علامه مجلسي (ع) مي فرمايد: مرد شريف و صالحي را مي شناسم به نام امير اسحاق استرآبادي او چهل بار با پاي پياده به حجّ مشرف شده است، و در ميان مردم مشهور است كه طي الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد، من حضوراً با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم. او گفت: يك سال با كارواني به طرف مكه به راه افتادم. حدود هفت يا نه منزل بيش تر به مكه نمانده بود كه براي انجام كاري تعلل كرده ، از قافله عقب افتادم. وقتي به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثري از آن ديده نمي شد، راه را گم كردم، حيران و سرگردان وامانده بودم، از طرفي تشنگي آن چنان بر من غالب شد كه از زندگي نااميد شده آماده مرگ بودم. [ ناگهان به ياد منجي بشريت امام زمان (ع) افتادم و] فرياد زدم: يا ابا صالح! يا ابا صالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت كند! درهمين حال، از دور شبحي به نظرم رسيد، به او خيره شدم و با كمال ناباوري ديدم كه آن مسير طولاني را در يك چشم به هم زدن پيمود و در كنارم ايستاد، جواني بود گندم گون و زيبا با لباسي پاكيزه بر شتري سوار بود و مشك آبي با خود داشت. سلام كردم. او نيز پاسخ مرا به نيكي ادا نمود. فرمود: تشنه اي؟ گفتم: آري. اگر امكان دارد، كمي آب از آن مشك مرحمت بفرماييد! او مشك آب را به من داد و من آب نوشيدم. آنگاه فرمود: مي خواهي به قافله برسي؟ گفتم: آري. او نيز مرا بر ترك شتر خويش سوار نمود و به طرف مكه به راه افتاد. من عادت داشتم كه هر روز دعاي" حرز يماني" را قرائت كنم. مشغول قرائت دعا شدم. در حين دعا گاهي به طرف من بر مي گشت و مي فرمود: اين طور بخوان! چيزي نگذشت كه به من فرمود: اين جا را مي شناسي؟ نگاه كردم، ديدم در حومه شهر مكه هستم، گفتم: آري مي شناسم. فرمود : پس پياده شو! من پياده شدم برگشتم او را ببينم ناگاه از نظرم ناپديد شد، متوجه شدم كه او قائم آل محمد(ص) است. از گذشته خود پشيمان شدم، و از اينكه او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسيار متاسف و ناراحت بودم. پس از هفت روز، كاروان ما به مكه رسيد، وقتي مرا ديدند، تعجب نمودند. زيرا يقين كرده بودند كه من جان سالم به در نخواهم برد. به همين خاطر بين مردم مشهور شد كه من طي الارض دارم. منبع: بحار الانوار، ج 52، صص 175 و 176.
امام زمان بحثي است كه درهمه اديان و مذاهب مطرح است. و همگي منتظر يك منجي هستند البته برخي تصور مي كنند كه در اسلام فقط شيعه است كه اين گونه به امام مهدي عليه السلام اعتقاد دارند . حال اينكه اهل تسنن نيز به وجود امام زمان(عج) معتقدند . حال نظرات برخي از علماي آنها را بيان مي نماييم. 1- ابن حَجَر هَيتَمي شافعي: ابوالقاسم، محمد، الحجة، او پس از درگذشت پدرش پنج ساله بود. خداوند در همين سن، به او " حكمت ربّاني" را عطا كرد. او را " قائم منتظر" گويند. اخبار متواتِرَه رسيده است كه مهدي (ع ) از اين امت است. و عيسي (ع) از آسمان فرود خواهد آمد، و پشت سر مهدي (ع ) نماز خواهد خواند. (1) 2- عمادالدين ابن كُثَير دمشقي: مقصود از پرچمهاي سياه( كه در روايات مهدي (ع ) ذكر شده است) ، پرچمهاي سياهي نيست كه ابومسلم خراساني برافراشت، و دولت بني اميه را ساقط كرد، بلكه مقصود، پرچمهاي سياهي است كه ياران مهدي (ع ) خواهند آورد. (2) 3- ابن ابي الحديد مدائني: ميان همه فِرَقِ مسلمين اتفاق قطعي است، كه عمردنيا، و احكام و تكاليف پايان نمي پذيرد، مگر پس از ظهور مهدي. (3) 4- صدر الدين قونيوي: پس از مرگ من، آنچه از كتابهايم كه درباره طب و حكمت است، و همچنين كتابهاي فلسفه و فلاسفه، همه را بفروشيد، و پول آن را به فقرا صدقه بدهيد. و كتابهاي تفسير و حديث و تصوف را در كتابخانه نگاه داريد. در شب اول مرگ من، هفتاد هزار بار كلمه توحيد( لا اله الا الله ) را بخوانيد، و سلام مرا به مهدي (ع) برسانيد. (4) 5- محمد بن بدرالدين رومي: خداوند، به وسيله حضرت محمد(ص) نبوت تشريعي را ختم كرد، و ديگر تا روز قيامت پيامبري نخواهد آمد. همچنين خدا، به وسيله فرزند صالح پيامبر،همو كه داراي نام پيامبر(محمد) و كينه پيامبر( ابوالقاسم) است، ولايت تامه، و امامت عامه را ختم خواهد كرد. و اين ولي، همان كس است كه مژده داده اند كه زمين را چنانكه از جور و ستم لبريز شده باشد، از عدل و داد لبريز بسازد. و ظهور او به ناگهان اتفاق بيفتد. خداوندا! اين همه پريشاني و گرفتاري را، از اين امت، به بركت ظهور و حضور او، برطرف فرما! اِنَّهُم يرَونَهُ بَعيداً وَ نَراهُ قَريباً . كساني ظهور او را بعيد و ناشدني مي پندارند و ما آن را شدني و نزديك مي دانيم. (5) 6- جلال الدين سيوطي: احمد حَنبَل، و ابوعيسي تِرمِذي، و حافظ سليمان بن احمد طَبَراني، همه ، با اسنادي كه خود دارند، روايت كرده اند از عبدالله حرث زَبيدي، از پيامبراكرم(ص) كه فرمود:" مردمان از مشرق زمين ( ايران) خروج كنند، و مقدمات حكومت مهدي را فراهم سازند". اين مردم، همان كسانند كه با پرچمهاي سياه، از ايران ، بيرون خواهند آمد، و در حديث ذكر شده اند و اينها هستند كه پيامبر(ص) امر كرده است همه مردم را كه با امير آنان، يعني: مهدي عليه السلام بيعت كنند.(6) 7- شيخ عبدالحق دهلوي: احاديث بسياري كه به حد تواتر رسيده است وارد شده، كه مهدي (ع ) از اهل بيت پيامبر(ص ) است و از اولاد فاطمه (س) است .(7) 8- شيخ ابوالعرفان صَبّان : اخبار و احاديث، از پيامبر (ص)، به حد تواتر نقل شده است كه مهدي ظهور خواهد كرد. او از اهل بيت پيامبر( ص) است. او زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد. (8) 9- ابوالفوز محمد امين بغدادي: آنچه مورد اتفاق نظرعلماء است، اين است كه مهدي (ع ) قائم آخرالزمان است. و او زمين را از عدل و داد مي آكند. احاديث درباره مهدي (ع ) و ظهور او بسيار است.(9) 10- شيخ منصور علي ناصيف: باب هفتم، درباره خليفه مهدي- رضي الله عنه- در ميان علماي سلف و خلف مشهور است، كه در آخرالزمان، به - حتم و يقين- مردي از اهل بيت پيامبر( ص ) ، كه نام او مهدي است، ظهور خواهد كرد. او بر همه كشورهاي اسلامي استيلا خواهد يافت. مسلمانان همه پيرو او خواهند شد. او به عدالت رفتار مي كند، و دين را قوت مي بخشد. آنگاه دَجّال پيدا مي شود. عيسي مسيح (ع ) از آسمان فرود مي آيد و دجال را مي كشد، يا با مهدي در كشتن دجال همكاري مي كند. سخنان و احاديث پيامبر (ص) درباره مهدي را، جماعتي از نيكان اصحاب پيامبر، نقل كرده اند و آن احاديث را بزرگان محدثين، در كتابهاي خود، با اسناد و مدارك، گرد آورده اند. محدثان بزرگي مانند ابوداود، و ترمذي ، و ابن ماجَه، و طَبَراني و ابويعلي، و بَزّار و امام احمد حَنبَل و حاكم نيشابوري - رَضي اللهُ عَنهُم اَجمَعين- جزء ناقلان احاديث مهدي هستند... اين است عقيده اهل سنت، از سلف تا خلف.(10) 11- شيخ محمد عبده: خاص و عام مي دانند، كه در اخبار و احاديث، ضمن شمردن علائم قيام قيامت، آمده است كه مردي از اهل بيت پيامبر(ص) خروج مي كند، كه نام او مهدي(ع) است. او زمين را، پس از آنكه از جور و بيداد آكنده باشد، از عدل و داد آكنده مي سازد . در آخر ايام او، عيساي مريم(ع) از آسمان فرود مي آيد ، جِزيه را برمي دارد، صليب را مي شكند، و دجّال را مي كشد. (11) 12- احمد امين مصري: اهل سنت نيز، به مهدي (ع ) و مسئله مهدي يقيناً ايمان دارند. (12)
پي نوشتها: 1- المهدي الموعود، ج1، ص 200. 2- همان، ج 2، ص 72. 3- شرح نهج البلاغه، ج 2، ص535. 4- الامام الثاني عشر، ص 78، پانوشت. 5- طرازُ البُردَة، شرح قصيده برده بوصيري، از كتاب " الامام الثاني عشر"، ص 77، پانوشت. 6- " العرف الوردي"، از " المهدي الموعود..." ، ج 2، ص 72. 7- " اللمعات"، نقل از: " منتخب الاثر"، ص 3، از حاشيه " صخيح ترمذي"، ج 2، ص 46، چاپ دهلي ( 1342 ه.ق) 8- " اسعاف الراغبين"، ج 2، ص 140، چاپ مصر(1312 ه.ق) . 9- " سبائك الذهب في معرفة قبائل العرب" ، ص 78. 10- غاية المامول، ج 5، صص 632 و 381. 11- تفسير " المنار"، ج6، ص 57. 12- " المهدي المنتظر و العقل"، تاليف شيخ محمد جواد مغنيه لبناني ، ص59.
كميل بن زياد از ياران امام على عليهالسلام، چنين روايت مىكند كه: در مسجد بصره در نزد مولايم اميرالمؤمنين نشسته بودم و گروهى از ياران آن حضرت نيز حضور داشتند، در اين ميان يكى از ايشان پرسيد: معناى اين سخن خداوند كه: « فيها يفرق كل امر حكيم»؛ (4) در آن شب هر امرى با حكمت معين و ممتاز مىگردد، چيست؟ حضرت فرمودند: «قسم به كسى كه جان على در دست اوست همه امور نيك و بدى كه بر بندگان جارى مىشود، از شب نيمه شعبان تا پايان سال، در اين شب تقسيم مىشود. هيچ بندهاى نيست كه اين شب را احياء دارد و در آن دعاى خضر بخواند، مگر آن كه دعاى او اجابت شود.» پس از آن كه امام از ما جدا شد، شبانه به منزلش رفتم. امام پرسيد: چه شده است اى كميل؟ گفتم اى اميرمؤمنان آمدهام تا دعاى خضر را به من بياموزى، فرمود: بنشين اى كميل! هنگامى كه اين دعا را حفظ كردى خدا را در هر شب جمعه، يا در هر ماه يك شب، يا يك بار در سال يا حداقل يك بار در طول عمرت، با آن بخوان، كه خدا تو را يارى و كفايت مىكند و تو را روزى مىدهد، و از آمرزش او برخوردار مىشوى، اى كميل! به خاطر زمان طولانى كه تو با ما همراه بودهاى بر ما لازم است كه درخواست تو را به بهترين شكل پاسخ دهيم، آنگاه دعا را چنين انشاء فرمود...» (5) شايان ذكر است كه اين دعا همان دعايى است كه امروزه آن را با نام « دعاى كميل» مىشناسيم. اميرمؤمنان على عليهالسلام، در روايتى ديگر در فضيلت شب نيمه شعبان چنين مىگويد: «در شگفتم از كسى كه چهار شب از سال را به بيهودگى بگذراند: شب عيد فطر، شب عيد قربان، شب نيمه شعبان و اولين شب از ماه رجب.» (6) از امام صادق عليهالسلام، روايت شده كه پدر بزرگوارشان در پاسخ كسى كه از فضيلت شب نيمه شعبان از ايشان پرسيده بود فرمودند: « اين شب برترين شب ها بعد از شب قدر است، خداوند در اين شب فضلش را بربندگان جارى مىسازد و از منت خويش گناهان آنان را مىبخشد، پس تلاش كنيد كه در اين شب به خدا نزديك شويد. همانا اين شب، شبى است كه خداوند به وجود خود سوگند ياد كرده كه در آن درخواست كنندهاى را، مادام كه درخواست گناه نداشته باشد، از درگاه خود نراند. اين شب، شبى است كه خداوند آن را براى ما خاندان قرار داده است، همچنان كه شب قدر را براى پيامبر ما، قرار داده است. پس بر دعا و ثناى بر خداوند تعالى بكوشيد، كه هر كس در اين شب صد مرتبه خداوند را تسبيح گويد، صد مرتبه حمدش را بر زبان جارى سازد، صد مرتبه زبان به تكبيرش گشايد و صد مرتبه ذكر يگانگى (لاالهالاالله) او را به زبان آورد، خداوند از سر فضل و احسانى كه بر بندگانش دارد، همه گناهانى را كه او انجام داده بيامرزد و درخواست هاى دنيوى و اخروى او را برآورده سازد، چه درخواست هايى كه برخداوند اظهار كرده و چه درخواست هايى كه اظهار نكرده و خداوند با علم خود بر آنها واقف است و ... » (7) در اين مجال فرصت پرداختن به همه روايت هايى كه در فضيلت شب و روز نيمه شعبان وارد شدهاند نيست (8) و گمان مىكنيم كه روايت هاى ياد شده براى ارائه تصويرى روشن از جايگاه برجسته شب نيمه شعبان در ميان ديگر شب هاى سال كافى باشند. اما چنان كه در ابتداى سخن نيز گفته شد، شرافت اين شب خجسته، علاوه بر همه آنچه كه بيان شد، به اعتبار مولود مباركى است كه در اين شب قدم به عرصه خاك نهاده است. وجود مقدسى كه سال ها پيش از تولدش مژده ميلاد او به مسلمانان داده شده بود و شايد همه عظمت اين شب و تكريم و بزرگداشتى كه در كلمات معصومان عليهمالسلام، از آن شده است به خاطر وجود همين مولود مبارك باشد. چنان كه بزرگانى چون سيد بن طاووس به اين موضوع اشاره كرده و بر همگان لازم دانستهاند كه در اين شب خداى خويش را به سبب منت بزرگى كه با ميلاد امام عصرعليه السلام، بر آنها نهاده سپاس گويند و تا آنجا كه در توان دارند شكر اين نعمت الهى را به جاى آورند. (9) در يكى از دعاهايى كه در شب نيمه شعبان وارد شده است چنين مىخوانيم: « اللهم بحق ليلتنا هذه و مولودها و حجتك و موعودها التى قرنت الى فضلها فضلا فتمت كلمتك صدقا و عدلا لا مبدل لكلماتك ...» (10) ؛ بار خدايا تو را مىخوانيم به حق اين شب و مولود آن، و به حق حجتت و موعود اين شب، كه فضيلتى ديگر بر فضيلت آن افزودى و سخن تو از روى راستى و عدالت به حد كمال رسيده و هيچ كس را ياراى تبديل و تغيير سخنان تو نيست. مطابق روايت هاى بسيارى كه شيعه و اهل سنت آنها را نقل كردهاند ميلاد خجسته امام عصرعليه السلام، در شب نيمه شعبان سال 255 ق واقع شده و باعث مزيد فضيلت اين شب مبارك گشته است. (11) اميد که خداي متعال توفيق درک اين شب عزيز را به ما عنايت فرمايد. پىنوشت ها: 1. ابن طاووس، على بن موسى، اقبال الاعمال، ص 212، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات،1417 ق/ المجلسى، محمدباقر ، بحارالانوار، ج 98، ص413، بيروت، مؤسسهالوفاء،1403 ق. 2. ابن طاووس، على بن موسى، همان، صص217 -216. 3. همان ، ص 214. 4. سوره دخان (44) آيه 4. ( لازم به توضيح است كه غالب مفسران آيه ياد شده را ناظر به شب قدر دانستهاند.ر.ك: الطباطبايى، سيد محمد حسين، تفسيرالميزان، ج 18، ص 130، قم ، انتشارات اسلامى.) 5. ابن طاووس، على بن موسى، همان، ص 220. 6. المجلسى، محمدباقر، همان، ج 94، ص87 ، ح 12. 7.ابن طاووس، على بن موسى، همان ، ص209/ المجلسى ، محمد باقر، همان، ج 94 الصدوق، محمد بن على بن الحسين، همان، ج 2، ص 424، ح 1. 8. ابن طاووس، على بن موسى، همان ص209/ المجلسى، محمد باقر، همان، ج 94، ص 85 ، ح 5. 9. ابن طاووس، على بن موسى، همان، صص237-207/ المجلسى، محمدباقر، همان. 10. ابن طاووس، على بن موسى، همان ، ص219. 11. الكلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، ج1، ص 514، تهران ، دارالكتبالاسلاميه، 1365، الصدوق، محمدبن على بنالحسين، كمالالدين و تمامالنعمة، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1395ق، ج 2، ص432/ شبراوى، عبدالله بن محمد، الاتحاف تجب الاشراف، ص179/ ابن صباغ المالكى، نورالدين على بن محمد، الفصول المهمة فى معرفة الائمة ، ص 310.
نيمه شعبان در اذهان شيعيان و محبان اهل بيت عليهمالسلام، به عنوان روز ميلاد نجات بخش موعود معنا و مفهوم مىيابد. روز ميلاد بزرگ مردى كه انسانيت، ظهور او را به انتظار نشسته و عدالت براى پاي بوس قدمش لحظه شمارى مىكند. نيمه شعبان اگر چه شرافتش را وامدار مولود خجستهاى است كه در اين روز زمين را با قدوم خويش متبرك ساخته است، اما همه عظمت آن در اين خلاصه نشده و در تقويم عبادى اهل ايمان نيز از جايگاه و مرتبه والايى برخوردار است. در رواياتى كه از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده فضيلت هاى بسيارى براى عبادت و راز نياز در شب و روز خجسته نيمه شعبان بر شمرده شده است و اين خود تمثيل زيبايى است از اين موضوع كه براى رسيدن به صبح وصال موعود بايد شب وصل با خدا را پشت سرگذاشت، و تا زمانى كه منتظر، عمر خويش را در طريق كسب صلاح طى نكند نمىتواند شاهد ظهور مصلح موعود باشد. با توجه به اهميت فراوانى كه در روايات به شب نيمه شعبان داده شده و حتى آن را هم پايه شب قدر شمردهاند، در اين مجال برخى از روايت هايى را كه در بيان مقام و منزلت اين شب روحانى وارد شدهاند مورد بررسى قرار مىدهيم. باشد تا خداوند ما را به عظمت اين شب مقدس واقف گرداند و توفيق بهره بردارى از بركات آن را عطا فرمايد: از پيامبر گرامى اسلام صلىالله عليه و آله، در زمينه موضوع محل بحث روايت هاى بسيارى نقل شده كه يكى از آنها به اين شرح است: « شب نيمه شعبان در خواب بودم كه جبرييل به بالين من آمد و گفت: اى محمد! چگونه در اين شب خوابيدهاى؟ پرسيدم: اى جبرييل! مگر امشب چه شبى است؟ گفت: شب نيمه شعبان است. برخيز اى محمد! پس مرا از جايم بلند كرد و به سوى بقيع برد، در آن حال گفت: سرت را بلند كن! امشب درهاى آسمان گشوده مىشوند، درهاى رحمت باز مىگردند و همه درهاى خشنودى، آمرزش، بخشش، بازگشت، روزى، نيكى و بخشايش نيز گشوده مىشوند. خداوند در اين شب به تعداد موها و پشم هاى چارپايان - بندگانش را از آتش جهنم- آزاد مىكند. امشب خداوند زمان هاى مرگ را ثبت و روزي هاى يك سال را تقسيم مىكند و همه آنچه را كه در طول سال واقع مىشود نازل مىسازد. اى محمد! هر كس امشب را با منزه داشتن خداوند (تسبيح)، ذكر يگانگى او (تهليل)، ياد بزرگى او ( تكبير)، راز و نياز با او ( دعا)، نماز، خواندن قرآن، نمازهاى مستحبي (تطوع) و آمرزش خواهى (استغفار) صبح كند، بهشت جايگاه و منزل او خواهد بود و خداوند همه آنچه را كه پيش از اين انجام داده و يا بعد از اين انجام مىدهد، خواهد بخشيد ... » (1) يكى از همسران پيامبراكرم صلىالله عليه و آله، حالات ايشان را در شب نيمه شعبان چنين بيان مىكند: « در يكى از شب ها كه پيامبر خدا صلىالله عليه و آله، در نزد من بود ناگهان متوجه شدم كه ايشان بستر خود را ترك كرده است، به جستجوى ايشان پرداختم، به ناگاه ديدم كه حضرت مانند جامهاى كه بر زمين افتاده باشد به سجده رفته و چنين راز و نياز مىكند: «اصبحت اليك فقيرا خائفا مستجيرا فلا تبدل اسمى ولاتغير جسمى ولاتجهد بلائى واغفرلى»؛ به سوى تو آمدم در حالى كه تهيدست، ترسان و پناه جويم، پس نام مرا برمگردان، جسم مرا تغيير مده، گرفتاريم را افزون مساز و از من در گذر. آنگاه سر خود را بلند كرد و بار ديگر به سجده رفت و در آن حال شنيدم كه مىفرمود: « سجد لك سوادى و خيالى و امن بك فوادى هذه يداى بما جنيت على نفسى يا عظيم ترجى لكل عظيم اغفرلى ذنبى العظيم فانه لايغفرالعظيم الاالعظيم »؛ سراپاى وجودم براى تو سجده كرده و قلبم به تو ايمان آورده است؛ اين دو دست من با همه جنايتى كه برخود روا داشتهام، پس اى بزرگى كه براى هر كار بزرگى اميدها به سوى تو است؛ از گناهان بزرگ من در گذر، چرا كه از گناهان بزرگ در نمىگذرد مگر پروردگار بزرگ. بعد از اداى اين كلمات سر خود را بلند كرده و براى سومين بار به سجده رفت و اين جملات را بر زبان جارى ساخت: «اعوذ برضاك من سخطك و اعوذ بمعافاتك من عقوبتك و اعوذ بك منك انت كما اثنيت على نفسك و فوق ما يقول القائلون»؛ از خشم تو به خشنوديت پناه مىبرم، از كيفر تو به بخششات پناهنده مىشوم و از تو به سوى خودت پناه مىجويم. تو همان گونهاى كه خود توصيف كردهاى و بالاتر از آنى كه گويندگان مىگويند. لحظاتى ديگر سر از سجده برداشت و دوباره به سجده رفت در حالى كه مىفرمود: « اللهم انى اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له السموات والارض و قشعت به الظلمات و صلح به امرالاولين والاخرين ان يحل على غضبك او ينزل على سخطك اعوذبك من زوال نعمتك و فجاة نقمتك و تحويل عافيتك و جميع سخطك لك العتبى فيما استطعت و لاحول ولا قوة الا بك»؛ خدايا به نور وجه تو كه آسمانها و زمين از آن روشن شده، تاريكي ها با آن از بين رفته و كار پيشينيان و آيندگان با آن اصلاح شده است پناه مىبرم، از اين كه به خشم تو گرفتار شوم و يا دشمنى تو بر من نازل شود. پناه مىبرم به تو از زوال نعمتت، نزول ناگهانى عذابت، دگرگونى سلامتىات و همه آنچه كه خشم تو را در پى دارد. خشنودى نسبت به آنچه من در توان دارم از آن تو است و هيچ حركت و نيرويى نيست مگر به سبب تو. چون اين حال را از پيامبر ديدم او را رها كردم و شتابان به طرف خانه حركت كردم. نفس نفس زنان به خانه رسيدم. وقتى پيامبر صلىالله عليه و آله، به خانه برگشتند و حال مرا ديدند گفتند: چه شده است كه اين چنين به نفس نفس افتادهاى؟ گفتم: من اى رسول خدا به دنبال شما آمده بودم، پس فرمود: آيا مىدانى امشب چه شبى است؟! امشب شب نيمه شعبان است، در اين شب اعمال ثبت مىگردند، روزي ها قسمت مىشوند، زمانهاى مرگ نوشته مىشوند و خداوند تعالى همه را مىبخشد مگر آن كه به خدا شرك ورزيده يا به قمار نشسته است. يا قطع رحم كرده يا برخوردن شراب مداومت ورزيده يا برانجام گناه اصرار ورزيده است ... » (2) پرسشى كه با مطالعه روايت هاى بالا به ذهن خطور مىكند اين است كه چرا با اين كه در بسيارى از روايات تصريح شده كه تعيين زمان مرگ مردمان و تقسيم روزى آنها در شب قدر و در ماه مبارك رمضان صورت مىگيرد، در دو روايت ياد شده شب نيمه شعبان به عنوان زمان تقدير امور مزبور ذكر شده است؟ مرحوم سيد بن طاووس (م664 ق) در پاسخ پرسش ياد شده مىگويد: « شايد مراد روايات مزبور اين باشد كه تعيين زمان مرگ و تقسيم روزى به صورتى كه احتمال محو و اثبات آن وجود دارد، در شب نيمه شعبان صورت مىگيرد، اما تعيين حتمى زمان مرگ و يا تقسيم حتمى روزي ها در شب قدر انجام مىشود. و شايد مراد آنها اين باشد كه در شب نيمه شعبان امور مزبور در لوح محفوظ تعيين و تقسيم مىشوند، ولى تعيين و تقسيم آنها در ميان بندگان در شب قدر واقع مىشود. اين احتمال هم وجود دارد كه تعيين و تقسيم امور ياد شده در شب قدر و شب نيمه شعبان صورت گيرد، به اين معنا كه در شب نيمه شعبان وعده به تعيين و تقسيم امور مزبور در شب قدر داده مىشود. به عبارت ديگر امورى كه در شب قدر تعيين و تقسيم مىگردند، در شب نيمه شعبان به آنها وعده داده مىشود. همچنان كه اگر پادشاهى در شب نيمه شعبان به شخصى وعده دهد كه در شب قدر مالى را به او مىبخشد، در مورد هر دو شب اين تعبير صحيح خواهد بود كه بگوييم مال در آن شب از آن حضرت چنين بخشيده شده است.» (3)
آه! اي موعود سبز
در انتظار سرخت
تمام شب را تا سحر آه مي کشم
و در پشت پنجره هاي تنهايي تو را گريه مي کنم
چه شبها که در خلوت کوچه هاي باراني تو را صدا نکردم
مگر در پناه چتر مهرت آرام گيرم
معشوقه من! نمي دانم شب فراق عاشقان بيدل کي به پايان خواهد رسيد؟
و غروب غيبت و صبح حضورت کي خواهد دميد؟
و آذرخش ذوالفقارت پرده شب را کي خواهد دريد؟
و طنين يا لثارات الحسينت را کي خواهيم شنيد؟
آي آئينه دار خدا!
بيا و زمين را به نور پروردگارت روشن ساز!
10- حافظ سليمان قندوزى از جابربن يزيد جعفى نقل كرده مىگويد: شنيدم جابر بن عبدالله انصارى مىگفت: رسول خدا(ص) به من فرمود: « يا جابر! ان اوصيايى و ائمة المسلمين من بعدى اولهم على، ثمالحسن، ثم الحسين، ثم على بن الحسين، ثم محمد بن على المعروف بالباقر ستدركه يا جابر فاذا لقيتة فاقرئه منىالسلام، ثم جعفربن محمد، ثم موسى بن جعفر، ثم على بن موسى، ثم محمد بن على، ثم على بن محمد، ثم الحسن بن على، ثم القائم، اسمه اسمى و كنيه كنيتى ابن الحسن بن على ذاك الذى يفتح الله على يديه مشارق الارض و مغاربها ذاك الذى يغيب عن اوليائه غيبة لايثبت على القول بامامته الا من امتحن الله قلبه للايمان.» (32) «اى جابر! اوصياى من و امامان مسلمين بعد از من اول آنها على بن ابىطالب است. بعد از او حسن، بعد از او حسين، بعد از او على بن حسين، بعد از او محمد بن على معروف به باقر. اى جابر! تو او را درك خواهى كرد و چون به خدمتش رسيدى سلام مرا برسان، بعد از او جعفر بن محمد، بعد از او موسى بن جعفر، بعد از او على بن موسى، بعد از او محمد بن على، بعد از او على بن محمد، بعد از او حسن بن على، بعد از او قائم آل محمد كه نامش نام من و كنيهاش كنيه من است پسر حسن بن على، او همانست كه خدا با دست وى شرق و غرب زمين را فتح مىكند، او همانست كه از دوستان خويش مدت زيادى غايب مىشود، تا حدى كه در اعتقاد به امامت او باقى نمىماند مگر آنان كه خداوند قلوبشان را با ايمان امتحان كرده است.» جابر مىگويد: گفتم يا رسولالله! آيا مردم در زمان غيبت از وجود وى منتفع مىشوند؟ فرمود: آرى به خدايى كه مرا به حق فرستاده، مردم در زمان غيبت از نور ولايتش روشنايى مىگيرند. چنان كه مردم از آفتاب بهره مىبرند با آن كه زير ابرهاست. اى جابر! اين كه گفتم از مكنونات سّر خداست و از علم مخزون خدا مىباشد آن را اظهار مكن مگر به كسى كه اهليت دارد. در اينجا به دليل ضيق مجال به ذكر موارد ياد شده اكتفا كرده و طالبان را براى مطالعه بيشتر در اين زمينه به كتاب «اتفاق در مهدى موعود» از على اكبر قرشى ارجاع مىدهيم. پى نوشت ها: 1- جلالالدين عبدالرحمان سبوطى، تاريخ الخلفاء، ص246. 2- امام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 2، ص 555، به نقل از مقدمة البيض ابن عبدالبر، ص9. 3- مقدمه موطا، ص 12، از عبدالوهاب و عبداللطيف . 4- منظور ما از«مهدى نوعى» همين است و گرنه اهل سنت نيز آن حضرت را فاطمى و حسينى مىدانند. 5 - بشراوى، الاتحاف، باب خامس، ص 180 ذيل فصل الثانى عشر منالائمه ابوالقاسم محمد. 6- ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 281. 7- محمد صالح حسينى ترمذى، مناقب مرتضوى، باب دوم، ص139. 8- عبدالله بسمل، ارجح المطالب فى عد مناقب اسدالله الغالب، ط لاهور، در باب منحصر بودن امامت در دوازده نفر، ص436. 9- مقتل الحسين، خوارزمى، ج 1، الفصل السابع فى فضائل الحسين، ص146. 10- فرائدالسمطين، ج 2، ص 132، حديث 430. 11- همان،ج 2، ص313، حديث563. 12- ينابيع المودة، باب 58، ص 258. 13- فرائد السمطين، باب77، ص 445. 14- الاتحاف بحب الاشراف، ط ادبيه مصر، صص146، 165. 15- فصول المهمه، فصل 8 ، ص 265. 16- فرائد السمطين، ج 2، ص337، حديث 591. 17- ينابيع المودة، باب 80 ، ص 454. 18- فرائد السمطين، ج 2، ص336، حديث 590. 19- ما اگر بخواهيم از آسمان مشيت آيت قهرى نازل گردانيم كه همه به جبر گردن زير بار ايمان فرود آرند.» ( شعراء/ 4) 20- ينابيع المودة ، باب 80، ص 454 و باب86 ، ص 471 . 21- فصول المهمه، فصل ثانى عشر، صص309 ، 310 . 22- فرائد السمطين، ج 2، ص319، حديث 571. 23- مقتل الحسين، ج 1، فصل سابع فى فضائل الحسن، و الحسين، ص96. 24- ابن اثير در«اسدالغابه» مىگويد: ابوسلمى چوپان شتران رسول خدا(ص) بود، نامش را «حريث» گفتهاند. ابن حجر نيز در «الاصابه» چنين گفته است: ناگفته نماند حديث فوق را در فرائد از خوارزمى نقل كرده است. 25- بقره/ 285. 26- در نسخه فرائد «شبح» و در نسخه مقتل خوارزمى «من سنح نور من نورى» است. 27- ينابيع المودة ، باب93 ، ص487. 28- مقتل الحسين، ج 1، فصل سابع فى فضائل الحسن و الحسين ، ص 94. 29- فرائد السمطين، ج 2، ص 321 ، حديث 572. 30- در لفظ مقتل الحسين «الزائد» با «زاء» است يعنى دوركننده دشمنان از حوض. 31- «وارد» كسى است كه قبل از قافله وارد محلى مىشود نظير«فارسلوا واردهم فادلى دلوه.» 32- ينابيع المودة، باب 94، ص 494.
