تبليغاتX
مناسبتها
نيم نگاهي به زندگينامه امام رضا عليه السلام ( قسمت دوم )

 امام رضا عليه السلام در مدينه، پس از امامت

مدت امامت حضرت رضا عليه السلام حدود 20 سال طول كشيد، كه 17 سال آن در مدينه و سه سال آخر آن در خراسان گذشت.

امام رضا عليه السلام در مدينه، پس از شهادت پدر، امامت بر مردم را بر عهده گرفت، و به رسيدگى امور پرداخت، شاگردان پدر را به دور خودش جمع كرد، و به تدريس و تكميل حوزه علميه جدش امام صادق عليه السلام پرداخت و در اين راستا گام هاى بزرگ و استوارى برداشت.

موقعيت امام رضا عليه السلام در مدينه، همه علما و شخصيت هاى سياسى و اجتماعى حجاز را تحت الشعاع خود ساخت، مردم آن بزرگوار را در همه شؤون مادى و معنوى، مرجع و پناه خود مى دانستند، و نور وجود او چون خورشيدى بر قلب ها مى تابيد، و تاريكي ها را از نظرات گوناگون روشن مى ساخت.

آن حضرت براى رفع مشكلات اجتماعى، فرهنگى و سياسى مردم، در همه امور دخالت مىكرد، و در متن جامعه قرار داشت، و در امور و مسائل مختلف اجتماعى هرگز لحظه اى بىتفاوت نزيست، به ويژه در دو بعد فرهنگى و سياسى، تلاش فراوان داشت، آن بزرگوار در گفتگويى با مأمون در خراسان فرمود:

و ما زادنى هذا الامر الذى دخلت فيه، فى النعمة عندى شيئاً و لقد كنت بالمدينة و كتابى ينفذ فى المشرق و المغرب، و لقد كنت اركب حمارى، و امرّ سكك المدينه، و ما بها اعزّمنّى، و ما كان بها احد يسألنى حاجة يمكننى قضاؤها له الاّ قضيتها له:

«اين كه من در اينجا (خراسان) به عنوان ولى عهد، شده‌ام از نظر من هيچگونه بر موقعيت من افزوده نشده است، من در مدينه در موقعيتى بودم كه نامه‌ام به مشرق و مغرب مى رفت (دست خطم را در همه جا مىخواندند) بر مركب خود سوار مىشدم، و در راه‌هاى مدينه عبور مى كردم، هيچ كس در آنجا عزيزتر از من نبود، و هر كسى حاجتى داشت و آن را از من مىطلبيد، تا حد توان نيازهاى نيازمندان را تأمين مى كردم.» 

 موضعگيرى امام رضا عليه السلام در برابر هارون

پس از شهادت امام كاظم عليه السلام كه در سال 183 هـ ق رخ داد، آغاز امامت حضرت رضا عليه السلام شروع شد، و با توجه به اين كه هارون (پنجمين خليفه عباسى) در سال 193 از دنيا رفت، ده سال از امامت حضرت رضا عليه السلام  معاصر اين زمان بود. موضعگيرى امام رضا عليه السلام در برابر هارون، مانند موضعگيرى پدر بزرگوارش امام كاظم عليه السلام بود، و از اين موضع، كوچكترين عقب نشينى نكرد، در همين عصر، امامت خود را آشكار نمود، و اين خود اعلان آشكار بر ضدّ حكومت هارون بود، امام رضا عليه السلام هرگز حكومت هارون را تأييد نكرد، و چنانكه قبلاً ذكر شد، هرگونه كمك به دولت عباسيان را، تحريم نمود و صريحاً فرمود «كمك به آنها و كارمند شدن در ادارات آنها، و كوشش براى تأمين نيازهاى آنها معادل كفر است، و توجه عمدى به آنها از گناهان كبيره‌اى است كه نتيجه اش عذاب آتش دوزخ است.» براى اين كه موضعگيرى حضرت رضا عليه السلام را در برابر هارون به روشنى دريابيم، نظر شما را به روايات زير جلب مى كنم:

1- صفوان بن يحيى مىگويد: پس از شهادت امام كاظم عليه السلام، حضرت رضا عليه السلام درباره امامت خود صريحاً سخن گفت، ما از آشكار شدن اين امر، بر جان حضرت ترسيديم (كه مبادا هارون به او آسيب برساند) شخصى به امام رضا عليه السلام عرض كرد: «شما امر بسيار مهمى را آشكار نموديد، و ما ترس آن داريم كه از ناحيه اين طاغوت (هارون) به شما گزندى برسد.»

