (امام باقر-ع-) بسيار ياد خدا مىنمود، همراه او راه مىرفتم او را در حال ذكر مىديدم با او غذا مىخوردم او را در حال ياد خداوند مىديدم، با مردم سخن مىگفت و اين كار او را از ياد خدا غافل نمىكرد. من مشاهده مىكردم كه زبان او مدام در حال گفتن ذكر لا اله الا الله بود. پدرم ما را جمع مىنمود وما را به ذكر و ياد خدا امر مىفرمود و اين كار تا طلوع خورشيد ادامه داشت، هر كدام از ما كه قرائت قرآن آموخته بود به خواندن قرآن و هر كدام كه قرآن نياموخته بود به گفتن ذكر امرمىنمودند.»(17) اين حديث در بردارنده دو نكته مهم است. نخست آن كه بر مطابقت گفتار با عمل حضرت دلالت دارد و نشان مىدهد كه امام ابتدا خود عمل مىنمودند و از ذكر گفتن غافل نمىشدند و بعد فرزندانشان را به ذكر و ياد خدا امر مىنمودند. نكته دوم آن كه نبايد فرزندان را به حال خودشان رها كرد بلكه مىبايست ضمن حفظ آزادى حساب شده و منطقى و توجه به استقلال طلبى و آزادي خواهى آنها در فرصتهاى مناسب با ايجاد انگيزه و شوق به طور عملى آنها را به انجام كار نيك مشغول نمود. 2- دعا: دعا و مناجات از مؤثرترين روشها در تربيت بعد معنوى انسان است، از طريق دعا و مناجات انسان با خداوند ارتباط پيدا مىكند و در پرتو آن جان خود را از چشمه معرفت و محبت سيراب مىگرداند. امام صادق(ع) فرمود: «هرگاه مسالهاى پدرم را محزون مىكرد ايشان زنان و فرزندان را جمع مىنمود. آنگاه خود دعا مىكردند و آنها آمين مىگفتند.»(18) همچنين بريد بن معاويه عجلى نقل مىكند:«هرگاه امام باقر(ع) قصد مسافرت داشتند خانواده خود را درمنزلى جمع مىنمودند و اين چنين دعا مىكردند «اللهم انى استودعك نفسى و اهلى و مالى و ولدى، الشاهد منا و الغائب، اللهم احفظنا و احفظ علينا، اللهم اجعلنا فى جوارك، اللهم لا تسلبنا نعمتك ولا تغير ما بنا من عافيتك و فضلك.» پرودگارا خود و اهلم و مالم و فرزندانم، حاضر و غايب آنها را به تو سپردهام، پروردگارا ما را حفظ كن و سلامتى ما را مستدام دار، پروردگارا ما را در جوار خودت جاى ده و نعمتت را از ما مگير و عافيت و فضیلت را نسبت به ما تغيير مده.»(19) از دو حديث بيان شده معلوم مىشود كه آن حضرت فرزندان خود را از طريق دعا به ياد خداوند متوجه مىگردانيد و غير مستقيم به آنها تعليم مىداد كه بايد در تنهايى و هنگام مشكلات بر خداوند توكل نمود و تنها از او در خواست كمك نمود.
آداب تربيتى پس از تولد تاثير شير مادر در تربيت كودك و نياز به محبت ستايش از فرزند صالح والدين و نصيحت فرزند اهميت آرامش خانواده در تربيت نقش تربيتى عمل والدين و مربيان تربيت معنوى فرزندان تربيت اساسىترين مساله انسان است كه بدون آن به سعادت دنيا وآخرت نايل نمىگردد. معصومين عليهم السلام همچنان كه در سايرابعاد زندگى، چراغ هدايت پيروان خود بودهاند در زمينه تربيت نيز بهترين و مطمئن ترين الگويند. اين مقاله بر آنست تا نكاتى از دفتر زرين ديدگاهها و سيره تربيتى يكى از آن بزرگواران يعنى امام باقرعلیه السلام را به پيروان آن حضرت تقديم نمايد.
الف- آداب تربيتى پس از تولد: از امتيازات تربيت اسلامى اين است كه در آن علاوه بر زمينه سازى مناسب در قبل از تولد فرزند و بلكه پيش از ازدواج والدين، تربيت از آغازين لحظه تولد به طور عملى شروع مىشود و آداب و سنن ويژهاى نسبت به نوزادان سفارش شده است كه در اينجا به برخى از آنها كه در كلمات گوهربار امام باقر(ع) مورد توجه واقع گرديد اشاره مىشود. 1و2- گفتن اقامه در گوش و باز كردن كام نوزاد با آب فرات: امام باقر(ع) فرمودند: «شايسته است كام نوزاد با آب فرات بازگردد و در گوشش اقامه گفته شود.»(1) 3و4- عقيقه و نامگذارى: آن حضرت فرمودند: «هرگاه براى شما فرزندى به دنيا آمد در روزهفتم اگر پسر است گوسفند نر و اگر دختر است گوسفند ماده برايشعقيقه كنيد و از گوشت آن به قابله بدهيد و در روز هفتم او را نامگذارى كنيد.(2) نكته مهم در نامگذارى انتخاب نام نيكو و پرهيز از نامهاى ناخوشايند است. زيرا نام نيكو مايه سرور فرزند و نام ناخوشايند باعث نگرانى و دغدغه خاطر او مىگردد، امام باقر(ع) در سخنان خود برخى از نامهاى نيكو و غير نيكو را بيان كردهاند. آن حضرت در اين زمينه فرمودند: «اصدق الاسماء ما سمى بالعبوديه و افضلها اسماء الانبياء.»(3) صادقترين نامها، نامهايى است كه بندگى خداوند را تداعى نمايد و بهترين آنها نامهاى پيامبران است.
ب- تاثير شير مادر در تربيت در تربيت فرزندان، والدين نخستين نقش را دارا هستند، اين نقش و تاثير در مقاطع گوناگون سنى يكسان و هم اندازه نمىباشد بلكه در مقاطع و مراحلى از تربيت نقش پدر برجسته تر و در مراحل ديگرى نقش مادر تعيين كننده تر است و در يك ديدگاه كلى مىتوان گفت كه تا پيش از سن نوجوانى به ويژه در دوران جنينى و شيرخوارگى نقش مستقيم مادر در تربيت فرزند بيشتر از پدر خواهد بود و از دوره نوجوانى به بعد به خصوص در مورد پسران نقش پدران مهمتر است، البته اين بدان معنا نيست كه نقش پدر در دوران كودكى و نقش مادر در دوران نوجوانى و جوانى ناچيز و كم رنگ باشد بلكه مقصود بيان برجستگى نقش و تاثير بيشتر هر يك در يك مرحله خاص است. بنابراين يكى از مقاطع مهم مقطع شيرخوارگى است كه در آن، مادر نقش مستقيم و اساسى را دارد. در اين مقطع شيردادن مهمترين عامل ارتباط نوزاد با مادر است، شير مادرعلاوه بر نقش مهمى كه در تغذيه و بهداشت جسمانى نوزاد دارد عامل ايجاد و انتقال بعضى ويژگيها به فرزند نيز مىباشد و ما به دو نمونه از آنها كه در سخنان امام باقر(ع) بيان شده، اشاره مىكنيم: 1- حماقت و كودنى: امام باقر(ع) فرمود: «لا تسترضعوا الحمقاء فان اللبن يعدى و ان الغلام ينزع الى اللبن يعنى الى الظئر فى الرعونه و الحمق.» زنان كودن را دايه فرزندانتان قرار ندهيد زيرا از طريق شير حماقت و كودنى به آنها منتقل مىشود.(4) 2- زيبايى و زشتى: آن حضرت فرمودند: «دايههاى زيبا براى فرزندانتان انتخاب كنيد و از دايههاى زشت رو بپرهيزيد زيرا چه بسا شير انتقال دهنده (زشتى و زيبايى) باشد.»(5) نيز در حديث ديگرى فرمود: «بر شما باد به انتخاب دايههاى نظيف و زيبا، زيرا شير انتقال دهنده (زيبايى) است.»(6)
ج- كودك و نياز به محبت: محبت از ضرورى ترين نيازهاى عاطفى فرزند در دوران كودكى است و بدون توجه به آن كودك به رشد عاطفى مناسب نايل نمىشود، اين نياز، براى كودك به شكلهاى گوناگون قابل پاسخگويى است كه مىتوان به بوسيدن كودك، در آغوش گرفتن، گفتن جملات زيبا و محبتآميز، خريدن هديه و اسباب بازى و... اشاره كرد. امام باقر(ع) در فرصتهاى مناسب از طريق در آغوش گرفتن و بيان جملات محبتآميز، محبت خود را به كودك خردسالش امام صادق(ع) نشان مىدادند و از اين طريق به نياز عاطفى او پاسخ مىگفتند، محمد بن مسلم از اصحاب بزرگ آن حضرت نقل مىكند كه من در خدمت امام باقر(ع) بودم؛ در اين هنگام فرزند(خردسال-) ش جعفر(ع) وارد شد و بر سراو ذؤابه(7) و در دستش عصايى بود كه با آن بازى مىكرد. امام باقر(ع) او را به گرمى در آغوش گرفت و به سينه خود فشرد و خطاب به او فرمود: « پدر و مادرم به فدايت باد (با اين چوب) كار لهو انجام مده و بازى مكن، سپس فرمود:«اى محمد، پس از من او امام توست. از او پيروى كن و از دانش او استفاده نما، به خدا سوگند اوهمان صادقى است كه رسول خدا(ع) او را توصيف نمود كه شيعيان او در دنيا و آخرت پيروزند و دشمنانش در زمان هر پيامبرى ملعونهستند. در(اين هنگام) جعفر(ع) خنديد و صورتش قرمز گرديد، آنگاه امام باقر(ع) به من فرمود: از او سؤال كن، من از او پرسيدم اى پسر رسول خدا، خنده از كدام عضو بدن منشا مىگيرد. جعفر(ع) فرمود: اى محمد، عقل از قلب، اندوه از كبد و نفس از ريه و خنده از طحال منشا مىگيرد. (وقتى اين پاسخ را از اوشنيدم) از جايم برخاستم و او را بوسيدم.»(8)