6- شيخالاسلام حموئى جوينى شافعى در فرائد السمطين (18) از حسين بن خالد نقل كرده كه [امام] على بن موسى الرضا(ع) فرمود كسى كه ورع ندارد، دين ندارد و كسى كه تقيه ندارد ايمان ندارد و «ان اكرمكم عندالله اتقيكم» يعنى عمل كنندهتر به تقيه. گفته شد يابن رسول الله تا كى تقيه كنيم؟ فرمود: تا روز وقت معلوم و آن روز خروج قائم ماست هر كسى تا قبل از خروج قائم تقيه را ترك كند از ما نيست. « گفته شد يابن رسولالله كدام يك از شما اهل بيت، قائم است؟ فرمود: فرزند چهارم من. خداوند به وسيله او زمين را از هر ظلم پاك و از هر ستم خالى مىگرداند. او همانست كه مردم در ولايت وى شك كنند و او صاحب غيبت است و چون خروج كند زمين با نورش روشن مىگردد.» او همانست كه زمين براى وى پيچيده شود و براى وى سايهاى نباشد و او همان است كه منادى درباره وى از آسمان ندا مىكند. ندايى كه خدا آن را به گوش همه اهل زمين مىرساند. منادى مىگويد: بدانيد حجت خدا در نزد كعبه ظهور كرده تابع او شويد كه حق در او و با اوست و آن است قول خداى عزوجل كه مىفرمايد: «ان نشا ننزل عليهم منالسماء آية فظلت اعناقهم لها خاضعين.» (19) اين حديث نيز مانند حديث سابق دلالت بر مهدى معين دارد. حافظ قندوزى همين حديث را از فرائد السمطين نقل كرده و مىگويد: « قال الشيخ المحدث الفقيه محمد بن ابراهيم الجوينى الحموئى الشافعى فى كتابه فرائد السمطين عن دعبل الخزاعى ... » (20) 7- ابن صباغ مالكى در «الفصول المهمه» (21) كه آن را در معرفت ائمه نگاشته است مىگويد: «و روى ابن الخشاب فى كتابه مواليد اهل بيت يرفعه بسنده الى على بن موسىالرضا(ع) انه قال: الخلف الصالح من ولد ابى محمد الحسن بن على و هو صاحب الزمان القائم المهدى.» «ابن خشاب ابومحمد عبدالله بن احمد بغدادى در كتاب خود كه سندش را به امام رضا(ع) رسانده كه آن حضرت فرمودند: خلف صالح (مهدى موعود) از فرزندان ابى محمد حسن بن على عسكرى است و او صاحب الزمان و قائم مهدى است.» 8 - شيخ الاسلام حموئى شافعى در فرايد السمطين (22) و موفق بن احمد خوارزمى حنفى در كتاب «مقتل الحسين» (23) (ع) نقل مىكنند از ابىسلمى كه شترچران رسول خدا(ص) بود (24) مىگويد: از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: در شب معراج از خداى جليل خطاب آمد: «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه» (25) گفتم: «والمومنون» خطاب رسيد: راست گفتى اى محمد ، كدام كس را در ميان امت خود گذاشتى؟ گفتم: بهترين آنها را خطاب رسيد: على بنابىطالب را؟ گفتم: آرى پروردگارا! خطاب رسيد: يا محمد! من توجه كردم به زمين، توجه كاملى و تو را از اهل زمين اختيار كردم. نامى از نامهاى خود را براى تو مشتق كردم. من ياد نمىشوم، مگر آن كه تو هم با من ياد شوى. منم محمود و تويى محمد. بعد دفعه دوم به زمين نظر كردم از آن «على» را برگزيدم و نامى از نام هاى خود براى او مشتق كردم و منم اعلى و اوست على يا محمد! من تو را و على ، فاطمه و حسن، حسين و امامان از فرزندان حسين را از شبح نور آفريدم (26) و ولايت شما را بر اهل آسمان ها و زمين عرضه كردم . هر كه قبول كرد در نزد من از مؤمنين است و هر كه انكار نمود نزد من از كفار است. اى محمد! اگر بندهاى از بندگان من مرا عبادت كند تا از كار افتد و يا مانند مشك خشكى گردد. پس در حال انكار ولايت شما پيش من آيد ، او را نمىآمرزم تا اقرار به ولايت شما كند. اى محمد! آيا مي خواهى اوصياى خود را ببينى؟ گفتم: آرى بار خدايا، خطاب آمد: به طرف راست عرش خدا بنگر: « من به طرف راست عرش خدا نگاه كردم ناگاه ديدم: على، فاطمه، حسن، حسين، محمد بن على ، باقر، جعفربن محمد صادق، موسى بن جعفر كاظم، على بن موسىالرضا، محمد بن على جواد، على بن محمد هادى، حسن بن على عسكرى و مهدى در دريايى از نور ايستاده و نماز مىخوانند و مهدى در وسط آنها مانند ستاره درخشانى بود. خدا فرمود: اى محمد ! اينها حجت ها هستند، و مهدى منتقم عترت توست. به عزت و جلال خودم قسم او حجتى است كه ولايتش بر اولياى من واجب است و او انتقام گيرنده از دشمنان من است.» حافظ حنفى قندوزى، اين حديث شريف را در «ينابيع المودة» (27) از خوارزمى نقل كرده و مىگويد: حمويى نيز در فرائد آن را نقل كرده است و در ينابيع به جاى « والمهدى» عبارت « و محمد المهدى بن الحسن» آمده است. اين حديث گذشته از دلالت بر مهدى شخصى حاوى اسامى مبارك همه امامان صلوات الله عليهم اجمعين است. 9- «موفق بن احمد خوارزمى» در «مقتل الحسين» (28) و «شيخ الاسلام حمويى شافعى» در «فرائدالسمطين» (29) «سعيد بن بشير» از على ابن ابىطالب(ع) نقل كردهاند كه فرمود: قال رسولالله (ص) انا واردكم على الحوض و انت يا علىالساقى و الحسن الرائد (30) والحسين الامر و على بن الحسين الفارط و محمد بن علىالناشر و جعفر بن محمد السائق و موسى بن جعفر محصى المحبين و المبغضين و قامع المنافقين و على بن موسى معين المؤمنين و محمد بن على منزل اهل الجنة فى درجاتهم و على بن محمد خطيب شيعته و مزوجهم الحور العين والحسن بن على سراج اهلالجنة يستضئون به والمهدى شفيعهم يوم القيامة حيث لاياذن الله الا لمن يشاء و يرضى.» من پيشتر از شما وارد (31) حوض كوثر مىشوم تو يا على ساقى كوثر هستى و حسن مدير آنست ، حسين فرمانده آن مىباشد، على بن الحسين پيشرو بر ديگران در رسيدن به آن، امام باقر مقسم آن، جعفر صادق سوق دهنده به آن ، موسى بن جعفر شمارنده دوستان و دشمنان و زايل كننده منافقان، على بن موسى يار مؤمنان، محمد بن على جواد نازل كننده اهل بهشت در درجاتشان و على بن محمد هادى، خطيب شيعه و تزويج كننده حورالعين به آنهاست، حسن بن على عسكرى چراغ اهل بهشت است. مردم از روشنايى آن روشنايى مىگيرند و مهدى موعود شفاعت كننده آنهاست در مكانى كه خدا اجازه شفاعت نمىدهد مگر به كسى كه بخواهد و از او راضى باشد.» اين حديث مبارك نيز كه برادران اهل سنت به صورت قبول، آن را نقل كردهاند حاوى نام هاى پاك دوازده امام است.
ما اينك بعضى از دلايلى را كه دلالت بر مهدى شخصى دارند از كتب برادران اهل سنت نقل كرده و درباره آنها توضيح مىدهيم: 1- محمد صالح حسينى ترمذى حنفى از سلمان فارسى نقل كرده مىگويد: «دخلت على النبى (ص) فاذا الحسين على فخذه و هو يقبل عينيه و فاه و يقول: انت سيد ابن سيد انت امام ابن امام، انت حجة ابن حجة ابوحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم.» (7) « داخل محضر رسول خدا(ص) شدم ناگاه ديدم كه حسين (ع) بر روى زانوى آن حضرت است. حضرت چشم ها و دهان حسين را مىبوسيد و مىفرمود: تو آقايى فرزند آقايى، تو امامى، پسر امامى، تو حجتى فرزند حجتى. پدر نُه نفر حجتى از صلب تو كه نهمين نفر آنها قائم آنهاست. اين حديث شريف صراحت دارد در اين كه مهدى موعود (ع) نهمين فرزند امام حسين (ع) است، بنابراين متولد هم شده است. پس نمىشود گفت معلوم نيست مهدى چه كسى است و هنوز متولد نشده است. «عبدالله بسمل» نيز همين حديث را عينا نقل كرده است. (8) 2- «ابوالمويد موفق خوارزمى حنفى » (متوفاى 568) آن را با كمى تفاوت از « سليم بن قيس» از «سلمان محمدى» چنين نقل مىكند: «قال دخلت على النبى (ص) و اذا الحسين على فخذه و هو يقبل عينيه و يلثم فاه و يقول انك سيد ابن سيد ابوسادة انك امام ابن امام ابوالائمة، انك حجة ابن حجة ابوحجج تسعة من صلبك تاسعهم قائمهم. (9) « مهدى موعود (ع) در كلام رسول خدا(ص) به احسن وجه تعيين شده و آن نهمين فرزند امام حسين (ع) است.» 3- حافظ شيخ سليمان حنفى قندوزى حديث فوق را در ينابيع المودة باب 54 ص 168 و نيز در باب56 ص 258 از كتاب مودة القربى تاليف سيد على بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى786) نقل كرده است و نيز در باب77 ص 445 باز از مودة القربى و در باب 94، ص 492 از خوارزمى به دو سند از سلمان فارسى و امام سجاد (ع) از پدرش امام حسين (ع) نقل كرده كه دومى چنين است: «عن على بن الحسين عن ابيه الحسين بن على: دخلت على جدى رسول الله (ص) فاجلسنى على فخذه و قال لى: ان الله اختار من صلبك يا حسين تسعة ائمة تاسعهم قائمهم و كلهم فىالفضل و المنزلة عندالله سواء.» «امام مىفرمايد: به محضر جدم رسول الله (ص) داخل شدم مرا روى زانوى خويش نشانيد و فرمود خداوند از صلب تو نُه نفر امام اختيار كرده كه نهمين آنها قائم آنهاست و همه در فضيلت و مقام پيش خداوند يكسانند.» بنابراين مهدى(ع) يك مهدى معين و نهمين فرزند امام حسين (ع) است. ناگفته نماند كه كتاب «مودة ذوىالقربى» تاليف سيد على بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى786) حاوى چهارده فصل است كه شيخ سليمان حنفى همه آن كتاب را در «ينابيع المودة» آورده و آن را باب پنجاه و ششم اين كتاب قرار داده است و در فصل دهم تحت عنوان «المودة العاشرة فى عدد الائمه و ان المهدى منهم» حديث مبارك فوق را چنان كه گفته شد - در ص 258 از سليم بن قيس هلالى از سلمان فارسى از رسول الله (ص) نقل كرده است. پس بنابر آنچه ما به دست آوردهايم حديث فوق در كتاب هاى «مقتل خوارزمى» در « ارجح المطالب»، «مناقب مرتضوى»، «مودة ذوى القربى» و «ينابيع المودة» نقل شده است و دلالت بر مهدى شخصى دارد يعنى مهدى موعود (ع) فرزند نهم امام حسين(ع) است. 4- حموئى جوينى شافعى از عبد الله بن عباس نقل كرده كه گفت: «سمعت رسول الله (ص) يقول انا و على و الحسن و الحسين و تسعة من ولد الحسين مطهرون معصومون.» (10) «شنيدم كه حضرت مىفرمود من، على، حسن، حسين، و نُه نفر از فرزندان حسين همه پاك شده از طرف خدا و معصوم هستيم.» و نيز همين حديث را از اصبغ بن نباته از عبدالله بن عباس نقل كرده است (11) وهمچنين در « ينابيع المودة» (12) از كتاب «مودة القربى» (مودت دهم) و از فرائدالسمطين (13) نقل شده است. از اين حديث نيز روشن مىشود كه مهدى موعود (ع) فرزند نهم امام حسين(ع) است و اگر بگويند چه مانعى دارد كه فرزند امام حسين باشد ولى بعدا در آخرالزمان متولد شود؟! مىگوييم به قرينه روايات گذشته و روايات آينده، نه نفر پشت سر منظورند. يعنى امام دوازدهم، فرزند نهم امام حسين(ع) است. 5 - شبراوى شافعى مصرى (متوفاى 1172) در كتاب «الاتحاف بحبالاشراف» (14) و ابن صباغ مالكى در «فصول المهمة» (15) نقل مىكنند كه: دعبل بن على خزاعى مىگويد: چون به محضر حضرت رضا(ع) رسيدم و در ضمن قصيده خود اين دو شعر را خواندم كه: خروج امام لا محالة خارج يقوم على اسم الله و البركات يميز فينا كل حق و باطل و يجزى على النعماء النقمات. حضرت رضا (ع) با گريه سرش را بلند كرد و فرمود: اى دعبل! در اين دو شعر جبرئيل به زبان تو سخن گفته است آيا مىدانى آن امام كدام است كه قيام مىكند؟ گفتم : نمىدانم، فقط شنيدهام كه امامى از شما اهل بيت قيام كرده زمين را پر از عدل خواهد كرد. « فقال: يا دعبل الامام بعدى محمد ابنى و بعده على ابنه و بعده ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجة القائم المنتظر فى غيبة المطاع فى ظهوره و لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيملاء الارض عدلا كما ملئت جورا.» «اى دعبل! امام بعد از من پسرم محمد و بعد از او پسر اوست و بعد از او حسن و بعد از حسن پسرش حجت قائم منتظر است. در غيبت مورد اطاعت خواهد بود و در وقت ظهورش اگر از عمر دنيا نماند مگر يك روز، خدا آن روز را بلند خواهد كرد تا خروج نموده و زمين را پر از عدل و داد گرداند همانطور كه از ظلم پر شده باشد.» شايان ذكر است كه اين حديث را شيخالاسلام حموئى در فرائدالسمطين از ابوالصلت عبدالسلام هروى (16) و حافظ قندوزى حنفى از فوائد حموئى شافعى (17) نقل كرده است.
جو حاكم در دوران حكومتهاى بنىاميه و بنى عباس و نظير آنها سبب گرديد كه بسيارى از حقايق اسلامى به دست فراموشى سپرده شود و در ميان مسلمانان ترويج نشود و در مقابل بسيارى از چيزها كه در مسير سياست آنها قرار مىگرفت به وجود آمد و تبليغ شد. نظير مساله جبر، خلق قرآن و امثال آنها. جلالالدين عبدالرحمان سيوطى (1) در حالات « يزيد بن عبدالملك بن مروان» كه بعد از «عمر بن عبدالعزيز» به حكومت رسيد مىنويسد: او چون خلافت را به دست گرفت، گفت: مانند عمربن عبدالعزيز رفتار كنيد، اطرافيان او چهل نفر شيخ (عالم دربارى) را پيش او حاضر كردند و همه آنها شهادت دادند كه بر خلفا حساب و عذابى نيست! و او بعد از چهل روز از خلافتش ( از عدالت و تقوا به ظلم و بى بند و بارى) برگشت . « زمانى كه منصور عباسى از مالك بن انس امام مذهب مالكى خواست كتاب «موطا» را بنويسد تا مردم را بر فقه او وادار نمايد، با او شرط كرد كه بايد در كتابت از على بن ابىطالب (ع) حديثى نقل ننمايى! و نيز (2) به او گفت: از «شواذ بن مسعود» و «شدائد بن عمر» و رخصتهاى «ابن عباس» اجتناب كن. به هر حال در اثر جريان هاى اشاره شده و (3) انزواى امامان، و شهادت، تبعيد و زندانى شدن آنها و مخالفت صد درصد خلفا با مطرح شدن اهل بيت (ع) سبب گرديد كه مساله مهدويت در ميان برادران اهل سنت به دست فراموشى سپرده شود و اين مقدار كه در كتاب ها نقل شده و محفوظ مانده از كرامات بلكه از معجزات است كه خداوند خواسته است حجت بر همه اهل اسلام تمام شود. امروز كه وضع زمان عوض شده اميد است دانشمندان اسلامى اين حقايق را ترويج داده و وظيفه الهى خويش را در رابطه با اين حقيقت ادا نمايند. با توجه به آنچه گذشت در اين مقاله سعى شده است كه با استفاده از منابع اهل سنت اثبات شود كه شيعه و اهل سنت درباره امام زمان (ع) متفقالقولاند و وحدت نظر دارند. به عبارت ديگر: اهل سنت نيز مانند شيعه مىگويند: مهدى موعود (ع) فرزند نهم امام حسين و فرزند چهارم امام رضا و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى(ع) است و در سال 255 هجرى در شهر سامرا از مادرى به نام نرجس متولد شده است و در آخرالزمان ظهور كرده و حكومت جهانى واحدى تشكيل خواهد داد. پس به طور خلاصه مىتوان گفت در اين مقاله در ضمن دو گفتار دو مطلب اساسى به اثبات مىرسد: در گفتار اول اثبات مىشود: مهدى موعود «كه آمدنش به طور متواتر از رسول الله (ص) نقل شده، فزرند نهم امام حسين و فرزند چهارم امام رضا و فرزند بلافصل حضرت امام حسن عسكرى است و يك شخص مجهول و نامعلومى نيست. در گفتار دوم با بررسى اقوال تنى چند از بزرگان اهل سنت كه همه آنها ولادت امام زمان (ع) را نوشته و ولادت او را به طور قطع و يقين بيان داشتهاند معلوم مىشود كه شهرت عدم ولادت آن حضرت و نسبت مجهول بودنش بىاساس بوده است. چنانكه گفته شد همه مطالب بدون استثناء از كتب برادران اهل سنت جمع آورى شده و نگارنده از اين كار علتي را داشته است و آن اين است كه برادران اهل سنت موقع مطالعه آن عذرى نياورند و نگويند كه اين مطالب در كتاب هاى ما نيست. البته اين مسئله به نوعي باعث نزديك شدن اهل سنت و شيعه نسبت به يكديگر خواهد گرديد. مهدى شخصى ، نه مهدى نوعى برادران اهل سنت در رابطه با مهدى موعود « مىگويند: ما به مهدى نوعى عقيده داريم. به عبارت ديگر ما منكر موعود نيستيم . احاديثى كه از رسول خدا(ص) درباره او صادر شده مورد قبول ماست ولى مىگوييم، او هنوز متولد نشده و معلوم نيست چه كسى است. اما در آينده متولد مىشود و بعد از بزرگ شدن قيام مىكند و حكومت جهانى واحد تشكيل مىدهد. او از نسل فاطمه و از فرزندان حسين (ع) است. (4) مثلا شبراوى شافعى در الاتحاف (5) مىگويد: شيعه عقيده دارد مهدى موعود كه احاديث صحيحه در رابطه با او وارد شده، همان پسر حسن عسكرى خالص است و در آخرالزمان ظهور خواهد كرد ولى صحيح آن است كه او هنوز متولد نشده و در آينده متولد شده و بزرگ مىشود و او از اشراف آل البيت الكريم است.» «ابن ابى الحديد» در شرح نهجالبلاغه (6) ذيل خطبه16 مىگويد: " اكثر محدثين عقيده دارند مهدى موعود از نسل فاطمه (ع) است و اصحاب ما معتزله آن را منکر نيستند و در كتب خود به ذكر او تصريح كردهاند و شيوخ ما به او اعتراف كردهاند. فقط فرق آن است كه او به عقيده ما هنوز متولد نشده و بعدا متولد خواهد گرديد." ناگفته نماند كه اهل سنت بر اين گفته خود دليلى از احاديث يا آيات نياوردهاند. فقط شهرتى است كه در ميان ايشان به وجود آمده است و اين از نتايج منزوى شدن اهل بيت(ع) و برگشتن خلافت اسلامى از آنهاست چنان كه در مقدمه مقاله به آن اشاره شد. وانگهى احاديث منقوله در كتب اهل سنت عيناً عقيده شعيه را مىرساند و در آن احاديث مىخوانيم كه مهدى موعود(ع) دوازدهمين امام از ائمه دوازده گانه و نهمين فرزند امام حسين(ع) و چهارمين فرزند امام رضا(ع) و فرزند بلافصل امام حسن عسكرى(ع) است. و نيز روايات اهل سنت مىگويند كه آن حضرت در سال 255 هجرى در نيمه شعبان در شهر سامرا از مادرى به نام نرجس به دنيا آمده است. بنابراين شيعه و اهل سنت در مهدى موعود شكى ندارند و هر دو عقيده به مهدى شخصى دارند. منتها دوران هاى تاريك و انزواى اهل بيت و عصر حكومت سياه بنىاميه و بنىعباس مانع از آن شد كه اهل سنت چيزى را كه در كتاب هاى خود نوشته و نقل كردهاند در ميان خود شهرت بدهند و مانند شيعه منتظر آمدن مهدى شخصى (ع) باشند.
من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. من مهدى، قائمه گيتى، خرد هستى و ادامه خدايم. شكيب شما در سراشيب عمر. ميوه باغ آفرينش، فراخى آسمانها و نجابت زمين. من گريههاى شما را مىشناسم. با انتظار شما هر شام ديدار مىكنم. نغمهگر ندبههاى شما در ميان كاج هاى غيبتم. اشك هاى شما آينده من است. دلتنگي هاى من، گشايش بخت شماست. من موى گره در گرهم را نذر پريشان شمايان كردهام . انا المهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گرانى بار انتظار؛ از تيرگى شبهاى غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خندهها و از دورى اقبال. من با ندبههاى شما مىبالم. من تنگى دل شما را مىشناسم. من برق چشم شما را مى بينم . گرمى دستهاى شما، چراغ خيمه صحرايى من است. انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. از دورى و ديرى با من بگوييد. جز من كسى حرف شما را باور نمىكند. جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگارى است؟ جز من كيست كه بداند زخم شما، شكوفه كدام غم است؟ گريه شما، جارى چه اندوهى است؟ و خنده شما تا كجا شكوهمند است؟ مرا باور كنيد. من تنهايى شما هستم. اسب آرزوهاى شما، تنها در چمن ظهور من چابك است. پرنده اميد شما را من پرواز مىدهم. و آشناترين رهگذر شهر شما منم. اناالمهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. مرا بخوانيد و بخواهيد. مرا تا صبح ظهور، انتظار كشيد. مرا كه چون پدران روستايى، با دستمالى از مهربانى به سوى شما مىآيم. با يك سبد انار؛ يك طبق سيب؛ و يك سينه سخن. من شما را از گريههاى شما مىشناسم و شما مرا از اجابتهايم. امسال، باران گرسنه خاك است. ابرها ديگر نمىبارند. خورشيد به ناز نشسته است. بهار خرمى نمىكند. آيا از ياد بردهاند كه شما جمعه شناسان هفته انتظاريد؟ نمىدانند شما شب ها مرا به خواب مىبينيد؟ و روزها زمين را با آهن اندوه مىشكافيد؟ امسال زمين ركاب نمىدهد، و گريه انتظار، شما را امان. من مىآيم، كه هر سال، بهار آمدنى است. من مىآيم كه سفره شما بى نان نباشد. و هفته شما، بى جمعه. اناالمهدى؛ من موعود زمانم. صاحب عصر، قائمه گيتى، خرد هستى، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. اناالمهدى
انتظار مسئله حساسي است به خاطر اين كه اساس اين احساس ، انديشه و مسئوليت اجتماعي ما را در بر مي گيرد و مهمتر از آن بيش از همه ، مسائل و اصول اعتقادي كه در ميان ما مطرح است را مورد توجه قرار مي دهد . انتظار ، هم يك اصل فكري اجتماعي و هم يك اصل فطري انساني است ، به اين معنا كه اساسا انسان موجودي است منتظر و هر كه انسان تر ، منتظرتر . انتظار ، به بشر ، آينده نگري و بينش بزرگ مي دهد . در اين انتظار عظيم و شكوهمند، ابعاد استوارعقيدتي مكتب حضور دارد ، كه به ذكر آنها مي پردازيم. 1- بعد توحيد يكي از ابعاد مهم انتظار، كه پيوسته بايد مورد توجه باشد، بعد توحيدي آن است. انتظار، در ماهيت خود ، انسان منتظر را متوجه مبدأ عالم، خداي جهان و سرچشمه همه هستها و هستيها مي كند. انسان منتظر، همواره ، چشم به راه فرجي است كه به قدرت مطلقه الهي تحقق خواهد يافت. منتظران، چشم به راه " مهدي" (عج ) هستند. مهدي كيست؟ بنده خدا، خليفه خدا و ولي خدا در زمين كه به قدرت خدا زنده است، مشغول عبادت خدا، غرق در خدا و واسطه گرداندن اوضاع جهان ، و روزي به امر خدا است و براي استقرار بخشيدن به دين خدا و نجات جامعه بشري ظاهرخواهد شد. توجه در اين امر، همواره ، به خداي متعال است. و اين بعد توحيدي انتظار، و توجه به خدا و طلب فرج از درگاه خدا، از مهمترين اصول اين اعتقاد و باور است. منتظران بايد، هميشه متوجه درگاه كبريايي الهي باشند، و روي دل به سوي خدا كنند، و از پيشگاه لايزال، طلب گشايش و فرج نمايند. اين تعليم را پيشوايان ياد كرده اند. پيامبر اكرم(ص) مي فرمايد: اَفضَلُ اَعمالِ اُمَّتي ، انتظارُ الفَرَجِ مِنَ الله- عزَّوجلَ. (1) " بهترين اعمال امت من، انتظار رسيدن فرج است از نزد خداي عزيز جليل. علي (ع) مي فرمايد: اَفضلُ عبادةِ المؤمن، انتظارُ فَرَج الله. (2) " بهترين عبادات مؤمن ، چشم به راه فرج خدايي داشتن است. 2- بعد نبوت بعد ديگر انتظار، توجه به پيامبران و مكتب پيامبران، تجديد عهد با آنان است، و همچنين توجه به مقام هدايت پيامبر اكرم(ص). منتظران، چشم به راه كسي هستند كه در او صفات و آثار پيامبران گرد آمده است، وهنگامي كه ظاهر گردد، آن آثار در او ديده خواهد شد. هر كس دوست دارد آدم، شيث ، نوح ، ابراهيم ، موسي ،عيسي ، داود ، سليمان ، يوسف(ع) و... و محمد(ص) را ببيند، مي تواند آنان را در "مهدي" (عج ) ببيند. او مي آيد تا آرمان پيامبران را تحقق بخشد، دين خدايي را بگستراند، و نداي توحيد را به همه سوي ببرد. مهدي (عج) ، از اهل بيت پيامبر(ص) است. او فرزند فاطمه(س) و نواده حضرت محمد(ص) است. او فرزند علي(ع) و حسين(ع) است. او دوازدهمين وصي و جانشين پيامبر است. چون ظاهر گردد، پرچم پيامبر را در دست گيرد و به سنت پيامبر عمل كند. نخستين اصحاب او 313 تن به تعداد اصحاب پيامبر در جنگ " بدر" خواهد بود. پيامبر اكرم (ص) ، از آمدن او خبرداده، و درباره او بسيار سخن گفته است. چون او آشكار گردد، دين جدش پيامبر( ص) را رواج دهد و حاكم سازد. امام صادق عليه السلام مي فرمايد: هر كس از شما، در حال انتظار ظهور حاكميت دين خدا درگذرد، مانند كسي است كه درخدمت قائم باشد، و درخيمه او...نه بلكه مانند كسي است كه در ركاب قائم بجنگد، نه به خدا سوگند، بلكه مانند كسي است كه در ركاب پيامبر (ص) شهيد شده باشد. (3) اين تعاليم همه، توجه دادن به اصل مهم نبوت ، ياد آن و تأكيد بر آن است . 3- بعد قرآن امر مهم ديگري كه هر منتظري بايد متوجه آن باشد، كتاب خدا و قرآن كريم است . مهدي (ع )، زنده كننده همه احكام قرآن است. انسان منتظر، همواره اين آرمان را در دل زنده مي دارد، كه روزي با ظهور مهدي آل محمد(ص) ، و آخرين خليفه آورنده قرآن، احكام قرآن جاري شود، و قرآن در سراسر جهان حاكميت يابد، و كتاب آسماني، برنامه زندگي انسان زميني گردد ، چنانكه اين موضوع، در احاديث بسيار، آمده است. بدينگونه، توجه به قرآن كريم و نورانيت و هدايت قرآن نيز، جزء مسائل عمده انتظار است. 4- بعد امامت اعتقاد به امامت نيز در انتظار به خوبي روشن است. مهدي (ع )، وصي صديقين و خاتم ائمه طاهرين است. امامان پيشين ، يكايك او را ياد كرده اند. او فرزند آنان، و يادگار ايشان، و ادامه دهنده راه آنان است. مهدي (ع ) ، مظهر قائم جاري امامت است. قطب نماي حركت در اقيانوس بزرگ هستي، و مشعل راه حيات و تكليف. وجود مهدي(ع) و انتظار ظهور او، بزرگترين تاكيد براصل اعتقادي امامت و رهبري است. اين امر در قرآن نيز ياد شده است ، و ادامه آن، در"سوره قدر" ، مطرح گشته است. در احاديث نيز تأكيد بسيار بر شناخت امام و خط امامت، در دوران غيبت تاكيد شده است . امام صادق(ع) مي فرمايد: امام خود را بشناس! اگر امام را شناختي، چه ظهور، زودتر اتفاق افتد يا ديرتر، به تو زياني نمي رساند.(4) همچنين در احاديث و تعاليم ائمه طاهرين(ع) ، بر اينكه درعصرغيبت، راه امامان را بپيماييد، از تعاليم و احكام آنان پيروي كنيد، به تولاي آنان( قرار گرفتن در خط آنان و دوستان و پيروان آنان)، چنگ در زنيد و از دشمنان و مخالفان آنان و قرار گرفتن در خط مخالفان تَبَرّا جوييد تاكيد شده است. 5- بعد عدل بعد عدل و دادگري و توجه به آن نيز در مسئله انتظار، بسيار روشن است. انتظار مهدي (ع ) ، انتظار ظهور عدل است، عدل جهاني، عدل آفاقي و انفسي. مهدي (ع ) مظهر اسماء الهي است، از جمله اين دو اسم مبارك:" يا عَدلُ يا حَكيم" است . مهدي (عج ) تجسم اعلاي حق، و تحقق والاي عدل است. اوست كه جهان آكنده از بيداد را آكنده از داد مي سازد، و عدل خدايي را در همه جا و همه سوي سرايت مي دهد و او مظهر دادگري فراگير است. به طوركلي، تداعي موضوع عدل و عدالت و جهانگير شدن آن، از انتظار ، جزء بديهيات است. انتظار، يعني چشم به راه امامي داشتن كه چون بيايد جهان را از عدل و داد مملو سازد، از آن پس كه از ظلم و جور مملو شده باشد. 6- بعد معاد معاد، بازگشت انسان به نزد خدا، ورود به جهان پايدار و شروع زندگي اصلي و حيات خالص است. مرگ دروازه اين راه است. انسان از هنگام احتضار ، در جريان حيات بعدي خويش قرار مي گيرد، و عالم ديگر او آغاز مي گردد. انسان با مرگ، هست مي شود، از هستي ناقص و ناپايدار، به هستي خالص و كامل و پايدار منتقل مي گردد. از قطار سريع السير زندگي در اين جهان، به ايستگاه رسيدگي به كارنامه دوران سفر پا مي نهد، و سپس وارد شهر زندگي هميشگي مي شود. دوران حيات انسان، يك كلاس و يك امتحان است و مرگ، اعلام ختم جلسه امتحان است. رستاخيز، روز نمره خواني و اعلام نتيجه است. به هر حال ، در امر انتظار، اصل اعتقادي بسيار مهم " معاد"، و بازگشت مسئولانه به نزد خداوند، همواره حضور دارد. اين حضور در سه جهت نمودار است: جهت اول: اينكه مهدي(ع) ، به هنگام ظهور، ستمگران را كيفر مي دهد، ظالمان را به سزاي اعمال خود مي رساند، مؤمنان را عزيز مي دارد و رحمت الهي را به سزاواران مي چشاند. و اين خود نمونه اي است از چگونگي معاد و رستاخيز. جهت دوم: اينكه به هنگام ظهور مهدي (ع) ، گروهي از پاكان و پليدان به جهان باز مي گردند، و به تعبير قرآن كريم:" از هرامتي، دسته اي را باز مي گردانيم" " وَ يومَ نَحشُرُ مِن كُلِّ اُمَّةٍ فَوجاً.( نمل /83) و اين خود قيامت صغرايي است، و نشانه اي است براي قيامت كبري. جهت سوم: اينكه ظهور مهدي"ع ء" ، از " اشراط ساعت" است، يعني : علائم قيامت. يكي از علائم و نشانه هاي حتمي قيام قيامت و فرا رسيدن رستاخيز، ظهور مهدي (ع) است. مهدي پيش از قيامت مي آيد، و تا او نيايد و حكومت عدل را در جهان بر پاي ندارد، عمر جهان به سر نمي رسد، و قيامت بر پا نمي گردد. بدينسان مي نگريم كه مسئله انتظار موعود، روابطي بسيار عميق با اصل اعتقادي معاد دارد. و بدينسان مي نگريم كه " انتظار"، شاخص مَُنوَّرِ ابعاد عقايد حقه است. پي نوشتها: 1- " اكمال الدين "، ج 2، صص 357- 358. 2- بحار الانوار، ج 52، ص131. 3- بحار الانوار، ج 52، ص 126. 4- بحار الانوار، ج 52، ص 141.