امام رضا عليه السلام فرمود: «او (هارون) هرچه مى خواهد تلاش كند ولى بر من راهى ندارد».

2 - محمد بن سنان يكى از دوستان حضرت رضا عليه السلام مى گويد:« به آن حضرت عرض كردم، شما بعد از پدرتان، امامت خود را آشكار ساختيد با اين كه از شمشير هارون خون مى چكد؟»

آن حضرت در پاسخ فرمود: سخنى از رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا بر اين كار جرأت داد، آنجا كه فرمود:« اگر ابوجهل از سر من يك لاخه مو بگيرد، گواهى دهيد كه من پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيستم.»

و انا اقول لكم ان اخذ هارون من راسى شعرة فاشهدوا انى لست بامام: «اگر هارون از سر من يك لاخه مو بگيرد، گواهى دهيد كه من امام  نيستم.»

3 - در مورد ديگر آمده: على بن ابى حمزه به امام رضا عليه السلام عرض كرد:« از اين كه امامت خود را آشكار نموده‌اى از دستگاه هارون نمى ترسى؟»

آن حضرت در پاسخ فرمود:«اگر بترسم، آنها را يارى كرده ام.» ابولهب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را تهديد كرد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به او فرمود:« اگر از ناحيه تو خراشى به من برسد من دروغگو هستم.»... من نيز به شما مى گويم: اگر از ناحيه هارون خراشى به من برسد من دروغگو هستم.»

به اين ترتيب حضرت رضا عليه السلام با كنايه‌اى رساتر از تصريح، هارون را ابوجهل و ابولهب عصر خود خواند، و اين مطلب را آشكار ساخت كه ماجراى من و هارون مثل ماجراى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و ابوجهل و ابولهب است، ماجراى حق و باطل است كه در هر عصرى به شكلى آشكار مى گردد.

4 - اباصلت هروى مى گويد: روزى حضرت رضا عليه السلام (در مدينه) در خانه‌اش بود، فرستاده هارون نزد آن حضرت آمد و گفت: «اميرمومنان هارون شما را مىخواهد،هم اكنون دعوت او را اجابت كن.»

حضرت رضا(عليه السلام) برخاست و به من فرمود:«هارون در چنين وقتى مرا نطلبيده مگر اين كه آسيبى به من برساند، ولى سوگند به خدا او نمىتواند به من آسيبى برساند، به خاطر كلماتى (دعاهايى) كه جدّم رسول خدا صلى الله عليه وآله به من تعليم نموده».(كه به وسيله آن خودم را از گزند او حفظ مى كنم).

اباصلب مى گويد: همراه حضرت رضا عليه السلام نزد هارون رفتيم، ولى هنگامى كه در روبروى هارون قرار گرفتيم، هارون گفت: «اى ابوالحسن، دستور داده ايم صد هزار درهم در اختيارت بگذارند، مبلغ نياز اهل خانه و بستگانت را براى ما بنويس، اكنون اگر مى خواهى به سوى بستگانت بازگرد.»

هنگامى كه امام رضا از نزد هارون به سوى خانه‌اش بازگشت، هارون به پشت سر امام رضا عليه السلام

نگاه مى كرد و گفت:« من تصميمى داشتم ولى خداوند اراده ديگرى داشت، و اراده خدا بهتر است.» 