از دو راه امكان داشت كه امام باقر(ع) در اين زمينه براى تحقق بخشيدن به وظايف تاريخى خود اقدام فرمايد: الف- راه گسترده آموزش از درون حوزه خود كه آن را به همين منظور تاسيس كرده بود. همچنين براى افزودن علما و طلاب علوم اسلامى و آموختن آداب آن، حوزه مزبور را بنا كرده بود. امام باقر(ع) درعصر خود، در مورد علوم اسلامى، مرجع يگانه جهان اسلام بود و علماى عصر او در برابر وجود مقدسش(ع)، فروتنى مىنمودند. (1) و اين معنى اعترافى بود به مقام شامخ علمى او. حوزه او براى صدها دانشمند و محدث كه تربيت كرده بود پايگاهى بود. جابر جعفى گويد:«ابوجعفر هفتاد هزار حديث براى من روايت كرد.» و محمد بن مسلم گويد: «هر مسئله كه در نظرم دشوار مىنمود از ابو جعفر(ع) مىپرسيدم تا جایي كه سى هزار حديث ازامام سؤال كردم.» (2) ابن شهرآشوب از بقاياى اصحاب و تابعين برجسته و بزرگان و فقيهان اسلام بود. او از كسانى كه از امام روايت نقل كردهاند، عدهاى بسيار را مىشمارد. از صحابه،"جابربن عبد الله انصارى" و از تابعين،"جابر بن زيد جعفى" و" كيسان سختيانى" و از فقيهان،"ابن مبارك" و "زهرى" و "اوزاعى" و "ابو حنيفه" و "مالك" و"شافعى" و "زياد بن منذر" و از مصنفان،"طبرى" و "بلاذرى" و" سلامى" و "خطيب بغدادى" در تاريخ نويسى. ب- از راه روبرویى امت با اين چهارچوب. تقريبا در زندگى پيشوايان(ع) نخستين بار بود كه مفهوم تشيع به اعتبار اين كه عقيده گروهى آگاه است، تمركز مىيافت و شكل روشن مي گرفت و حدود آن عقيده مرزبندى مي شد. تشيعى كه در تفسير اسلام، طريقى خاص داشت و ناچار بايد درهمه راههاى جامعه اسلامى انتشار يابد. مولفه های شیعه امام(ع) شيعيان خود را با چنين سخنانى توصيف مىفرمايد: «همانا كه شيعه ما، شيعه على، با دست و دل گشاده و از سرگشاده دستى و بى ريایى از ما طرفدارى مي كنند و براى زنده نگاهداشتن دين، متحد و پشتيبان ما هستند. اگر خشمگين گردند، ستم نمي كنند و اگر خرسند باشند از اندازه نمىگذرند. براى آن كس كه همسايه آنان باشد بركت دارند و با هر كس كه با آنان مخالف باشد طريق مسالمت پيش ميگيرند.» در جاى ديگر مىفرمايد:«شيعه ما اطاعت خدا مي كنند.» اما در بعضى اوقات، مخالفان امام(ع) كه روياروى ايشان مىايستادند، حالت مبارزه جویى به خود مي گرفتند و براى ذهنيات و افكار بيشتر مردم در اين چهارچوب كه امام به خاطر آن فعاليت مي كرد و مردم بدان معتقد بودند، ارزشى قائل نمي شدند. از اين رو بود كه امام(ع) با كمال روشنى در سطح امت شعارهاى خود را مطرح مىفرمايد: در روايتى آمده است كه حضرت باقر(ع) همراه با حضرت صادق كه همراه امام آمده بود، حج بيت الله به جاى آوردند. وقتى به مسجد الحرام رسيدند، هزاران كس در مسجد گرد آمدند. امام صادق(ع) با وجود حضورهشام بنعبد الملك، در محضر پدر بزرگوار خود ايستاد و مفهوم شيعه اهل بيت را با وضوح تمام براى حاضران به شرح باز گفت. او آشكارا و با بيانى روشن توضيح داد كه شيعيان كسانى هستند كه داراى اين صفات و خصوصياتند و آنان اصحاب روحانى و اجتماعى در جامعه مىباشند و وارثان حقيقى اهل بيتند. اين آشكارا گویى و صراحت در سطح توده مردم و در حضور هشام بنعبد الملك، گزافه گویى و يا ماجراجویى نبود كه امام حساب آن را نكرده باشد، بلكه موافق برنامهاى بود كه براى خواستهاى آن مرحله ضرورت داشت و درحقيقت توضيحى بود كه مردم از پيشوايان(ع) مي خواستند و مسلمانان آن را ادراك مي كردند و مي دانستند كه اينك مساله، همان مساله امام حسين(ع) نيست كه با اخلاص براى حفظ اسلام جنگيد و به شهادت رسيد. بلكه مساله بالاتر و بزرگتر از اين تصور بسيطى است كه آنها دارند. مساله عبارت ازهدف وعقيده و رهبرى و برنامه ريزى الهى بود كه در وجود امام حسين(ع) تجلى يافته بود و اينك دوباره متجلى شده است. و چه بسا كه در عصرهاى گوناگون و نسلهاى مختلف همچنان برقرار باشد و بروز كند. اين مساله، مسالهاى بود كه ناگزير بايد ملت را به آن توجه مي داد و به شكلى واضح و تفصيلى و دربرگيرنده، به او مىفهماند تا او را عميقا به حركت درآورد و واقعيتى را كه در آن زندگانى مىكنند دگرگون سازد. دليل اين مطلب چيزى از اين گوياتر نيست كه امام باقر(ع) به خليفه اموى وارد شد و خليفه كوشيد با استهزاء از امام(ع) پرسش كند و به او گفت: آيا تو فرزند ابو ترابى؟ و بعد سعى كرد او را خفيف گرداند. اما امام(ع) به اين مسائل اهميتى نداد بلكه در مجلس خليفه به پاى ايستاد و خطابهاى ايراد فرمود تا رهبرى اهل بيت را توضيح دهد و مشروعيت آنان را در حكومت، آشكارا بيان كند. امام با دعوت خود و چنين آشكارا سخن گفتنها و از گذرگاه اين برنامه وسيع، و با رويارویى صريح با امت در هدفهاى واضح، روزگارى نوين را مجسم ساخت. دشواريهايى كه در راه برنامه امام(ع) روى داد در آن هنگام، زندگانى عمومى اسلامى به طور كلى نزديك بود به هدفى ديگر كه مغايرعقيده امام بود منجر گردد.عصرى كه عصر امام باقر(ع) با آن آغاز گرديد،آغازى نو بود كه انحراف سياسى در شكل هدف فكرى در آن خود نمائى ميكرد و آن هدف فكرى، امتداد آن انحراف سياسى بود . انحراف سياسى كه پيشوايان مرحله نخستين با آن همزمان بودند، تحول يافت و در خلال اين مدت يعنى در مدت هشتاد سال، يك هدف فكرى و عقيدتى ايجاد شده بود كه با هدف و عقيده امام اختلاف داشت و از قرار ذيل بود: 1- اين هدف و عقيده به مرجعيت صحابه كه از مهاجران و انصار و تابعين بودند واگذار شده بود و خود اين مراجع مي دانستند كه رسول اكرم(ص) به فرمان حق تعالى، امام على(ع) را به مرجعيت سياسى و فكرى برگزيد به اين اعتبار كه عمق وجود شخص امام على(ع) در موجوديت دعوت مايه گرفته و بمثابه ستون دعوت اسلامى بود و پس از امام على(ع) نيز جانشينان او شايسته اين مقام بودند. خود مردم به خوبى مي دانستند كه پس از رحلت نبى اكرم(ص) وقتى در سقيفه اجتماع كردند،اين مرجعيت از امام على سلب شد. 2- اما مرجعيت فكرى به عنوان مرجعيت رسمى بدون یاور معطل مانده بود و در اين مورد برنامهاى روشن موجود نبود تا اين خلاء را پر سازد و اين امر درعهد ابوبكر و عمر و عثمان روى داد كه خلفاى سه گانه ضرورت مراجعه كردن به امام على(ع) و ارزش اعانت او را براى حل مشكلاتى كه كار آنان را دشوار مىنمود، احساس كردند. گرچه مي كوشيدند از مراجعه به آن امام(ع) خود دارى كنند. (3) پس از پايان عصر صحابه، عصر تابعين آغاز گرديد و رفته رفته نزديك بود تا عصر جديد يعنى تابعين تابعين نيز آغاز شود. در آن عصر، دولت اسلامى و جامعه اسلامى با مسائلى روبرو شد كه به صورتى جديد، گرفتار اين خلاء فكرى و سياسى بود. علت اين احساس عوامل زير بود: الف- تابعين تابعين كه از ابناى عصر بودند از مصادر اسلام محسوب مىشدند و از كتاب و سنت دور افتاده بودند و به واسطه بعد زمان ازعهد نبىاكرم(ص) جدا شده بودند. آن نسل از زمان و شرايط و مناسبات كتاب و سنت نبوى دور افتاده بود و از اين روى روزى بر آمد كه در قرآن، معضلاتى مشاهده كردند كه معلول دورى از زمان رسول اكرم(ص)بود. ب- آنان اعتقاد داشتند كه پيامبر خدا(ص) هيچ كس را به منظور اداره مكتب رسالت تربيت نفرموده و هيچ كس را آماده مرجعيت فكرى و سياسى نكرده است و آموزش خاص عقيدتى درباره كسى منظور نداشته است بلكه، همه آنچه رسول اكرم(ص) انجام داد- به نظر آنان- تنها اين بود كه رهبرى دعوت را به امت واگذاشت و مهاجر و انصار را ضميمه يكديگر فرمود تا پس از او دعوت را رهبرى كنند. ج- از آن پس كه حيات اسلامى گسترش يافت و از راه پيروزى نظامى به دستهها و سرزمينها و دولتها پيوست، رويدادهاى گوناگون و شرايط و گروهها بوجود آمد و افكار درهم ريخته و پيچيدگيهايى كه هرگز پيش بينى نمىشد پيش آمد و براى نصوص تشريعى مفقود شده كه از رسول اكرم نقل ميكردند، راه حلى وجود نداشت، پس ناچار اين نياز پديد آمد كه به غير از كتاب و سنت، به دلايل و وسايل ديگر از قبيل استحسان و قياس و غير آن از انواع[ادله]اجتهاد كه ملكه مجتهد است رجوع كنند. اين امر باعث گرديد كه ذوق و اخلاقيات شخصى وارد قانونگذارى شود. (4) اين سه وسيله مسلمانان را واداشت كه با ضرورت جستجو درباره يك منشا فكرى كه با آن شرايط و اوضاع و احوال جديد هماهنگ باشد، پى ببرند، زيرا در بسيارى از مسائل نصى وجود نداشت و ناچار بايد راه حلى براى آن مىجستند. شهرستانى در اين مورد گويد:«ما به طور قطع مي دانيم كه حوادث و وقايع در عبادات و رفتار و كردار چندان است كه به شمار در نمىآيد و حد و حصرى ندارد و به طور قطع مي دانيم كه در همه رويدادها نصى موجود نيست وقتى نصوص محدود باشد، امر نامحدود را ضبط نميكند، پس اجتهاد و قياس لازم الاتباع و معتبر است چندان كه براى هر رويدادى اجتهادى است.» (5) در چنين موقعيتهایى امكان نداشت كه بتوانند اين مرجعيت فكرى را قبول داشته باشند و به اين اعتبار كه مرجعيت فكرى به رهبرى سياسى منتهى مي شود آن را به اهل بيت مستند بدانند و اگر مرجعيت فكرى را به اهل بيت مىدادند، برنده ترين سلاح را به آنان تقديم مىكردند كه به آنان امكان مي داد كه به آسانى به مرجعيت سياسى دست يابند. از اين رو در اين عصر آغاز فعاليتهايى را مىبينيم و توسعه و گسترش مدارسى را ملاحظه مي كنيم كه گاهى به«راى» تكيه مي كنند و گاهى به قياس و استحسان و گاه به مصالح مرسله و عرف جريانهاى پيش آمد كه ظهور آنها با خط مرجعيت اهل بيت(ع) اختلاف داشت و آشكارا نشان مي داد كه اين پديده در جامعه اسلامى بسى اوج گرفته و ريشه دوانيده است. اهل بيت(ع) بر عهده گرفتند كه آن ادعاها را پاسخ گويند و تكذيب كنند. و به علت پاسخگوئى به اين خطوط فكرى، خصوصيات مذهبشان را كه داراى مركزيت و قدرت است تاكيد كنند. ابن جميع ميگويد: به جعفر بن محمد وارد شدم، ابن ابى ليلى و ابو حنيفه نيز با من بودند. او به ابن ابى ليلى گفت: اين مرد كيست؟ جواب داد: او مردى است كه در دين بينا و با نفوذ است. امام(ع) فرمود: شايد به راى خود قياس ميكند؟ سپس رو به ابو حنيفه كرد و فرمود: اى نعمان، پدرم از جدم روايت كرد كه رسول خدا(ص) فرمود: نخستين كس كه امر دين را به راى خود قياس كرد، ابليس بود كه خداى تعالى به او فرمان داد: به آدم سجده برو. او گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفريدى و او را از خاك. پس هر كس كه دين را با راى خود قياس كند حق تعالى روز قيامت، او را با ابليس قرين سازد. زيرا او شيطان را بقياس پيروى كرده است.» سپس امام جعفر(ع) آنگونه كه در روايت ابن شبرمه آمده است به او گفت: آيا قتل نفس گناهى بزرگتر است يا زنا؟ گفت: قتل نفس. امام(ع) فرمود: خداي تعالى در قتل نفس دو گواه مىپذيرد اما در زنا چهار شاهد بايد. سپس پرسيد: نماز بزرگتر است يا روزه؟ گفت: نماز. امام(ع) فرمود: چه گویى در مورد حايض كه روزه را قضا مي كند و نماز را قضا نمىكند. واى بر تو، چگونه قياس ميكنى؟ از خداى بترس و دين را با راى خود قياس مكن. (6) اين نبردى كه اهل بيت(ع) وارد آن شدند، از شدت تاثير اهل راى كاست. چنانكه براى پيدا شدن مكاتبى كه در راه و خط مخالف آن بود، ايجاد آمادگى كرد و مدرسه حديث بوجود آمد كه براى حفظ احاديث و سنت و آثار و فتاوى صحابه و تابعين كوشيد و براى تقويت آن به تبليغ آغازيد و در عين حال از اهل راى بد مىگفتند و در مقابل دستاورد اهل راى كه در اخذ به راى و روى گردانيدان از احاديث تند روى داشتند، عكس العملى محسوب مي گرديد. اهل بيت(ع) بر ضد اهل راى ايستادگى كردند و در اين كار به شعار معروفشان تمسك مىجستند كه مي گفت:«همانا كه دين خدا با عقول سنجيده نميشود.» چه، اين مكتب اهل راى به راهى مىرفت كه تشريع اسلامى را تحليل مىبرد و نابود مىكرد و در مرحله بعد، خاصيت و صلابت و اصالت اسلامى تشريع را كه از ويژگيهاى قانونگذارى است از دست مي داد و در اثنایى كه اهل حديث با جمود شريعت روبرو مي گرديد و معناى ظاهر نصوص اتخاذ مىشد، خاصيت نرمش و قابليت تطبيق با شرايط گوناگون اجتماعى از كف مىرفت. (7) پىنوشت ها: 1- منظور اين است كه مكتب تشيع را همگانى كرده و از جهت علمى و عملى توسعه بخشيد چنان كه فراگيرى آن بر هر فردى سهل و پيروى از آن بر هر كس كه داراى فرهنگ اسلامى و عقل مذهبى باشد، پذيرفتنى بود. 2- مراة الجنان. 3- بحث در ولايت- صدر. 4- بحث در ولايت. 5- سلم الوصول ص 295. 6- اصول عمومى فقه، ص 329 نقل از حلية الاولياء،ج 3 ص 197. 7- اجتهاد و تقليد از مقدمه محمد مهدى اصفى، ص 17- 18.
امامان ما تا حضرت باقرعلیه السلام وظيفه حفاظت اسلام را از خطرصدمه انحراف، و مصونيت اسلام را به عنوان قانونگذار تحقق بخشيدند، كوششهاى پيشوايان بعدی در مرحله دوم با فعاليت امام باقر(ع) آغاز گرديد و برترى فعاليت آن بزرگوار اين بود كه به توده شيعه شكلى تفصيلى و خاص داده و آن را به حركت درآورد. اين توده شيعى، به عنوان توده مؤمن و نگاهدارنده خط حقيقى اسلام شناخته مي شد و به عبارت ديگرهمه كوشش امام اين بود كه به شيعه شكلى مخصوص بدهد و خصوصيات آن را مشخص كند و آن گروه را به عنوان گروه مؤمن و حافظ خط حقيقى اسلام بشناساند. تفاوت ميان اين دو مرحله آن بود كه پيشوايان مرحله نخستين معناى تشيع را در فضایی مخوف و نا آرام سیاسی آشكار كردند زيرا آنان به چاره گرى هدف مهم خود يعنى محافظت اسلام از صدمه انحراف توجه داشتند در حالي كه پيشوايان مرحله دوم، به خصوص امام باقر(ع) فراز آمدند تا شيعه را به شكل حقيقى آن درآورند و در سطح عام، چهار چوبى تفصيلى و دربرگيرنده، به گروه شيعه بدهند و برنامهاش را تنظيم كنند. معناى اين سخن آن نيست كه پيشوايان مرحله نخستين براى ظاهر ساختن توده شيعه كارى نكردند، بلكه فعاليت آنان در اين زمينه فعاليت ثانوى و ايجاد نظم مخصوص بود و اين فعاليت در سطحى خاص توسط امام على(ع) صورت گرفته بود و امثال سلمان پارسى و ابوذرغفارى و عماربن ياسر و مالك اشتر و ديگران از شيعيان او بودند. نظر امت نسبت به امام باقر(ع) آمدن امام(ع) مقدمهاى براى اقدام به وظايف دگرگون سازى امت بود. زيرا امت، او را فردى منحصر از فرزندان كسانى مىشناخت كه جان خود را فدا كردند تا موج انحراف كه نزديك بود معالم اسلام را از ميان ببرد متوقف گردد. پس، آنان از اين رو قربانى شدند تا مسلمانان بدانند كه حكامى كه به نام اسلام حكومت مي كنند، از تطبيق اسلام با واقعيت آن به اندازهاى دورند كه مفاهيم كتاب خدا و سنت رسول اكرم(ص) در يك طرف قرار دارد و آن حاكمان منحرف در طرف ديگر. وظيفه كشف سرپرست حاكمان و واقعيت منحرف آنان و نشان دادن دورى آنان از اسلام از وظايف پيشوايان مرحله نخستين بود و از خلال مساعى و فداكارى آنان،آن وظيفه انجام گرفت و آن مهم تحقق يافت. اينك امام باقر(ع) برآن شد تا آن معانى و مساعى را بارور گرداند و براى مسلمانان آشكار سازد كه چنان امورى كه تحقق يافته است و آن قربانيها و فداكاريهاى بزرگ، مجرد اعمال دلخواه نبود كه عدهاى براى پيروزى اسلام به آن برخاسته باشند و غيرت و حميتى كه نسبت به اسلام داشتهاند آنان را برانگيخته باشد. بلكه آن فعاليتها، صورت منحصر فعاليتهایى است كه با آن مواجه شدهاند تا بنيان تودهاى آگاه را پى افكنند كه به اسلام، ايمان صحيح و آگاهانه داشته باشند. چنين تودهاى را، معالم و منطق و شرايط مخصوصى است و بايد داراى ديدى متمايز باشند كه آن را در شئون گوناگون حيات اسلامى به كار برند. در آن زمان شرایطی فراهم شد كه كوششهاى امام باقر(ع) به فزونى روى گذارد تا آنچه نياكان گذشته او(ع) آغاز كردند، بنيان گذارد و از دستاوردهايى كه دراين ميدان به آن صورت تحقق بخشيدند، فايده برد. پس، خط تاريخى كه با فداكاريها و كوششهاى امامان مرحله نخستين تجسم يافته بود، براى امام باقر(ع) و نزد امت اسلام مكان و منزلتى والا ايجاد كرد و ما اين منزلت و مقام را از خلال مسلمات بسيار تاريخ مىشناسيم. هشام که درآن زمان خليفه بود وقتى به امام(ع) اشاره مي كند و مىپرسد كه اين شخص كيست؟ به او مي گويند او كسى است كه مردم كوفه شيفته و مفتون اويند. اين شخص امام عراق است در روايت حبابة الوالبيه آمده است كه گفت:«در مكه مردى را ديدم كه بين«باب» و«حجر» بر بلندى ايستاده بود. مردم پيرامون وى انبوه شده بودند و در مشكلات خود از او نظر مي خواستند و باب پرسشهاى دشوار را بر او مي گشودند و او را رها نكردند تا دو هزار مساله را به آنان فتوى داد. آنگاه برخاست و مي خواست رهسپار شود كه يكى با آوائى آهسته بانك برآورد كه هان، اين نور درخشان... و جمعى نيز كه مي گفتند اين كيست؟ جواب شنيدند كه او محمد بن على باقر، امام محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالبعليهم السلام است. از ابرش روايت است كه وقتى هشام به امام باقر(ع) اشاره كرد و گفت اين كيست كه مردم عراق پيرامون او گرد آمدهاند و از او پرسش مي كنند؟ گفت: اين پيمبر كوفه و فرزند رسول الله و باقرالعلوم است و مفسر قرآن. پس مسالهاى را كه نمي دانست از او پرسيد. در موسم حج، ازعراق و خراسان و ديگر شهرها هزاران مسلمان از ایشان فتوى مي خواستند و از هر باب از معارف اسلام از او مىپرسيدند و اين امر دليل آن بود كه او در دل تودههاى مردم جاى داشت. اين واقعه میزان نفوذ وسيع امام را در قلوب تودههاى مردم نشان مي داد. از سوى فقيهان بزرگ كه وابسته به حوزههاى فكرى و علمى بودند، مسائل دشوار در محضر او مطرح و گفتگوهاى بسيار با امام(ع) به عمل آمد. البته ازامام پاسخ مي خواستند تا وي را در تنگنا قرار دهند و در مقابل مردم، امام را به خاموشى وا دارند. كسانى بودند كه از شهرى به شهرى سفر مي كردند تا ازایشان(ع) پرسش كنند و در محضرش سؤالى طرح نمايند. همه اين امور به اين معنى اشاره مي كند كه در برنامه امام(ع) دقت بسيار به كار رفته بود و مردم او را دوست مي داشتند و او به مردم علاقمند بود و در امت نفوذى گسترده داشت و اين امر در بسيارى از شهرها واكنش پديد آورده بود. از پارهاى از نصوص چنين استنباط مي شود كه رهبرى مردمى او فراتر از جهان اسلام و تقسيمات گروهى و قبيلهاى بود. نه اين كه رهبرى گروهى را بر عهده داشت و رهبرى برخى رانداشت. بلكه اگر گروههاى جديدى به اسلام مي گرويدند، آنان نيز به رهبرى او معترف بودند و روحا با وى پيوند داشتند. با وجود اين كه كشت و كشتار نژادى و قبيلهاى در مدت خلافت امويان بين قبيله«مضر» و«حمير» شعله ور بود، با اين همه مىبينم، اهل هر دو قبيله، ياران امام(ع) بودند. چندانكه شاعران رسمى شيعه از هر دو سوى مانند فرزدق تميمى مغيرى و كميت اسدى حميرى در دوستى امام(ع) و اهل بيت اتفاق داشتند. اين میزان عاطفه تودهاى و نفوذ وسيع، امام باقر(ع) را وارث كوششها و فداكاريهایى كرده بود كه در اعمال پيشوايان مرحله نخستين تجسم يافته بود. آن كوششها و فداكاريها، به پيشوايان آن مرحله فرصت داد تا به بيان و ارائه چهارچوب تفصيلى و واضح تشيع پردازند. امام (ع) نقطه گذارى را در حروف ابداع فرمود گفتيم كه وظيفه مهم امام(ع) دراين مرحله، رويارویى با توضيح تفصيلى چهارچوب تشيع بود و نشان دادن صفات مميز و برجسته آن به وسيله توسعه و نشر مفاهيم مكتب از سطح محدود و اشخاص معدود به سطحى وسيعتر، تا توده مردم را از حيث چون و چند پرورش دهند و اسلام حقيقى را مجسم سازند و براى همه شئون زندگانى چاره جویى منطقى اسلامى بينديشند.