برخي تصور مي كنند انتظار يعني دست رو دست گذاشتن و ايام را بدون تلاش سپري كردن تا اين كه امام زمان عليه السلام ظهور نمايد. حال آن كه معناي انتظار، بسيار گسترده است و منتظر، وظايف بسياري را بايد ايفا نمايد تا خود و جامعه را براي ظهور آقا آماده نمايد و هرچقدر تلاش منتظران بيشتر شود، شرايط ظهورامام غايبمان زودتر فراهم مي شود. وظيفه ما فقط دعا كردن نيست، بلكه بايد اين دعا، با خود سازي و جامعه سازي همراه شود. مرحوم سيد محمد تقي موسوي اصفهاني در كتاب شريف مكيال المكارم به هشتاد مورد از وظايف منتظران اشاره كرده است كه به اختصار به برخي از آنها اشاره خواهيم كرد. 1- دعا براي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف يكي ازوظايف مهم ما دعا براي امام زمان است، ائمه هدي عليهم السلام نيز همواره بر اين مهم تكيه داشته اند و بر اساس رواياتي از امام صادق عليه السلام در دعايي كه آن حضرت به " زراره" تعليم فرمودند، محور اصلي آن بر امام شناسي استوار است. ايشان به زراره مي فرمايند:" ... اگر غيبت را درك كردي چنين دعا كن: اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك، اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك،اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني."(1) همچنين دعاهاي ديگري كه در كتب ادعيه و زيارات بدان اشاره شده، خصوصا دعاي معروف " اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن ..." كه بحمدالله در بين جامعه شيعه بسيار معروف و مشهور است. 2- شناخت صفات و سيره امام عليه السلام بديهي است كه يك عاشق دلباخته و يك منتظر حقيقي بايد بداند كه محبوبش از چه صفاتي برخوردار بوده و چه سيره و روشي را در زندگي و ساير شئونات آن دارد. در اين راستا، مطالعه آيات و روايات فراواني كه در ارتباط با وجود مقدس حضرت بقيه الله الاعظم عجل الله تعالي فرجه الشريف بيان شده، بسيار سودمند است. 3- رعايت ادب در همه موارد امامي كه واجب الاطاعة و حجت خدا بر تمامي اهل زمين است، نامش محترم و يادش بسيار گرامي است. او پيشواي همه و چشم بيناي خدا در بين مخلوقات اوست. روزي اهل زمين به يمن وجود اوست و هر كس كه به مرتبه اي از مراتب كمال مي رسد از پرتو عنايات حضرت حق است كه از مسير امامت به ما رسيده است. 4- عشق وعلاقه نسبت به حضرت مرحوم سيد عبدالكريم كفاش، هفته اي يك مرتبه به محضر آن حضرت مشرف مي شد. او در ري در جوار حضرت عبدالعظيم حسني مي زيست. در يكي از تشرفاتش ، حضرت از او مي پرسند، سيد عبدالكريم اگر ما را نبيني چه خواهد شد؟! پاسخ مي دهد: آقا حتما مي ميرم. حضرت در پاسخ فرمودند:" اگر چنين نبودي ما را نمي ديدي."(2) 5- علاقمند كردن ديگران به امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف طبيعي است كه هر كس به چيزي علاقمند باشد در صدد تبليغ و ترويج آن برآمده وآن را به ديگران معرفي خواهد كرد، چه رسد به اين كه وجود مقدس خاتم الاوصياء عجل الله تعالي فرجه الشريف باشد. 6- انتظار فرج امام صادق عليه السلام فرمودند:" بخشي از معتقدات ائمه عليهم السلام عبارت از تقوي، پاكدامني و خيرخواهي... و صبوري كردن درانتظار فرج است. "(3) در بسياري از روايات، پر فضيلت ترين اعمال، انتظار فرج دانسته شده است. (4) در بسياري از احاديث در باب انتظار فرج بيان شده كه هر گاه يكي از منتظران حضرت به رحمت الهي رفت، چنان است كه در ميان سپاه امام و يا درميان خيمه حضرت به شهادت برسد. در بعضي از روايات تعبير شده كه چنين شخصي مثل كسي است كه با رسول خدا صلي الله عليه و آله در برابر كفر جهاد كرده باشد. 7- اظهار علاقه وافر براي ملاقات با آن حضرت. 8- ذكر فضائل و مناقب آن حضرت، و شركت در مجالس امام شناسي. 9- صدقه براي سلامتي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف. 10- بجا آوردن حج و عمره و زيارت مشاهد مشرفه به نيابت از امام . اعمالي كه به نيابت از امام زمان عليه السلام بجا آورده مي شود، در واقع هديه اي از جانب عاشقان و شيفتگان به يوسف زهراست. 11- استغاثه بوجود مقدس امام عجل الله تعالي فرجه الشريف در بعضي از روايات از آن بزرگوار به" غياث المضطرالمستكين" تعبير شده است. توسل واستغاثه براهل البيت عليهم السلام ، سيره دائمي بزرگان و صلحا و علما شيعه بوده و حتي ائمه هدي عليهم السلام نيز به وجود مقدس ايشان توسل مي جسته اند. مرحوم عاملي در روايتي نقل مي كنند كه هنگامي كه زهرا مظلومه سلام الله عليها بين ديوار و در مجروح شدند، به دنبال علي عليه السلام ... بودند و ناله " يابن الحسن" سر مي دادند و به وجود مقدس امام عصر حضرت حجة بن الحسن عجل الله تعالي فرجه الشريف استغاثه جستند. 12- تجديد بيعت با امام عليه السلام بر اساس پاره اي از روايات ، تجديد بيعت بعد از هر نماز واجب و يا در هر جمعه مستحب است. (5) و در روايتي از امام صادق عليه السلام نقل شده كه : " هر كس بعد از نماز صبح و بعد از نماز ظهر بگويد: اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم، نمي ميرد مگر آن كه حضرت را ببيند و بشناسد. "(6) 13- اجتناب از محارم كسي كه منتظر واقعي است، بايد از آنچه كه امام زمانش كراهت و دوري دارد، اجتناب نموده و هر عملي كه در تقرب او موثر است را به خاطر رضاي محبوب و ارتباط روحي با او انجام دهد. مرحوم شيخ طوسي متوفي 460 ه.ق در كتاب شريف " تجريد الاعتقاد" مي فرمايند:" وجوده لطف و عدمه منا". وجود حضرت لطف، وعنايت برماست وغيبت ايشان به خاطراعمال و رفتار بد ماست. گفتم كه روي خوبت از من چرا نهان است گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيان است گفتم كه از كه پرسم جانا نشان كويت ؟ گفتا نشان چه پرسي؟ آن كوي، بي نشان است حضرت علي عليه السلام فرمودند: " زمين خالي از حجت خدا نيست لكن خداوند متعال، خلقش را از اينكه حجت را بشناسند نابينا ومحروم مي نمايد و اين به خاطر ظلمي است كه بر خودشان روا داشتند."(7) " ظلم و جور با بصيرت سنخيت ندارد، و كسي كه در كلاس گناه و معصيت بسر مي برد هم سنخ با اولياي خدا نيست لذا ديده اش از شناخت حضرت نابيناست."(8) حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، در توقيعي چنين مي فرمايند:" فما يحبسنا عنهم الا ما يتصل بنا مما نكرهه و لا نوثره منهم."(9) پس محبوس نكرده ما را از دوستان مگر خبرهاي ناگواري كه همواره از ناحيه آنان به ما مي رسد كه ناخوشايند است در حالي كه ما آن كارها را از ايشان نخواستيم. 14- دوستي با صالحان دوستي با دوستان حضرت باعث تقرب و جلب خشنودي ايشان است. همچنين ادخال سرور مومنين و محبين اهل بيت عليهم السلام و همچنين رفع حوائج آنان نيز از وظايف منتظران عصر ظهور شمرده شده است. قرآن كريم در وصف ياران حضرت ختمي مرتبت مي فرمايد: " محمد رسول الله والذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم." محمد رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) كساني كه با او هستند بر عليه كفار بسيار خشن ولي با يكديگر بسيار مهربانند. و همچنين امر خداي حكيم كه مي فرمايد: " كونوا مع الصادقين" همواره با افراد راستگو همنشين باشيد . كه دراين آيه كريمه شريفه اشاره به دوستي با صالحان دارد. 15- برائت ازدشمنان خدا و اهل بيت عليهم السلام امام هادي عليه السلام در زيارت شريف جامعه مي فرمايند: "برئت الي الله عزوجل من اعدائكم و من الجبت و الطاغوت و الشياطين و حزبهم الظالمين. "(10) بدرگاه خداي عزوجل ازدشمنان شما بيزارم همچنين از جبت و طاغوت و از شياطين و حزب ستمكار آنان. پي نوشتها: 1- منتخب الاثر،آيت الله صافي گلپايگاني، حديث 1،ص 501 . 2- مشعل هدايت ،ج2، ص 129. 3- منتخب الاثر، آيت الله صافي، ص 498 به نقل از بحار الانوار. 4- منتخب الاثر، صص 493 - 500. 5- مكيال المكارم. 6- بحارالانوار، ج 86، ص 77، باب 39. 7- بحارالانوار ، ج 51، ص 113. 8- مشعل هدايت ، ج2، ص 126. 9- احتجاج طبرسي ، ص 322. 10- مفاتيح الجنان، مرحوم شيخ عباس قمي (ره) ، زيارت جامعه كبيره.
«ابراز ارادت» به ساحت قدسى حضرت مهدى عليهالسلام، از مهمترين وظايفى است كه منتظران آن امام عزيز در عصرغيبت دارند. اين مهم مفهومى است كه مىتواند مصاديق مختلفى داشته باشد مانند دادن صدقه به قصد سلامتى آن امام همام، هديه كردن ثواب اعمال واجب يا مستحب به آن حضرت و مواردى از اين قبيل. ترديدى نيست كه اين ابراز ارادت، گذرگاهى جهت ازدياد معرفت و محبت نسبت به آن عزيز غايب از نظر است و معرفت و محبت، معبرى است تا به آن امام بزرگوار تقرب بيشترى حاصل كنيم . اين نوشتار را به دو مصداق موضوع ياد شده اختصاص دادهايم: اول: دادن صدقه به قصد سلامتى امام عصرعليهالسلام، از جمله تكاليفى است كه منتظران آن امام بزرگوار در عصرغيبت بر عهده دارند. بدون شك آن حضرت بىنياز از آن است كه منتظران، براى سلامتىاش صدقه بدهند، ولى همان طور كه گفته شد، ابراز ارادت به آن بزرگوار و اعلام تبعيت از آن حضرت نشانهها و علائمى دارد كه از آن جمله مىتوان علاقه به سلامتى حضرتش را عنوان نمود. و اين كار- همان طور كه در زندگى شخصى خودمان با دادن صدقه تامين مىشود – نسبت به آن امام بزرگوار هم سارى و جارى است. مضافاً اين كه بنا به روايتى از رسول مكرم اسلام؛ هيچ بندهاى ايمان نياورد مگر آن كه من نزد او از خودش محبوبتر باشم، و خاندانم از خاندانش نزد او محبوبتر باشند و عترت من نزد او از عترت خودش محبوبتر باشند و ذات من از ذات خودش نزد او محبوبتر باشد. (1) با اين حساب، اگر براى سلامتى خود، يا خانواده خودمان صدقه مىدهيم، اين كار براى كسى كه از ما و خاندانمان عزيزتر است اولى مىباشد؛ و چه كسى در اين خصوص عزيزتر و شايسته تر از حضرت مهدى عليهالسلام؟ بر همين اساس است كه مرحوم «سيد بن طاووس» به فرزندش چنين سفارش مىكند: «... پس در پيروى و وفادارى ... نسبت به آن حضرت به گونهاى باش كه خداوند و رسول او و پدران آن حضرت و خود او از تو مىخواهند و حوائج آن بزرگوار را بر خواستههاى خود مقدم بدار؛ آن هنگام كه نمازهاى حاجت را به جاى مىآورى، صدقه دادن از سوى آن جناب را پيش از صدقه دادن از سوى خودت و عزيزانت قرار بده ...» (2) چه نيكوست منتظران امام عصرعليهالسلام، روزانه به قصد سلامتى آن امام همام مبلغى به نيازمندان صدقه بدهند. بديهى است آن حضرت را به اين صدقات نيازى نيست، ولى همان طور كه گفته شد اين كار ابراز ارادت به ساحت قدسى آن امام شريف و گذرگاهى است تا كسب محبت و تقرب به آن بزرگوار حاصل آيد. مضافاً اين كه برحسب روايات متعدد، اعمال ما هر از چند گاه خدمت حضرتش عرضه مىشود و چون آن بزرگوار، اين مقدار وفادارى را از ناحيه منتظرانش مشاهده كنند، خرسند مىگردند و كدام توفيق براى منتظران از اين بالاتر كه لبخند رضايت و خرسندى بر لبان امام خود - كه جان عالميان فدايش باد - بنشانند؟ و اگر ما عملا خواستار سلامتى حضرتش باشيم و در اين راه از بذل مال دريغ نكنيم، آيا آن منبع فيض، سلامتى ما را از خداوند نخواهد خواست؟ دوم: هديه دادن ثواب اعمال مستحب به آن امام شريف از ديگر مصاديق ابراز ارادت به آن حضرت است. در زندگى روزمره هديه و چشم روشنى گذرگاهى براى اعلام دوستى و نيز رفع كدورتها است. روايات فراوانى از پيامبراكرم صلىالله عليه و آله، در اين خصوص وارد شده است. به دو روايت بسنده مىكنيم: - به يكديگر هديه بدهيد تا رشته محبتتان استوار شود؛ زيرا هديه محبت را بيفزايد و كينه و كدورت را از ميان ببرد. (3) همچنين آن بزرگوار فرمود: - هيچ كس نبايد هديه برادرش را رد كند، اگر توانست آن را عوض دهد. (4) هديه كردن ثواب و پاداش اعمال پسنديده به امام عصرعليهالسلام، از زيباترين و مستقيم ترين راه هايى است كه بيانگر ابراز محبت و وفادارى به آن حضرت است و همان طور كه در بحث صدقه به قصد سلامتى آن امام همام گفته شد؛ آن بزرگوار را به اين هدايا نيازى نيست، بلكه ما به ابراز مودت و دوستى نسبت به آن حضرت نيازمنديم و براى رسيدن به اين مطلوب، كدام راه مستقيمتر از هديه كردن پاداش اعمال نيكو به آن امام عزيز؟ مرحوم «صدرالاسلام همدانى» در كتاب «تكاليف الانام فى غيبة الامام» يا «پيوند معنوى با ساحت قدس مهدوى» مىنويسد: از جمله تكاليف بندگان در عصر غيبت امام عصرعليهالسلام، هديه كردن ثواب طاعات و عبادات اعم از واجب و مستحب به آن حضرت و پدران بزرگوار ايشان است؛ زيرا اين كار باعث قبولى عبادات و ازدياد طاعات زياد بنده خواهد شد. و در ادامه و به نقل از « سيد بن طاووس» روايتى را چنين مىآورد: كسى كه ثواب نماز خود را - چه واجب و چه مستحب - براى رسول خدا صلىالله عليه و آله، اميرمؤمنان و اوصياى گرامى او قرار بدهد، خداوند ثواب نمازش را چند برابر مىكند ... و پيش از جدا شدن روح از بدنش به او مىگويند: اى فلان! دلت خوش و چشمت روشن باد بدانچه خداوند متعال براى تو مهيا كرده است ... .(5) هديه كردن پاداش اعمال به امام عصرعليهالسلام، منحصر به ثواب نماز نيست، ثواب و پاداش هر گونه اعمال خير را مىتوان مشمول اين نكته قرار داد. چنان كه مرحوم «سيد محمد تقى موسوى اصفهانى»، قرائت قرآن و غيره را مشمول اين نكته دانسته است. (6) همچنين مرحوم طبرسى در«النجم الثاقب» حج كردن به نيابت از سوى آن حضرت را عنوان نموده و اين كار را از قديم در ميان شيعيان امرى مرسوم دانسته است. (7) هديه نمودن پاداش اعمال نيك به ساحت قدسى حضرت مهدى عليهالسلام، امر پيچيدهاى نيست و به مقدمات عريض و طويلى نياز ندارد، همين كه انسان نيت كند ثواب اين عمل نيك هديهاى براى امام عصرعليهالسلام باشد، كفايت مىكند. چنان كه راوى از امام سؤال كرد چگونه نماز خود را هديه كند؟ امام جواب داد: ثواب نماز خود را براى پيامبر صلىالله عليه و آله، و يا هر كدام از ائمه عليهمالسلام، نيت مىكند و پس از سلام نماز بگويد: اللهم انت السلام و منك السلام يا ذاالجلال و الاكرام، صلى الله على محمد و آل محمد.» اينها ركعاتى بود هديه به بندهات محمد بن عبدالله ... .» (8) طبيعى است كه اين هديه مىتواند به هر كدام از معصومين ديگر از جمله حضرت مهدى عليهالسلام تعلق بگيرد. از اينها بگذريم هديه دادن پاداش اعمال نيك به حضرت ولىعصرعليهالسلام، همان طور كه گفته شد موجب قبولى و ازدياد پاداش اعمال مىگردد و در حقيقت اين كار مُهر تضمينى است بر قبولى عمل به شرط برخوردارى از ساير شرايط. چه نيكو و پسنديده است كه منتظران در غيبت امام خود، به آن حضرت ارادت ورزند و با دادن صدقه به قصد سلامتى آن حضرت و نيز اهداى پاداش اعمال پسنديده - چه واجب و چه مستحب - به آن عزيز غايب از نظر اعلام محبت كنند. پىنوشت ها: 1 . سيد محمد تقى اصفهانى، مكيال المكارم، ترجمه، ج2، ص297. 2 . همان، ص 288/ النجمالثاقب، ترجمه، ص773 . 3 . نهج الفصاحه،حديث 1189 . 4 . همان، حديث 2536. 5 . صدرالاسلام همدانى، پيوند معنوى با ساحت قدس مهدوى، ص 225. 6 . سيد محمد تقى اصفهانى، در دوران غيبت امام مهدى عليهالسلام، چه كنيم؟ ص11. 7 . النجم الثاقب، ترجمه، ص774 . 8 . مهر محبوب، سيد حسين حسينى، ص86 .
اى نسيم سحر آرامگه يار كجاست منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست
هرسر موى مرا با تو هزاران كار است ما كجاييم و ملامتگر بى كار كجاست
ساقى و مطرب و مى،جمله مهياست ولي عيش، بى يار مهيا نشود يار كجاست
همه هستىام را كه ذرهاى از لطف بىنهايت اوست، خاك قدمت كردم، شايد بيايى و نفسى بر اين خاك تيره ، پاى عنايت گذارى. آنگاه است كه چشمان هميشه منتظر نرگس، توتيايى خواهد يافت كه جهانى را تواند روشنى بخشد و قافله هستى را راه نمايد. اى مهربانترين! ببين كه از اشك، سرشارم؛ ببين كه مرغ دلم در آسمان آرزوها چگونه بال و پر مىزند؛ ببين كه دستان نيازمند، جز در آستان تو اجابت را نمىيابد. پس بيا و شب هاى تنهايى دلم را كه در هر گوشه آن هزار يلدا خفته است، ستاره باران كن. اى جانان جان! از فيض نگاه توست كه عشق در خانه قلبمان مىتپد، و رود زندگى در رگ هاى عمر، جارى است. ترنم عاشقانهترين كلاممان، موسيقى آرام نام توست، كه به تار هستى، زخمه شوق مىزند و آهوى عاشقى را چابك تر از هميشه به هر سو مىبرد. اى هميشه سبز! چشم به راه آمدنت، در جادههاى سرد انتظار، ره مىپيماييم. شايد آينه اشكمان نيم نگاهى از رخ مهتابىات را حسرت به دل نماند. اى سرخترين سپيده! مهر خونين چشمانمان در انتظار صبح صادق ديدار توست كه هر بامداد سر بر مىكند، تا شايد دراين بىنهايت اندوه، نشانى از تو بجويد، كه بى تو راه گم كردگانيم در اين حيرت. اى وارث لب تشنگان! تشنه ديدار توايم و سال هاست كه جز سراب هزار رنگ دنيا، اجابتى به خود نديدهايم. بيا كه كام عطشناك زندگى در انتظار زلال حضور تو به تمنا نشسته است. در رؤيايىترين شب هاى دل، نام تو آذين تنهايي هاى بىپايان ماست. اى بهترين هميشه و اى هميشه بهترين! انجماد ذهن خسته من، شعاعى از تو را مىخواهد تا زمستان زندگى را از طراوت بهار تو لبريز كند. اى تمام زيبايى! عشق تنها با تو معنا مىشود و دلدادگى، كودك نوآموز دبستان كوى توست. تو جانى و همه خوبي هاى عالم، كالبد. تو بهارى و همه فضيلت ها، چون شاخههاى تودر تو، تو را انتظار مىكشند. اگر هنوز آيين مهرورزى غبار خاموشى نگرفته است، چون مهر رخ تو برآيينهها مىتابد. اگر هنوز اميدى است، چون گرماى نفس تو چون نسيم بهارى، جان مىبخشد و شكوفايى مىآورد. تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مىداريم كه كودكان مهر مادر را. تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مىداريم كه تن، جان را. تو را و ميلاد تو را بيش از آن دوست مىداريم كه يعقوب، يوسف را. تو را و ميلاد تو را هميشه از همه دوست داشتني ها، بيشتر دوست مىداريم.
انتظار افتاده ام به شوق شرربار انتظار
شايد به چنگ آورم، اسرار انتظار
از فرط شرم، كرده عرق، فقر باورم
بهبودي است مژده بيمار انتظار
باغ غزل به هرزه نگه ره نمي دهد
نجم صفاست مطلع ديدار انتظار
مشاطه پيش روي تو خجلت نصيب شد
زيور عزيز گشته ز رخسار انتظار
شستِ بريده آيت بُهت نگاه بود
ناديده گشته ايم، خريدار انتظار
با صد چراغ خفته نبيند جمال يار
شب گشته، نور ديده بيدار انتظار
با درهم نياز خريدار ناز شو
راهت مباد ورنه به بازار انتظار
خورشيد را ز جهل مشو طالب ثبوت
اي خوش نشين سايه ديوار انتظار!
بر جوهر اصالت او شك كنم كه زد
نقش حرامخانه انكار انتظار دارد
نماز عشق وضويي زجنس دل
رعد ولايت است و بارش رگبار انتظار
از وبلاگ حاج حمید گلِ يادت بوى عشق مىدهد و نورانيت نامت مايه چشم روشنى ماست. هر وقت از عمق وجودم فرياد يا مهدى(عج) بلند مىشود، دلم هواى تو را مىكند و درياى چشمانم به ياد سيمايت طوفانى مىشود و وجودم مالامال از محبت تو . . . . و چون باران نگاهت بر وجود خشكيدهام باريدن مىگيرد، در آيينه دلم مىتوان عشق را به نظاره نشست. و من هم چنان چشم به راهم، در حالى كه در باغها سرگردانم، به اميد اين كه نشانهاى ببينم كه آمدن بهار را مژده دهد، پس از زمستان سخت جهان. و تو اى خورشيد عالم تاب و اى عصاره عصرها! بتاب كه گلها ديگر تاب ماندن ندارند. مهدى جان! بيا و ببين كه دستها آماده رويشاند. بيا در اين غروب بىكسى و تنهايى ترانه سبز روئيدن را در گوش باغ زمزمه كن. بگذار ساحل در درياى آغوشت جان بسپارد و مرغان دريايى بر فانوس شانههايت به اميد فرداهايى روشن پرواز كنند. آقا و مولايم چشمها آنقدر در فراقت اشك ريخته و انتظار كشيده ، دستها آنقدر طلب نور كرده و خالي مانده و... آقاي من كجايي؟ اي سايبان دلهاي سوخته واي انتظار اشكهاي به هم دوخته عاشقانت هر آدينه ديدگان خود را با اشك مي آرايند و دلشان را نذر تو مي كنند . كاروان دل را به غروب مي برند، و برسجاده انتظار نشسته تاشايد دعايشان مستجاب شده و شما لحظاتي هر چند كوتاه مهمان چشمان منتظر واشكبارشان شوي . اي تمام آرزوي من ديگر توان سخن گفتن را از كف داده ام از اين غروب بي طلوع به ستوه آمده ام . آخر تا كي هر آدينه دوباره سلام ، دوباره ندبه ، دوباره حسرت و آه ، انتظار ، غروب ، غريبي مهدي جان ، اي مهربان به معصيت و ناسپاسيم اعتراف مي كنم. مولايم بيا بيا كه ديگر شبم بي تو تيره و تار شده و ظلمت تنهايي و بي صاحبي وجودم را فراگرفته مهدي جان بيا بيا كه مدتهاست لبخندي بر لبان عاشقانت نمي بينم . مگر مي شود خنديد ، درحالي كه تو در چاه غيبت نهان هستي مولاي بيدلان بيا بيا وخوابهاي خوب را تعبير و با دستان پر مهرت قطرات اشك فراق و . . . را از گونه هايمان بزدا يوسف فاطمه بيا بيا و ديدگان را با ظهورت مزين كن و درياي محبت را بر دل مشتاقان جاري كن . اللهم عجل الوليك الفرج
اريخ انتظار و شكيبايى ما به آن ظلمى كه در عاشورا بر ما رفته استت برمىگردد. به آن تيرها كه از كمان قساوت برخاست و بر گلوى مظلوميت نشست، به آن سم اسب هاى كفر كه بدن هاى پاك را مشبك كرد. به آن جنايتى كه دست و پاى مردانگى را بريد. از آن زمان تاكنون ما به آب حيات انتظار زندهايم. انتظار ظهور منتقم خون حسين عليهالسلام، و همه مظلومان پهنه خاك. تاريخ استقامت ما از آن زمان هم دورتر مىرود. از عاشورا مىگذرد و به بعثت پيامبر اكرم صلىاللهعليه و آله مىرسد. او كه در مقابل همه جهل و ظلم و كفر و شرك و عناد و فسادى كه جهان آن زمان را پوشانده بود وعده مىفرمود كسى خواهد آمد: نامش نام من، كنيهاش كنيه من، لقبش لقب من، دوازدهمين وصى من خواهد بود و جهان را از توحيد و عدل و داد پر خواهد كرد. اما تاريخ صبر و انتظار و بردبارى ما را وسعتى است از هابيل تاكنون و تا برخاستن فرياد جبرئيل در زمين و آسمان و آوردن مژده ظهور امام زمان عجلاللهتعالىفرجه. آرى! در آن زمان هستى حيات خواهد يافت؛ عشق پر و بال خواهد گشود و در رگ هاى خشكيده علم، خون تازه خواهد دويد. پشت هيولاى ظلم و جهل، با خاك، انس جاودان خواهد گرفت. شيطان خلع سلاح خواهد شد. انسان بر مركب رشد خواهد نشست و عروج را زمزمه خواهد كرد. در جلد 13 كتاب بحارالانوار از پيامبر عظيمالشان اسلام حضرت محمد صلىاللهعليه وآله، اينگونه نقل گرديده است: سوگند به خدايى كه مرا به نبوت برگزيده، مردم از نور رهبرى او در دوران غيبتش بهره مىگيرند؛ همانگونه كه از خورشيد به هنگام قرار گرفتن پشت ابرها. اشعه نامرئى وجود مقدس امام زمان عجلاللهتعالىفرجه، به هنگامى كه در پشت ابرهاى غيبت نهان است، داراى آثار گوناگون و متعددى است كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1- اميد بخشيدن به جامعه در ميدان هاى نبرد تمام كوشش گروهى از رزمندگان فداكار اين است كه پرچم حق را به اهتزاز درآورند چرا كه برقرار بودن پرچم حق، موجب دلگرمى سربازان و تلاش و كوشش مستمر آنان است. وجود فرمانده لشكر در مقر فرماندهى حتى اگر ساكت و خاموش باشد خون گرم و پرحرارتى را در عروق رزمندگان به حركت درمىآورد. شيعه نيز طبق عقيدهاى كه به وجود امام زنده دارد هر چند او را در ميان خود نمىبيند، ولى خود را تنها نمىداند. او همواره انتظار بازگشت آن يار سفركرده را مىكشد. انتظارى سازنده و اثربخش و حركتآفرين. اثرات روانى اين طرز تفكر در زنده نگهداشتن اميد در جامعه و وادار ساختن افراد به خودسازى كاملا مشهود است.
2- پاسدارى از دين خدا و آئين حق هميشه بايد در ميان جمع مسلمانان كسى باشد كه مفاهيم فناناپذير تعاليم اسلام را در شكل اصلىاش حفظ و براى آيندگان نگهدارى كند. حفظ اين آيين اصيل به وسيله يك پيشواى معصوم در سطح جهانى امكانپذير است، خواه آشكار باشد يا پنهان. سينه امام و روح بلندش مخزن آسيبناپذير حفظ اسناد آيين الهى است كه اصالت هاى نخستين و ويژگي هاى آسمانى اين تعليمات را در خود نگهدارى مىكند تا دلايل الهى و نشانههاى روشن پروردگار باطل نگردد و به خاموشى نگرايد.
3- تربيت گروه شايستگان معنى غيبت امام اين نيست كه او به شكل يك روح نامريى يا اشعهاى ناپيدا درمىآيد، بلكه او از يك زندگى طبيعى برخوردار است و به طور ناشناخته در ميان همين انسان ها رفت و آمد دارد و دل هاى بسيار آماده را برمىانگيزد و در اختيار مىگيرد و بيش از پيش آماده مىكند و مىسازد. افراد مستعد به تفاوت ميزان استعداد و شايستگى خود توفيق درك و سعادت رؤيت آن حضرت را پيدا مىكنند كه از جمله آنان مىتوان بزرگانى چون محقق اردبيلى و سيد بحرالعلوم و... را نام برد.
4- نفوذ گسترده معنوى وجود امام عليهالسلام، در پشت ابرهاى غيبت نيز اين اثر را دارد كه از طريق اشعه نيرومند و پر دامنه شخصيت خود، دل هاى آماده را در نزديك و دور تحت تاثير جذبه مخصوص قرار مي دهد و به تربيت و تكامل آنها مىپردازد و از آنها انسان هايى كامل تر مىسازد. ما قطب هاى مغناطيسى زمين را با چشم خود نمىبينيم ولى اثر آنها روى عقربههاى قطبنما در درياها راهنماى كشتي هاست. وجود امام عليهالسلام نيز در زمان غيبت با امواج جاذبه معنوى خود، افكار و جان هاى زيادى را كه در دور يا نزديك قرار دارند هدايت مىكند و از سرگردانى رهايى مىبخشد.
5- ترسيم اهداف آفرينش اين جهان و تمام مواهب آن از ديدگاه يك فرد خداپرست كه با مفاهيمى چون علم و حكمت خداوند آشناست، براى صالحان و پاكان آفريده شده است. باغبان آفرينش جهان پهناور هستى به خاطر همين گروه كه در راس آن وجود مقدس امام عليهالسلام است فيض و مواهب خود را همچنان ادامه مىدهد. در حديثى آمده است: " از بركت وجود حجت و نماينده الهى، مردم روزى مىبرند و به خاطر هستى او آسمان و زمين برپاست.
6- نظارت بر اعمال شيعيان طبق اعتقاد عمومى شيعه كه در روايات بسيار زيادى در منابع مذهبى آمده است؛ امام به طور مداوم در دوران غيبت مراقب حال پيروان خويش است و طبق يك الهام الهى از وضع اعمال آنها آگاه مىگردد .
منابع: 1. شجاعى، سيدمهدى، خدا كند تو بيايى، ص102 - 103. 2. حكيمى، محمدرضا، خورشيد مغرب، ص25.