 گفتگوى امام رضا عليه السلام با جاثليق

جاثليق كه از علماى دين مسيح عليه السلام بود با متكلمين اسلامى به گفتگو و مناظره مى پرداخت و مىگفت: ما و شما همگى متفق بر نبوت عيسى عليه السلام مسيح و زنده بودن آن حضرت در آسمان هستيم ولى در نبوت پيغمبر اسلام بين ما و شما اختلاف است و همگى متفق هستيم كه از دنيا رفته است. پس چه دليلى داريد كه آن حضرت پيامبر بوده است؟ متكلمين اسلامى متحير ماندند. پس در محضر مقدس حضرت رضا عليه السلام و مأمون عباسى حاضر گرديد و به حضرت عرض كرد، نظر شما درباره عيسى عليه السلام و كتاب او چيست؟ حضرت رضا عليه السلام فرمود: من اقرار به نبوت و كتاب عيسايى دارم كه اقرار به نبوت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله) نموده و امت خويش را بشارت داده است و به عيسايى كه اقرار به نبوت آن حضرت نكرده است كافر هستم.سپس فرمود: اى نصرانى ما به عيسى عليه السلام كه ايمان به محمد صلى الله عليه وآله داشت ايمان داريم ولى يك نقص داشت كه نماز و روزه بسيار كم بجا مى آورد.جاثليق گفت: به خدا قسم عيسى عليه السلام همواره صائم النهار و قائم الليل بود. حضرت رضا عليه السلام فرمود: براى چه كسى به جا مى آورد؟ جاثليق ساكت شد.(زيرا آنها معتقد به خدايى عيسى عليه السلام بودند و اگر عيسى عليه السلام خدا بود براى چه كسى عبادت مى كرد؟) جاثليق به حضرت عرض كرد: كسى كه مرده را زنده كند و اكمه و ابرص (كور مادرزاد و پيسي) را شفا دهد مستحق عبادت است. حضرت فرمود: يسع نيز همين كارها را مىكرد. بر روى آب راه مىرفت و اكمه و ابرص را شفا مىداد و حزقيل نيز 35 هزار نفر را پس از مرگ 60 ساله زنده نمود و قومى از بنىاسرائيل خارج از بلاد خويش شدند از ترس طاعون و مرگ و خداوند آن را هلاك كرد، و خداوند به پيامبرى از پيامبرانش امر كرد كه بر استخوان هاى مرده آنها بعد از چندين سال بگذرد و آنها را صدا بزند و بگويد: به اذن خدا زنده شويد و آنها نيز زنده شدند. و قصه ابراهيم و پرندگان را در قرآن ذكر كرده است كه: فصر هن اليك و داستان موسى عليه السلام را كه واختار موسى ذكر نمود زيرا آنها مى گفتند: لن نومن لك حتى نرى الله جهرة پس سوخته شدند و بعداز آن موسى آنها را زنده نمود و قريش نيز از حضرت رسول خدا صلى الله عليه وآله درخواست نمودند كه آنها را زنده كند. سپس فرمود: تورات و انجيل و قرآن و زبور اين مطلب را مطرح نموده اند و اگر بايد هركسى را كه مرده زنده مى كند خدا دانست، مى بايست تمامى اينها را خدا پنداشت.  

گوشه هايى از صفات و ويژگى هاى على بن موسى عليه السلام

از امام موسى بن جعفرعليه السلام روايت شده كه به فرزندانش مىفرمود: اين برادر شما، على، دانشمند آل محمد(ص) است. از او درباره دين خود بپرسيد و آنچه را به شما مىگويد حفظ كنيد، كه من بارها از پدرم جعفر بن محمد (عليه السلام) شنيدم كه به من مى فرمود:« دانشمند آل محمد از تو زاده مى شود و نامش هم نام على بن ابى طالب عليه السلام است و اى كاش من او را درك مى كردم.»

ابراهيم بن عباس صولى گويد: هرگز نديدم چيزى از امام رضا عليه السلام پرسيده شود و او پاسخش را نداند و در زمان و عصر او كسى را داناتر و آگاه تر از او نيافتم.