امام ابوجعفر، باقرالعلوم، پنجمين پيشواى ما، در سوم ماه صفر سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود.(1) او را"محمد" ناميدند و"ابوجعفر" كنيه و"باقرالعلوم" يعنى" شكافنده دانش ها" لقب آن گرامى است. احاطه علمي امام به قدري بود که علما و دانشمندان بسياري در باب ميزان دانش ايشان سخن گفته اند که در اين مقاله برخي از نظرات عالمان را مطرح مي کنيم . در كشف الغمة از حافظ عبد العزيز بن اخضر جنابذى در كتابش موسوم به معالم العترة الطاهرة از حكم بن عتيبه نقل شده است كه در مورد آيه " ان فى ذلك لايات للمتوسمين"( حجر/75)؛ و در اين - عذاب- هوشمندان را عبرت و بصيرت بسيار است. گفت: " به خدا سوگند محمد بن على در رديف همين هوشمندان است." ابو زرعه نيز گفته است: به جان خودم ابو جعفر از بزرگترين دانشمندان است. ابو نعيم در حلية الاولياء نوشته است: مردى از ابن عمر درباره مسئلهاى پرسش كرد. ابن عمر نتوانست او را پاسخ گويد. پس به سوى امام باقر(ع) اشاره كرد و به پرسش كننده گفت: نزد اين كودك برو و اين مسئله را از او بپرس و جواب او را هم به من بازگوى. آن مرد به سوى امام باقر(ع) رفت و مشكل خود را مطرح كرد. امام نيز پاسخ او را گفت. مرد به نزد ابن عمر بازگشت و وى را از جواب امام باقر(ع) آگاه كرد. آنگاه ابن عمر گفت: اينان اهل بيتى هستند كه از همه علوم آگاهى دارند. در حلية الاولياء آمده است: محمد بن احمد بن حسين از محمد بن عثمان بن ابى شيبه، از ابراهيم بن محمد بن ابى ميمون، از ابو مالك جهنى، از عبدالله بن عطاء، نقل كرده است كه گفت: من هيچ يك از دانشمندان را نديدم كه نسبت به دانشمندى ديگر كم دانش تر باشند مگر نسبت به ابو جعفر. من حكم را مىديدم كه در نزد او چون شاگردى مىكرد. شيخ مفيد در كتاب ارشاد و ابن جوزي در تذکرة الخواص مىنويسند: شريف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از محمد بن قاسم شيبانى، از عبد الرحمن بن صالح ازدى، از ابو مالك جهنى، از عبدالله بن عطاء مكى، روايت كرده است كه گفت: هرگز دانشمندى را نديدم كه نسبت به دانشمندى ديگر آگاهي هايش كمتر باشد مگر نسبت به ابو جعفر محمد بن على بن حسين. من حكم بن عتيبة را با آن آوازهاى كه در ميان پيروانش داشت مىديدم كه در مقابل آن حضرت چونان طفلى مىنمود كه در برابر آموزگارش قرار گرفته است. اين سخن، چنان كه ملاحظه گرديد، از عطاء نقل شده و باز به همان گونه كه شنيديد ابو نعيم اصفهانى و شيخ مفيد آن را از عبد الله بن عطاء روايت كردهاند. محمد بن طلحه نيز در كتاب مطالب السؤول، اين روايت را به همين نحو نقل كرده است. البته در اين باره ملقب شدن آن حضرت به لقب باقرالعلوم و شهرت وى در ميان خاص و عام و در هر عصر و زمان بدين لقب كفايت مىكند. ابن شهر آشوب در كتاب مناقب از محمد بن مسلم نقل كرده است كه گفت: من سى هزار حديث از آن حضرت پرسيدم. شيخ مفيد نيز در كتاب اختصاص، به نقل از جابر جعفى آورده است: ابو جعفر امام باقر(ع) هفتاد هزار حديث برايم گفت كه هرگز از كسى نشنيده بودم. شيخ مفيد مىنويسد: از هيچ كدام از فرزندان امام حسن وامام حسين عليهماالسلام اين اندازه از علم دين و آثار و سنت و علم قرآن و سيره و فنون ادب كه ازامام باقر عليه السلام صادر شده، ظاهر نشده است. بسيارى از دانشمندان از آن حضرت كسب علم كرده و بدو اقتدا نموده بودند و گفتار آن حضرت را پيروى مىكردند و از فقه و دلايل روشنى بخش حضرتش در توحيد و فقه و كلام كمال استفاده را به عمل مىآوردند. گفتار آن حضرت درباره توحيد بنابر نقل مدائنى، روزى يكى از اعراب باديه به خدمت ابو جعفر محمد بن على آمد و از وى پرسيد: آيا به هنگام عبادت خداوند هيچ او را ديدهاى؟ امام پاسخ داد: من چيزى را كه نديده باشم عبادت نمىكنم. اعرابى پرسيد: چگونه او را ديدهاى؟ فرمود: ديدگان نتوانند او را ديد اما دل ها با نور حقايق ايمان او را مىبينند. با حواس به درك نمىآيد و با مردمان قياس نمىشود. با نشانهها شناخته شود و با علامت ها موصوف گردد. در كار خود هرگز ستم روا نمىدارد. او خداوندى است كه جز او معبودى نيست. اعرابى با شنيدن پاسخ امام باقر(ع) گفت: خداوند خود آگاه تر است كه رسالتش را كجا قرار دهد. احتجاج امام عليه السلام احتجاج آن حضرت با محمد بن منكدر از زاهدان و عابدان بلند آوازه عصر خويش . شيخ مفيد در ارشاد مي نويسد: شريف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از يعقوب بن يزيد از محمد بن ابى عمير، از عبد الرحمن بن حجاج، از ابوعبدالله امام صادق(ع) نقل كرده است كه فرمود: محمد بن منكدر مىگفت: گمان نمىكردم كسى مانند على بن حسين، خلفى از خود باقى گذارد كه فضل او را داشته باشد، تا اين كه پسرش محمد بن على را ديدم. مىخواستم او را اندرزى گفته باشم اما او به من پند داد. ماجرا چنين بود كه من به اطراف مدينه رفته بودم ساعت بسيار گرمي بود. در آن هنگام با محمد بن على مواجه شدم. من با خودم گفتم: يكى از شيوخ قريش در اين گرما و با اين حال در طلب دنيا كوشش مىكند. به خدا او را اندرز خواهم گفت. پس نزديك او شدم و سلامش دادم او نيز در حالى كه عرق مىريخت با گشاده رويى جوابم گفت. به وى عرض كردم: خداوند كار ترا اصلاح كند! يكى از شيوخ قريش در اين ساعت و با اين حال براى دنيا كوشش مىكند! به راستى اگر مرگ فرا رسد و تو در اين حال باشى چه مىكنى؟ او دست از کار برداشت و گفت: به خدا سوگند اگر مرگ من در اين حالت فرا رسد؛ مرگم فرا رسيده در حالى كه من به طاعتى از طاعات الهى مشغولم. در حقيقت من با اين طاعت مىخواهم خود را از تو و از ديگران بىنياز كنم. بلكه من هنگامى از مرگ باك دارم كه از راه برسد در حالى كه من مشغول به يكى از معاصى الهى باشم. محمد بن مكندر گويد: گفتم: "خدا تو را رحمت كند! مىخواستم اندرزت گفته باشم اما تو به من اندرز دادى." كلينى در كافى، مانند همين روايت را از امام صادق (ع) نقل كردهاند. البته بايد گفت که معناى سخن محمد بن منكدر كه گفته بود: " مىخواستم اندرزت گفته باشم ولى تو به من اندرز دادى" اين است كه وى همچون طاووس يمانى و ابراهيم ادهم و... از متصوفه بود و اوقات خود را به عبادت سپرى مىكرد و دست از كسب و كار شسته بود و بدين سبب خود را سربار مردم كرده بود. و بار زندگى خود را بر دوش مردم نهاده بود او مىخواست امام باقر (ع) را نصيحت كند كه مثلا شايسته نيست آن حضرت در آن گرماى روز به طلب دنيا برود. امام (ع) نيز به او پاسخ مىدهد كه: بيرون آمدن وى براى يافتن رزق و روزى است تا احتياج خود را از مردمان ببرد كه اين خود از برترين عبادات است. اندرزى كه اين سخن براى ابن منكدر داشت اين بود كه وى در ترك كسب و كار و انداختن بار زندگيش بر دوش مردم و اشتغالش به عبادت راهى خطا در پيش گرفته است. به همين جهت بود كه ابن منكدر گفت: " مىخواستم اندرزت گفته باشم..." بنابر همين اصل است كه از صادقين عليهما السلام دستور اشتغال به كسب و كار و نهى از افكندن بار زندگى بر دوش ديگران صادر شده است. از آنان همچنين روايت شده است كه اگر كسى به عبادت خداى پردازد و شخص ديگرى در پى كسب و كار روانه شود، عبادت اين شخص اخير بالاتر و برتر از آن ديگرى است. امام صادق(ع) از پيامبر(ص) نقل كرده است كه فرمود: " ملعون است ملعون است كسى كه خود را سربار مردمان قرار دهد." منبع: كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 18. نويسنده: سيد محسن امين. ترجمه: على حجتى كرمانى .