مرحوم ثقة الاسلام نورى در بيان اسماء شريفه امام عصر (عليه السلام)، با استناد به آيات و روايات و كتب آسمانى پيشين و تعبيرات راويان و تاريخ نگاران تعداد يكصد و هشتاد و دو اسم و لقب براى حضرت مهدى(عليه السلام)ذكر مى كند و مدّعى است كه در اين مقام، از استنباط هاى شخصى و استحسان هاى غير قطعى خوددارى نموده است كه در غير اين صورت چندين برابر اين اسماء و القاب، قابل استخراج از كتب مختلفه بود. كه از آن جمله است: محمّد، احمد، عبداللّه، محمود، مهدى، برهان، حجّت، حامد، خلف صالح، داعى، شريد صاحب، غائب، قائم، منتظر و.... (1) كنيه هاى آن حضرت عبارتند از: ابوالقاسم [هم كنيه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)]، ابوعبداللّه، اباصالح كه مرحوم نورى ابوابراهيم، ابوالحسن و ابوتراب را نيز از كنيه هاى ايشان شمرده است. در اينجا به ذكر پاره اى عناوين و صفات كه در ضمن زيارت هاى مختلف و ادعيه مربوط به حضرت مهدى (عليه السلام) مورد تصريح قرار گرفته است اشاره داريم، با اين اميد كه دقّت و تأمّلى در آنها، ما را با شئونات مختلفه آن بزرگوار آشنا ساخته و مقاماتى را كه غالباً از لسان معصومين(عليهم السلام) در ضمن اين دعاها و زيارتها براى امام دوازدهم(عليه السلام)بر شمرده شده برايمان روشن تر سازد. قابل ذكر اينكه تمام اين عناوين و اوصاف به طور خاص در مورد حضرت مهدى(عليه السلام)وارد گرديده، اگرچه بسيارى از آنها در مورد ساير امامان بزرگوار اسلام(عليهم السلام)نيز مى تواند مصداق داشته باشد. ديگر اينكه، آنچه ذكر مى شود نه به ادّعاى اسم يا لقب آن حضرت، بلكه به عنوان بهره ورى از تعابير موجود در نصوص زيارت و دعاست، اعم از اينكه واژه اى مفرد يا جمله اى توصيفى باشد. بقيّة اللّه: باقيمانده خدا در زمين. خليفة اللّه: جانشين خدا در ميان خلايق. وجه اللّه: مظهر جمال وجلال خدا، سمت و سوى الهى كه اولياى حق رو به او دارند. باب اللّه: دروازه همه معارف الهى، درى كه خدا جويان براى ورود به ساحت قدس الهى، قصدش مى كنند. داعى اللّه: دعوت كننده الهى، فرا خواننده مردم به سوى خدا، منادى راستين هدايت الى اللّه. سبيل اللّه: راه خدا، كه هركس سلوكش را جز در راستاى آن قرار دهد سر انجامى جز هلاكت نخواهد داشت. ولى اللّه: سر سپرده به ولايت خدا و حامل ولايت الهى، دوست خدا. حجة اللّه: حجّت خدا، برهان پروردگار، آن كس كه براى هدايتِ در دنيا، و حسابِ در آخرت به او احتجاج مى كنند. نور اللّه: نور خاموشى ناپذير خدا، ظاهر كننده همه معارف و حقايق توحيدى، مايه هدايت ره جويان. عين اللّه: ديده بيدار خدا در ميان خلق، ديدبان هستى، چشم خدا در مراقبت كردار بندگان. سلالة النّبوّة: فرزند نبوّت، باقيمانده نسل پيامبران. خاتم الاوصياء: پايان بخش سلسله امامت، آخرين جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم). علم الهدى: پرچم هدايت، رايت هميشه افراشته در راه اللّه، نشان مسير حقيقت. سفينة النّجاة: كشتى نجات، وسيله رهايى از غرقاب ضلالت، سفينه رستگارى. عين الحيوة: چشمه زندگى، منبع حيات حقيقى. القائم المنتظر: قيام كننده مورد انتظار، انقلابى بى نظيرى كه همه صالحان چشم انتظار قيام جهانى اويند. العدل المشتهر: عدالت مشهور، تحقق بخش عدالت موعود. السيف الشاهر: شمشير كشيده حق، شمشير از نيام بر آمده در اقامه عدل و داد. القمر الزّاهر: ماه درخشان، ماهتاب دلفروز شبهاى سياه فتنه و جور. شمس الظلاّم: خورشيد آسمان هستى ظلمت گرفتگان، مهر تابنده در ظلمات زمين. ربيع الأنام: بهار مردمان، سر فصل شكوفايى انسان، فصل اعتدال خلايق. نضرة الأيّام: طراوت روزگار، شادابى زمان، سرّ سرسبزى دوباره تاريخ. الدين المأثور: تجسّم دين، تجسيد آيين بر جاى مانده از آثار پيامبران، خودِ دين، كيان آيين، روح مذهب. الكتاب المسطور: قرآن مجسّم، كتاب نوشته شده با قلم تكوين، معجزه پيامبر در هيئت بشرى. صاحب الأمر: دارنده ولايت امر الهى، صاحب فرمان و اختياردار شريعت. صاحب الزمان: اختيار دارِ زمانه، فرمانده كل هستى به اذن حق. مطهّر الأرض: تطهير كننده زمين كه مسجد خداست، از بين برنده پليدى و ناپاكى از بسيط خاك. ناشر العدل: برپا دارنده عدالت، بر افرازنده پرچم عدل و داد در سراسر گيتى. مهدى الامم: هدايتگر همه امّت ها، راه يافته راهنماى همه طوايف بشريت. جامع الكَلِم: گردآورنده همه كلمه ها بر اساس كلمه توحيد، وحدت بخش همه صفها. ناصر حق اللّه: ياريگر حقِ خدا، ياورِ حقيقت. دليل ارادة اللّه: راهنماى مردم به سوى مقاصد الهى، راه بلد و راهبر انسانها در راستاى اراده خداوند. الثائر بأمر اللّه: قيام كننده به دستور الهى، بر انگيخته به فرمان پروردگار، شورنده بر غير خدا به امر خدا. محيى المؤمنين: احياگر مؤمنان، حياتبخش دلهاى اهل ايمان. مبير الكافرين: نابود كننده كافران، درهم شكننده كاخ كفر، هلاك كننده كفار. معزّ المؤمنين: عزّت بخش مؤمنان، ارزش دهنده اهل ايمان. مذلّ الكافرين: خوار كننده كافران، درهم شكننده جبروتِ كفر پيشگان. منجى المستضعفين: نجات دهنده مستضعفان، رهايى بخش استضعاف كشيدگان. سيف اللّه الّذى لاينبو: شمشير قهر خدا كه كندى نپذيرد. ميثاق اللّه الّذى أخذه: پيمان بندگى خدا كه از بندگان گرفته شده. مدار الدهر: مدار روزگار، محور گردونه وجود، مركز پيدايش زمان. ناموس العصر: نگهدارنده زمان، كيان هستى دوران. كلمة اللّه التامه: كلمه تامّه خداوند، حجّت بالغه الهى. تالى كتاب اللّه: تلاوت كننده كتاب خدا، قارى آيات كريمه قرآن. وعداللّه الّذى ضمنه: وعده ضمانت شده خدا، پيمان تخلّف ناپذير الهى. رحمة اللّه الواسعة: رحمت بى پايان خدا، لطف و رحمت بى كرانه پروردگار رحمت گسترده حق. حافظ اسرار رب العالمين: نگهبان اسرار پروردگار، حافظ رازهاى ربوبى. معدن العلوم النبويّه: گنجينه دانش هاى پيامبرى ـ خزانه معارف نبوى. نظام الدين: نظام بخش دين. يعسوب المتقين: پيشواى متقين. معزّ الاولياء: عزت بخش ياران. مذلّ الأعداء: خوار كننده دشمنان. وارث الانبياء: ميراث بر پيامبران. نور ابصار الورى: نور ديدگان خلايق. الوتر الموتور: خونخواه شهيدان. كاشف البلوى: بر طرف كننده بلاها. المعد لقطع دابر الظلمه: مهيّا شده براى ريشه كن كردن ظالمان. المنتظر لاقامة الأمت و العوج: مورد انتظار براى از بين بردن كژيها و نادرستى ها. المترجى لازالة الجور و العدوان: مورد آرزو براى بر طرف كردن ستم و تجاوز. المدّخّر لتجديد الفرائض و السنن: ذخيره شده براى تجديد واجبات و سنن الهى. المؤمّل لاِحياء الكتاب و حدوده: مورد اميد براى زنده ساختن دوباره قرآن و حدود آن. جامع الكلمة على التقوى: گرد آورنده مردم بر اساس تقوى. السبب المتصل بين الأرض و السماء: واسطه بين آسمان و زمين، كانال رحمت حق بر خلق. صاحب يوم الفتح و ناشرراية الهدى: صاحب روز پيروزى و بر افرازنده پرچم هدايت. مؤلف شمل الصلاح و الرضا: الفت دهنده دلها بر اساس رضايت و درستكارى. الطالب بدم المقتول بكربلا: خونخواه شهيد كربلا. المنصور على من اعتدى عليه و افترى: يارى شده عليه دشمنان و افترا زنندگان. المضطرّ الّذى يجاب اذا دعى: پريشان و درمانده اى كه چون دعا كند دعايش مستجاب شود. پي نوشت: 1-نجم الثاقب، از صفحه 55 تا 132.
در قرآن، آيات بسيارى وجود دارد كه به شهادت روايات مستند و معتبر، درباره حضرت مهدى(عليه السلام) و قيام جهانى او نازل گرديده است. در كتاب شريف «المحجّة فى ما نزل فى القائم الحجّة(عليه السلام)» كه توسط محدث بزرگوار، مرحوم سيد هاشم بحرانى و با بهره گيرى از دهها جلد كتب تفسير و حديث، تأليف گرديده، مجموعاً (132) آيه از آيات كريمه قرآن ذكر شده كه در ذيل هر كدام يك يا چند روايت در تبيين كيفيت ارتباط آيه با آن حضرت(عليه السلام)، نقل شده است. در اينجا به ذكر چند روايت در اين مورد، بسنده مى كنيم:
1 ـ امام صادق (عليه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدّين كلّه و لو كره المشركون»(1) فرمود: «به خدا سوگند! هنوز تأويل اين آيه نازل نشده است و تا زمان قيام قائم (عليه السلام) نيز نازل نخواهد شد. پس زمانى كه قائم (عليه السلام)به پا خيزد، هيچ كافر و مشركى نمى ماند مگر آنكه خروج او را ناخوشايند مى شمارد.»(2)
2 ـ امام باقر (عليه السلام) در باره آيه شريفه «و قل جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل كان زهوقاً» (3) فرمود: «زمانى كه قائم(عليه السلام) قيام نمايد، دولت باطل از بين خواهد رفت.»(4) 3
ـ امام صادق (عليه السلام) در بيان معناى آيه كريمه «و لقد كتبنا فى الزبور من بعدالذكر أن الأرض يرثها عبادى الصّالحون»(5) فرمود: «تمام كتب آسمانى، ذكر خداست، و بندگان شايسته خدا كه وارثان زمين هستند، حضرت قائم(عليه السلام) و ياران او مى باشند.» (6)
4 ـ امام باقر (عليه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ: «الذين إن مكّنّاهم فى الأرض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة...»(7) فرمود: «اين آيه درحق آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) است در حق حضرت مهدى(عليه السلام)و ياران او كه خداوند شرق و غرب زمين را تحت سلطه آنان قرار مى دهد و به وسيله آنان دين را پيروز گردانده و بدعتها و باطلها را مى ميراند.»(8)
5 ـ امام سجاد(عليه السلام) زمانى كه اين آيه شريفه را قرائت نمود: «وَعَد اللّه الّذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنَّهم فى الأرض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكّننّ لهم دينهم الّذى ارتضى لهم و ليبدِّلنّهم من بعد خوفهم أمناً يعبدوننى و لايشركون بى شيئاً» (9) فرمود: «به خدا سوگند! آنان شيعيان ما اهلبيت هستند، خداوند ـ آن خلافت در زمين و اقتدار بخشيدن به دين را ـ به وسيله آنان و به دست مردى از ما، كه مهدى اين امت است، تحقق خواهد داد و هم اوست كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره اش فرمود: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان روز را آنچنان طولانى خواهد كرد كه مردى از خاندان من كه همنام من است فرا برسد و زمين را آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، از عدل و داد آكنده سازد.»(10)
6 ـ امام صادق (عليه السلام) فرمود: «آيه «أمّن يجيب المظطرّ اذا دعاه و يكشف السّوء و يجعلكم خلفاء الأرض»(11) درباره قائم از آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده است. به خدا سوگند، او همان مضطرّ درمانده اى است كه چون در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارد و فرج خويش از خدا بخواهد، خداوند دعايش را اجابت كند و بديها را برطرف سازد و او را در زمين خليفه قرار دهد.»(12)
پي نوشت: ـ سوره توبه، آيه 33 اوست خدايى كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرو فرستاد تا آن را بر همه اديان پيروز گرداند اگرچه ناخوشايند كافران باشد. 2ـ كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق ، ج 2 ،ص 670. 3 ـ سوره اسراء، آيه 81 ، بگو حق آمد و باطل از بين رفت، همانا باطل نابود شدنى است. 4 ـ الروضة ، ص 287. 5ـ سوره انبياء ، آيه 105،به راستى بعد از ذكر، در زبور نوشتيم كه بندگان صالح من وارثان زمين خواهند بود. 6ـ تفسير على بن ابراهيم، ج 2، ص 77. -7سوره حج، آيه 41، كسانى كه اگر آنان را در زمين قدرت بخشيم نماز به پا مى دارند و زكات مى دهند. 8ـ تأويل الآيات الظاهرة ، كتاب خطى. 9 ـ سوره نور، آيه 55 ،خدا به مؤمنان و شايستگان شما وعده داده كه آنان را در زمين همچون پيشينيان خلافت بخشد و دين مورد رضايت خود را براى آنان تمكين و اقتدار دهد و ترس آنان را به امنيّت تبديل كند تا مرا بپرستند و شرك نورزند. 10 ـ تفسير عياشى، ج 3، ص 136. 11 ـ سوره نمل، آيه 62 ، جز خدا كيست كه دعاى درمانده واقعى را اجابت كند و بلاء را رفع نمايد و شما را خلفاى زمين قرار دهد؟ 12 ـ تفسير قمى ـ ج 2 ص 129.
1 ـ خداوند فرمود: «اى پيامبر! به وسيله تو و پيشوايان از نسل تو بر بندگان خويش رحمت مى آورم، و به وسيله قائم از بين شما، زمين خود را با تسبيح و تقديس و تهليل و تكبير و بزرگداشت مقام الوهيّت، آباد مى سازم. و به وجود او زمين را از دشمنانم پاك مى كنم و آن را ميراث اولياى خويش قرار مى دهم، و به وسيله او كلمه توحيد را تعالى بخشيده، كلمه كافران را به سقوط مى كشانم، و به دست او و با علم خود سرزمين ها و دل بندگانم را حياتى تازه مى بخشم و گنج ها و ذخيره هاى پنهان را به مشيت خود برايش آشكار مى سازم. و با اراده خود او را بر نهانى ها و مكنونات قلبى ديگران آگاه مى گردانم و با فرشتگان خود او را يارى مى رسانم تا در اجراى فرمان من و تبليغ دين من مددكار او باشند. او به حقيقت ولىّ من است و به راستى هدايتگر بندگان من مى باشد.»(1) 2 ـ امام باقر(عليه السلام) در وجه نامگذارى حضرت «مهدى (عليه السلام)» به «قائم آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)» حديثى قدسى روايت فرمود: «زمانى كه جدم حسين كه صلوات خدا بر او باد به شهادت رسيد، فرشتگان با گريه و زارى به درگاه خداوند عز و جلّ ناليدند و گفتند: پروردگارا! آيا از آنان كه برگزيده و فرزند برگزيده تو را، و امام انتخاب شده از بين خلق را كشتند، در مى گذرى؟! خداوند به آنان وحى فرمود كه: «فرشتگان من آرام گيريد. سوگند به عزّت و جلالم كه از آنان انتقام مى گيرم اگرچه بعد از گذشت زمانى طولانى باشد.» سپس فرزندان از نسل حسين (عليه السلام) را كه پس از او به امامت مى رسند به ملائكه نشان داد و آنان شاد شدند. در بين اين پيشوايان، يك نفرشان به نماز ايستاده بود «فإذا احدهم قائم يصلّى فقال اللّه عزّوجلّ: بذلك القائم أنتقم منهم.» خداوند عزّوجلّ فرمود: به وسيله آن «قائم» از دشمنان و قاتلان حسين(عليه السلام)انتقام مى گيرم.»(2) پي نوشت: 1- بحارالانوار ج 51 ص 66. 2 ـ مدرك پيش صفحه 29.
پيام امام خميني (قدس سره) به مناسبت شهادت آيت الله مدني(1) بسم الله الرحمن الرحيم انا لله و انا اليه راجعون با شهيد نمودن يك تن ديگر از ذريّه ي رسول الله (ص) و اولاد روحاني و جسماني شهيد بزرگ اميرالمؤمنين(ع) سند جنايت منحرفان و منافقان به ثبت رسيد. سيد بزرگوار و عالم عادلِ عالي قدر و معلم اخلاق و معنويات، حجت الاسلام والمسلمين شهيد عظيم الشأن مرحوم حاج سيد اسد الله مدني رضوان الله عليه، همچون جد بزرگوارش در محراب عبادت به دست منافقي شقي به شهادت رسيد. اگر با به شهادت رسيدن مولاي متقيان اسلام محو و مسلمانان نابود شدند، شهادت امثال فرزند عزيزش شهيد مدني هم آرزوي منافقان را برآورده خواهد كرد. اگر خوارج سياه بخت از شهادت ولي الله الاعظم طرفي بستند و به حكومت رسيدند، اين گروهك هاي خائن نيز به آمال خبيث خود كه سقوط حكومت اسلام و برقراري حكومت امريكايي است، مي رسند. آنان لعنت خدا و رسول و ننگ ابدي را براي خود و اينان عذاب ابدي خدا و نفرت و لعنت قادر متعال و امّت اسلام را براي خود و هم پيمانان و اربابان خونخوار خويش به بار آوردند. ملت بزرگ و روحانيت معظم، چون صفي مرصوص ايستاده اند كه هر پرچمي از دست تواناي سرداري بيفتد، سردار ديگري آن را برداشته و به ميدان آيد و با قدرت بيشتر در حفظ پرچم اسلامي به كوشش برخيزد. شهيد مدني با شهادت مظلومانه خود ضدّ انقلاب و منافقين ضدّ اسلام را به كلي منزوي كرد. اين چهره نوراني اسلامي عمري را در تهذيب نفس و خدمت به اسلام و تربيت مسلمانان و مجاهده در راه حق عليه باطل گذراند و از چهره هاي كم نظيري بود كه به حد وافر از علم و عمل و تقوي و تعهد و زهد و خودسازي برخوردار بود. به شهادت رساندن چنين شخصيتي به تمام معني اسلامي همراه با تني چند از فرزندان اسلام و ياران با وفاي انقلاب اسلامي در ميعادگاه نماز جمعه و در حضور جماعت مسلمين جز عناد با اسلام و كمر بستن به محو آثار شريعت و تعطيل نمازجمعه و جماعت مسلمين توجيهي ندارد. اگر تا امروز براي جنايت ها و شرارت هاي خود بهانه هاي بي پايه اي مي تراشيدند، در شهادت اين عالم متقي كه جز درباره خدمت به اسلام و مسلمانان نمي انديشيد، بهانه اي جز انتقام از اسلام و ملت شريف نمي توانند بتراشند. انتقام از اسلام كه آن را اساس سقوط دستگاه هاي جبار و شكست ابرقدرت ها در ايران و پس از آن در منطقه مي بينند و از ملت قدرتمند كه پشت بر آنان نموده و كاخ هاي آمال و آرزوي آنان را درهم كوبيده و تمامي آنان را از صحنه تا ابد بيرون رانده است، مي گيرند. مردم رزمنده ي ايران و خصوصاً مردم غيرتمند آذربايجان كه چنين روحاني متعهد و معلم عالي قدري را از دست داده اند، حريف شكست خورده خود را مي شناسند، با عزمي جزم و اراده اي خلل ناپذير انتقام خود را از آنان مي گيرند. اين جانب، شهادت اين مجاهد عزيز عظيم و ياران با وفايش را به پيشگاه اجداد طاهرينش، خصوصاً بقية الله – ارواحنا له الفدا – و به ملت مجاهد ايران و اهالي غيور و شجاع آذربايجان و به حوزه هاي علميه و به خاندان محترم اين شهيدان تبريك و تسليت مي گويم. خط سرخ شهادت، خط آل محمد (ص) و علي (ع) است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريّه ي طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارث رسيده است. درود خداوند و سلام امّت اسلامي براي اين خط سرخ شهادت و رحمت بي پايان حق تعالي بر شهيدان اين خط در طول تاريخ و افتخار و سرافرازي بر فرزندان پُرتوان پيروزي آفرين اسلام و شهداي راه آن و ننگ و نفرت و لعنت ابدي بر وابستگان و پيروان شياطين شرق و غرب خصوصاً شيطان بزرگ امريكاي جنايتكار كه با نقشه هاي شيطاني شكست خورده ي خود گمان كرده، ملتي را كه براي خداوند متعال و اسلام بزرگ قيام نموده و هزاران شهيد و معلول تقديم نموده، با اين دغل بازي ها مي تواند سست كند و يا از ميدان به در برد. اينان پيروان سيد شهيدانند كه در راه اسلام و قرآن كريم، از طفل شش ماهه تا پيرمرد هشتاد ساله را قرباني كرد و اسلام عزيز را با خون پاك خود آبياري و زنده نمود. ارتش و سپاه و بسيج و ساير قواي مسلح نظامي و انتظامي و مردمي ما، پيرو اوليايي هستند كه همه چيز خود را در راه هدف و عقيده فدا نموده و براي اسلام و پيروان معظم آن شرف و افتخار آفريدند. از خداوند تعالي عظمت اسلام و مسلمين و رحمت براي شهيدان خصوصاً شهداي اخيرمان و بالاخص شهيد عزيز مدني معظم و سلامت كامل براي مجروحين اين حادثه و صبر و استقامت براي ملت بزرگ، خصوصاً آذربايجاني هاي عزيز و بازماندگان شهيدان خواهانم. سلام و درود بر همگان. والسلام علي عبادالله الصاحين روح الله الموسوي الخميني 21 شهريور 1360
شهيد مدني، نماينده ي امام خميني (قدس سره) و امام جمعه تبريز، مجسمه ي تقوي و فضيلت و پارسايي كه زهد و تقواي او زبانزد خاص و عام بود، بعد از اقامه ي نماز در محراب نماز جمعه، همچون جدش اميرالمؤمنين علي (ع) به دست يكي از شقي ترين منافقين روزگار به شهادت رسيد. ارتجاع داخلي با حمايتِ سرمايه داران و استثمارگران داخل و خارج، امام جمعه تبريز را به عنوان قرباني تبليغات و حركت ضد انقلابي خود برگزيده بود، زيرا دومين شهيدِ محراب، براي افشاي ماهيت پليد آنها به صورت خستگي ناپذيري فعاليت مي كرد، به عبارت ديگر آيت الله مدني، يكي از كساني بود كه در چهارچوب اجراي سياست ضد انقلابي «حذف چهره هاي اصيل» از صحنه ي انقلاب اسلامي، به شهادت رسيد. چهره اي كه با توجه به نفوذ و محبوبيتش و نيز داشتن تفكر و انديشه مستضعف گرا، وجودش براي جريانات انحرافي تحمل پذير نبود. اين مجاهد بزرگ در سال 1293 هجري شمسي، در شهر دهخوارقان «آزادشهر» استان آذربايجان شرقي متولد شد. در آغاز سنين بلوغ، به قم عزيمت كرد و پس از گذراندن درس هاي مقدماتي، حدود چهار سال به تحصيل دروس فقه و اصول در محضر امام (قدس سره) مشغول شد. پنج سال بعد به نجف اشرف عزيمت كرد و هم زمان به تحصيل و تدريس پرداخت. بدين سان كه در جلسات دروس آيات عظام سيد عبدالهادي شيرازي، سيد محسن حكيم و حاج سيد ابوالقاسم خويي به قصد تحصيل شركت و ضمن تحصيل نيز روزانه چندين جلسه درس، از كفايه، رسايل، مكاسب و لمعه را براي شاگردان خود تدريس مي كرد. آيت الله مدني اوّلين كسي بود كه در جريان انقلاب سال 1342 شمسي، مردم به پاخاسته كشورمان در نجف از امام تبعيّت كرد و در انتشار اعلاميّه ي آيت الله حكيم به همين مناسبت، نقش به سزايي داشت. آيت الله مدني سوابق مبارزاتي زيادي در نجف داشت، به طوري كه در زمان حكومت عبدالسّلام عارف، برادر عبداالرحمان عارف، از طرف آيت الله حكيم، كه از مراجع بزرگ شيعه در آن زمان بود، فتوايي صادر شد با اين عنوان كه كمونيست بودن، كفر و الحاد است. درباره اين فتوا از طرف بعثيون و كمونيست هايي كه در حكومت عراق رسوخ كرده بودند، اهانت هايي به ايشان شد و آيت الله حكيم به عنوان اعتراض به اين اعمال به كوفه رفت. در آن موقع شهيد آيت الله مدني دست به عمل ابتكاري زد، طلاب را جمع كرد و جملگي كفن پوشيدند و به منزل آيت الله حكيم رفتند و از ايشان خواستند كه دستور جهاد بدهند. آيت الله مدني در سال 1350، به فرمان امام خميني (قدس سره)، جهت تدريس علوم ديني به خرم آباد رفت و حوزه ي علميه كماليه (خرم آباد) به همت و تلاش ايشان تأسيس شد. چندي بعد بر اثر فعاليت هايي كه عليه رژيم ستمشاهي داشته به نورآباد ممسني، گنبد كاووس، بندر كنگان و مهاباد تبعيد شد و با اوج گيري انقلاب اسلامي از تبعيد به قم بازگشت و پس از پيروزي انقلاب به دعوت مردم همدان راهي اين شهر شد. آيت الله مدني در جريان تشكيل مجلس خبرگان، از سوي مردم همدان به آن مجلس راه يافت و پس از شهادت آيت الله قاضي طباطبايي كه امام جمعه تبريز بود، از سوي امام خميني (قدس سره) به عنوان نماينده ي امام و امام جمعه تبريز انتخاب شد.
▲ در آيينه القاب غير از نام، كه مشخّص كننده هر فرد از ديگران است، صفات و ويژگيهاي اخلاقي و عملي اشخاص نيز آنان را از ديگران متمايز ميكند و به خاطر آن خصوصيّات بر آنها «لقب» نهاده ميشود و با آن لقبها آنان را صدا ميزنند يا از آنان ياد ميكنند. وقتي به القاب زيباي حضرت عباس مي نگريم، آنها را همچون آيينه اي مي يابيم كه هركدام،جلوه اي از روح زيبا و فضايل حضرتِ ابوفضايل را نشان ميدهد. القاب حضرت عباس، برخي در زمان حياتش هم شهرت يافته بود، برخي بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضيلتي است جاودانه. چه زيباست كه اسم، با مسمّي و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شايسته و درخور لقب و نام و عنواني باشد كه با آن خوانده و ياد ميشود. نام اين فرزند رشيد اميرالمؤمنين «عباس» بود، چون شيرآسا حمله ميكرد و دلير بود و در ميدانهاي نبرد، همچون شيري خشمگين بود كه ترس در دل دشمن ميريخت و فريادهاي حماسياش لرزه بر اندام حريفان ميافكند. كُنيه اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به اين جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به اين جهت كه در واقع نيز، پدر فضيلت بود و فضل و نيكي زاده او و مولود سرشت پاكش و پرورده دست كريمش بود. او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم ميگفتند به خاطر مشكِ آبي كه به دوش ميگرفت(33) و از كودكي ميان بني هاشم سقّايي ميكرد(34)«سقّا» لقب ديگر اين بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقي كاروانيان و آب آور لب تشنگان خيمه هاي ابا عبدالله(ع) بود و يكي از مسؤوليتهايش در كربلا تأمين آب براي خيمه هاي امام بود و وقتي از روز هفتم محرّم، آب را به روي ياران امام حسين(ع) بستند، يك بار به همراهي تني چند از ياران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خيمه ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوري براي كودكان تشنه به شهادت رسيد(35) (كه در آينده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقيانِ حجاج بودند.علي(ع) نيز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سيراب سازد. در روز صفّين هم سپاه علي(ع) پس از استيلا بر آب، سپاه معاويه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدي بر فتوّت جبهه علي(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و اين مرام و استمرار اين فرهنگ و فرزانگي است. دركربلا هم منصب سقّايي داشت تا پاسدار شرف باشد. لقب ديگرش «قمر بني هاشم» بود. در ميان بني هاشم زيباترين و جذابترين چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار ميدرخشيد. او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفيعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نياز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حيات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه كرم بود و مردم حتي اگر با حسين(ع) كاري داشتند از راه عباس وارد ميشدند، هم پس از شهادت به كساني كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنايت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ايمان و ايثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر مي آورد. بسيارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روي آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا يافته اند يا مشكلاتشان برطرف شده و نيازشان بر آمده است. دركتابهاي گوناگون، حكايات شگفت وخواندني از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنيدن اين گونه كرامات (اگر صحيح و مستند باشد) بر ايمان وعقيده و محبّت انسان ميافزايد. او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. اين لقب در ارتباط با نقش پرچمداري عباس در كربلاست. وي فرمانده نظامي نيروهاي حق در ركاب امام حسين(ع) بود و خود سيّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان دهنده نقش علمداري اوست «عبدصالح» (بنده شايسته) لقب ديگري است كه در زيارتنامه او به چشم ميخورد، زيارتنامه اي كه امام صادق(ع) بيان فرموده است. اين كه يك حجّت معصوم الهي، عباسِ شهيد را عبدصالح و مطيع خدا و رسول و امام معرفي كند، افتخار كوچكي نيست. يكي ديگر از لقبهايش «طيّار» است، چون همانند عمويش جعفر طيّار به جاي دو دستي كه از پيكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. اين بشارت را پدرش اميرالمؤمنين(ع) در كودكي عباس، آن هنگام كه دستهاي او را ميبوسيد و مي گريست به اهل خانه داد تا تسلاي غم و اندوه آنان گردد... منبع : www.abalfazl.com
سيماي اباالفضل(ع) هم چهره عباس زيبا بود، هم اخلاق و روحيّاتش. ظاهر و باطن عباس نوراني بود و چشمگير و پرجاذبه. ظاهرش هم آيينه باطنش بود. سيماي پر فروغ و تابنده اش او را همچون ماه، درخشان نشان ميداد و در ميان بني هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از اين رو او را «قمر بني هاشم» ميگفتند. در ترسيم سيماي او، تنها نبايد به اندام قوي و قامت رشيد و ابروان كشيده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضيلتهاي او نيز، كه درخشان بود، جزئي از سيماي اباالفضل را تشكيل ميداد. از سويي نيروي تقوا، ديانت و تعهّدش بسيار بود و از سويي هم از قهرمانان بزرگ اسلام به شمار مي آمد. زيبايي صورت و سيرت را يكجا داشت. قامتي رشيد و بر افراشته، عضلاتي قوي و بازواني ستبر وتوانا و چهره اي نمكين و دوست داشتني داشت. هم وجيه بود، هم مليح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهايي داشت. وقتي سوار بر اسب ميشد، به خاطر قامت كشيده اش پاهايش به زمين ميرسيد و چون پاي در ركاب اسب مينهاد، زانوانش به گوشهاي اسب ميرسيد. شجاعت و سلحشوري را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواري و عزّت نفس و جاذبه سيما و رفتار، يادگاري از همه عظمتها و جاذبه هاي بني هاشم بود. بر پيشاني اش علامت سجود نمايان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساري در برابر «اللّه» حكايت ميكرد. مبارزي بود خدا دوست و سلحشوري آشنا با راز و نيازهاي شبانه. قلبش محكم و استوار بود همچون پاره آهن. فكرش روشن و عقيده اش استوار و ايمانش ريشه دار بود. توحيد و محبّت خدا در عمق جانش ريشه داشت. عبادت و خداپرستي او آن چنان بود كه به تعبير شيخ صدوق: نشان سجود در پيشاني و سيماي او ديده ميشد. ايمان و بصيرت و وفاي عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شيعه پيوسته از آن ياد ميكردند و او را به عنوان يك انسان والا و الگو مي ستودند. امام سجاد(ع) روزي به چهره «عبيدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گريست. آنگاه با ياد كردي از صحنه نبرد اُحد و صحنه كربلا از عموي پيامبر (حمزه سيدالشهدا) و عموي خودش (عباس بن علي) چنين ياد كرد: «هيچ روزي براي پيامبر خدا سختتر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمويش حضرت حمزه كه شير دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسيد. بر حسين بن علي(ع) هم روزي سختتر از عاشورا نگذشت كه در محاصره سي هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان ميپنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزديك ميشوند و سرانجام، بي آنكه به نصايح و خيرخواهي هاي سيدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.» آنگاه در يادآوري فداكاري و عظمت روحي عباس(ع) فرمود: «خداوند،عمويم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ايثار و فداكاري كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاري كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نيز به او همانند جعفربن ابيطالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز ميكند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتي دارد بس بزرگ، كه همه شهيدان در قيامت به مقام والاي او غبطه ميخورند و رشك ميبرند.» بصيرت و شناخت عميق و پايبندي استوار به حق و ولايت و راه خدا از ويژگي هاي آن حضرت بود. در ستايشي كه امام صادق(ع) از او كرده است بر اين اوصاف او انگشت نهاده و به عنوان ارزشهاي متبلور در وجود عبّاس، ياد كرده است: «كان عمُّنا العبّاسُ نافذ البصيره صُلب الايمانِ، جاهد مع ابيعبدالله(ع) وابْلي’ بلاءاً حسناً ومضي شهيداً(26)؛ عموي ما عباس، داراي بصيرتي نافذ و ايماني استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمايش خوبي داد و به شهادت رسيد.» بصيرت و بينش نافذ و قوي كه امام در وصف او به كار برده است، سندي افتخار آفرين براي اوست. اين ويژگيهاي والاست كه سيماي عباس بن علي را درخشان و جاودان ساخته است. وي تنها به عنوان يك قهرمانِ رشيد و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضايل علمي و تقوايي او و سطح رفيع دانش او كه از خردسالي از سرچشمه علوم الهي سيراب و اشباع شده بود، نيز درخور توجّه است. تعبير «زُقّ العِلْم زقّاً» كه در برخي نقلها آمده است، اشاره به اين حقيقت دارد كه تغذيه علمي او از همان كودكي بوده است. افتخار بزرگ عباس بن علي اين بود كه در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولايت و اهلبيت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسين(ع) نقش حمايتي ويژه اي داشت و بازو و پشتوانه و تكيه گاه برادرش سيدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جايگاه را داشت كه حضرت امير نسبت به پيامبر خدا داشت. در اين زمينه به مقايسه يكي از نويسندگان درباره اين پدر و پسر توجه كنيد: «حضرت عباس در بسياري از امور اجتماعي مانند پدر قد مردانگي برافراخت و ابراز فعاليت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسين بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاري، شجاعت، قوّت بازو، ايمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فريب دادن و بيم نداشتن از عظمت حريف و انبوهي دشمن را كه پدرش درجنگهاي اُحد، بدر، خندق، خيبر و غيره نشان داد، در كربلا ابراز داشت. عباس، همانطور كه علي(ع) هميان نان و خرما به دوش ميگرفت و براي ايتام و مساكين ميبرد، او به اتفاق و امر برادر، بسياري از گرسنگان مكّه و مدينه را به همين ترتيب اطعام مينمود. عباس، مانند علي(ع) كه باب حوايج دربار پيغمبر بود و هركس روي به ساحت او ميكرد، اوّل علي را ميخواند، باب حوايج در استان امام حسين بود و هركس براي رفع حوايج به دربار حسين (ع) ميشتافت، عباس را ميخواند. عباس مانند پدر كه در بستر پيغمبر خوابيد و فداكاري كرد در راه پيغمبر، در روز عاشورا براي اطفال و آب آوردن فداكاري كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پيغمبر شمشير ميزد، در حضور برادر شمشير زد تا از پاي در آمد. عباس، همانطور كه پدرش به تنهايي به دعوت دشمن رفت، به تنهايي براي مهلت به طرف خيل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت.»
▲ فصل جواني از روزي كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين را در كنار خود ديده بود و از سايه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضيلتشان برخوردار و سيراب شده بود. چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علي(ع) گذشت، دوراني كه علي(ع) با دشمنان درگير بود. گفته اند عبّاس در برخي از آن جنگها شركت داشت، در حالي كه نوجواني در حدود دوازده ساله بود، رشيد و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حريف قهرمانان و جنگاوران بود. علي(ع) به او اجازه پيكار نميداد،(13) به امام حسن و امام حسين هم چندان ميدانِ شجاعت نمايي نميداد. اينان ذخيره هاي خدا براي روزهاي آينده اسلام بودند و عبّاس ميبايست جان و توان و شجاعتش را براي كربلاي حسين نگه دارد و علمدار سپاه سيدالشهدا باشد. برخي جلوه هايي از دلاوري اين نوجوان را در جبهه صفّين نگاشته اند. اگر اين نقل درست باشد، ميزان رزم آوري او را در سنين نوجواني و دوازده سالگي نشان ميدهد. در يكي از روزهاي نبرد صفّين، نوجواني از سپاه علي(ع) بيرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه هاي شجاعت و هيبت و قدرت هويدا بود. از سپاه شام كسي جرأت نكرد به ميدان آيد. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاويه يكي از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دليرمردي برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ اين جوان برو. آن شخص گفت: اي امير، مردم مرا با ده هزار نفر برابر ميدانند، چگونه فرمان ميدهي كه به جنگ اين نوجوان بروم؟ معاويه گفت: پس چه كنيم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، يكي از آنان را ميفرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. يكي از پسرانش را فرستاد، به دست اين جوان كشته شد. ديگري را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش يك به يك به نبرد اين شير سپاه علي(ع) آمدند و او همه را از دم تيغ گذراند. خود ابن شعثاء به ميدان آمد، در حالي كه ميگفت: اي جوان، همهء پسرانم را كشتي، به خدا پدر و مادرت را به عزايت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتي ميان آنان ردّ و بدل گشت. با يك ضربت كاري جوان، ابن شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پيوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. اميرالمؤمنين او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهرهاش كنار زد و پيشاني او را بوسه زد. ديدند كه او قمر بني هاشم عباس بن علي(ع) است. نيز آورده اند در جنگ صفين، در مقطعي كه سپاه معاويه بر آب مسلّط شد و تشنگي، ياران علي(ع) را تهديد ميكرد، فرماني كه حضرت به ياران خود داد و جمعي را در ركاب حسين(ع) براي گشودن شريعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علي هم در كنار برادرش و يار و همرزم او حضور داشته است. اينها گذشت و سال چهلم هجري رسيد و فاجعهء خونين محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتي علي(ع) به شهادت رسيد، عباس بن علي چهارده ساله بود و غمگينانه شاهد دفن شبانه و پنهاني اميرالمؤمنين(ع) بود. بي شك اين اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختي آزرد. امّا پس از پدر، تكيه گاهي چون حسنين (عليهماالسلام) داشت و در سايه عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصيه اي را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از ياد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسين را تنها نگذارد. ميدانست كه روزهاي تلخي در پيش دارد و بايد كمر همّت و شجاعت ببندد و قرباني بزرگ مناي عشق دركربلا شود تا به ابديّت برسد. ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهايي كه برادرش امام حسن مجتبي(ع) به امامت رسيد، حيله گريهاي معاويه، آن حضرت را به صلح تحميلي وا داشت. ستمهاي امويان اوج گرفته بود. حجربن عدي و يارانش شهيد شدند؛ عمروبن حمق خزاعي شهيد شد، سختگيري به آل علي ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطباي وابسته به دربارِ معاويه، پدرش علي(ع) را ناسزا ميگفتند. عباس بن علي شاهد اين روزهاي جانگزاي بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسيد. وقتي امام مجتبي، مسموم و شهيد شد، عباس بن علي 24 سال داشت. باز هم غمي ديگر برجانش نشست. پس از آن كه امام مجتبي(ع) بني هاشم را در سوگ شهادت خويش، گريان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار ديگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلي مرتضي را تكرار كردند و غمهايشان تجديد شد. عباس بن علي نيز ازجمله كساني بود كه با گريه و اندوه براي برادرش مرثيه خواند و خاك عزا بر سر و روي خود افكند ... اين سالها نيز گذشت. عباس بن علي(ع) زير سايه برادر بزرگوارش سيدالشهدا(ع) و در كنار جوانان ديگري از عترت پيامبر خدا ميزيست و شاهد فراز و نشيبهاي روزگار بود. عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگي در اوائل امامت امام مجتبي با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوي حديث و مفسّر قرآن و شاگرد لايق و برجسته علي(ع) بود. شخصيّت معنوي و فكري اين بانو نيز در خانه اين مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از اين ازدواج دو فرزند به نامهاي «عبيدالله» و «فضل» پديد آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دين و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نيز كساني بودند كه در شمار راويان احاديث و عالمان دين در عصر امامان ديگر بودند و اين نور علوي كه در وجود عباس تجلّي داشت، در نسلهاي بعد نيز تداوم يافت و پاسداراني براي دين خدا تقديم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصيحان و اديبان بودند. عباس درهمه دوران حيات، همراه برادرش حسين(ع) بود و فصل جواني اش در خدمت آن امام گذشت. ميان جوانان بني هاشم شكوه و عزّتي داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه اي از عشق و وفا به وجود آورده بودند و اين جمعِ حدوداً سي نفري، در خدمت و ركاب امام حسن و امام حسين همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه اين جوانان، به ويژه از صولت و غيرت و حميّت عباس سخن بود. آن روز هم كه پس از مرگ معاويه، حاكم مدينه ميخواست درخواست و نامه يزيد را درباره بيعت با امام حسين(ع) مطرح كند و ديداري ميان وليد و امام در دارالاماره انجام گرفت، سي نفر از جوانان هاشمي به فرماندهي عباس بن علي(ع) با شمشيرهاي برهنه، آماده و گوش به فرمان، بيرون خانه وليد و پشت در ايستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند كه اگر نيازي شد به درون آيند و مانع بروز حادثه اي شوند. كساني هم كه از مدينه به مكه و از آنجا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند. اينها، گوشه هايي از رخدادهاي زندگي عباس در دوران جواني بود تا آن كه حماسه عاشورا پيش آمد و عباس، وجود خود را پروانه وار به آتشِ عشقِ حسين زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.
• ميلاد فرزند شجاعت ميلاد فرزند شجاعت ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتي علي(ع) به فكر گرفتن همسر ديگري بود، عاشورا در برابر ديدگانش بود. برادرش «عقيل » را كه در علم نسب شناسي وارد بود و قبايل و تيره هاي گوناگون و خصلتها و خصوصيّتهاي اخلاقي و روحي آنان را خوب ميشناخت طلبيد. از عقيل خواست كه: برايم همسري پيدا كن شايسته و از قبيله اي كه اجدادش از شجاعان و دلير مردان باشند تا بانويي اين چنين، برايم فرزندي آورد شجاع و تكسوار و رشيد. پس از مدّتي، عقيل زني از طايفه كلاب را خدمت اميرالمؤمنين(ع) معرفي كرد كه آن ويژگي ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نياكانش همه از دليرمردان بودند. از طرف مادر نيز داراي نجابت خانوادگي و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه كلابيّه مي گفتند و بعدها به «امّ البنين» شهرت يافت، يعني مادرِ پسران، چهار پسري كه به دنيا آورد و عبّاس يكي از آنان بود. عقيل براي خواستگاري او نزد پدرش رفت. وي از اين موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آري گفت. حضرت علي(ع) با آن زن شريف ازدواج كرد. فاطمه كلابيّه سراسر نجابت و پاكي و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتي وارد خانه علي(ع) شد، حسن و حسين (عليهماالسلام) بيمار بودند. او آنان را پرستاري كرد و ملاطفت بسيار به آنان نشان داد. گويند: وقتي او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنيد تا ياد غمهاي مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانيد. ثمره ازدواج حضرت علي با او، چهار پسر رشيد بود به نامهاي: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثه كربلا به شهادت رسيدند. عباس، قهرماني كه در اين بخش از او و خوبيها و فضيلتهايش سخن ميگوييم، نخستين ثمره اين ازدواج پر بركت و بزرگترين پسر امّ البنين بود. فاطمه كلابيه (امّ البنين) زني داراي فضل و كمال و محبّت به خاندان پيامبر بود و براي اين دودمانِ پاك، احترام ويژه اي قائل بود. اين محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پيامبر را «مودّت اهل بيت» دانسته است(4). او براي حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم، يادگاران عزيز حضرت زهرا (س)، مادري ميكرد و خود را خدمتكار آنان ميدانست. وفايش نيز به اميرالمؤمنين (ع) شديد بود. پس از شهادت علي(ع) به احترام آن حضرت و براي حفظ حرمت او، شوهر ديگري اختيار نكرد، با آن كه مدّتي نسبتاً طولاني (بيش از بيست سال) پس از آن حضرت زنده بود. ايمان والاي امّ البنين و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بيشتر از فرزندان خود، دوست ميداشت. وقتي حادثه كربلا پيش آمد، پيگير خبرهايي بود كه از كوفه و كربلا ميرسيد. هركس خبر از شهادت فرزندانش ميداد، او ابتدا از حال حسين(ع) جويا ميشد و برايش مهمتر بود. عبّاس بن علي(ع) فرزند چنين بانوي حق شناس و بامعرفتي بود و پدري چون علي بن ابي طالب(ع) داشت و دست تقدير نيز براي او آينده اي آميخته به عطر وفا و گوهر ايمان و پاكي رقم زده بود. ولادت نخستين فرزند امّ البنين، در روز چهارم شعبان سال 26 هجري در مدينه بود. تولّد عباس، خانه علي و دل مولا را روشن و سرشار از اميد ساخت، چون حضرت ميديدند در كربلايي كه در پيش است، اين فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلي، فداي حسينِ ِفاطمه خواهد گشت. وقتي به دنيا آمد حضرت علي(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحيد و رسالت و دين، پيوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامي گوسفندي را به عنوانِ عقيقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند. آن حضرت، گاهي قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش ميگرفت و آستينِ دستهاي كوچك او را بالا ميزد و بر بازوان او بوسه ميزد و اشك ميريخت. روزي مادرش امّ البنين كه شاهد اين صحنه بود، سبب گريه امام را پرسيد. حضرت فرمود: اين دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسين، قطع خواهد شد؛ گريهء من براي آن روز است. با تولّد عبّاس، خانه علي(ع) آميخته اي از غم و شادي شد: شادي براي اين مولود خجسته، و غم و اشك براي آينده اي كه براي اين فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود. عبّاس در خانه علي(ع) و در دامان مادرِ با ايمان و وفادارش و در كنار حسن و حسين (عليهماالسلام) رشد كرد و از اين دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهاي بزرگ انسانيت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت. تربيت خاصّ امام علي(ع) بي شك، در شكل دادن به شخصيت فكري و روحي بارز و برجستهء اين نوجوان، سهم عمده اي داشت و درك بالاي او ريشه در همين تربيتهاي والا داشت. روزي حضرت امير(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زينب (س) هم حضور داشت. امام به اين كودك عزيز گفت: بگو يك. عبّاس گفت: يك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداري كرد و گفت: شرم ميكنم با زباني كه خدا را به يگانگي خوانده ام دو بگويم. حضرت از معرفت اين فرزند خشنود شد و پيشاني عبّاس را بوسيد(10).
استعداد ذاتي و تربيت خانوادگي او سبب شد كه در كمالات اخلاقي و معنوي، پا به پاي رشد جسمي و نيرومندي عضلاني، پيش برود و جواني كامل، ممتاز و شايسته گردد. نه تنها در قامت رشيد بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه هاي انساني هم رشيد بود. او ميدانست كه براي چه روزي عظيم، ذخيره شده است تا در ياري حجّت خدا جان نثاري كند. او براي عاشورا به دنيا آمده بود. عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگي داشت و از نفسهاي پاك و عنايتهاي ويژه علي(ع) و مادرش امّ البنين برخوردار شده بود. امّ البنين هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پيامبر را يكجا داشت و در ولا و دوستي آنان، مخلص و شيفته بود. از آن سو نزد اهل بيت هم وجهه و موقعيّت ممتاز و مورد احترامي داشت. اين كه زينب كبري پس از عاشورا و بازگشت به مدينه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به اين مادرِ داغدار تسليت گفت و پيوسته به خانه او رفت و آمد ميكرد و شريك غمهايش بود، نشانِ احترام و جايگاه شايسته او در نظر اهلبيت بود
6. روحيه عرفانى يك بُعدى بودن، نقصانى براى انسان است. پيشوايان دينى ما در همه ابعاد، صاحب كمال بوده اند و در شيعيان خود نيز اين را مى پسنديدند. خوف از خدا، چشمان اشكبار، حالت نجوا و نيايش، زبان ستايشگر خدا، زندگى سراسر شكر نسبت به نعم الهى، نمازهاى با حال و ركعات بسيار در شبانه روز، بارها سفر پياده به حج خانه خدا رفتن، حضور مكرر بر سر مزار مادر بزرگش حضرت خديجه(س) و گريستن و دعا كردن براى او، نيايش ژرف و عاشقانه اش در پاى "جبل الرحمه" و دعاى وى در روز عرفه ـ كه از زيباترين و غنى ترين متون نيايشى عارفانه است ـ همه و همه، خبر از روح بلند عرفانى آن حضرت دارد. پس، از اين بُعد حيات وى و توجه به خدا و نيايش هاى شبانه و دعاهاى متضرعانه سيدالشهدا نيز بايد الگو گرفت و بخشى از فرصت هاى روز و شب را به خلوت با خدا پرداخت. اگر در زندگى يك دوستدار و پيرو، اين جنبه مشهود نباشد، در تأسى به آن اسوه معنويت و نيايش، كوتاهى كرده است.
7. عشق به خدا از برجسته ترين جنبه هاى شخصيت سيدالشهدا، محبت پروردگار و دلدادگى او به خداوند و امر و رضاى اوست. اين كه نسبت به حادثه عاشورا و آمادگى براى شهادت طلبى و پذيرش تبعات و پيامدهاى آن و راضى شدن به يتيمى فرزندان و اسارت اهل بيت، از زبان حضرتش چنين نقل شده است: تركت الخلق طرا فى هواكا و ايتمت العيال لكى اراكا نشانه خدا دوستى و عشق به معبود، فنا در "حب الهى" است. اين كه نقل شده است: هرچه امام حسين عليه السلام به لحظه شهادت نزديك تر مى شد، چهره اش برافروخته تر و شكفته تر مى گشت؛ تعبير ديگرى از عشق الهى اوست كه تبديل هجران به وصال را مى ديد و به وجد مىآمد. عمان سامانى در مثنوى بلند "گنجينه الاسرار" خويش، به رفتار و حالات حسين بن على عليهماالسلام از ديد عرفانى و عشق نگريسته و امام را سرمست از شراب شوق و عشق الهى مى بيند كه پياپى جام محبت و بلاى بيشترى مى خواهد، و او را موجى برخاسته از دريا مى داند كه محو حقيقت خداست و مى خواهد باز به همان دريا بپيوندد و در اين راه، از هرچه جز "او"ست، دست مى شويد و "خود" را قربانى مى كند. وى در اين ترسيم عاشقانه، سراسر عاشورا و صحنه هاى رزم فرزندان و ياران را جلوه اى از آن "جذبه الهى" و عشق برتر مى شناسد و شهادت هر كدام از ياران را همچون "هديه" به درگاه دوست توصيف مى كند، تا رضاى محبوب تامين شود و به بزم قرب، بار يابد. چنين روحيه اى و عشقى، بى شك در حسين دوستان صادق نيز يافت مى شود، چرا كه الگويشان چنين حسينى است كه در دل، جز محبت الهى را راه نداده است.
8. ذكر خدا گوهر ياد خداوند، موهبتى عرشى است كه در هر دل كه جاى گيرد و بر هر زبان كه جارى شود، آن دل و زبان را نفيس مى سازد، چه ذكر قلبى باشد، چه ذكر زبانى . حسين بن على عليهماالسلام بنده ذاكر خدا بود، پيوسته حمد و ثناى الهى بر زبانش و سپاس نعمت ها در قلبش. و در راحت و رنج و پنهان و آشكار ياد خدا آرام بخش جانش بود و بر او تكيه داشت و هيچ صحنه تلخ و غمبارى نبود، جز آن كه داروى "ياد خدا" آرامش مى كرد. تنها در صبح عاشورا نبود كه با گفتن "اللهم انت ثقتى فى كل كرب"، به ياد خدا بودن را ابراز مى كرد و تنها در حملات حماسى روز عاشورايش نبود كه با تكرار جمله "لاحول ولا قوه الا بالله" (11)؛ ارتباط قلبى خود را با معبود، بر زبان مىآورد، بلكه همواره گوياى "الله اكبر" بود و ذكر "الحمدلله على كل حال" و ياد خدا ورد زبانش بود و "استرجاع" را ـ كه يكى از شاخص هاى ذكر حقيقى، به خصوص در هنگام مصائب و ناگوارىهاست ـ در مواقع مختلف از جمله در راه مكه به كربلا، بر لب داشت. از ديد امام حسين عليه السلام شقاوت سپاه كوفه كه براى آن جنايت عظيم حضور پيدا كرده بودند، نتيجه غفلت از ياد خدا بود و چون مى ديد آنان به هيچ روى، از كينه و عناد خويش دست بر نمى دارند و بر كشتن او مصمم اند، به آنان مى فرمود: "لقد استحوذ عليكم الشيطان فانساكم ذكر الله العظيم" (12)؛ شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از (دل) شما برده است. وقتى چراغ ياد خدا در شبستان دل انسان روشن باشد، هرگز شيطان رخنه گاهى براى ورود به خلوتگاه دل نمى يابد و اين خانه كه بايد جاى خدا باشد، ماواى ديو و دد نمى گردد. پيروان حسين عليه السلام را سزاست كه مشعل فروزان "ذكرالله" را در اقتدا به سالارشان در دل برافروزند، تا نه دچار يأس و ترديد شوند، نه ملعبه ابليس و هواى نفس. اينها و بسيارى ديگر از اين گونه ويژگى هاى روحى و رفتارى است كه از حسين بن على عليهماالسلام براى پيروانش در همه اعصار و نسل ها "الگويى همه جانبه" ساخته است و منشورى پديد آورده كه از هر طرف به آن بنگريم، جلوه اى خاص و بعدى مقدس و الگويى شايسته تبعيت به چشم مى خورد. خلاصه سخن آن كه: هم از معنويت و توجه به خدا و نيايش هاى شبانه امام حسين عليه السلام بايد درس آموخت، هم از توجه به علم و ادب و دانش و تربيت فرزندان، هم حسن خلق و كرامت رفتارى و مستضعف گرايى، هم از ايثار و سخاوت و بذل و بخشش وى، و هم از رافت و مهربانى و عواطف والاى انسانى نسبت به همنوعان. حسين بن على عليهماالسلام مقتداى همه و هميشه و همه جاست؛ چه در جنگ و چه در صلح، چه در ميدان جهاد و چه در عرصه اعتقاد، چه در صداقت و پاكى، چه در شجاعت و بى باكى، چه در روحيه شهادت طلبى، چه در عبادت ها و راز و نيازهاى نيمه شبى . جويندگان راه معنى و طالبان عزت و آزادگى، بايد در "آينه اوصاف حسينى" به تماشاى اين جلوه هاى ناب و ماندگار بنشينند و اگر اهل سير و سلوك اند و شيفته "عرفان اهل بيتى"، و اگر به افقى دور دست تر از ماديات و بلندتر از روزمرگى ها مى نگرند، باز هم بايد به "مرآت حسينى" چشم بدوزند و به اين "آينه حُسن" بنگرند. براى الگوگيرى از "اسوه هاى حسنه"، بايد به جهات اسوه بودن آنان توجه داشت؛ حسين بن على عليهماالسلام يكى از اين اسوه هاست؛ خود نيز فرموده است: " لكم فى اسوه." مرور به چند نمونه از جهات الگويى سيدالشهدا، براى آن بود كه درس آموزى از اين سرمشق خدايى آسان تر باشد و عملى تر. آينه سلوك حسينى، پيوسته در منظرمان باد.
پى نوشت ها: 1 ـ مقتل الحسين، مقرم، ص 304. 2 ـ سفينه البحار، ج 1، ص 136. 3 ـ زيارت وارث (مفاتيح الجنان). 4 ـ اعيان الشيعه، ج 1، ص 597. 5 ـ موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 328. 6 ـ ينابيع المَوَدَّه، ص 406. 7 ـ نفس المهموم، ص 135. 8 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 367. 9 ـ حياة الامام الحسين(ع)، ج 1، ص 128. 10 ـ همان، ص 131. 11 ـ موسوعه كلمات الامام الحسين(ع)، ص 414. 12 ـ همان، ص 485. كوثر، شماره 51
وقتى خداوند، براى هدايت بشر، "راهنما" فرستاد و براى تعيين راه و پيمودن مسير، "حجت" قرار داد، همه ابعاد را در نظر داشت. الگوهاى مكتبى، الگوى همه جانبه امت براى راهيابى به كمال و خودسازى و بندگى اند. حسين بن على عليهما السلام نيز يكى از اين اسوه هاى كامل و الگوهاى همه جانبه است و آنچه از حضرتش بايد آموخت، نه تنها درس حماسه و جهاد و ظلم ستيزى، كه درس عبوديت و سخاوت و جوانمردى و ارزش گرايى و تهجد و انس با قرآن و تكريم انسان است. در اين مقاله نگاهى به بخشى از ابعاد الگويى سالار شهيدان داريم، تا روشن گردد كه شخصيت وى به واقعه شورآفرين و حماسى عاشورا و انگيزه آفرينى جهاد در كربلا خلاصه نمى شود. امروز، اگر آن باده جانبخش در ساغر دلمان نيست، مى توان و بايد از چشمه فيض ديگرى شور و حال گرفت و "سيره حسينى" را چراغ راه قرار داد. در عصر بازسازى ايمان و فرهنگ، توجه به ابعاد الگويى امام حسين عليه السلام ضرورى است. آن حضرت، تنها در كربلا اسوه ما نيست؛ الگو بودنش تنها در زمينه حماسه و خون و شهادت هم نيست؛ حتى در كربلا هم، فقط كربلاى حماسه و جهاد نبود و اوج صحنه هاى آن روز جاويدان هم، تنها شهادت امام و يارانش نبود.
1. نماز، اوج بندگى سالار ما، حسين بن على عليهماالسلام، شب عاشورا براى انس با خدا و تهجد و تلاوت قرآن و نماز، از دشمن مهلت گرفت. در گرماگرم نبرد عاشورا نيز، هنگام ظهر به نماز ايستاد تا به ما بياموزد كه جان بر سردين و خداجويى نهاده است. سعيد بن عبدالله حنفى، در آن لحظه، در برابر امام همچون سپر حفاظتى مى ايستد، تا حسين بن على عليهماالسلام، آخرين نمازش را بخواند و با 13 تير كه بر پيكرش مى نشيند، به شهادت مى رسد.(1) ابوثمامه صائدى نيز ـ كه خودش شهيد نماز است ـ در روز عاشورا، فرا رسيدن هنگام نماز را يادآور مى شود. امام حسين عليه السلام دعايش مى كند كه خدا از نمازگزاران ذاكر قرارش دهد.(2) اين كه در زيارت هاى امام حسين عليه السلام، او را اقامه كننده نماز خطاب مى كنيم "اشهد انك قد اقمت الصلوه..."(3) جلوه ديگرى از اهميت نماز را در زندگى و شهادت آن پيشواى معنويت و عبوديت نشان مى دهد.
2. رضا، اوج ايمان كمال بندگى در"رضا" به رضاى الهى و فرمان اوست. حسين بن على عليهماالسلام در حركت به سوى كربلا، اظهار اميدوارى كرد كه آنچه را خداوند برايش اراده كرده باشد، "خير" باشد، چه با فتح، چه با شهادت "ارجو ان يكون خيرا ما اراد الله بنا، قتلنا ام ظفرنا" (4). در قتلگاه نيز جملات زيباى "الهى رضاً برضإك و تسليما لامرك" كه بر زبان او جارى شد، نشانه خلوص در بندگى و رضا به قضاى خداوند است. يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد و جانان سيدالشهدا، خدا بود كه عشق الهى در سراسر وجود حضرت، سريان و جريان داشت و "مقام رضا" مرتبه برتر ايمان او به شمار مى رفت. خود آن حضرت بارها مى فرمود: "رضا الله رضانا اهل البيت" (5)؛ رضايت ما خاندان، تابع رضاى الهى است.
3. صبر و مقاومت سيدالشهدا الگوى صبر و شكيبايى در برابر مصيبت ها، مشكلات زندگى، زخم شمشير، داغ عزيزان و شهادت فرزندان است. امام حسين عليه السلام در آغاز حركت خويش به سوى كربلا، بر صبر تكيه كرد و يارانى را لايق همراهى خويش مى دانست كه بر تيزى شمشير و ضربت نيزه ها مقاوم باشند. "فمن كان منكم يصبر على حد السيف و طعن الاسنه فليقم معنا."(6) در روز عاشورا نيز در خطبه اى كه با اين جملات آغاز مى شود "صبرا بنى الكرام..." (7) ياران خويش را بر رنج جهاد و زخم شمشير به صبورى فرا خواند، تا از تنگناى دنيا به وسعت آخرت و از دشوارىهاى دنيا به نعمت و راحت بهشت برسند و مرگ را همچون "پل عبور" بدانند. هنگام خروج از مكه نيز در ضمن خطابه اى فرمود: "نصبر على بلائه و يوفينا اجور الصابرين." (8) و صبر بر بلا را مقدمه رسيدن به "اجر صابران" دانست كه خداوند عطا خواهد كرد. روز عاشورا، فرزندش على اكبر را هم با جمله "يا بُنى اصبر قليلا" دعوت به صبورى كرد و خواهر خويش را در آن روز سرخ، به "صبر" توصيه كرد. صبر و مقاومتى كه ملت ما از حسين بن على عليهماالسلام و حضرت زينب(س) آموختند، آنان را در سال هاى دفاع مقدس و جبهه هاى نبرد و صحنه هاى انقلاب، رويين تن ساخت و به آزادگان عزيز در سال هاى سخت اسارت، قدرت تحمل بخشيد.
4. كرامت و بزرگوارى آقايى و بزرگوارى امام حسين عليه السلام زبانزد بود. سال هايى كه در مدينه مى زيست و در دوران پدر بزرگوارش، آنچه از دست كريمش مى جوشيد، سخاوت و جود نسبت به سائلان و نيازمندان بود. به روايت حضرت سجاد عليه السلام، امام حسين عليه السلام بار غذا و آذوقه به دوش مى كشيد و به خانه يتيمان و فقيران و بيوه زنان نيازمند مى برد. از اين رو، بر شانه هاى آن حضرت جاى آن مانده بود.(9) پس، رسيدگى به محرومان و سركشى به مستضعفان را هم بايد از حسين عليه السلام آموخت. وى روزى بر عده اى بينوا گذشت كه سفره اى گسترده و روى زمين نشسته، نان خشك مى خوردند. پسر پيامبر را به آن طعام دعوت كردند. حضرت از اسب فرود آمد و نزد آنان نشست و از غذايشان خورد، سپس آنان را به خانه خود دعوت كرد و از آنان پذيرايى نمود. شيوه كريمانه وى، شهرت آفاق بود. وقتى سائلى به در خانه امام آمد و در زد، اشعارى با اين مضمون مى خواند كه: هركس امروز به تو اميدوار باشد، ناكام و نوميد نمى گردد و هر كس حلقه در خانه تو را بكوبد، دست خالى بر نمى گردد. تو، سرچشمه جود و سخاوتى و پدرت، كشنده فاسقان تبهكار بود. "لم يخب الان من رجاك..." (10) مگر نه اين است كه نوع دوستى، گرايش به مساكين، تواضع و مردمى زيستن و عاطفه انسانى داشتن را هم بايد از الگويى چون حسين بن على عليه السلام آموخت؟ رفع نياز دوستان و همفكران و همسنگران، در رفتار آن حضرت جلوه گر است و در اين ميدان هم بايد از او پيروى و به او تاسى كرد.
5. كار فرهنگى و آموزشى در نقل هاى تاريخى آمده است كه وقتى معلم يكى از فرزندانش به او سوره حمد را آموخت، هزار دينار جايزه به معلم داد و به او خلعت و لباس بخشيد و دهانش را پر از گوهر ساخت. وقتى بعضى سبب اين همه بخشش را پرسيدند، فرمود: اين ها كجا برابر چيزى است كه او به فرزندم داده است؟ (يعنى آموزش قرآن و سوره حمد) آن حضرت در ارزش گذارى به تعليم و تربيت و تشويق معلم و مربى فرزندان خويش و ارج نهادن به جايگاه تعليم و تربيت نيز، الگوى ماست و بايد از او بياموزيم كه به بُعد فرهنگى و تربيتى كودكان مان بها بدهيم و در اين زمينه، وقت و پول هزينه كنيم.