در دنياي کنوني با وجود تکنولوژي هاي ارتباطي پيشرفته و متعدد در امر دستيابي سريع به اطلاعات و منابع مختلف و با وجود درگيرى و خشونت که بطور آشكارا در بيشتر نقاط اين کره خاکي فراگير شده، كسب اطلاعات موثق و قابل اطمينان در مورد وضعيت سياسى، اجتماعى و امنيتى بشر و ميزان آوارگى آنها بسيار دشوار و در عين حال بسيار ضرورى و حياتى است. خبرنگاران از مهره هاي اساسي اين مهم به شمار مي روند. يک خبرنگار بايد به واقعيت يك رويداد دست يابد وهمواره گام به گام حوادث در حوزه كاري خود حركت كند تا تحليل هاي خود را به صورت كامل و رسا ارائه دهد. يک خبرنگار موفق هميشه در انعكاس رخدادها بي طرفانه عمل مي كند؛ چون ذات خبرنگاري مبتني بر بي طرفي است و اينجاست كه خبرنگار با رعايت اين نكته مهم خود را به قوانين ملزم دانسته و در اين مسير به اهداف خود نائل مي شود. علاوه بر اين يک خبرنگار بايد همواره دركسب اعتماد و اعتمادسازي بين خبرنگار، منابع خبري و مردم خود تلاش کند. در جهان حاضر که جوامع در حال تحول و نوزايي است قدرت درک، تجزيه ، تحليل و پيش بيني حوادث ازديگر مسائل اساسي اين حرفه به شمار مي رود. حرفه ي خبرنگاري بي هيچ قيد و شرطي جزو مشاغل سخت و پرمخاطره است. تنها در سال 2003 بيش از 766 خبرنگار در اقصي نقاط جهان بازداشت شده اند و دست كم 1460 تن از آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند. تجاوز به حقوق مسلم يک خبرنگاراغلب از سوي دولت هايي صورت مي گيرد که خود را حاميان دلسوز اين افراد و حرفه خبرنگاري مي دانند. اين در حالي است که رسانه هاي غوغا سالار اين دولت ها و خبرنگاران وابسته آنان در خدمت اهداف پوچ خود بوده و سعي در جنجال آفريني بر ضد مخالفان خود را دارند. اطلاع رساني خبرنگاران اين بنگاههاي سخن پراکني به حدي قوي است که اطلاعات مورد نظر خود را براي مخاطبان خود عينا ديکته نموده و فرصت تفکر را از مخاطب مي گيرد. اين امر به نوبه خود مسئوليت خبرنگاران آزاده ما را در امر اطلاع رساني بيش از بيش محسوس مي کند. در ايران اسلامي چه در دوره هشت سال دفاع مقدس و چه پس از آن به دفعات شاهد از جان گذشتگي خبرنگاران رشيد ميهن عزيزمان در امر تهيه واقعيات و دفاع از آزادگي و اسلام بوديم. دفاع مقدس ملت ايران در مقابل تجاوز بيگانه فصلي تأثيرگذار در تاريخ اين مرز و بوم است که بخشي از آن ما حصل تلاش خبرنگاران، نويسندگان و روزنامه نگاراني بود كه با هدف اطلاع رساني و نيز انتقال فرهنگ اسلامي-انقلابي جبهه به اين معركه وارد شده بودند. بسياري از اين عزيزان پس از جنگ نيز همچنان به آرمان هاي خود وفادار مانده و به تلاش خستگي ناپذير خود ادامه دادند. محمود صارمي از جمله خبرنگاران پر تلاش و آزاده اي بود که از حضور در خطرناکترين ميدان ها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا انتها وفادار ماند. صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي درسال 1377 به همراه هشت نفر از اعضاي کنسولگري ايران در مزارشريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي ، 17 مردادماه 1377 ، سالروز شهادت "محمود صارمي " را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد. هفدهم مردادماه اين روز ارزشمند اجتماعي بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نويسندگان گرامي باد.
زن در آفرينش در بعد روحى و جسمى از همان گوهرى آفريده شده كه مرد آفريده شده است و هر دو جنس در جوهر و ماهيت يكسان و يگانهاند و تمايز و فرقى در حقيقت و ماهيت ميان زن و مرد نيست. قرآن به صراحت از اين حقيقت پرده برمىدارد: يا ايها الناس اتقوا ربكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها... اى مردم از پروردگارتان كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفتش را (نيز) از او آفريد و از آن دو زنان و مردان بسيارى پراكنده كرد، پروا داريد (نساء، 1)، هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن اليها او است آن كس كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفت وى را از آن پديد آورد تا بدان آرام گيرد (اعراف، 189) . بنابراين زن در آفرينش از همان جوهر و گوهر مرد است و انديشه يكسانى و يگانگى ماهوى زن و مرد، انديشه قرآنى است كه از آيات الاهى به روشنى به دست مىآيد . تنها در اين زمينه نظر ديگرى است كه خلقت زن را از زائده خلقت مرد تصوير مىكند، ليكن در اين نظر به برخى از حاديث استناد شده است كه در حديثى از امام صادق (ع) مردود شمرده شده است. زراره مىگويد: از امام صادق (ع) از آفرينش حوا سؤال شد كه برخى مىگويند: خداوند حوا را از دنده پايين و چپ آدم آفريد، امام (ع) فرمود: خدا منزه و برتر است از اين نسبت، آن كس كه چنين مىگويد مىپندارد كه خداوند قدرت نداشت براى آدم همسرى از غير دندهاش بيافريند! علامه مجلسى مىگويد: «مشهور ميان مورخان و مفسران اهل سنت اين است كه حوا از دنده آدم آفريده شده و به اين معنا برخى از احاديث نيز دلالت دارد، ليكن اين حديث و احاديث ديگرى اين موضوع را رد مىكند...» . آنچه محقق است و قرآن بدان اشاره دارد زن و مرد براى زندگى دنيا و نيز براى بقاء نسل بشر مكمل يكديگر هستند، بدين صورت كه ماده اوليه اين محصول يا مصنوع از مرد است و اراده سازندگى آن از خداوند توانا ولى كارخانه آن يعنى دستگاه سازندگى انسان و زحمات بار آوردن آن در اختيار زن قرار دارد و جا دارد كه براى حفظ و سلامت اين كارخانه از دستبرد نامحرمان و خرابكاران، مقررات و دستورات لازمى هم صادر گردد. آفرينش زن در اديان الهى در تمام مذاهب و اديان الهى آمده است كه زن و مرد از «نفس واحده» آفريده شدهاند. در عهد قديم آمده است: «پس خدا موجودات را آفريد، ليكن براى آدم معاونى موافق وى يافت نشد و خداوند خوابى گران بر آدم مستولى گرداند تا بخفت پس يكى از دندههايش را گرفت و گوش در جايش پركرد و خدا آن دنده را زنى بنا كرد و او را نزد آدم آورد. زن در تاريخ و ملل گوناگون زن را يك موجود ضعيف و ناچيز به شمار مىآوردند. به دختران ارث نمىدادند و بعضى او را از افراد بشر و انسانيت به شمار نمىآوردند، فقط زنان را براى خدمت به مردان و اطفاى شهوت جنسى براى مردها نگاه مىداشتند. مرد مىتوانست زنهاى متعدد بگيرد و يا طلاق بدهد . اگر زن مىمرد زن بگيرد ولى اگر شوهر مىمرد، زن حق ازدواج نداشت و از معاشرت در خارج هم ممنوع بود. در هند زن تابع شوهر بود و بعد از مردن او، ديگر حق ازدواج نداشت و بايد با جسد شوهر سوزانده مىشد... و در ايام عادت ماهيانه نجس و پليد و لازم الاجتناب بود . زن در ميان ملل قبل از اسلام حد وسط بين انسان و حيوان بود از او مانند انسان ضعيفى كه بايد به انسانهاى متوسط كمك بدهد استفاده مىشد. اعراب مشرك خشن، بىرحم متعصب دختران معصوم خود را زنده به گور مىكردند. تا وقتى كه خورشيد اسلام از پس ابرهاى تاريك عربستان طلوع نمود. پيغمبر اسلام (ص) پس از ارشاد كلمه توحيد با اشاره پروردگار در قرآن اول كارى كه كرد از اين عادت شوم اعراب جلوگيرى نمود، حضرتش به زنان و دختران احترام مىگذاشت و با تمام عظمتش به زنهاى پير سلام مىكرد و چنانكه شيعه و سنى نقل كردهاند، مكرر دست دخترش فاطمه سلام الله عليها را مىبوسيد و مىفرمود: «فاطمة بضعة منى من آذاها فقد آذانى و من آذانى فقد آذان الله» فاطمه پاره تن من است هر كس او را اذيت كند حقيقتا مرا اذيت كرده است و هر كس مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده است. منبع: كتاب: دايرة المعارف تشيع، ج 8، ص 492 نويسنده: خديجه بوترابى