امام حسين (ع) به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على و فاطمه، كه درود خدا بر ايشان باد، در خانه ى وحى و ولايت، چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص) رسيد، به خانه ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء (2) را فرمود تا كودكش را بياورد.اسماء او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت (3) . به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش، امين وحى الهى، جبرئيل، فرود آمد و گفت: سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون «شبير» (4) كه به عربى«حسين» خوانده مىشود، نام بگذار. (5) چون على (ع) براى تو بسان هارون براى موسى بن عمران است جز آنكه تو خاتم پيغمبران هستى. و به اين ترتيب نام پر عظمت «حسين» از جانب پروردگار، براى دومين فرزند فاطمه انتخاب شد. به روز هفتم ولادتش، فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد، گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7) حسين و پيامبر (ص) از ولادت حسين بن على (ع) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص) درباره حسين (ع) ابراز مى داشت، به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند. سلمان فارسى مى گويد: ديدم كه رسول خدا (ص) حسين (ع) را بر زانوى خويش نهاده او را مى بوسيد و مى فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى، تو حجت خدا و پسر حجتخدا و پدر حجتهاى خدايى كه نه نفرند و خاتم ايشان، قائم ايشان (امام زمان عج) مى باشد. (8) انس بن مالك روايت مى كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مى دارى، فرمود:حسن و حسين را، (9) بارها رسول گرامى حسن و حسين را به سينه مى فشرد و آنان را مى بوييد و مى بوسيد. (10) ابو هريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است در عين حال اعتراف مى كند كه: رسول اكرم (ص) را ديدم كه حسن و حسين (ع) را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى ما مى آمد، وقتى به ما رسيد فرمود: هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است. (11) عالى ترين، صميمى ترين و گوياترين رابطه ى معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را مى توان در اين جمله ى رسول گرامى اسلام (ص) خواند كه فرمود: حسين از من و من از حسينم. (12)
پى نوشت ها 1- در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع) اقوال ديگرى هم گفته شده است،ولى ما قول مشهور بين شيعه را نقل كرديم. ر. به. ك. اعلام الورى طبرسى ، ص 213. 2- احتمال دارد منظور از اسماء، دختر يزيد بن سكن انصارى باشد. ر. به. ك. اعيان الشيعه ، جزء 11 ، ص 167. 3- امالى شيخ طوسى ، ج 1، ص 377 4- شبر بر وزن حسن و شبير بر وزن حسين و مشبر بر وزن محسن نام پسران هارون بوده است و پيغمبر اسلام (ص) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام ناميده است- تاج العروس ج 3 ص 389، اين سه كلمه در زبان عبرى همان معنى را دارد كه حسن و حسين و محسن در زبان عربى دارد- لسان العرب ، ج 6 ، ص 60. 5- معانى الاخبار ، ص 57. 6- در منابع اسلامى درباره عقيقه سفارش فراوان شده و براى سلامتى فرزند بسيار مؤثر دانسته شده است، ر.به.ك. وسائل الشيعه ، ج 15 ، ص 143 به بعد. 7- كافى ، ج 6 ، ص 33. 8- مقتل خوارزمى ، ج 1 ، ص 146- كمال الدين ، صدوق ، ص 152. 9- سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 323. 10- ذخائر العقبى ، ص 122. 11- الاصابه ، ج 11 ، ص 330. 12- سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 324- در اين قسمت رواياتى كه در كتاب هاى اهل تسنن آمده است نقل شد تا براى آنها هم سنديت داشته باشد. كتاب: پيشواى سوم - حضرت امام حسين (عليه السلام) نويسنده: هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق
امشب بهشت و گلشن رضوان مزين است ،
امشب رواق منزل جانان مزين است.
امشب عرش و زمين برای جشن ، غرق زيور و جبرئيل در آسمان و زمين
در حال صعود و نزول.
درهای آسمانی گشاده و بر بام عرش ،
پرچم رحمت در اهتراز.
ملائک کمر به خدمت بسته و در حال آمد و رفت.
شب است و زمين نور باران ، گويا خورشيد هم منتظر است.
چشم بود و افق بی انتهای آسمان ،
گوش بود و نغمه بی پايان ملکوت .
خدايا ارض و سماء را چه شده که اينگونه در هيجانند ؟
بيا دل را به گلستان مدينه ، خانه فاطمه ببريم .
اينجا چه خبر است که همه اهل بيت جمع اند و منتظر؟
احمد و علی (عليهما السلام ) را بنگر که چگونه چشم به فاطمه دوخته اند.
آه گوش کن صدای دلنواز نوزادی را نمی شنوی ؟
آری انتظار به پايان رسيد و دومين فرزند علی و فاطمه ( عليهما السلام )،
نور چشم پيامبر به دنيا آمد ،
ملائک را ببين که با آب کوثر شستشويش می دهند .
آنطرف را بنگر حوران رضوان ، حرير بهشتی آورده اند تا فرزند فاطمه را با آن بپوشانند.
به راستی کدام دل است که از لبخند چشمان نازنين و نگاه عرشی آن نوزاد ،
به تلاطم در نيايد ؟!
نبی کودک را به دامان گرفته ، از عرش ندا می رسد که نامش را " حسين " بگذار.
او را به سينه می چسباند و می بويد.
شادی و شعف خانه علی ( ع ) را پر نموده
ملائک ندا می دهند :
به به ازاين شکوفه باغ محمدی به به ازاين چراغ فروزان احمدی
محمد بود و نوری از زمین تا بینهایت ها
محمد بود و در دل زین معماها حکایت ها
دوباره موج آهنگش طنین افکند
زیر گنبد گیتی
من امشب سخت حیرانم چه میبینم؟نمی دانم
عجب نوریست این نور شگفت امشب
کجا خورشید و ماه آسمانی این ضیا دارد؟
نگه چون می کنم دنباله تا عرش خدا دارد
کریما! سخت حیرانم چه می بینم؟ نمی دانم
محمد در سخن با خویش بود آنگاه چون تندر
نوائی آسمانی در دل غار حرا پیچید
صدائی در زمین از سوی عرش کبریا پیچید
محمد ، مات و حیران، گوش بر بانگ خدا می داد:
بخوان هان ای محمد! گفت: من خواندن نمی دانم
ندا آمد: بخوان با من بخوان با من
بناگه چشمه نوری به جان پاک او تابید
دوباره این ندا آمد: بخوان ای بارگاه کبریا را بهترین بنده
بخوان بر نام قدس پر شکوه آفریننده
خداوندی که انسان را زخون بسته می سازد
بخوان بر نام پاک خالق اکرام بنام آنکه دانش را به نیروی قلم آموخت
بنام آن خداوندی که از رحمت به جان مردم نادان
چراغ معرفت افروخت
محمد از شکوه وحی می لرزید
در آن ساعت محمد بود و شهر مکه و وحی خداوندی
پس از آن شب جهان داند که در گفتار پیغمبر
سخن از عشق حق بود و حدیث آرزومندی
محمد از دل "ام القری" این نغمه را سر داد
که :ای انسان!خدا یکتاست بجز یکتا پرستی هیچ راه رستگاری نیست
به دیگر راهها گر پا گذاری غیر خواری نیست
در این آئین جاویدان لب خود را فرو بند از سپیدی وز سیاهی ها
تو را تا کی سخن از قصه رنگ است در این آئین سخن از رنگ ها ننگ است
به کیش راستین ما گرامی تر بود آنکس که در وی گوهر تقــــــــــــــــــواست
بعثت در تاريكي و ظلمت غاري دور،در دل كوههاي سياه و خاكستريسرزميني ناآشنا مردي در تنهايي خويش با معبودش نجوا ميكرد و عظمتش را ميستود، مردي از جنس خاك اما نشسته بر بال ملائك، كه اگر نبود وجودش،هرگز دنيا خلق نميشد! در سكوت و تنهايي، در نهايت هوشياري و در كمال ناباوري، به ناگاه صداي رسا و ملايم را در فضاي "حرا" شنيد: "اقراء باسم ربك الذي خلق ..." بخوان، به نام پروردگارت، پروردگاري كه تو و همه انسانها را خلق كرد، بخوان و او را به بزرگي ياد كن، كسي كه به تو خواندن را آموخت. با صدايي لرزان و پر التهاب پرسيد; بخوانم؟ چگونه بخوانم در حالي كه خواندن نميدانم! وهمي بود؟ پنداري بود؟ رويايي ؟ و يا رسالتي آغاز شده بود ؟ رسالتي كه محمد(ص) ميبايست بار سنگينش را بر دوش كشد و پيش از او پيامبراني همچون عيسي(س) و موسي (س) بشارتش را داده بودند! نه وهم بود و نه رويا و نه خواب، كه يك "تكليف" بود. تكليفي كه خداي قادر سبحان به بهترين بندگانش آن را واگذار كرده بود، تكليفي از جنس خدا! نوري از آسمان به زمين ! ابلاغ پيامي كه پايههايش بر خواندن استوار ميشد و تكليفي كه ابتدايش علم و آگاهي و انديشه و دانش بود. موجي از ترس و دلهره بر دل محمد(ص) افتاد و او را در ترديد و گمان فرو برد. "جبرييل" با طنين رساي خود، نغمهي "بخوان" را بر محمد (ص) زمزمه كرد، ناگهان بر اندام محمد(ص) لرزهاي افتاد و بر پيشانيش عرق سردي نشست، و او سراسيمه و در حالي كه همچنان ميلرزيد به خانه "خديجه" پناه برد! نميدانست چه بگويد و چه بكند، لرزه امانش نميداد، به ناچار خود را بر لفافهاي بپيچد. بانگ امين خدا بر محمد امين، او را به خود آورد كه;" يا ايهاالمدثر، قم فانذر، فلا ربك فطهر"اي به خود پيچيده ! بدان كه هيچ چيز و هيچ كس به جز پروردگارت نميتواند تو را پناهنده باشد و به تو آرامش بدهد، برخيز و مردم را بشارت بده و خداي خود را به پاكي ياد كن. محمد(ص) از جانب پرورگار و براي انذار و هدايت مردم ماموريتي بس دشوار يافتهبود و ميبايست كه بر اين ماموريت استقامت كند، همانطور كه به او امر شده و دستور داده شد،"فاستقم كما امرت". بدين سان محمد(ص)برانگيخته شد تا علم و آگاهي بر سرير ظلمت و تاريكي بنشاند و در مسير هدايت انسان از هيچ چيز فرو نگذارد. به گواه تاريخ اين روز بزرگ در بيست و هفتم ماه رجب و سيزده سال قبل از هجرت و زماني كه پيامبر چهل سال بيش نداشت، صورت گرفت. محمد(ص)در دوراني به رسالت مبعوث شد كه جهل و ناداني بر اجتماع انسانها سايهافكندهبود و نهتنها سرزمين نجد (عربستان) بلكه بسياري از سرزمينهاي ديگر در گمراهي بسر ميبردند. آيين و سنتهاي ناپسند و غيراخلاقي رواج يافته و ثروت اندوزي و تفاخر به حد اعلاي خود رسيده بود. مردم در جامعهاز امنيتاجتماعي برخوردار نبودند و از آزادي و استقلال نيز خبري نبود. نظامسياسي و اجتماعي تنها در قبيلهها پايهريزي ميشد و بزرگ قبيله تنها كسي بود كه قانون اجتماعي را تنظيم ميكرد. شعار "الحق لمن غلب"، حق با كسي است كه زورش بيشتر است در آن سرزمين طنينانداز بود و آن كه زر و ثروتش بيشتر بود حرفش خريدار داشت و بينوايان بردگان آن جامعه بودند. نظامبردهداري، تبعيضهاي اجتماعي و نيز تقسيمبندي انسانهابه "فقير" و "غني " عرف جامعه آن روز بود. مردم قبايل به ثروت و "نسب" به يك ديگر تفاخر ميكردند و آنجا كه كم مي آوردند، مردگان قبرستان هايشان را نيز به رخ يكديگر ميكشيدند! (الهيكم التكاثر، حتي زرتم المقابر) از دانش تنها شعر و شاعري مفهوم داشت و كلمات تنها براي استهزا و تفاخر بكار گرفته ميشدند،علم و انديشه در ديرها و معبدها محبوس بود و تنهااعراب بيابان گرد و برخي از قبيلهها به فصاحت كلام مشهور بودند. در تجارت و سوداگري ، ربا رايج بود و اين شيوه در داد و ستد بر سود عادلانه، غلبه داشت. خوشگذراني، ميگساري، باده نوشي و بيارادگي در جامعه رواج داشت، زنان از هيچ جايگاهاجتماعي برخوردار نبودند و تنها براي تطميع مردان مورد استقبال قرار ميگرفتند و دختران نيز مايهشرمساري خانواده بودند و به همين دليل زنده بگور ميشدند! در چنين زماني بود كه محمد (ص) مبعوث شد و رسالتي بس دشوار به او ابلاغ شد.او مامور شد كه در برابر تمام بيعدالتيها بايستاد و با جهل و خرافه و تبعيض مبارزه كند. اصليترين رسالتش، سفارش به اخلاق و ترويج خوبيها بود به طوري كه خطاب به مردم فرمودند: "من مبعوث نشدم مگر براي كامل كردن اخلاق." دانش مبتني بر وحي، سيماي آرام و چهرهي متين،تواضع و خشوع براي مومنان و خشم و شدت براي كافران، رافت و مهرباني با بيچارگان و درماندگان و يتيمان و تقدم در سلام، ايجاد حقوق برابر براي همه و تثبيت فرهنگ آزادي در جامعه، توجه به حقوق همسايه و تكريم بردگان و نيز انجام صله رحم از خصايص ويژه پيامبر اكرم بود كه بعد از رسالتش موجب جذب مردم به آييناسلام ميشد. همواره مردم را به فراگرفتن دانش و سواد تشويق كه نه تكليف ميكرد، تفكر و انديشه را برترين عبادات بر ميشمرد و ميان مردمان دانا و نادان، تفاوت قايل بود. مبعوث شدن و آمدنش غلبهنور بر ظلمت بود و نويد سروري مستضعفان در جهان، بعثت اتفاقي نبود كه در يك روز افتاده باشد كه رويدادي در تمام تاريخاست، و در اين روز بايد كه خوب ديد و شنيد آنچه را فرشتگان ندا ميدهند و فرا رسيدنش را بر زمينيان شادباش ميگويند.مبعث ختم رسل، خير بشر و عصارهخلقت، مبارك.
سرآغاز تاريخ اسلام از روزي شروع شد كه پيامبراسلام صلي الله عليه و آله در خلوت با محبوب، در دل غاري كه در دامن كوهي در شمال مكه بود، راز و نياز مي كرد. گويا غار حراء هنوز هم پژواك مناجات پيامبراكرم را در قطعه قطعه سنگ ريزه هاي خود به يادگار حمل مي كند و در گوش عاشقان حضرت كه در آن وادي قدم مي گذارند؛ نجوا مي كند. روزي از روزهايي كه پيامبراكرم(ص) در غار مشغول مناجات و دلدادگي بود، صدايي شنيد: " يا محمد اقرا"؛ او شگفت زده گفت: چه بخوانم؟ شنيد: اي محمد! " اقرا باسم ربك الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذي علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم."( علق/5-1)؛ بخوان به نام پروردگارت كه - جهان را- آفريد. همان كه انسان را از خون بسته اي خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسيله قلم تعليم نمود و به انسان آنچه را نمي دانست، ياد داد. حضرت جبرائيل به حضرت محمد صلوات الله عليه فرمود:" ارسلني الله اليك ليتخذك رسولاً؛ خداوند مرا به سوي تو فرستاده است، تا تو را پيامبر اين امت قرار دهم.(1) حضرت رسول اكرم(ص) هر ساله مدتي به كوه حرا(2) مي رفت و به عبادت و راز و نياز و تفكر مي پرداخت تا اين كه روزي شنيد فرشته اي به او گفت: اي محمد! بخوان. محمد (ص) گفت: چه بخوانم؟ فرشته آيات آغازين سوره علق را بر وي قرائت كرد و پيامبر(ص) نيز آنها را خواند.(3) هرگاه سخن از رخداد واقعه اي به ميان مي آيد ناخودآگاه به دنبال فلسفه و علل ايجاد آن مي گرديم. در باب بعثت نيز علت را جويا مي شويم كه چه نيازي به وجود پيامبران بوده است؟ در نفس انسان نيازها و غرايز گوناگوني قرار داده شده است كه همگي طالب ارضاء و هدايت صحيح هستند. خداوند متعادل براي هدايت انسان، بهترين ابزار را در اختيار او قرار داده و امكانات متعددي به او عطا نموده است، تا هم بتواند نيروي خود را صرف ارضاي نفسانيات كند و هم با امكانات و نيروي داده شده، بر خواهش هاي نفساني غلبه كند و كشش هاي دروني را تحت نظم و ضابطه درآورد. دو راهنما نيز در اختيار او قرار داده است تا حق را از باطل و سرّه را از ناسرّه متمايز كند؛ يكي در درون انسان كه عقل است و ديگري پيامبران الهي كه ايشان از طريق وحي دستورات را براي انسان بازگو مي كنند تا تمام رفتارها را به انسان بياموزند و حدود و مقررات آن را نيز روشن نمايند، چون عقل داراي خطا و نقصان است. برترين هادي، آن است كه داراي مقام عصمت و مرتبط با وحي باشد و تنها راه آن بعثت انبياء است. پس بعثت بزرگ ترين نعمت خداوند بر بشر است و جا دارد كه خداوند بر اين نعمت منت گذارد و اين احسان و نيكويي را به رخ آنان بكشد، چنان كه مي فرمايد: " لقد من الله علي المومنين اذا بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين."( آل عمران/164)؛ خداوند بر مومنان منت نهاد - نعمت بزرگي بخشيد- هنگامي كه در ميان آنها پيامبري از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد و البته پيش از آن در گمراهي آشكار بودند. در اين آيه خداوند بر بشر نسبت به اين نعمت بزرگ منت مي گذارد. ممكن است اين تصور پيش بيايد كه منت گذاري، كار صحيحي نيست، چرا خداوند در اين امر منت مي گذارد؟ مگر بعثت چه ويژگي هايي دارد و هدف از آن چيست؟ واژه منت از " منّ" به معناي چيزي است كه با آن وزن مي كنند( سنگ كيلو). و نيز به معناي نعمت سنگين و باعظمت نيز به كار مي رود. بنابراين هر نعمت سنگين و گرانبهايي را منت گويند. كاربرد اين واژه دو گونه است: قولي و فعلي.(4) اگر كسي عملا نعمت بزرگي به ديگري بدهد، اين همان منت عملي است كه بيشتر در مسائل تربيتي و هدايتي و معنوي كاربرد دارد و پسنديده و ارزنده است. كه برخي گفته اند: اين منت مختص به خداي متعال است. اگر كسي كار كوچك خود را با سخن گفتن بخواهد به رخ ديگري بكشد و آن را بزرگ جلوه دهد، كاري است بسيار زشت، كه اين از منت هاي بشري است. در نتيجه، منت گذاري بر بخشيدن نعمتهاي بزرگ كه از جمله آنها نعمت رسالت است، منتي زيباست و " منّ الله" يعني " انعم الله"، خداوند نعمت بزرگي بخشيد و در اختيار مومنان قرار داد. چنان كه در جاي ديگر خداوند به خطر هدايت كردن انسانها به ايمان، بر آنها منت مي گذارد." بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان."( حجرات/17) اگر مسلمانان به خاطر پذيرفتن اسلام، مشكلات و خسارت هاي زيادي متحمل شده اند، نبايد فراموش كنند كه خداوند بزرگ ترين نعمت را در اختيار آنها گذاشته و پيامبري مبعوث كرد تا انسان ها را تربيت كند و از گمراهي ها باز دارد. بنابراين هر اندازه براي حفظ اين نعمت بزرگ تلاش و كوشش شود و هر بهايي پرداخته شود، باز هم ناچيز است.(5)
پي نوشت ها: 1. بحارالانوار، ج 18، ص206. 2. " حرا" نام كوهي است كه در شمال مكه قرار دارد. در نقطه شمالي آن غاري است كه ارتفاع آن به قدر يك قامت انسان است. قسمتي از داخل غار با نور خورشيد روشن مي شود و قسمت هاي ديگر آن در تاريكي است. 3. تلخيص التمهيد، ج1، ص62. 4. مفردات راغب، واژه" من". 5. مجمع البيان، ج2، ص875.
پيغمبر (ص) نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مىكند، و متاسفانه كسى توجه نكرده، اين است كه همه مفسران اسلامى نوشتهاند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط پنج آيه آغاز سوره «علق» بر پيغمبر نازل شد. اين پنج آيه از« اقرا باسم ربك الذى خلق» آغاز مىگردد. و به «مالم يعلم» ختم مىشود. هيچ كس نگفته است «بسم الله» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفتهاند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده، يا طور ديگر بوده؟ اينها سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمىبينيم. ما پس از تحقيقات زياد به اين نتيجه رسيديم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه « بسم الله الرحمن الرحيم» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد.« اقرا باسم ربك» نيز به همين معنا است. باء « بسم» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. در حقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پيغمبر در آغاز كار و اولين برخورد با پيك وحى نمىدانست نحوه قرائت نام خدا كه جبرئيل از وى مىخواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:« بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذي خلق -»؛ نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم. در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مىباشد. ولى جاى تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياوردهاند. حديث اول دركتاب «كافى» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: « نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد، بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود.!» حديث دوم در«عيون اخبارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا عليه السلام روايت مىكند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر صلى الله عليه و آله نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...» حديث سوم در«محاسن برقى» ج 1، ص 41 از صفوان جمال روايت مىكند كه گفت حضرت صادق عليه السلام فرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اين كه در آغاز آن « بسم الله الرحمن الرحيم» بود. (15) با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مىگوييم كه پيك وحى الهى، سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت با شش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى « بسم الله الرحمن الرحيم» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز« بسم الله» بگويد و سرآغاز كار نبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد. پس «اقرا باسم ربك» يعنى نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجدداً گفت: « بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا باسم ربك الذى خلق.» يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين « بسم الله الرحمن الرحيم» است، و پيغمبر بار دوم « بسم الله» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستور داده است كه هيچ كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: « بسم الله الرحمن الرحيم.» آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مىسازند. به عبارت روشن تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبياء صلى الله عليه وآله ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت كند فقط گفتن « بسم الله الرحمن الرحيم» بود! بقيه آيات همان طور كه پيك وحى مي خواند مانند موارد بعدي در دم در سينه مقدس آن حضرت نقش مىبست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا حفظ كند. اين بود واقعيت بعثت از زبان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام.
پىنوشت ها: 1- سيره ابن هشام، ج 1، ص 154. سيره ابن هشام كه آن را قديمي ترين تاريخ حيات پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله دانستهاند، تلخيص از « سيرَة النبى (ص) »، تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب « تقريب» رمى به تشيع او نموده است.( ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.) 2- سيره حلبيه، ح 1، ص 381. 3- همان، ج 1، ص 382. 4- همان، ج 1، ص 382. 5- تاريخ طبرى، ج 3، ص 1149/ سيره ابن هشام، ج 1، ص 155. 6- سيره حلبيه، ج 1، صص 380 – 391. 7- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 44. 8- در زيارت وارث حضرت سيد الشهدا امام حسين عليه السلام مىخوانيم كه: « گواهى مىدهم تو نورى بودى در صلبهاى شامخ پدرانت و رحمهاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند.» 9- حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول « صحيح بخارى» و تفسير سوره علق جزء سوم آن، و باب ايمان « صحيح مسلم نيشابورى» و تفسير سوره علق در «صحيح ترمذى» و سنن نسائى آمده است. 10- كتاب « اجتهاد در مقابل نص» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده علي دواني، ص 412. 11- سيره حلبيه، جلد ا، ازص33 تا ص42. 12- اين کتاب به يارى خداوند تفصيل بيشتر و تحقيق كامل در آينده توسط آقاي علي دواني منتشر خواهد شد. 13- بحارالانوار،علامه مجلسى، ج 18، ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد. 14- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 36. 15- مفاخراسلام، علي دواني، ج 1، ص 368.
ماجراى بعثت بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان، معتقد به آن باشد، و از آن پى برد كه خاتم انبياء چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسىهاى لازم از مجموع نقلها به اين نتيجه رسيدهايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث خاندان نبوت رسيده است، واقعيت بعثت را چنان روشن مىسازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمىكند. از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مىسازد، روايتى است كه در ذيل از لحاظ خوانندگان مىگذرد: پيشواى دهم ما حضرت امام هادى عليه السلام مىفرمايد: « هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بود به مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حرا مىرفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مىنگريست، و شگفتىهاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مىداد. به اطراف آسمانها نظر مىدوخت، و كرانههاى زمين، درياها، درهها، دشتها و بيابانها را از نظر مىگذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مىآموخت. ازآنچه مىديد، به ياد عظمت خداى آفريننده مىافتاد. آنگاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مىورزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترين و روشن ترين و نرم ترين دلها يافت. در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمانها گشوده گردد. محمد صلى الله عليه و آله از آنجا به آسمانها مىنگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد صلى الله عليه و آله آنها را مىديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمانها به سر محمد صلى الله عليه و آله و چهره او معطوف داشت. در آن لحظه محمد صلى الله عليه و آله به جبرئيل كه در هالهاى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟ جبرئيل گفت: « نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدايى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت بزرگ است. خدايى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهايى ياد داد كه نمىدانست.» پيك وحى، رسالت خود را به انجام رسانيد، و به آسمانها بالا رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مىكرد، بيهوش شد، و دچار تب گرديد. از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست خردمند ترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمىدانست. در اين وقت خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوهها و صخرهها و سنگلاخ ها را براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مىرسيد، به وي اداى احترام مىكردند، و مىگفتند: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بودهاند، و آنها كه بعدها مىآيند برتر و زيباتر و پرشكوه تر و گرامى تر گردانيده است. از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد. پس از آن نيز پيروانت به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب عليه السلام ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مىگردند. دانشهاى تو به وسيله دروازه شهر حكمت و دانش على بن ابي طالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مىگردد. به زودى ديدگانت به وجود دخترت فاطمه سلام الله عليها روشن مىشود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مىآيند. عنقريب دين تو در نقاط جهان گسترش مىيابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مىدهيم، و تو آن را به برادرت على مىسپارى. پرچمى كه در سراى ديگر، همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مىآيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود. پيامبر پس از شنيدن اين سخنان با خود گفت: " خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مىدهى كيست؟ آيا او پسرعم من است؟" ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مىگردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت برترى خواهد داشت. (13) در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث شريف و نقل آن در تفسير سوره اقرا غافل ماندهاند، با اين كه نكات جالب و تازهاى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مىكند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند. ملاحظه مىكنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدمهايى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت. همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بويى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنان كه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدايى.» خديجه كه از سال ها پيش هالهاى از نور نبوت در سيماي درخشان همسر محبوب خود ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر بردهام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14) بدين گونه محمد بن عبدالله برازنده ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، بر فراز كوه حرا از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبياء گرديد.
بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است، در تواريخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است، عايشه همسر پيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفتهاند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما انا بقارى» يا من خواننده نيستم؛ «لست بقارى». جبرئيل سه بار پيغمبر را گرفت و فشار داد تا بار سوم توانست بخواند! در صورتى كه؛ اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مىگويند منظور جبرئيل اين بوده كه هر چه او مىگويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى؛ «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مىخوانده او هم تكرار كند؟ اين كار براى يك كودك پنج ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش! از اين گذشته «وحى» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبر نازل كرده، آن را آهسته تلفظ مىنموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مىبسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هر چه را جبرئيل مىگفته، پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند! ثانياً كسانى كه بعثت را بدين گونه نقل كردهاند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسر پيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كردهاند، پنج سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمىكند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است- يعني راوي ديگري ندارد- كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مىگويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است. ثالثاً معلوم نيست جمله « بخوان به نام خدايت» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسيرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفته شد كه هر دوى آنها خلاف واقع است. رابعاً مگر خدا و جبرئيل نمىدانستهاند پيغمبر درس نخوانده بود كه دو بار از وى مىخواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مىگويد: نمىتوانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مىتوان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مىشود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بىسابقه بوده تا چه رسد به پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله!! خامساً هيچ يک از مفسران اسلامى نگفتهاند چرا اولين سوره قرآنى « بسم الله الرحمن الرحيم» نداشته است! بلكه همگى گفتهاند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اول سوره علق بوده است از «اقرا باسم ربك الذى خلق» تا «ما لم يعلم». سادساً دنباله حديث عايشه و ديگران كه مىگويد: « وقتى پيغمبر از كوه حرا برگشت سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس از آن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت خود هراسانم» و «خديجه او را نزد پسرعمويش ورقة بن نوفل برد كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مىنوشت؛ و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9) علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پر ارج «النص والاجتهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث شده و مى نويسد: « مىبينيد كه اين حديث - حديث عايشه- صريحاً مىگويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى درآورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10) در حديث ديگر مىگويد: « پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مىخواست خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالتي شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مىگويد: « تختى مرصع روى كوه حرا گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبياء هستى»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن عجيب به نظر مي رسد. راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت خاتم انبياء چه سان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى از آن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداختهاند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نمودهاند! ما پس از نقدى كه دانشمند عالى مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بر يك حديث بعثت - حديث عايشه- نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمدهاى از تفسير و حديث و تاريخ سنى و شيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند. متن همه آن احاديث نيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مىباشد. به همين جهت مىبينيم « برهان الدين حلبى» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گويى و سر درگمى موضوع افزوده است. (11)
بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساسترين فراز تاريخ درخشان اسلام است. بعثت پيغمبر درست در سن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. البته قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مىداشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم برساند. در آن زمان ميان مردم قريش و ساكنان مكه رسم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مىگذرانيدند.(1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود. نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبراكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مىرسيد، به پاى كوه حرا مىرفت، و مستمندان را كه از آنجا مىگذشتند يا به آنجا مىرفتند، طعام مىداد. (2) به طورى كه تاريخ اسلام گواهى مىدهد، پيغمبر نيز پيش از بعثت به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را انجام مي داد. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مىگرفت و به نقطه خلوتى مىرفت و به تفكر و تامل مىپرداخت. پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله دايه اش تحت مراقبت دايه خود، «حليمه» قرار داشت نيز از بازى كردن با بچهها دورى مىگزيد و به كوه حرا مىآمد و به فكر فرو مىرفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حرا» بى سابقه نبود. در مدتى كه بعدها در «حرا» به سر مىبرد، غذايش نان و زيتون بود، و چون به اتمام مىرسيد، به خانه بازمىگشت، و تجديد قوا مىنمود. گاهى هم همسرش خديجه برايش غذا مىفرستاد. غذايى كه در آن زمانها مصرف مىشد، مختصر و ساده بود. (4) پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مىبرد و چون روز آخر باز مىگشت، نخست خانه خدا را هفت دور طواف مىكرد، سپس به خانه مىرفت. (5) كوه حرا امروز در حجاز به مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مىشود. حرا در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريباً در آخر شهر در كنار جاده به خوبى ديده مىشود. كوههاى حومه مكه اغلب به هم پيوسته است و از سمت شمال تا حدود بندر«جده» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد. اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات» و سرزمين «منا» و شهر «طائف» و از سوى ديگر به طرف «مدينه» كشيده شده است، با درهها و بيابانهاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت فرساى خود شايد بهترين نقطهاى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مىبرد. كوه حرا بلندترين كوههاى اطراف مكه است، و جدا از كوههاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمايى مىكند. هر چه بيننده به آن نزديكتر مىشود، ابهت و جلوه كوه بيشتر مىگردد. از آن بلندى در زمان خود پيغمبر قسمتى از خانههاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز در پشتبامها و از درون اطاقهاى بعضى از طبقات ساختمانهاى مكه به خوبى پيداست. «غار حرا» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، بلکه تخته سنگى عظيم است که به روى دو صخره بزرگترى غلت خورده و بدين گونه تشكيل دهنه غار حرا را داده است. دهنه غار به اندازه اي است كه انسان مىتواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد. غار حرا جايى نبوده كه هر كس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مىخورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقات انجام شده، پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حرا فىالمثل در خيمه به سر مىبرده و رهگذران را پذيرايى مىكرده و فقط گاه گاهى به قله كوه مىرفته و به تماشاى جمال آفرينش مىپرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است. اما پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح القدس گاهى تراوشاتى غيبى مىديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مىشده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدايى مىشنيد، ولى كسى را نمىديد. هفت سال متوالى بود كه نور مخصوصى مىديد و تقريباً شش سال مىگذشت كه پيغمبر زمزمهاى مىشنيد، ولى درست نمىدانست موضوع چيست؟ چون آن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مىكرد، خديجه مىگفت: « تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خويى پسنديده دارى و در مهمان نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مىدارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6) هنگامى كه به سن سى و هفت سالگى رسيد ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازهاى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حرا و ميان راههاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مىشنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد! در يكى از روزها كه در دامنه كوه حرا گوسفندان عمويش ابوطالب را مىچرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مىزند و مىگويد: يا رسول الله! ولى به هر جا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7) روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حرا آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مىانديشيد. مىانديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نموده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كمال خود نانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش گذران و مال دوست و مال دار قريش در اين انديشهها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمىانديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون بخت و نيازمند، تنها انديشهاى است كه آنها در سر مىپرورانند... اينك «او» درست چهل سال پر حادثه را پشت سر نهاده بود. تجربه زندگى و پختگى فكر و ارادهاش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام مسئوليت بزرگ پيامبري آماده بود. در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوندِ عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟ رهبرى كه سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسانهاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و تربيت خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت شكن، خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر، و مادر در مادر، شكوفان و درخشان و فروزان بود. او از سلامتى كامل جسم و جان برخوردار بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت برايش باقى گذارده بودند. به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)
پيامبر و مسيحيان اين ادعا که پيامبر اسلام، تعاليم خويش را تحت تاثير آموزش علماي نصاري عرضه داشته است، مطلبي نيست که تنها برخي از مستشرقان قرون اخير آن را عنوان کرده باشند، بلکه اشراف قريش نيز که مي ديدند تهمت هاي گوناگون آنان به پيامبر، در نظر همگان سست و بي پايه است و شخصيت وي با شاعران، کاهنان و ساحران تفاوت فاحش دارد، سرانجام تصميم گرفتند براي آن حضرت معلمي دست و پا کنند. حاصل اين تلاش اين بود که آهنگري رومي را که در نام او نيز اختلاف وجود دارد، به عنوان آموزگار وي معرفي کردند، و گفتند که چون ديده اند محمد (ص) گاهي براي ديدن چگونگي ساخت شمشير به محل کار اين آهنگر مي رفته، پس تعاليم خود را از وي که زبان عربي را هم درست نمي دانسته، فرا گرفته است!" قرآن مجيد در پاسخ اين تهمت مي گويد : لسان الذي يلحدون اليه اعجمي و هذا لسان عربي مبين ( زبان کسي که به آن اشاره مي کنند غيرعربي است در صورتي که اين قرآن به زبان عربي آشکار است ) ( نحل 103)" (10) و اما در اين باره با دلايل تاريخي و منطقي مي توان گفت : " در مقايسه با يهوديت، نفوذ مسيحيّت در سراسر حجاز بسيار محدود بود. اين محدوديت در شهر مکه به حدّ اعلي مي رسيد. اصولاً با توجه به خصايص جهان شناسي مسيحي آن روز، علماي اين مذهب اغلب ترجيح مي دادند تا در مراکزي دور از شهرها زندگي کنند و عمر خود را به عزلت و گوشه گيري بگذرانند؛ بنابر اين بايد پرسيد که معدود معلمان فرضي مسيحي محمد (ص) چه کساني بودند. مسيحيان بردگاني بودند که از شهرها و نقاط ديگر خريداري شده و در مکّه نزد اربابان خويش زندگي مي کردند و از طريق انجام خدمات و فعاليت هايي خاص، درآمد و ثروتي براي اربابان خود تدارک مي ديدند.... برخي از مستشرقين تلاش بي ثمر و متروک بعضي از علماي مسيحي قرون وسطي را زنده کردند و مدعي شدند که پيامبر اسلام، مباني آيين خويش را از دو راهب مسيحي (بحيرا و راهب بُصري ) اخذ کرده است. " (11) ولي اساساً ملاقات پيامبر اکرم با اين دو راهب مسيحي ازسوي تاريخ نگاران جاي شک وشبهه دارد و بسياري از آنان در پايان نقل اين داستان با جملاتي از قبيل الله اعلم فقدان منابع معتبر در اين باره را آشکار ساخته اند . حال بر فرض وقوع اين ملاقات ها " آيا مي توان سرچشمه آموزشهاي پيامبر اسلام را آن دو راهب مسيحي دانست؟ آيا انسان عاقل و انديشمند، مي تواند دو ملاقات کوتاه را که به فرض صحت وقوع، گذرا و شتابزده دقايقي به هنگام عبور کاروان روي داده و متن سخنان رد و بدل شده در آنها هم جز پيشگويي رسالت رسول خدا، حاوي هيچ سخن ديگري نيست، مبناي تکوين آيين گسترده اسلام در انديشه پيامبر بداند؟ اين ادعاهاي سست ممکن است معاند را به ظاهر ساکت کند، اما خرد خردمندان را قرار و آرام نمي دهد." (12) مرحوم دکتر راميار ( در اين باره ) مي نويسد:آن معارف عاليه قرآن کجا و اين چند تن مرد گمنام و يا افسانه اي کجا که حداکثر، راهب دير دور افتاده بُصري و يا زاهد عزلت نشين مکه و يا آهنگر سرگذر و يا چند تن سرباز حبشي وامانده از لشگر ابرهه بوده اند. اين سخنان بيشتر به شوخي هاي سبک مردم سبک مغز مي ماند تا به سخني جدّي و در خور اعتناء . چنين است که قرآن با لحني قاطع اين سفاهت ها را مي کوبد و اعلان مي کند: "و ما کان هدا القرآن ان يفتري من دون الله و لکن تصديق الّذي بين يديه و تفصيل الکتاب لاريب فيه من رب العالمين" (و اين قرآن نه چنان است که کسي جز به وحي خدا تواند يافت، و ليکن ساير کتب آسماني را نيز تصديق مي کند و کتاب الهي را تفصيل مي دهد که بي گفتگو از جانب پروردگار جهانيان است). (يونس/ 37)
کلام آخر : اگر انگيزه عناد را براي گلدزيهر و ديگر مستشرقيني که نبوت پيامبر مکرم اسلام را منکر مي شوند ، نپذيريم، لااقل بايد بگوييم که اينان نمي دانسته اند که با انتساب اين موارد به پيامبر اسلام به راهي رفته اند که مشرکين قريش رفتند. به عبارت ديگر قريشيان و اعراب باديه نشين صدر اسلام که همه بر جاهل بودن آنان اذعان دارند همان دلايلي را اقامه کرده اند که اينک افرادي که داعيه برخورداري از دانش روز دارند . خداوند اين آيات را نه تنها براي قريشيان ، که براي تمام منکران در سراسر تاريخ گفته است : " فلا اقسم بالخنس الجوار الکنّس و اللّيل اذا عسعس و الصّبح اذا تنفّس انّه لقول رسول کريم ذي قوّة عند ذي العرش مکين مطاع ثمّ امين و ما صاحبکم بمجنون و لقد راه بالافق المبين و ما هو علي الغيب بضنين و ما هو بقول شيطان رجيم فاين تذهبون ان هو الّا ذکر للعالمين لمن شآء منکم ان يستقيم و ما تشآوون الا ان يشاء الله ربّ العالّمين. سوگند به اختران گردان که نهان شوند و از نو آيند ، وبه شب چون روان گردد و به صبحدم آنگه که نفس برکشد که اين قرآن سخن فرستاده اي گرانقدر است، نيرومند که در پيشگاه خداوند عرش صاحب اختيار مطلق است. هم مطاع و هم امانتدار است ؛ رفيق شما مجنون نيست. بي شک رسول شما و آن رسول آسماني، در افقي بالاتر با هم ديدار کرده اند. دانش غيبي بخيل نيست و قرآن سخن شيطان مطرود نيست. پس به کجا مي رويد؟ اين قرآن فقط يادواره اي براي جهانيان است، براي کسي از شما هم که بخواهد در راه راست قدم بگذارد و شما نمي خواهيد مگر آنکه خدا پروردگار عالميان خواسته باشد."( تکوير ،آيات 16الي 29) و اما در مورد ادعاي پاياني مستشرقان مبني بر ارتباط پيامبر اکرم با خارج شبه جزيره بايد گفت که رسول مکرم اسلام تنها يک بار آن هم در بيست و پنج سالگي با کاروان تجاري خديجه به شام سفرکرد و اين سفربهانه اي به دست مغرضان و ديرباوران داده تا سرچشمه قرآن را در اين سفرو در شام جستجو کنند . آيا کسي که واجد اين ميزان ذخاير عقلي است که مي تواند نام او را ازگمنامي به در آورد، اين ذخاير را در اختيار جواني از صحراي عربستان مي گذارد که در پناه آن به بلند آوازه ترين مرد تاريخ بشري تبديل شود ؟ به هر روي به نظر مي رسد معاندان دين اسلام که بر پوشالي بودن تمام آيين ها و اديان موجود و درخشش اسلام در برابر آنها باور دارند در صدد هستند با دانش اندک و جان هاي بي مقدار خويش اين درخشش را از اسلام بازستانند ولي مثل اين معاندان و درخشش قرآن و اسلام مانند روشنايي کرم شب تاب در برابر خورشيد عالم تاب است.
پي نوشت ها : 1. سبحاني .جعفر. راز بزرگ رسالت . ص 162 2. زرگري نژاد . غلامحسين .تاريخ صدر اسلام ،عصر نبوت .ص 200 3. همان ص 201 4. همان ص 204 5. همان 6. همان 7. همان ص 205 8. همان ص 206 9. همان ص 207 10. سبحاني ص 190 11. زرگري نژاد . ص 208 12. همان ص 209
پيامبر و حُـنـَفاء حنفاء ( جمع حنيف ) بت پرستان مکه بودند که در آستانه ظهور اسلام، از بت پرستي روي بر تافتند و خود را پيرو آيين حضرت ابراهيم شمردند. به عبارت ديگر، اينان روشنفکران و عناصر مترقي و آگاه جامعه خويش بودند که با غور وتفکر در نظم آفرينش از يک سو و ناتواني بتان از سوي ديگر به باطل بودن بتان و وجود خالقي يکتا ايمان يافته بودند . از ميان حنيفان پيش از اسلام مي توان به ابوذر غفاري اشاره کرد. مستشرقان ادعاي پيامبر بر نبوت را ادامه جريان حنفا در حجاز مي دانند ولي در اين باره مي توان ايرادهايي را وارد دانست . اگر اسلام در پيوند با حنفا بود بايد يکي از حنيفان مشهور به رهبري اين جريان مي رسيد ، و يا حنيفان بايد جزء اولين ايمان آورندگان بوده باشند ولي تاريخ نشان مي دهد که " جريان حنفاء عقيم است و دين اسلام بدون کمترين پيوند با ايشان پديد مي آيد....تاريخ چهره تمام حنفاي مکه را مي شناسد؛ شگفت تر اينکه پس از بعثت پيامبر هم، هيچکدام از حنفاء به آن حضرت ايمان نياوردند؛ با آنکه اگر او نماينده اقشار تکامل يافته اجتماعي جامعه خويش بود، علي القاعده بايد نخستين کساني که به او ايمان مي آوردند و او را همراهي مي کردند، همين حنفاء باشند. حنفاء نه تنها پس از بعثت پيامبر به آن حضرت ايمان نياوردند، بلکه بعضي از ايشان، نظير امية بن ابي الصلت، به دشمني با آن حضرت برخاست و در رثاي کشته هاي مشرکين در جنگ بدر، اشعاري سرود." (7)
پيامبر و يهوديان يکي از مهم ترين ادله مستشرقين ( البته به زعم خودشان ) بر واهي بودن بعثت پيامبر ارتباط آن حضرت با علماي يهودي است . يهوديان در يکتاپرستي خود را پيشگام تمام اديان مي دانند و بر پيروان ديگر اديان دراين زمينه مباهات مي کنند و چنان پيامبران ساير اديان را منکر مي شوند که گويي خداوند در بعثت انبيا مي بايست از آنان اجازه مي گرفت؛ از اينرو با اين که در کتاب تورات ( البته کتاب بدون تحريف تورات ) نام و نشان پيامبران پس از موسي ذکر شده بود ولي يهود ، تمام اين انبيا را منکر شدند و براي انکارآنان ،آن سخنان الهي ( انجيل و پس از آن قرآن ) را نسخه برداري از تورات و عهد عتيق خواندند ؛ اين در حالي است که ادعاي آنان که عمري به درازاي تاريخ اسلام دارد تنها به نبي مکرم اسلام محدود نمي شده است و حضرت مسيح نيز مورد اين ادعا ي يهوديان قرارگرفته است . در باره اين ادعاي يهود مي توان گفت : " مرکز يهوديت حجاز، شهر يثرب بود. بر خلاف اين شهر، مکه هرگز مرکز زندگي يهود نبود و يهوديان در آنجا توطن نداشتند. تعرض گسترده قرآن در سوره هاي مدني به يهوديان و سکوت مطلق اين کتاب آسماني در آيات مکي در باره آنان، آشکارا حاکي از آن است که در اين شهر خبري از وجود يهوديان ، و يا نفوذ آنان نبوده است. طبعاً اگر جريان غير از اين بود، قرآن در آيات مکي متعرض ايشان مي شد و آنان را همچون مشرکين مکه، مورد خطاب قرار مي داد و يا از عناد ايشان سخن مي گفت." (8) " ولفنسون نويسنده يهودي، تصريح مي کند که قبل از بعثت، يهودي عالمي در مکه زندگي نمي کرده است" . درست با توجه به اين نکته است که مي توانيم نتيجه بگيريم پيامبر اسلام قبل از بعثت، در مکه با هيچ عالم يهودي ارتباط نداشته است تا بتواند آيين و رسالت او را از اين طريق تبيين بشري نمود. " طبعاً اگر محمد (ص) کمترين پيوند فکري با يهوديان داشت و از آنان چيزي مي آموخت، ايشان با توجه به کينه شديدي که نسبت به وي داشتند، اين معني را در همان زمان که قريش به دنبال يافتن معلم و آموزگاري براي محمد بودند، آشکار ساخته، نمي گذاشتند تا برخي مستشرقين يهودي، پس از هزار و چهار صد سال، زحمت طرح ادعايي بي سند و مبنا را بکشند." يک اسلام شناس غربي ( ؟؟) درباره ادعاي يهوديان مقايسه اي ميان قرآن و تورات انجام داده است تا تفاوت هاي آن دو و ادعاي باطل يهوديان را آشکار سازد : "در باب آفرينش، عدم تشابه ميان معلومات عهد عتيق و آيات قرآن جالب توجه است و خصوصاً پاسخگوي اين اتهام بي ربط و بي پايه به پيغمبر اسلام است که از آغاز اسلام تاکنون تکرار مي شود. بدين بيان که: وي به نسخه برداري و رونويسي روايات عهد عتيق پرداخته است.... فرضيه رونويسي از عهد عتيق غير قابل دفاع است، زيرا گزارشي که قرآن از آفرينش عرضه مي کند، با گزارش عهد عتيق تفاوت کلي دارد....اين مطلب به همان اندازه بي بنا و بنياد است که گفته مي شود پيغمبر اسلام (ص) از تعليمات مذهبي يک راهب مسيحي استفاده کرده است".(9) براي روشن تر شدن اين مطلب بهتر است به تصويري که قرآن از پيامبران يهود نظير داود (ع) ارائه مي کند با تصويرتوراتي آنان مقايسه شود . قرآن داود را چنين معرفي مي کند : به او مقام حکم فرمايي و دانش عطا کرديم ( انبيا 78و79 ) ، بهره داود به فضل و کرم خداوند کامل شد ( سبا 10 ) ، نيرومند بود وبه درگاه ما توبه وانابه مي کرد ( ص 17) . در صورتي که يهوديان در تورات تحريف شده به اين پيامبر خدا ، نسبت رابطه نامشروع با زني شوهردار وارد مي سازند . اين خود گوشه اندکي از نارسايي بسياراين ادعاست .
نبوغ محمّد: نبوغ پيامبر اسلام، امري است که مستشرقان و معاندان جديد رسول خدا (ص) نيز به آن اذعان واعتراف دارند و چنانکه گفتيم يکي از پايه هاي تفسير غيرالهي ايشان از بعثت وي نيز همين اعتقاد به نبوغ و برخورداري آن حضرت از بهره هوشي بسيار بالاست. مسلمانان هم طبعاً اصل بهره مندي پيامبر اسلام از نبوغ را باور دارند. در اين نکته جاي هيچگونه مناقشه اي نيست، بلکه مناقشه در نتيجه اي است که مستشرقان از نبوغ محمد (ص) گرفته و اذعان و اعتراف به آن را براي تفسير غير الهي خود از بعثت کافي دانسته اند. براي رد اين ادعا مي توان گفت " نه علماي روانشناسي و تربيتي برفعليت يافتن ظرفيت هوشي نوابغ ، بدون محيط رشد مناسب باور دارند و نه تاريخ ، نوابغي سراغ دارد که بدون مکتب و مدرسه و معلم و محيط مناسب ... به شکوفايي رسيده باشند " (2) به راستي آيا مي توان تصورکرد که فردي برخوردار از استعداد خدايي و هوش بسيار بدون دستيابي به آموزش و بدون پرورش آغازگر نهضت بزرگي شود که تاکنون ادامه دارد ؟؟
پيامبر امّي مفسران، محققان و مستشرقان در باب واژه امّي و معناي آن اتفاق نظر ندارند. برخي از ايشان واژه امّيين در آيه "هو الذي بعث في الامّيين رسولاَ منهم يتلوا عليهم آياته..." را به معناي مشرکين و اعراب که اهل کتاب نبودند، گرفته اند. برخي نيز امّي را مأخوذ از ام القري و منسوب به آن دانسته و نوشته اند که اطلاق امّي به حضرت رسول از آن جهت است که اهل و ساکن ام القري يعني مکه بود. غالب علماي لغت هم، امّي را به معناي کسي که قادر بر خواندن و نوشتن نباشد گرفته اند. در قرآن کريم دو بار در سوره اعراف از حضرت محمد به عنوان امّي ياد شده است. غالب مفسران در معناي امّي به نقل معاني متعدد ياد شده پرداخته و سرانجام معناي صريحي از آن به دست نداده اند. به اين ترتيب به نظر مي رسد که از طريق واژه مذکور، عدم توانايي رسول خدا را بر قرائت و کتابت نمي توان ثابت کرد. ولي با اين حال قريب به اتفاق علماي مسلمان در امّي بودن پيامبر، در سالهاي قبل از بعثت ترديدي ندارند. تعدادي از همين علماء ، البته نه مبتني بر دلايل تاريخي روشن، بلکه براساس استدلال عقلي که سواد، کمال است و پيامبري که داراي تمام کمالات است، نمي بايد بعد از بعثت از اين کمال بي بهره باشد، معتقدند که حضرت رسول پس از بعثت سواد آموخته و بر قرائت و کتابت توانايي يافته است. " آيه "و ما کنت تتلوا من قبله من کتاب و لا تخطّه بيمينک اذاً لارتاب المبطلون" (تو پيش از نزول قرآن نه هيچ کتابي مي خواندي و نه با دست خويش آن را مي نوشتي، اگر چنان بود باطل گرايان به شک مي افتادند) صراحتاً برعدم توانايي حضرت رسول در سالهاي قبل از بعثت بر قرائت و کتابت تاکيد مي کند....که جمله انتهايي آيه، ضمن اينکه ارائه قرآن را با عنايت به بي سوادي پيامبر، به خودي خود اعجازي براي آن حضرت و صدق الهي بودن بعثتش مي شمارد، تلويحاً بياني تحريک آميز نيز هست. بديهي است سکوت تاييد آميز قريش در مقابل اين آيه و عدم ادعايشان در با سوادي حضرت رسول، علي رغم بيان انکاري آيه، بارزترين دليل بر بي سوادي آن حضرت است."(3) انکار بي سوادي پيامبر اسلام، از سوي مدعيان يهودي و مسيحي به اين معني است که او در دوره قبل از بعثت معلماني داشته که نزد ايشان قرائت و کتابت را آموخته است. ناگفته معلوم است که اگر پيامبر چنين معلماني مي داشت، طبعاً قريش از وجود آنان آگاه بودند و آنها را معرفي مي کردند. اما قريشيان هيچگاه مدعي نشدند که پيامبر نزد کس يا کساني قرائت يا کتابت آموخته است.
پيامبر و شاعران ادعاي شاعري پيامبر هم از سوي منکران قريشي ايشان و هم از سوي مستشرقان عصر حاضر مطرح شده است . " شاعران، در ميان اعراب، عالمان، مورخان و روشنفکران جامعه محسوب مي شدند. اين سخن درستي است که شعردفتر عرب است دفتري که تمام انديشه ها، عقليات و حکمت و فرهنگ و دانش عرب در آن انعکاس دارد." (4) شاعران در ميان اعراب جايگاه فرهنگي ويژه اي داشتند و مجبور بودند تمامي اطلاعات ممکن و لازم را گردآوري کنند، تا به هنگام ضرورت آنها را در خدمت شعر خود درآورند و به عنوان سلاحي براي دفاع از قبيله خويش مورد استفاده قرار دهند. عرب جاهلي به هنگام جنگ بر هرچيزي که مي توانست با قبيله رقيب مباهات مي کرد و در اين ميان که شعر به سلاح خيال پردازي و غلو مجهز است مي توانست در مفاخره و گردن فرازي بسيار به کار اعراب آيد . " اگر قرار بود پيامبر اسلام، دستمايه هايي براي اعتلاي دانش و آگاهي خويش جستجو کند طبعاً بايد با همين شاعران که دانشمندان جامعه حجاز بودند، مربوط مي شد و در جمع ايشان رفت و آمد مي کرد و همانند ايشان با اين دفتر عرب پيوستگي مي داشت، اما نه تنها هيچ سند تاريخي از رابطه پيامبر اسلام با شاعران در دست نيست، بلکه گزارش هايي در دست داريم که خلاف اين ادعا را نيز آشکار مي سازد " (5) طبري (تاريخ نگار معتبر اسلام در سده )از پيامبر اکرم نقل مي کند که ايشان شعر را دوست نمي داشتند . علاوه بر اين پيامبر اکرم برخلاف اعراب که شعرشناس بودند يا اشعاري را از حفظ داشتند هيچگاه " شناخت دقيقي از قالب هاي شعري نداشتند " (6) و قرآن کريم به حق در اين باره مي فرمايد : "و ما علّمناه الشّعر و ما ينبغي له".( سوره يس آيه 69)
کلام نخست رسول اکرم (ص) ، پيامبر درس نخوانده يا نابغه رسول اکرم (ص) و ديگر اديان وآيين ها کلام آخر کلام نخست: کوه حرا در اطراف مکه که هر ساله در ماه رمضان بر پاک ترين مرد زمانه آغوش مي گشايد ، دراين سال شاهد وقوع پديده اي شگفت است ، ديوارها ، قطعه قطعه ي سنگ ها ، در نواي مناجات اين مرد نرم شده اند ، در برابر روح پرستنده و بي آلايش او سر فرودآورده اند که ناگاه نوايي بس پرمهابت لرزه بر پيکره ي کوه مي افکند ، ندايي که آن مرد را به نام مي خواند و بشارت مي دهد که از سوي خالق جهان به شرف نبوت شرافت يافته ، تا انسان هاي سرگشته در تاريکي هاي جهل را به روشنايي و نور راهبر شود . و اين آغازي است بر رنج هاي بي شمار مردي که تا آن زمان محمد امين بود و پس از آن شب محمد رسول الله خاتم النبيين( ص) شد . رنج هايي که تنها شانه هاي استوار و ايمان نستوه او توان تحمل آن را داشت ، مردي که در تمام کائنات يگانه بود و براين يگانگي ، محبوب پروردگار عالميان شد . قريشيان ، تا آن زمان محمد را امين مکه مي دانستند و در حل اختلافات او را حکم مي کردند ،اما پس از آگاهي بر رسالتش ، به يکباره چون تمام دنياي خود را در برابر پيام رهايي بخش او در خطر ديدند با تمام قوا و با هر آنچه در توان داشتند عليه وي به پاخاستند ، ولي چه بيهوده تلاشي ، که آن کس را که خداوند عزيز گرداند اگر تمامي جهانيان گردآيند نخواهند توانست اندکي از عزت وي بکاهند ، و مشرکان بر اسرار و قدرت خداوند بس ناآگاه بودند و گذشت زمان اين سرخداوندي را بر آنان آشکار ساخت . ولي اينک با گذشت بيش از 1400 سال از بعثت آن بزرگمرد تاريخ بشريت و آخرين حلقه اتصال آسمان و زمين ، هنوز نواي تشکيک از سوي نه مشرکان که دينداران ديگر اديان که بر دينداري خويش داعيه بسيار دارند شنيده و خوانده مي شود ؛ و عجيب آنکه پيروان هر دين و آييني ، قرآن و پيام رسول اکرم را نسخه برداري از کتاب آسماني و دين و آيين خود مي پندارند ، اينان ديدگان حقيقت بين خود را براين مسئله مي بندند که استواري دين اسلام ، حق جويي و تازگي آن براي نومسلمانان حتي در دنياي پيشرفته غرب ، خود مي تواند حجتي بر اصالت پيام رسول اکرم باشد . اين نوشتار فرصتي است براي پاسخگويي به آن دسته ازمشرکان نويني که شرک خود را در پس اديان گوناگون پنهان ساخته و بر آخرين حجت حق ، رسول اکرم محمد مصطفي (ص) اشکال مي گيرند و او را نابغه و يا شاعري چيره دست مي خوانند نه پيامبري که از جانب خداوند بر هدايت خلق مبعوث شده است ؛ و اين نيست مگر عناد ديرپاي معاندان که بر سعي باطل خود باور دارند ولي خُـبث طينتشان ، آنان را بر طريقي چنين گمراه نگاه داشته است . " نويسندگان غربي که همه پديده ها را با اصول مادي مورد مطالعه قرارمي دهند ... مي کوشند که نبوت پيامبران و زير بناي اين موهبت الهي را که وحي باشد با اصول ماديگري توجيه وتفسير نمايند و آنچه را که پيامبران از شنيدن وحي و رويت فرشته مدعي هستند همه را مولود تخيل و تجلي شخصيت دوم پيامبران معرفي کرده و فداکاري و تلاش هاي توانفرساي آنان را نتيجه يک عمر فرورفتگي در خويش و فکر وانديشه پيرامون نجات قوم خويش مي دانند . " (1) در اين ميان تني چند از مستشرقان و سرسلسله آنان يک يهودي آلماني ، در صدد هستند با تشکيک در رسالت نبي مکرم اسلام ، اعتبار قرآن را به عنوان تنها سخن الهي که دچار تحريف نشده است زير سوال برند . بنياد تمام تفاسير غيرالهي اين مستشرقان از بعثت پيامبر اسلام و محوري ترين سخن ايشان اين است که : محمد نابغه و ابرمردي است که با مطالعه درمتون يهوديان و مسيحيان و اقتباس از آنان توانسته بنياد انديشه و تفکر خود را پي ريزي کند . اين مدعيان براي اثبات نظر خويش بر چند مورد تاکيد فراوان دارند : 1- انکار امي بودن (فاقد تواناني خواندن و نوشتن ) پيامبر؛ 2- داشتن روابط فکري با علماي يهود و نصاري ؛ 3- داشتن روابط فعال با مراکز فکري – فرهنگي خارج عربستان . اين موارد خلاصه اي از ادعاهاي منکران بعثت نبي مکرم اسلام است که توسط گلدزيهر آلماني – يهودي و درمنگام و بعضي غرب شيفتگان بيان مي شود ، و ما در صدد هستيم با ارائه دلايل عقلي ، باطل بودن اين ادعاها را آشکار سازيم .
|
صداي پاي اجل |
|||
|
کنج اين قفس |
|||
|
بي تو مي ميرم ارباب |
|||
|
کنج زندان بلا |
|||
|
ماه در زندان |
|||
|
آمدم |
|||
|
سيدي موسي بن جعفر |
|||
|
در غل و زنجير است فرزند زهرا |
|||
|
کنج زندان بلا منزل و ماواي من است |
* امام رضاعليه السلام: زيارَةُ قَبرِ أبي مِثلُ زِيارَةِ قَبِر الحُسَينِ؛ زيارت قبر پدرم، موسى بن جعفرعليه السلام، مانند زيارت قبر حسينعليه السلام است. *
روايت شده است: أنّهُ (الكاظِم َعليه السلام) كانَ يَبِكي مِن خَشيَةِ اللَّهِ حَتّى تَخضَلَّ لِحيَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛ امام كاظم همواره از بيم خدا مىگريست، چندان كه محاسنش از اشك تر مىشد.
* امام كاظم عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛ سه چيز تباهى مىآورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت. * امام كاظم عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛ كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.
* امام كاظم عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛ اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مىكرد. * امام كاظم عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛ كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.
* امام كاظم عليه السلام: ما مِن شَىءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛ در هر چيزى كه چشمانت مىبيند، موعظهاى است. * امام كاظم عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛ هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مىدارد.
* امام كاظم عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛ هر گاه سه نفر در خانه اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مىكند.
* امام كاظم عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛ مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آنگاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.
* امام كاظم عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛ مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.
* امام كاظم عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛ خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمانبرِ هر كس مباش.
*امام كاظم عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛ مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دو تا.
* امام كاظم عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛ شكيبايى در عافيت بزرگتر است از شكيبايى در بلا.
زنان و فرزندان حضرت موسی بن جعفر ( ع ) تعداد زوجات حضرت موسی بن جعفر ( ع ) روشن نيست . بيشتر آنها از کنيزان بودند که اسير شده و حضرت موسی کاظم ( ع ) آنها را مي خريدند و آزاد کرده يا عقد مي بستند . نخستين زوجه آن حضرت " تکتم " يا " حميده " يا " نجمه " دارای تقوا و فضيلت بوده و زنی بسيار عفيفه و بزرگوار و مادر امام هشتم شيعيان حضرت رضا ( ع ) است . فرزندان حضرت موسی بن جعفر را 37تن نوشته اند : 19پسر و 18دختر که ارشد آنها حضرت علی بن موسی الرضا ( ع ) وصی و امام بعد از آن امام بزرگوار بوده است . حضرت احمد بن موسی ( شاهچراغ ) که در شيراز مدفون است . حضرت محمد بن موسی نيز که در شيراز مدفون است . حضرت حمزه بن موسی که در ری مدفون مي باشد . از دختران آن حضرت ، حضرت فاطمه معصومه در قم مدفون است ، و قبه و بارگاهی با عظمت دارد . ساير اولاد و سادات موسوی هريک مشعلدار علم و تقوا در زمان خود بوده اند ، که در گوشه و کنار ايران و کشورهای اسلامی پراکنده شده ، و در همانجا مدفون گرديده اند ، روحشان شاد باد .
صفات و سجايای حضرت موسی بن جعفر ( ع ) موسی بن جعفر ( ع ) به جرم حقگويی و به جرم ايمان و تقوا و علاقه مردم زندانی شد . حضرت موسی بن جعفر را به جرم فضيلت و اينکه از هارون الرشيد در همه صفات و سجايا و فضائل معنوی برتر بود به زندان انداختند . شيخ مفيد درباره آن حضرت مي گويد : " او عابدترين و فقيه ترين و بخشنده ترين و بزرگ منش ترين مردم زمان خود بود ، زياد تضرع و ابتهال به درگاه خداوند متعال داشت . اين جمله را زياد تکرار مي کرد : " اللهم انی أسألک الراحة عند الموت و العفو عند الحساب " ( خداوندا در آن زمان که مرگ به سراغم آيد راحت و در آن هنگام که در برابر حساب اعمال حاضرم کنی عفو را به من ارزانی دار ) . امام موسی بن جعفر ( ع ) بسيار به سراغ فقرا مي رفت . شبها در ظرفی پول و آرد و خرما مي ريخت و به وسايلی به فقرای مدينه مي رساند ، در حالی که آنها نمي دانستند از ناحيه چه کسی است . هيچکس مثل او حافظ قرآن نبود ، با آواز خوشی قرآن مي خواند ، قرآن خواندنش حزن و اندوه مطبوعی به دل مي داد ، شنوندگان از شنيدن قرآنش مي گريستند ، مردم مدينه به او لقب " زين المجتهدين " داده بودند . مردم مدينه روزی که از رفتن امام خود به عراق آگاه شدند ، شور و ولوله و غوغايی عجيب کردند . آن روزها فقرای مدينه دانستند چه کسی شبها و روزها برای دلجويی به خانه آنها مي آمده است .