به گفته «امين الدين طبرسى» دانشمند بزرگ ما: «مشهور در روايات شيعه اين است كه حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) در سال پنجم بعثتبيستم جمادى الاثانى در شهر مكه متولد گرديد،و هنگام وفات پيغمبر (صلى الله عليه و آله) هيجده سال و هفت ماه داشته است. (1) پيشواى محدثين شيعه ثقة الاسلام كلينى دركتاب شريف «كافى» نيز مىنويسد: ولادت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) دختر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) پنجسال بعد از بعثت آن حضرت اتفاق افتاد. (2) مؤلف «كشف الغمه» على بن عيس اربل دانشمند مطلع به نقل از «ابن خشاب بغدادى، متوفى به سال 567 ه در كتاب «تاريخ مواليد و وفيات اهلبيت عصمت» به اسناد خود از امام محمد باقر (عليه السلام) روايت مىكند كه فرمود: «فاطمه عليها السلام پنجسال بعد از آشكار شدن نبوت پيغمبر و نزول وحى، متولد گرديد، در وقتى كه قريش خانه كعبه را مىساختند. و چون آن حضرت وفات. يافت هيجده سال و هفتادو پنج روز از سن مباركش مىگذشت. (3) از آنجا كه قريش پنجسال قبل از بعثتبه تعمير خانه خدا پرداختند، احتمال مىرود كه راوى، كلمه «قبل از آشكار شدن نبوت پيغمبر » را به (بعد) اشتباه گرفته باشد،و چنانكه بعضى گفتهاند سن حصرت هنگام وفات 23 سال بوده، ولى دردنباله حديث كه تصريح مىكند حضرت 18 سال بوده، ولى در دنباله حديث كه تسريح مىكند حضرت 18 سال و 75 روز داشته اين احتمال را سست مىگرداند. مگر اينكه بگوئيم اين نتيجهگيرى هم از راوى بوده است. سن حضرت زهرا (عليها السلام) را تا 28 سال هم گفتهاند ولى مشهور همان قول اول است كه مسطور گرديد. البته بايد توجه داشت كه در حديث معتبر پيغمبر فرموده است: رشد دخترم فاطمه، هر سال آن به اندازه رشد دو سال دختران ديگر بوده است، و با اين توصيف ازدواج حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) با على (عليه السلام) در سن 9 سالگى كه از لحاظ تناسب اندام و عقل و درايت در حد دختر 18 ساله بوده هيچ اشكالى ايجاد نمىكند، بخصوص كه از زندگانى كوتاه آن حضرت و شخصيت ممتازش به خوبى پيدا است كه او دختر استثنائى بود، و ساير دختران را نمىتوان به آن وجود مقدس مقايسه نمود. شيعه و سنى روايت كردهاند كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) بارها دخترش فاطمه زهرا (عليها السلام) را در حضور مهاجر و انصار «بانوى بانوان جهان از آغاز خلقت تا پايان روزگا» و «بهترين زنان جهان» و «بهترين زن بهشتى» خواند. (4) و اين بزرگترين افتخارى است كه به نقل شيعه و سنى نصيب يك زن در عالم شده است. و هم در احاديث فريقين آمده است كه هر وقتحضرت زهرا (عليها السلام) به حضور پدرش پيغمبر خدا مىرسيد، حضرت به احترام او برمىخاست، و دست او را مىبوسيد. عايشه همسر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) مىگويد: «هرگاه فاطمه وارد مىشد بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) حضرت از جا برمىخاست و سر او را مىبوسيد، و در جاى خود مىنشانيد. در كششف الغمه از كتاب «معالم العتره» حافظ عبدالعزيز جنابذى دانشمند بزرگ عامه نقل مىكند كه عايشه گفت: هيچ كس را در گفتار شبيهتر از فاطمه به پيغمبر نديدم. هرگاه وارد مىشد بر پيغامبر(صلى الله عليه و آله) حضرت به احترام وى برمىخاست ودست او را مىگرفت و مىبوسيد، و در جاى خود مىنشانيد. و هم عايشه مىگويد: هر وقت پيغمبر به شوق بهشت مىافتاد فاطمه را مىبوسيد و مىبوئيد و مىفرمود: بوى بهشت را از فاطمه استشمام مىكنم. و مىافزود: فاطمه سرآمد زنان بهشت است. فاطمه انسانى آسمانى است.! (5) پىنوشتها: 1- ( اعلام الورى، باب فضائل حضرت زهرا سلام الله عليها) 2- ( اصول كافى، ج 1 ص 457) 3- ( كشف الغمه فى معرفةالائمة ج 1 ص 449) 4- ( اما ابنتى فاطمة فهى سيدة نساء العالمين،من الاولين و الاخرين،فاطمة خير نساء العالمين، فهى حوراء انسية و خير نساء اهل الجنة.) 5- ( نگاه كنيد به اعلام الوراى طبرسى - باب ششم، و كشف الغمه اربلى، باب فضائل فاطمه زهرا عليها السلام، و فضائل الخمسه، من الصحاح السته.) تاريخ اسلام صفحه 171 على دوانى
زمخشرى در كشاف هنگام ذكر ماجراى زكريا و مريمعليهما السلام نقل كردهاست كه پيامبرصلى الله عليه وآله در هنگام قحط سالى، به گرسنگى مبتلا شد. حضرتفاطمهعليها السلام دو قرص نان و پارهاى گوشت براى آنحضرت، تحفه برد و وىرا بر خود مقدّم داشت. امّا آنحضرت طبق را به خود فاطمه بازپس دادوفرمود: آن را بگير. آنگاه روپوش روى طبق را برگرفت. طبق پر ازگوشت و نان بود. فاطمه با ديدن اين صحنه شگفتزده شد و پىبرد كه ايننان و گوشت از جانب خداوند فرستاده شده است. پيامبر به فاطمه فرمود:اين نان و گوشت از كجا آمده است؟ فاطمه پاسخ داد: از سوى خدا كه اوهركه را خواهد بىحساب، روزى دهد. پيامبر فرمود: سپاس خدايى راكه تو را مانند بانوى زنان بنى اسرائيل قرار داد. سپس آنحضرت، على بنابىطالب و حسن و حسين و اهل بيتش را جمع كرد و همگى از آن غذاخوردند و سير شدند. امّا از غذا، هيچ كاسته نشده بود و فاطمه باقيماندهغذا را به همسايگان خويش بخشيد. ترمذى در صحيح از صبيح غلام اُمّ سلمه و زيد بن ارقم نقل كرده استكه گفتند: پيامبرصلى الله عليه وآله به على و فاطمه و حسن و حسين فرمود: "من بادشمن شما دشمن و با دوستان شما دوست هستم". ابن خالويه در كتاب "آل" در حديثى كه آن را از امام رضا و او ازپدرانش از اميرمؤمنان نقل كرده، آورده است كه آنحضرت فرمود:رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: "چون روز قيامت فرا رسد، منادى از دل عرشآواز دهد كه اى خلايق! ديدگان خود را بربنديد تا فاطمه دختر محمّد،عبور كند". همچنين در روايت ديگرى آمده است كه آن منادى بانگ مىزند كه:"اى جماعت! سر به زير افكنيد و چشم فرو بنديد تا فاطمه از پل صراطبگذرد. آنگاه آنحضرت درحالى كه هفتاد هزار كنيز از حورالعين بهشتاو را همراهى مىكنند، از پل مىگذرد". بخارى در صحيح به سند خود روايت كرده است كه پيامبر اكرمفرمود: "فاطمه پاره تن من است. هركه او را خشمگين سازد به تحقيق مراخشمگين ساخته است". بسيارى از دانشمندان اهل حديث، از شيعه و سنى، اين مضمون را بااسناد صحيح و روايتهاى صريح نقل كردهاند. تا آنجا كه برخى بدينروايت، با اعتمادى تمام استشهاد كردهاند. يكى از اينان ابوالفرج اصفهانىاست. وى روايت مىكند كه: عبداللَّه بن حسن مثنى فرزند امام حسنمجتبىعليه السلام بر عمر بن عبدالعزيز وارد شد. عبداللَّه در آن هنگام جوان بودواز وقار و هيبتى خاص برخوردار. عمر او را در صدر مجلس نشانيد،مورد احترام قرار داد و نيازش را برآورده ساخت. از علّت كار عمر در اينخصوص پرسش كردند. وى پاسخ داد: يكى از معتمدانم خبرى از رسولخدا برايم نقل كرد آن چنانكه گويى خود آن را از دهان آنحضرتشنيدهام. پيامبر فرمود: فاطمه پاره تن من است. آنچه او را شادمان مىكندمرا نيز خوشحال مىسازد و آنچه وى را خشمگين مىكند مرا نيز به خشمآورد. اين عبداللَّه هم پارهاى از پاره تن رسول خداست. ابن سعد و ابن مثنى از حضرت امير نقل كردهاند كه گفت: رسول خدافرمود: "اى فاطمه خداوند از خشم تو خشمگين و از خشنودى تو خشنودمىشود". ابونعيم احمد بن عبداللَّه اصفهانى به سند خود از مسروق از عايشه نقلكرده است كه گفت: به هنگام بيمارى رسول خداصلى الله عليه وآله، كه به رحلت وىمنجر شد بر بالين آنحضرت بوديم كه فاطمه وارد شد. راه رفتنش بى هيچكم و كاستى به راه رفتن پيامبر مىماند. چون پيامبر فاطمه را ديد فرمود:"دخترم خوش آمدى" آنگاه وى را در سمت راست يا چپ خود نشانيد.سپس رازى را با وى درميان نهاد. فاطمه گريست. درميان زنان پيامبر منبه سخن درآمدم و گفتم: رسول خدا از ميان ما همه تو را براى رازگويىبرگزيد آنگاه تو مىگريى؟! سپس رسول خدا راز ديگرى با فاطمه درميان نهاد. اين بار فاطمهخنديد. عايشه در اين باره از فاطمه پرسش كرد. امّا آنحضرت گفت: منراز رسول خدا را برملا نمىكنم. چون پيامبر درگذشت عايشه دوباره ازآن رازى كه پيامبرصلى الله عليه وآله با فاطمه درميان گذارده بود، از وى سؤال كرد.فاطمه پاسخ داد: امّا گريهام بدين خاطر بود كه رسول خدا به من فرمود:جبرئيل در هرسال يك بار قرآن را بر من عرضه مىداشت امّا امسال آن رادو بار عرضه كرد و علّت اين امر را جز نزديك شدن مرگم نمىدانم. من ازشنيدن اين سخن گريستم آنگاه پيامبر به من فرمود: از خدا بترس و شكيباباش كه من براى تو سَلَف نيكويى هستم. سپس فرمود: اى فاطمه آيادوست ندارى كه سرور زنان جهان و بانوى اين امّت باشى؟ در اين هنگامبود كه خنديدم. دانشمندان حديث اين روايت را با سندهاى بسيار و نيز مَتنى يكسان يادست كم با اندكى تفاوت نقل كردهاند. مؤلّف كتاب "الاستيعاب" به سند خود از ابن عبّاس نقل كرده است كهرسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: "سرور زنان بهشت، مريم و پس از او فاطمهدختر محمّد و سپس خديجه و سپس آسيه همسر فرعون مىباشند". ابن صباغ مالكى در فصول المهمه از بخارى و مسلم و ترمذى نقل كردهاست كه پيامبر اكرم فرمود: "از مردان، بسيارى به كمال رسيدهاند امّا اززنان جز مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون و خديجهدختر خويلد وفاطمه دختر محمّد كس ديگرى به كمال دست نيافته است". اين دو حديث با اسناد بسيار و مستفيض در كتب روايات نقل شدهاست. والبته احاديث ديگرى نيز نقل شده، مبنى بر آنكه فاطمه از برترينآن زنان سابقالذكر است. جز آنكه مريم سرور زنان دوره خودش مىباشدو فاطمه سرور زنان عالم در تمام دورانهاست. مؤيد اين نظر، سخنى استكه از پيامبرصلى الله عليه وآله خطاب به حضرت زهرا نقل شده كه به وى فرمود: آيادوست ندارى سرور زنان اين امّت باشى؟ از آنجا كه بىترديد اين امّت ازديگر امّتها برتر است مىتوان نتيجه گرفت كه بانوى زنان اين امّت نيز ازسروران ديگر امّتها، برتر وبالاتر است. حاكم در مستدرك روايت كرده است كه چون رسول خدا از جنگ ياسفرى باز مىگشت، نخست به مسجد مىرفت و دو ركعت نماز مىگزاردو آنگاه به خانه فاطمه مىرفت و بعد از آن به نزد همسرانش روانه مىشد. امّا هرگاه پيامبر مىخواست به سفر يا جنگى رود، نخست باهمسرانش خدا حافظى مىكرد و آخر از همه با فاطمه وداع مىگفت.حاكم نيز همين مطلب را از ابن عمران نقل مىكند كه گفت: هرگاهپيامبراكرم عازم سفرى مىشد آخرين كسى كه با او خدا حافظى مىكرد،فاطمه بود. اين نكته در كتب حديث با سندهاى مستفيض نقل شده است. در كتاب استيعاب به نقل از عايشه آمدهاست كه از وى پرسيدند:محبوبترين زنان در نزد رسول خداصلى الله عليه وآله چه كسى بود؟ عايشه گفت:فاطمه. پرسيدند: و از مردها؟ گفت: شوهرش على. همچنين مؤلف استيعاب به سند خود از ابن بريد از پدرش نقل كردهاست كه گفت: محبوبترين زنان در نزد رسول خدا فاطمه و محبوبترينمردان در نزد آنحضرت، على بود. حاكم در مستدرك از جميع بن عمير نقل كرده است كه عايشه پس ازآنكه از وى درباره على پرسش شد، گفت: از من درباره مردى مىپرسيدكه به خدا مردى را محبوبتر از على نديدم. بخارى و مسلم در صحاح خوداز قول پيامبرصلى الله عليه وآله نقل كردهاند كه فرمود: "فاطمه سرور زنان بهشتى است".
آن روز بيستم ماه جمادى الثانى بود و دو يا پنج سال از بعثتپيامبرصلى الله عليه وآله سپرى مىشد، در آن هنگام دامنه جدايى و اختلاف ميانرسول خدا از يك سو و قريش از سوى ديگر، روز به روز گسترشمىيافت. ثروت خديجه در راه نشر دعوت اسلام به مصرف مىرسيدواينك از آن ثروت بىكران و تجارت گسترده چيز چندانى بر جاى نماندهبود. از اين رو خديجه از يك سو شتابان به سوى فقر پيش مىرفت و ازسوى ديگر، به خاطر موضعگيريهاى سرسختانهاش در برابر انديشههاىارتجاعى كه ساير زنان قريش بدانها خوگرفته بودند و به دفاع از آنمىپرداختند، تنها و بىكس شده بود. زيرا آنان او را رها ساختند و از رفتو آمد با او خوددارى كردند. شكاف ميان مسلمانان و قريش روز به روز عميقتر مىشد. دشمنىومخالفت قريش با پيامبر و احساس ضرورت انتقام، اوضاع را بدتراز بد مىكرد. در بيستمين روز از ماه جمادى الثانى، خديجه به دنبال زنان قريشقاصدى فرستاد تا وى را به هنگام وضع حملش يارى رسانند. امّا آنان،سرزنشكنان خواستهاش را رد كردند و كمك خود را از وى دريغ داشتند. خديجه دل شكسته و غمگين نشست. چراكه در آن روزگار مرسوم بودكه زنانى را براى انجام چنين امورى استخدام كنند. همچنين از وجودزايشگاه وبيمارستان هم خبرى نبود. بنابراين پيداست كه يك زن درچنين موقعيتى به كسى نياز دارد تا او را مدد برساند. ... او دل شكسته و افسرده بود و حقّ هم داشت. آيا مگر او تا ديروزسرور زنان قريش و بانوى حجاز نبود كه بازرگانى شمال و جنوب جزيرهعربستان بر ثروت و متاع تجارى او دور مىزد؟ امّا از هنگامى كه اوثروتش را در راه خداوند انفاق كرده بود، تنها و پريشان مانده بود و همانزنانى كه تا ديروز به خدمتكارى او مباهات مىكردند، اكنون همگى ازوى رخ برتافته بودند. اينك جا دارد كه بپرسيم: از جلال خداوند و نيز از رحمت بىكرانه اوچه انتظارى مىرفت تا در حقّ خديجه انجام دهد؟ زيرا اگر او دعوت بهاسلام را نمىپذيرفت و ثروتش را در راه نشر دين خدا صرف نمىكرد،موقعيتش با آنچه كه اكنون در آن به سر مىبرد، بكُلى تفاوت مىيافت. خداوند مريمعليها السلام را در چنين حالت مشابهى مخاطب ساخت و به اوفرمود: شاخه درخت خرما را تكان دهد تا برايش خرماى تازه فرو ريزد.خدايى كه ديوار كعبه را شكافت تا فاطمه بنت اسد كه موقعيتى مانند وضعفعلى خديجه داشت بهدرون خانه رود و على بن ابىطالب را بهدنيا آورد!! براستى از كرم خداوند دَر چنين لحظهاى چه انتظارى مىرفت؟خديجه با همان افسردگى نشسته بود كه چهار زن بلند بالا و گندمگون بهخانه او گام نهادند. يكى از آنان به وى گفت: "باك مدار و اندوه به خودرا مده كه ما در كنار توييم و اينك آمدهايم تا وظيفهاى را كه زنان درچنين موقعيتى برعهده دارند، به انجام رسانيم. سپس افزود: من سارههستم همسر ابراهيم و اين آسيه دختر مزاحم است و اين يك، مريمدختر عمران است و اين يكى نيز كلثم خواهر موسى". آنگاه هر چهار تنبه كمك خديجه شتافتند تا فاطمهعليها السلام به دنيا آمد. فاطمه همين كه به دنيا آمد، لب به سخن گشود و گفت: "گواهى مىدهم بر اين كه جز خداوند يكتا معبود ديگرى نيستوپدرم رسول خدا سرور پيامبران و همسرم سرور اوصياست و پسرانمسروران پيامبرزادگانند". فاطمه زمانى چشم به جهان گشود كه پيامبر زندگى سراسر جهادومقاومت فكرى دشوارش را آغاز كرده بود. درهمين سالها بود كه پيامبرمورد خطاب وحى قرار مىگرفت و وحى به او فرمان مىداد تا دعوتش راآشكارا شروع كند و از زخم خارهاى خونينى كه در سر راهش مىرُستوگردنههاى دشوارى كه پيش رويش رخ مىنمود، هراس و خستگى بهخود راه ندهد. در آن روزها، پيامبرصلى الله عليه وآله سنگينى بار رسالت را بر دوشگرفته بود و نيروهاى ضلالت وگمراهى نيز متقابلاً دربرابر او قيام كردهبودند تا مگر كوششهاى او را بىثمر سازند و به هر وسيلهاى او را ازدعوتش بازدارند. فاطمه در چنين سالهاى بحرانى نشأت ونمو كرد. سالهايى كه هرچهپيامبرصلى الله عليه وآله در فراخوانى مردم به سوى خدا بيشتر مىكوشيد، دشمنانشنيز در شكنجه و رساندن آزار به يارانش بيشتر تلاش مىكردند. فاطمهعليها السلام در رويداد غمانگيز شعب ابى طالب بار ديگر كودكانى كهقريش غذا را از آنان دريغ كرده بودند، شركت داشت. آنان از گرسنگى برخود مىپيچيدند درحالى كه گرگهاى درنده قريش در اطراف شعبپاسدارى مىدادند تا مبادا كسى براى مسلمانان غذا بياورد. پس از آنكهمسلمانان از غايله شعب رهايى يافتند، يك روز پيامبر سر به سجدهگذارده بود، امّا در همين حال افرادى از قريش به وى نزديك شدندوزهدان شتر بر سرش انداختند. فاطمه كه نظارهگر اين صحنه بود پيشآمد و زهدان را از سر پدر برگرفت و دور انداخت. اندوهى بسيار قلبفاطمه را در خود فرو گرفته بود. فاطمه شاهد بود كه پدرش سفرى به طايف كرد تا مردم آن ديار را بهسوى خداوند فرا خواند امّا هيچ كس به دعوت آنحضرت پاسخ نگفت. فاطمه نظارهگر روزى بود كه مادرش خديجهعليها السلام پريشان حال دربستر مرگ مىغلتيد و واپسين نفسهايش را مىكشيد درحالى كه از مالدنيا هيچ نداشت. واين همان خديجهاى بود كه قافله تجاريش كوههاودرههاى حجاز را پُر مىساخت امّا پس از پذيرش اسلام از آن همه مالو ثروت حتّى آن قدر نداشت تا براى خود كفنى تهيه كند. آرى او فداكاريهاى مادرش خديجه را در راه دين خدا ديده بود. شاهدبود كه چگونه مادرش در اين راه از خود گذشتگى نشان مىداد و با تمامنيرو و توان خويش از دين دفاع مىكرد. فاطمه از ديدن اين همه ايثار و فداكارى درس زندگى گرفت، و ديدناين صحنهها، در روح او مفاهيمى زنده و پويا پديد مىآورد وزندگىوتلاش را در وجدان درونى او جان مىبخشيد. بار اندوه مرگ مادر، همراه قهرمانيهاى او در دلش عجين مىگشت.