امام ( ع ) در سنگر تعليم حقايق و مبارزه نشر فقه جعفری و اخلاق و تفسير و کلام که از زمان حضرت صادق ( ع ) و پيش از آن در زمان امام محمد باقر ( ع ) آغاز و عملی شده بود ، در زمان حضرت امام موسی کاظم ( ع ) نيز به پيروی از سيره نياکان بزرگوارش همچنان ادامه داشت ، تا مردم بيش از پيش به خط مستقيم امامت و حقايق مکتب جعفری آشنا گردند ، و اين مشعل فروزان را از ورای اعصار و قرون به آيندگان برسانند . خلفای عباسی بنا به روش ستمگرانه و زياده روی در عيش و عشرت ، هميشه درصدد نابودی بنی هاشم بودند تا اولاد علی ( ع ) را با داشتن علم و سيادت از صحنه سياست و تعليم و ارشاد کنار زنند ، و دست آنها را از کارهای کشور اسلامی کوتاه نمايند . اينان برای اجراء اين مقصود پليد کارها کردند ، از جمله : چند تن از شاگردان مکتب جعفری را تشويق نمودند تا مکتبی در برابر مکتب جعفری ايجاد کنند و به حمايتشان پرداختند . بدين طريق مذاهب حنفی ، مالکی ، حنبلی و شافعی هر کدام با راه و روش خاص فقهی پايه ريزی شد . حکومتهای وقت و بعد از آن - برای دست يابی به قدرت - از اين مذهبها پشتيبانی کرده و اختلاف آنها را بر وفق مراد و مقصود خود دانسته اند . در سالهای آخر خلافت منصور دوانيقی که مصادف با نخستين سالهای امامت حضرت موسی بن جعفر ( ع ) بود " بسياری از سادات شورشی - که نوعا از عالمان و شجاعان و متقيان و حق طلبان اهل بيت پيامبر ( ص ) بودند و با امامان نسبت نزديک داشتند - شهيد شدند . اين بزرگان برای دفع ستم و نشر منشور عدالت و امر به معروف و نهی از منکر ، به پا مي خاستند و سرانجام با اهداء جان خويش ، به جوهر اصلی تعاليم اسلام جان مي دادند ، و جانهای خفته را بيدار مي کردند . طلوعها و غروبها را در آباديهای اسلامی به رنگ ارغوانی درمي آوردند و بر در و ديوار شهرها نقش جاويد مي نگاشتند و بانگ اذان مؤذنان را بر مأذنه های مساجد اسلام شعله ور مي ساختند " . در مدينه از کارگزاران مهدی عباسی فرزند منصور دوانيقی در عمل ، همان رفتار زشت دودمان سياه بنی اميه را پيش گرفتند ، و نسبت به آل علی ( ع ) آنچه توانستند بدرفتاری کردند . داستان دردناک " فخ " در زمان هادی عباسی پيش آمد . علت بروز اين واقعه اين بود که " حسين بن علی بن عابد " از اولاد حضرت امام حسن ( ع ) که از افتخارات سادات حسنی و از بزرگان علمای مدينه و رئيس قوم بود ، به ياری عده ای از سادات و شيعيان در برابر بيدادگری " عبدالعزيز عمری " که مسلط بر مدينه شده بود ، قيام کردند و با شجاعت و رشادت خاص در سرزمين فخ عده زيادی از مخالفان را کشتند ، سرانجام دشمنان دژخيم اين سادات شجاع را در تنگنای محاصره قرار دادند و به قتل رساندند و عده ای را نيز اسير کردند . مسعودی مي نويسد : بدنهايی که در بيابان ماند طعمه درندگان صحرا گرديد . سياهکاريهای بنی عباس منحصر به اين واقعه نبود . اين خلفای ستمگر صدها سيد را زير ديوارهای و ميان ستونها گچ گرفتند ، و صدها تن را نيز در تاريکی زندانها حبس کردند و به قتل رساندند . عجب آنکه اين همه جنايتها را زير پوشش اسلامی و به منظور فروخواباندن فتنه انجام مي دادند . حضرت موسی بن جعفر ( ع ) را هرگز در چنين وضعی و با ديدن و شنيدن آن همه مناظر دردناک و ظلمهای بسيار ، آرامشی نبود . امام به روشنی مي ديد که خلفای ستمگر در پی تباه کردن و از بين بردن اصول اسلامی و انساني اند . امام کاظم ( ع ) سالها مورد اذيت و آزار و تعقيب و زجر بود ، و در مدتی که از 4 سال تا 14 سال نوشته اند تحت نظر و در تبعيد و زندانها و تک سلولها و سياهچالهای بغداد - در غل و زنجير - به سر مي برد . امام موسی بن جعفر ( ع ) بي آنکه - در مراقبت از دستگاه جبار هارونی - بيمی بدل راه دهد به خاندان و بازماندگان سادات رسيدگی مي کرد و از گردآوری و حفظ آنان و جهت دادن به بقايای آنان غفلت نداشت . آن زمان که امام ( ع ) در مدينه بود ، هارون کسانی را بر حضرت گماشته بود تا از آنچه در گوشه و کنار خانه امام ( ع ) مي گذرد ، وی را آگاه کنند . هارون از محبوبيت بسيار و معنويت نافذ امام ( ع ) سخت بيمناک بود . چنانکه نوشته اند که هارون ، درباره امام موسی بن جعفر ( ع ) مي گفت : " مي ترسم فتنه ای بر پا کند که خونها ريخته شود " و پيداست که اين " قيامهای مقدس " را که سادات علوی و شيعيان خاص رهبری مي کردند و گاه خود در متن آن قيامها و اقدامهای شجاعانه بودند از نظر دستگاه حاکم غرق در عيش و تنعم بناحق " فتنه " ناميده مي شد . از سوی ديگر اين بيان هارون نشانگر آن است که امام ( ع ) لحظه ای از رفع ظلم و واژگون کردن دستگاه جباران غافل نبوده است . وقتی مهدی عباسی به امام ( ع ) مي گويد : " آيا مرا از خروج خويش در ايمنی قرار مي دهی " نشانگر هراسی است که دستگاه ستمگر عباسی از امام ( ع ) و ياران و شيعيانش داشته است . به راستی نفوذ معنوی امام موسی ( ع ) در دستگاه حاکم به حدی بود که کسانی مانند علی بن يقطين صدراعظم ( وزير ) دولت عباسی ، از دوستداران حضرت موسی بن جعفر ( ع ) بودند و به دستورات حضرت عمل مي کردند . سخن چينان دستگاه از علی بن يقطين در نزد هارون سخنها گفته و بدگوئيها کرده بودند ، ولی امام ( ع ) به وی دستور فرمود با روش ماهرانه و تاکتيک خاص اغفالگرانه ( تقيه ) که در مواردی ، برای رد گمی حيله های دشمن ضروری و شکلی از مبارزه پنهانی است ، در دستگاه هارون بماند و به کمک شيعيان و هواخواهان آل علی ( ع ) و ترويج مذهب و پيشرفت کار اصحاب حق ، همچنان پای فشارد - بي آنکه دشمن خونخوار را از اين امر آگاهی حاصل شود - . سرانجام بدگوئي هائی که اطرافيان از امام کاظم ( ع ) کردند در وجود هارون کارگر افتاد و در سفری که در سال 179ه . به حج رفت ، بيش از پيش به عظمت معنوی امام ( ع ) و احترام خاصی که مردم برای امام موسی الکاظم ( ع ) قائل بودند پی برد . هارون سخت از اين جهت ، نگران شد . وقتی به مدينه آمد و قبر منور پيامبر اکرم ( ص ) را زيارت کرد ، تصميم بر جلب و دستگيری امام ( ع ) يعنی فرزند پيامبر گرفت . هارون صاحب قصرهای افسانه ای در سواحل دجله ، و دارنده امپراطوری پهناور اسلامی که به ابر خطاب مي کرد : " ببار که هر کجا بباری در کشور من باريده ای و به آفتاب مي گفت بتاب که هر کجا بتابی کشور اسلامی و قلمرو من است ! " آن چنان از امام ( ع ) هراس داشت که وقتی قرار شد آن حضرت را از مدينه به بصره آورند ، دستور داد چند کجاوه با کجاوه امام ( ع ) بستند و بعضی را نابهنگام و از راههای ديگر ببرند ، تا مردم ندانند که امام ( ع ) را به کجا و با کدام کسان بردند ، تا يأس بر مردمان چيره شود و به نبودن رهبر حقيقی خويش خو گيرند و سر به شورش و بلوا برندارند و از تبعيدگاه امام ( ع ) بي خبر بمانند . و اين همه بازگو کننده بيم و هراس دستگاه بود ، از امام ( ع ) و از يارانی که - گمان مي کرد - هميشه امام ( ع ) آماده خدمت دارد مي ترسيد ، اين ياران با وفا - در چنين هنگامی - شمشيرها برافرازند و امام خود را به مدينه بازگردانند . اين بود که با خارج کردن دو کجاوه از دو دروازه شهر ، اين امکان را از طرفداران آن حضرت گرفت و کار تبعيد امام ( ع ) را فريبکارانه و با احتياطانجام داد . باری ، هارون ، امام موسی کاظم ( ع ) را - با چنين احتياطها و مراقبتهايی از مدينه تبعيد کرد . هارون ، ابتدا دستور داد امام هفتم ( ع ) را با غل و زنجير به بصره ببرند و به عيسی بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود ، نوشت ، يک سال حضرت امام کاظم ( ع ) را زندانی کند ، پس از يک سال والی بصره را به قتل امام ( ع ) مأمور کرد . عيسی از انجام دادن اين قتل عذر خواست . هارون امام را به بغداد منتقل کرد و به فضل بن ربيع سپرد . مدتی حضرت کاظم ( ع ) در زندان فضل بود . در اين مدت و در اين زندان امام ( ع ) پيوسته به عبادت و راز و نياز با خداوند متعال مشغول بود . هارون ، فضل را مأمور قتل امام ( ع ) کرد ولی فضل هم از اين کار کناره جست . باری ، چندين سال امام ( ع ) از اين زندان به آن زندان انتقال مي يافت . در زندانهای تاريک و سياهچالهای دهشتناک ، امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقيقی خود ( الله ) راز و نياز مي کرد و خداوند متعال را بر اين توفيق عبادت که نصيب وی شده است سپاسگزاری مي نمود . عاقبت آن امام بزرگوار در سال 183هجری در سن 55سالگی به دست مردی ستمکار به نام " سندی بن شاهک " و به دستور هارون مسموم و شهيد شد . شگفت آنکه ، هارون با توجه به شخصيت والای موسی بن جعفر ( ع ) پس از درگذشت و شهادت امام نيز اصرار داشت تا مردم اين خلاف حقيقت را بپذيرند که حضرت موسی بن جعفر ( ع ) مسموم نشده بلکه به مرگ طبيعی از دنيا رفته است ، اما حقيقت هرگز پنهان نمي ماند . بدن مطهر آن امام بزرگوار را در مقابر قريش - در نزديکی بغداد - به خاک سپردند . از آن زمان آن آرامگاه عظمت و جلال پيدا کرد ، و مورد توجه خاص واقع گرديد ، و شهر " کاظمين " از آن روز بنا شد و روی به آبادی گذاشت
نام امام هفتم ما ، موسی و لقب آن حضرت کاظم ( ع ) کنيه آن امام " ابوالحسن " و " ابوابراهيم " است . شيعيان و دوستداران لقب " باب الحوائج " به آن حضرت داده اند . تولد امام موسی کاظم ( ع ) روز يکشنبه هفتم ماه صفر سال 128هجری در " ابواء " اتفاق افتاد . دوران امامت امام هفتم حضرت موسی بن جعفر ( ع ) مقارن بود با سالهای آخر خلافت منصور عباسی و در دوره خلافت هادی و سيزده سال از دوران خلافت هارون که سخت ترين دوران عمر آن حضرت به شمار است . امام موسی کاظم ( ع ) از حدود 21سالگی بر اثر وصيت پدر بزرگوار و امر خداوند متعال به مقام بلند امامت رسيد ، و زمان امامت آن حضرت سی و پنج سال و اندکی بود و مدت امامت آن حضرت از همه ائمه بيشتر بوده است ، البته غير از حضرت ولی عصر (عج ).
صفات ظاهری و باطنی و اخلاق آن حضرت حضرت کاظم ( ع ) دارای قامتی معتدل بود . صورتش نورانی و گندمگون و رنگ مويش سياه و انبوه بود . بدن شريفش از زيادی عبادت ضعيف شد ، ولی همچنان روحی قوی و قلبی تابناک داشت . امام کاظم به تصديق همه مورخان ، به زهد و عبادت بسيار معروف بوده است . موسی بن جعفر از عبادت و سختکوشی به " عبد صالح " معروف و در سخاوت و بخشندگی مانند نياکان بزرگوار خود بود . بدره های ( کيسه های ) سيصد ديناری و چهارصد ديناری و دو هزار ديناری مي آورد و بر ناتوانان و نيازمندان تقسيم مي کرد . از حضرت موسی کاظم روايت شده است که فرمود : " پدرم ( امام صادق (ع ) ) پيوسته مرا به سخاوت داشتن و کرم کردن سفارش مي کرد " . امام ( ع ) با آن کرم و بزرگواری و بخشندگی خود لباس خشن بر تن مي کرد ، چنانکه نقل کرده اند : " امام بسيار خشن پوش و روستايی لباس بود " و اين خود نشان ديگری است از بلندی روح و صفای باطن و بي اعتنايی آن امام به زرق و برقهای گول زننده دنيا . امام موسی کاظم ( ع ) نسبت به زن و فرزندان و زيردستان بسيار با عاطفه و مهربان بود . هميشه در انديشه فقرا و بيچارگان بود ، و پنهان و آشکار به آنها کمک مي کرد . برخی از فقرای مدينه او را شناخته بودند اما بعضی - پس از تبعيد حضرت از مدينه به بغداد - به کرم و بزرگواريش پی بردند و آن وجود عزيز را شناختند . امام کاظم ( ع ) به تلاوت قرآن مجيد انس زيادی داشت . قرآن را با صدايی حزين و خوش تلاوت مي کرد . آن چنان که مردم در اطراف خانه آن حضرت گرد مي آمدند و از روی شوق و رقت گريه مي کردند . بدخواهانی بودند که آن حضرت و اجداد گراميش را - روی در روی - بد مي گفتند و سخنانی دور از ادب به زبان مي راندند ، ولی آن حضرت با بردباری و شکيبايی با آنها روبرو مي شد ، و حتی گاهی با احسان آنها را به صلاح مي آورد ، و تنبيه مي فرمود . تاريخ ، برخی از اين صحنه ها را در خود نگهداشته است . لقب " کاظم " از همين جا پيدا شد . کاظم يعنی : نگهدارنده و فروخورنده خشم . اين رفتار در برابر کسی يا کسانی بوده که از راه جهالت و نادانی يا به تحريک دشمنان به اين کارهای زشت و دور از ادب دست مي زدند . رفتار حکيمانه و صبورانه آن حضرت ( ع ) کم کم ، بر آنان حقانيت خاندان عصمت و اهل بيت ( ع ) را روشن مي ساخت ، اما آنجا که پای گفتن کلمه حق - در برابر سلطان و خليفه ستمگری - پيش مي آمد ، امام کاظم ( ع ) مي فرمود : " قل الحق و لو کان فيه هلاکک " يعنی : حق را بگو اگرچه آن حقگويی موجب هلاک تو باشد . ارزش والای حق به اندازه ای است که بايد افراد در مقابل حفظ آن نابود شوند . در فروتنی - مانند صفات شايسته ديگر خود - نمونه بود . با فقرا مي نشست و از بينوايان دلجويی مي کرد . بنده را با آزاد مساوی مي دانست و مي فرمود همه ، فرزندان آدم و آفريده های خدائيم . از ابوحنيفه نقل شده است که گفت : " او را در کودکی ديدم و از او پرسشهايی کردم چنان پاسخ داد که گويی از سرچشمه ولايت سيراب شده است . براستی امام موسی بن جعفر ( ع ) فقيهی دانا و توانا و متکلمی مقتدر و زبردست بود " . محمد بن نعمان نيز مي گويد : " موسی بن جعفر را دريايی بي پايان ديدم که مي جوشيد و مي خروشيد و بذرهای دانش به هر سو مي پراکند " .
حضرت امام موسي كاظم(ع) درباره ارتكاب گناه حديث ارزشمندي دارند مبني بر اينكه "كيفر سبك شمردن گناه بيش از ارتكاب آن است." امروز چهارشنبه ۲۵رجب سال ۱۴۲۶قمري برابر با سالروز شهادت امام موسي كاظم (ع ) هفتمين امام شيعيان سزاوار است با الهام از اين حديث كار خود را آغاز كنيم، تا انشاءالله در پرتو عنايات و بركات سخنان آن بزرگوار قرار گيريم . اين سفارش حضرت امام موسي كاظم( ع) كه دقيقا با توصيه رسول خدا (ص) به ياران خود منطبق ميباشد، ضرورت توجه به گناه را از چند زاويه كه در روايات صريحا يا ضمنا به آنها اشاره شده است، گوشزد ميكند. بنيان توصيههاي آن امام معصوم بر اين موضوع تاكيد دارد كه افراد گاه برخي گناهان را كوچك شمرده و ارتكاب آنها را عادي ميدانند. غافل از اينكه با هر بار ارتكاب اين گناهان به ظاهر كوچك تار و پود دام شيطان را بر جسم و جان خود محكم تر كرده و روزنههاي رستگاري و نجات را بر خود ميبندند. با اميد به اينكه اين سخن كوتاه و در عين حال گرانبها را در امور روزانه خود لحاظ كنيم، به ارائه اخبار و گزارشهاي امروز از داخل و خارج از كشور ميپردازيم.
شهيد حجت الاسلام دكتر محمد جواد باهنر، درسال 1312 دريك خانواده پيشه ور ساده درشهر كرمان به دنيا آمد و خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را در مكتب آموخت وسپس به تحصيل علوم ديني درمدرسه معصوميه آن شهر پرداخت. همزمان، تحصيلات ابتدايي و متوسطه را نيز ادامه داد و پس از اخذ ديپلم درسال 1332 به قم رفت و سطوح عالي علوم اسلامي را درحوزه علميه قم طي كرد. وي فقه را در محضر مرحوم آيت الله بروجردي ، فقه واصول را در محضر امام خميني ( ره ) و تفسير و فلسفه را نزد علامه طباطبايي فرا گرفت. شهيد باهنر سپس به تحصيلات دانشگاهي رو آورد و حدود سال 1337 موفق به اخذ ليسانس در رشته الهيات و بعد از آن موفق به اخذ فوق ليسانس در رشته علوم تربيتي و سپس دكتراي الهيات از دانشگاه تهران شد. شهيد باهنر ضمن تدريس و ايراد خطابه وبرنامه ريزي ديني ، به تاليف كتب درسي اشتغال ورزيد وحدود سي كتا ب وجزوه تعليمات ديني را براي تدريس ( از دوره ابتدايي تا دانشسرا ) تاليف كرد، وي همزمان ، فعاليتهاي اجتماعي خود را نيز ادامه داد ودر تاسيس " دفتر نشر و فرهنگ اسلامي " ، " كانون توحيد" و" مدرسه رفاه " نقش موثري داشت . شهيد باهنر درسال 1341 ، همكاري خود را با نهضت اسلامي و سياسي روحانيت به رهبري امام خميني ( ره ) آغاز كرد و در اسفند ماه 1342 پس ازايراد سخنراني هايي درمساجد " هدايت " ، " الجواد " و " حسينيه ارشاد" ، به مناسبت سالگرد حادثه " فيضيه " ، دستگير شد وپس از آن متناوبا " شش بار به زندانهاي كوتاه مدت محكوم شد واز سال1350 ممنوع المنبر گرديد و بالاجبار در جلساتي كه به عنوان كلاس درس برپا مي شد ، سخنراني و به بيان نقطه نظرات اسلامي ، انقلابي خود مي پرداخت . وي در سال 1357 به فرمان امام ( ره) و به همراه چند تن از ياران ، مامور تنظيم اعتصابات شد و در همان سال نيز با فرمان امام ( ره ) به عضويت شوراي انقلاب اسلامي درآمد . ديگر مسئوليتهاي شهيد باهنر پس از پيروزي انقلاب اسلامي عبارتند از: مسئوليت نهضت سواد آموزي ، نماينده مردم كرمان در مجلس خبرگان ، نماينده شوراي انقلاب اسلامي در وزارت آموزش وپرورش ، نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي. شهيد باهنر كه به سرنوشت آموزش كشور وآينده نونهالان انقلاب بي اندازه توجه داشت ومدام در فكر بهبود و پيشرفت آن بود، سرانجام در كابينه محمد علي رجايي به سمت وزير آموزش و پرورش منصوب شد . پس از فاجعه شوم بمب گذاري در دفتر حزب جمهوري اسلامي و شهادت دكتر بهشتي ، شهيد باهنر به عنوان دبيركل حزب جمهوري اسلامي انتخاب شد و به دنبال انتخاب شهيد رجايي به سمت رياست جمهوري ، به عنوان نخست وزير جمهوري اسلامي به مجلس معرفي شد كه با راي قاطع مجلس به تشكيل كابينه خود پرداخت . اين شهيد فرزانه و سراسر اخلاق و تواضع ، كه خود را وقف خدمت به مردم ستمديده كرده بود، سرانجام پس از سالها مبارزه و تلاش ، به همراه يار و ياور ديرينه ا ش " محمد علي رجايي" رئيس جمهوراسلامي ايران ، در هشتم شهريور 1360 در انفجار ساختمان نخست وزيري كه به دست منافقين كوردل صورت گرفت ، به مقام منيع شهادت دست يافت .
شهيد محمد علي رجايي ، درسال 1312 هـ . ق ، درشهرستان قزوين متولد شد، تحصيلات ابتدايي را تا اخذ گواهينامه ششم ابتدايي درهمين شهرستان به انجام رساند. درسن چهار سالگي از وجود داشتن نعمت پدر محروم شد و تحت تكفل مادري مهربان و منيع الطبع قرار گرفت . در سال 1327 به تهران مهاجرت كرد و سال بعد يعني در 1328 وارد نيروي هوايي شد . در مدت 5 سال خدمت در نيروي هوايي ، دوره متوسطه را با تحصيل شبانه گذراند ، سپس درسال 1335 به دانشسراي عالي رفت و به سال 1338 دوره ليسانس خود را در رشته رياضي به پايان برد و به سمت دبير رياضي به استخدام وزارت فرهنگ در آمد و به ترتيب در شهرستانهاي خوانسار، قزوين و تهران به تدريس ، اشتغال ورزيد . شهيد محمد علي رجايي در مدت تدريس، هميشه آموزگاري دلسوز، پركار و شايسته بود و ضمن تدريس ، به فرا گرفتن علوم اسلامي و انجام فعاليت هاي سياسي همت مي گماشت . درسال 1340 به عضويت نهضت آزادي درآمد كه منجر به دستگيري وي ( درارديبهشت 1342 ) و پنجاه روز زندان شد . پس از آزادي از زندان با شهيد باهنر به سازماندهي مجدد هيات موتلفه پرداخت و براي پرورش افرادي كه بتوانند نبردي مسلحانه را اداره نمايند ، به اعزام داوطلباني به جبهه فلسطين دست زد . درهمين رابطه و براي تكميل برنامه مزبو ر ( درسال 1350 ) خود شخصا به خارج ازكشور سفر كرد. ابتدا به فرانسه و تركيه رفت و از آنجا عازم سوريه شد . شهيد رجايي همگام با فعاليتهاي سياسي لحظه اي نيز از خدمات فرهنگي غافل نبود ، از آن جمله تدريس در مدارس كمال ورفاه ، همكاري با بنياد رفاه و تعاون اسلامي با همكاري شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتي و شهيد دكتر باهنر و حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني را بايد نام برد . ايشان با نهايت شجاعت و شهامت مدت دو سال ، در زندانهاي انفرادي رژيم پهلوي انواع واقسام شكنجه ها را تحمل نمود و چون كوهي استوار مقاومت كرد. دراثراين مقاومتها او را به زندان قصر وسپس به اوين فرستادند . او درزندان به ماهيت واقعي منافقين پي برد واز آنها تبري جست . دوران زندان مجموعا چهارسال به درازا كشيد وشهيد رجايي درسال 1357 با اوج گيري انقلاب اسلامي همراه ديگر زندانيان سياسي آزاد شد وبلا فاصله وارد مبارزات سياسي و فرهنگي گرديد و به اتفاق عده اي ازهمكارانش براي بسيج و سازماندهي مبارزات مخفي معلمان مسلمان، تلاش گسترده اي را آغاز كرد و موفق به ايجاد انجمن اسلامي معلمان شد . او در راهپيمايي هاي عظيم سال 1357 مخلصانه و با تمام توان كوشيد و نقش موثري در فعاليت هاي تبليغاتي آنها داشت . شهيد محمد علي رجايي پس از پيروزي انقلاب اسلامي و در سال 1358 ، مسئوليت وزارت آموزش وپرورش را به عهده گرفت و در زمان وزارت خود موفق به دولتي كردن كليه مدارس شد . سپس به عنوان نماينده مردم تهران درمجلس شوراي اسلامي انتخاب گرديد و به دنبال تمايل مجلس شوراي اسلامي در تاريخ18/5/1359 به عنوان اولين نخست وزير جمهوري اسلامي ايران به مجلس معرفي شد . و با راي قاطع به نخست وزيري انتخاب شد . شهيد محمد علي رجايي در اين مسئوليت خطير ، علي رغم اين كه به فاصله بسيار كوتاهي با توطئه عظيم استكبار جهاني در ايجاد جنگ تحميلي از سوي رژيم صدام روبرو شد وهمچنين كارشكني هاي بني صدر و متحدانش و خرابكاريهاي منافقين و ساواكي ها را در پيش رو داشت ، اما توانست به بهترين وجه از عهده انجام وظايف ومسئوليت هاي سنگين خود برآيد. به دنبال عزل بني صدر از رياست جمهوري ، شهيد رجايي با راي اكثريت مردم محرومي كه شاهد تلاشها ي صادقانه اين فرزند صديق ملت ومقلد با وفاي امام ( ره ) بودند به رياست جمهوري انتخاب شد . دشمنان قسم خورده انقلاب اسلامي كه توان تحمل وجود اين مايه اميد مستضعفان و عنصر ارزشمند و دلسوز را نداشتند درهشتم شهريور ماه 1360 او را به همراه يار قديمي اش شهيد باهنر در انفجار دفتر نخست وزيري به شهادت رساندند.
بسم الله الرحمن الرحيم ...منطق ما، منطق ملت ما، منطق مؤمنين ، منطق قرآن است «انالله وانا اليه راجعون» با اين منطق هيچ قدرتى نمى تواند مقابله كند. جمعيتى كه، ملتى كه، خود را از خدا مى دانند و همه چيز خود را از خدا مى دانند و رفتن از اينجا را به سوى محبوب خود مطلوب خود مى دانند، با اين ملت نمى توانند مقابله كنند. ...آنها گمان مى كنند كه با ترور شخصيت ها، ترور اشخاص ، مى توانند با اين ملت مقابله كنند و نديدند و كور بودند كه ببينند كه در هر موقعى كه ما شهيد داديم ملت ما منسجم شد. ملتى كه قيام كرده است در مقابل همه قدرت هاى عالم ، ملتى كه براى اسلام قيام كرده است ، براى خدا قيام كرده است ، براى پيشرفت احكام قرآن قيام كرده است ، اين ملت را با ترور نمى شود عقب راند. آنها گمان مى كنند كه افكار مؤمنين و ملت به پا خاسته ما همچون افكار غربزده ها و غرب است كه جز به دنيا فكر نمى كنند و جز متاع دنيا را نمى بينند. ... گرچه خود واقعه و خود اين افرادى كه شهيد شده اند در نظر همه ما عزيز و ارجمندند و آقاى رجايى و آقاى باهنر هر دو شهيدى هستند كه با هم در جبهه هاى نبرد با قدرتهاى فاسد هم جنگ و همرزم بودند و مرحوم شهيد رجايى به من گفتند كه من 20 سال است كه با آقاى باهنر همراه بودم ، و خداوند خواست كه با هم از اين دنيا هجرت كنند و به سوى او هجرت كنند. ... شهادت اين دو بزرگوار براى من بسيار مشكل است ولي در عين حال مى دانم كه آنها به رفيق اعلا متصل شده اند و براى آنها آرامش هست و اين طور گرفتارى هايى كه الان براى ما هست ديگر براى آنها نيست و آنها رسيدند به مطلوب خودشان و از اين جهت به آنها و به خانواده هاى آنها و ملت اسلامى تبريك عرض مى كنم كه چنين شهدايى تقديم مى كنند. ...آن كوردلانى كه گمان كرده اند كه جمهورى اسلامى با نبود چند نفر بين خواهد رفت و سقوط خواهد كرد، آنها افكارشان ، افكار اسلامى نيست و از اسلام خبرى ندارند و از ايمان اطلاعى ندارند و افكارشان ، افكار مادى است و براى دنيا كار مى كنند و به هواى دنيا هستند. ... حكومت ما و افرادى كه در راس حكومت بودند از همين مردم هستند و از اشخاصى نيستند كه از آن بالاها، يعنى آن پايين ها آمده باشند و حكومت كرده باشند بر ملت ، از اين جهت ملت ما آرام است، دلش مطمئن است به اين كه وقتى كه اين شهدا نباشند، به جاى آنها داوطلبانى براى شهادت حاضر به صحنه هستند. ما در عين حال كه براى اين شهدا متاثر هستيم و اينها اشخاص ارزنده اى براى ملت ما و براى جمهورى ما بودند لكن ما باز به دنبال آنها افراد داريم و اشخاص متعهد داريم و اشخاص مؤمن متعهد به اسلام داريم و دنبال او ملت داريم و ملتى كه هيچ گونه عقب نشينى در اين مسائل نخواهد كرد و به اين ترتيب جمهورى اسلامى آسيبى نخواهد ديد... ...در زمان هاى سابق ، زمان رژيم هايى ، كه در سابق بودند، رژيم هايى سلطنتى وضع اين طور بود كه اگر يك سلطانى كشته مى شد يا مى مرد كشور به هم مى خورد. نكته اين بود كه آن سلطان و عمال آن سلطان به قدرى ظلم كرده بودند بر مردم و بر توده هاى ميليونى مردم كه به مجرد اين كه او از بين مى رفت خود مردم قيام مى كردند بر ضد حكومت ، لكن جمهورى اسلامى ما وضعى دارد كه خود ملت يك فردى را مى آورند و خود ملت يك فردى را كنار مى گذارند و خود ملت وقتى كه يك فردى شهيد شد به جاى او باز يكى را انتخاب مى كنند و خود را از دولت مى دانند و دولت را از خود مى دانند و خود را از رئيس جمهورى مكتبى مى دانند و رئيس جمهورى مكتبى را از خود مى دانند. از اين جهت ولو اين كه رئيس جمهور شهيد بشود، نخست وزير شهيد بشود و هر مقامى شهيد بشود، ملت ما هيچ خم به ابرو نمى آورند و كسان ديگر را به جاى آنها انتخاب مى كنند. ... اگر صدراعظمى در زمان سابق كشته مى شد امكان نداشت كه مردم ، توده مردم ، بازار مردم هيچ عكس العملى از خود نشان بدهند الا سرور، الا مسرت . و امروز كه دو نفر شهيد معظم از ما رفته است سرتاسر كشور ما به عزا نشسته است و سرتاسر كشور ما انسجام خودش را حفظ مى كند و حفظ كرده است و فردا كه اعلام مى كنند و براى انتخاب رئيس جمهور، همه اين مردم براى انتخاب حاضرند. من مى دانم كه در خارج الان عنصرهايى كه با اين جمهورى اسلامى بلكه با اسلام مخالف هستند خواهند گفت كه اين دو نفر كه شهيد شدند ايران به هم مى خورد و خواهند گفت كه در عزاى اينها مردم بى تفاوت بودند يا خوشحال بودند و آنها با اين كه مى دانند، كوردلانه اين طور انتشارات و تبليغات را انجام مى دهند، الان ببينيد كه سرتاسر كشور ما امروز در سوگ هستند و در همه خيابان ها و كوچه ها و بازارها در سوگ نشسته اند. ...ملت ما اين طور است ، اگر بعد از اين هم خداى نخواسته اشخاصى شهيد بشوند ملت ما همين ملت است و نهضت ما همين نهضت . و آن عمده اين است كه كارى كه براى خداست ، نه براى افراد، نه براى اشخاص ، نه براى شخصيت ها، اين كار ركود نمى كند با رفتن افراد و با رفتن شخصيت ها. كشورى از رفتن شخصيت هاى خود تزلزل پيدا مى كند كه ملت او و افراد آن ملت دل به شخص بسته باشند، دل به اشخاص بسته باشند، اما كشورى كه دل او به خدا پيوسته است و براى خدا قيام كرده است و از اول ، نه شرقى و نه غربى و جمهورى اسلامى را ندا داده است و با بانگ «الله اكبر» صغير و كبير و زن و مردش در صحنه حاضر شده اند و اين نهضت را و اين انقلاب را به پا كرده اند، همين ملت هستند، براى اين كه خدا هست . رجايى و ديگران اگر نيستند خدا هست. خداى تبارك و تعالى از اول با شما بوده است كه شما در صحنه باشيد و ان شاء الله هستيد و خواهيد بود، خداى تبارك و تعالى شما را پشتيبانى مى كند و شما قوى خواهيد بود.