خديجه براى او تنها يك مادر نبود بلكه او مادر فاطمه و مادر همه مردانو زنان با ايمان و مدافع حقّ بود و در راه دين با تمام تاب و توانخويش فداكارى مىكرد. فاطمه در نخستين سالهاى حياتش با چنان امتحانات دشوارى روبروشد كه در تاريخ، كمتر كسى را مىتوان از اين نظر با او همانند كرد. فاطمه زهرا همگام با نهضت اسلامى رشد مىكرد و خود در قلبمعركه بود. زيرا او دختر رهبر اين معركه، يعنى پيامبرصلى الله عليه وآله، بود.بنابراين او نيز همگام با اين درگيرى حركت مىكرد و بر طبق معيارهاىآن مىزيست. در زمانى كه فاطمه زهرا در مكّه مىزيست، تاريخ از رويدادهاوحوادثى كه مستقيماً با فاطمه سر و كار داشته، سخنى به ميان نياوردهاست. امّا مطمئنيم كه زندگى وى در مكّه، بدون آزار و اذيّت سپرى نشدهاست. خودخواهى قريشيان كافر تا آن اندازه رسيده بود كه خانواده پيامبررا نيز مورد آزار و اذيّت قرار مىدهند همان گونه كه خانواده ديگرمسلمانان را شكنجه و اذيّت مىكردند. بنابراين مىتوان به جرأت گفت كه آنحضرت نيز بارها و بارها ازسوى قريش مورد آزار قرار گرفت و زندگىاش از حوادث ناگوار خالىنبوده است. بعلاوه اين آزارها كه مستقيماً خود او را مورد هدف قرارمىداده است بايد از آزارهايى كه غير مستقيم او را تحت فشار قرارمىداده نيز ياد كنيم. چرا كه هر صدمه و گزندى كه به پيامبر مىرسيد،تأثير بيشترى در جان فاطمه مىنهاد. هنگامى كه خانه پيامبرصلى الله عليه وآله به محاصره درآمده و كفار مىخواستندحضرتش را به قتل رسانند، فاطمه ناظر بر اين ماجرا بود. همچنين هنگامى كه پيامبر به سوى مدينه مهاجرت كرد، فاطمه ناظربر اين جدايى بود و تلخى فراق را به خوبى احساس مىكرد و نيز هنگامىكه امام على از جانب پيامبر فرمان يافت تا با بقيه خانواده پيامبر يعنىفواطم(4)، به مدينه مهاجرت كند، فاطمه ناظر و شاهد اين حركت بود.كاروان، راه مدينه را درپيش گرفت، گروه مسلّحى از سوى قريش مأمورشد تا آن را تعقيب كند و نگذارند خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله به او بپيوندند. ميانامام على و اين گروه نبردى سخت روى داد و امام پس از آنكه صدماتى برآنها وارد كرد آنان را فرارى داد. فاطمهعليها السلام در اين روز نيز درهمانكاروانى جاى داشت كه از سوى دشمن مورد حمله قرار گرفته بود. پيامبر اكرم نيز در بيرون از شهر مدينه، چشم به راه ورود فاطمهوامام بود وتا اينان به او ملحق نشدند به داخل شهر گام ننهاد. فاطمه در مدينه نيز شاهد رويدادهاى بزرگى بود و بدين ترتيبشخصيتش هر روز پرداختهتر و كاملتر مىشد. در جنگ اُحُد كه نبرد بهزيان مسلمانان در جريان بود، فاطمه زهرا نيز شركت داشت و با خاكسترحصير سوخته جراحت پدرش را مرهم نهاد و شمشيرهاى پيامبروجانشين او را شست و پاكيزه كرد. يكى ديگر از رويدادهاى جالبِ توجّه زندگى فاطمه زهراعليها السلام،ازدواج اوست. كه بُعد بزرگى از زندگى او را دربر مىگيرد. در واقع ازدواج فاطمه يك ازدواج تمام عيار، مطابق با ارزشهاىاسلامى بود. از اين رو اين پيوند به عنوان نمونهاى از يك ازدواج ايدهآلمورد توجه قرار گرفت. در فقه اسلامى، شيوه ازدواج فاطمه به عنوان سنّت مستحب قلمدادشده است
در بيستمين روزجماديالثاني، هشت سال قبل از هجرت و در اوج گرفتاري مسلمانان و شخص پيامبر(ص)،اتفاق مهمي در خانه رسولالله روي داد كه نه تنها بسياري از تحولات آن زمان را رقم زد بلكه آينده اسلام را نيز روشن ساخت تولد دختري در خانهي پيامبر موجب خشنودي و رضاي پيامبر و مومنان شد، نامش را جبرييل امين در لوحي زرين به پيامبر ابلاغ كرد كه;اي رسول، مبارك باشد بر تو اين كوثر، كه نامش "فاطمه(س)" است زندگي فاطمه به عنوان يك زن در زماني نضج گرفت كه جامعهي قبيلهاي اعراب برغم آشنا شدن با اسلام،هنوز در تب و تاب سنتهاي غلط بخصوص درباره دختران دست و پا ميزد شايد باوراين نكته كه تداوم نسل پيامبر(ص) از يك دختر و آن هم فاطمه خواهد بود، نه تنها براي اعراب دوران جاهليت سخت غير ممكن بود بلكه براي بسياري از غير مشركان نيز امري مبهم و محال بود . اما خواست خداوند اين بود كه فاطمه ميبايست بار سنگين اين امانت را بر دوش كشد و اين امر براي مشركان بسيار سخت ميآمد، از همين رو واكنشهايي را در ميان آنان به دنبال داشت اولين واكنش علني مشركان عليه پيامبر بعد از تولد فاطمه،بهاستهزا گرفتن رسول الله بود و اين كه نسل محمد(ص) با تولد فاطمه منقطع و ابتر خواهد ماند! پاسخ مشركان نيز نزول كوچكترين وكوتاهترين سخن خداوند بود كه اين صفت را به خود مشركان اطلاق ميكرد. كلام وحي، كلام عجيبي است! صراحت، بلاغت و ترتيب الفاظ آن در عين اختصار و سادگي داراي شكوه و عظمت خاصي است كه خداوند با نزول سوره كوثر، از يك سو در شناساندن مقام فاطمه قلب پيامبر را شاد و خيال وي را آسوده كرد و از سويي ديگر نزول اين سوره پاسخي دندان شكن بر عرب جاهل و سنتهاي غلط قبيلهاي بود سورهكوثر دليل ديگري بر اثبات تداوم رسالت و تجميع آن در اولاد فاطمه(س) است كه خداوند آن را بر پيامبر نازل فرمود. تولد فاطمه (س) به دنبال خود آثار و بركات ديگري بر مسلمانان و نيز شخص رسولالله داشت كه برخياز اين موارد اثريآني و برخي ديگر داراي اثري طولاني بودند اولين اثر اين تولد مبارك، همانگونه كه بيان شد، نزول سوره كوثر بود. مورد بعدي تكريم مقام زن در آيين اسلام است كه با دنيا آمدن فاطمه برخي از سنتهاي غلط در جامعهآن روز اعراب شكسته شد و به باور عربهاي جاهل كه به دنيا آمدن دختران را مايه شرمساري و خجلت ميپنداشتند، خط بطلاني كشيد. نكته ديگر در تولد فاطمه(س)از بينرفتن هرگونه اختلاف احتمالي در خانواده پيامبر بود ذكراين نكته نيز ضرورياست كهبرخياز سنتهاي غلط زمان جاهليت كه متاسفانه پس از اسلام نيز پايدار ماندند، اعتقاد و پافشاري بر انديشه "مردسالاري" است انديشه مبتني بر تسلط مردان بر زنان كه عرب جاهليت در زنده نگاهداشتن اين باور تمام تلاش خود را پس از اسلام نيز به كار بست، بدون ترديد پس از پيامبر به عنوان حربهاي عليه "ولايت و امامت" بكار گرفته شد دشمنان با استفاده از باورهاي غلط حاكم بر قبيله،انتخاب جانشين پيامبر را از نسل يگانه دخترش مورد ترديد قرار ميدادند و بدونترديدخاندان پيامبر را با طرح اين موضوع آسوده نميگذاشتند اگر بهجاي فاطمه، پسري در خانهي رسول خدا به دنيا ميآمد بيم آن ميرفت كه در آينده بر سر جانشيني پيامبر اختلافي ميان پسران آن حضرت رخ دهد و يا اين كه به نوعي دستاويز دشمنان قرار گرفته و آنان از همين موضوع عليه پيامبر و آيين اسلام استفاده ميكردند. تولد فاطمه به مانند نوري در ظلمات اين انديشه، نه تنها براي مسلمانان كه براي مشركان نيز تكليف را معين و مسير رامشخص كرد اعراب باديهنشين باتولد فاطمه،ديگر از داشتن نوزاد دخترشرمسار نبودند، پسران تنها ثروت و پشتوانه آنان بشمار نميرفت، دختران نيز ارزش واقعي خود را مييافتند. در اين دوران بود كه فاطمه به دنيا آمد. رفتارش مانند پدر،علمش بينهايت، خصالش موجب فخر زنان عالم، سرآمد مريم و هاجر و آسيه، كلامش نافذ، بيانش روان، تولدش بركت بود و در نهايت وجودش گرمي و پشتيباني براي روزهاي سخت مولا علي (ع) بود هر چند درباره فاطمه بسيار سخن بيپايان توان نوشت اما در وصفش تنها مي توان گفت : كه فاطمه فاطمه است