همو مى گويد: هرگز نديدم ابوالحسن عليه السلام كسى را با سخن خود ناراحت كند و هرگز سخن كسى را قطع نمى كرد. هيچ گاه - در صورت قدرت و توانايى - حاجت كسى را رد نمى كرد. هرگز پاى خود را در برابر همنشينش نمى گشود و در نزد او بر جايى تكيه نمى داد. هرگز صداى آن حضرت به قهقه بلند نمى شد، بلكه خنده آن حضرت فقط تبسم بود. حضرت عليه السلام همواره همراه غلامان بر سر يك سفره مى نشست و مىفرمود: هيچ كس را بر ديگرى برترى نيست مگر به تقوا و اطاعت از خداوند. يكى از همراهان حضرت در سفر امام عليه السلام از مدينه به خراسان چنين مى گويد: با حضرت رضا عليه السلام در سفر خراسان همراه بودم. حضرت با تمام خدمتكاران و غلامان بر سفره واحدى مى نشست. روزى به حضرت عرض كردم: فدايت شوم بهتر است سفره بندگان و خدمتكاران را جدا فرمائيد. امام فرمود: ان الله تبارك و تعالى واحد و الام واحد و الاب واحد و الجزاء بالاعمال؛ خداى تبارك و تعالى- كه خداوند همه ما است- يكى است و همه از يك پدر و مادر هستيم و كيفر و پاداش همه به واسطه اعمال است، پس جدايى در طعام چرا؟ حضرت عليه السلام در پاسخ مردى كه به وى گفت بود« به خدا سوگند، تو بهترين مردمانى» فرمود: قسم نخور! هر كس از من متقى تر باشد و خداوند را از من بهتر بندگى نمايد از من بهتر است. 

سخنانى از امام رضا عليه السلام

قال الرضا عليه السلام لايكون المؤمن مؤمناً حتى يكون فيه ثلاث خصال: سنة من ربه و سنة من نبية و سنة من وليه؛ فاما السنة من ربه فكتمان السر، و اما السنة من نبيه فمداراة الناس و اما السنة من وليه فالصبر فى البأساء و الضراء؛ تا كسى سه خصلت در او نباشد مؤمن نيست؛ سنتى از پروردگارش و سنتى از پيغمبرش و سنتى از ولى و امامش؛ پس سنتى كه از پروردگارش بايد داشته باشد راز پوشى است و سنتى كه از پيغمبرش بايد داشته باشد مدارا كردن با مردم است و سنتى كه از امامش بايد بياموزد شكيبايى كردن در شدت و سختى است.(1)

ليست العبادة كثرة الصوم و الصلاة و انما العبادة فى التفكر فى الله؛ عبادت به زيادى نماز و روز نيست، همانا به زيادى تفكر در آثار خداوند است.(2)

دوست هر انسانى عقل اوست، و دشمن هر انسانى، نادانى اوست.

فضيل بن يسار از امام عليه السلام روايت كرده كه گفت: ايمان برتر است از اسلام، و تقوا برتر است از ايمان، و يقين برتر است از تقوا و به بنى آدم چيزى بهتر و برتر  از يقين عطا نشده است.

 حديث سلسلة الذهب

امام در حركتش از مدينه به خراسان به شهر نيشابور رسيد مردم زيادى به استقبال امام عليه السلام شتافتند و از امام درخواست كردند تا آنها را با حديثى از پدران خود خشنود سازد. امام عليه السلام فرمود: پدرم از پدرش و او نيز از پدرش... تا على عليه السلام و او از رسول خدا(ص) و رسول خدا(ص) نيز از خداوند متعال نقل فرمود كه:لااله الاالله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي؛ لااله الاالله دژ استوار من است، پس هر كس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است. امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود: بشرطها و انا من شروطها، به شرط هاى آن و من از جمله شرط هاى آن هستم.(3)مقصود امام عليه السلام از شرطها، اعتراف به اين واقعيت است كه حضرت رضا عليه السلام مانند پدرانشان از سوى خدا امام و حجت است و اطاعتش بر همه واجب است.  

امام و امامت از ديدگاه امام رضا عليه السلام

عبدالعزيز بن مسلم گويد: موقعى كه حضرت رضا عليه السلام تازه به مرو آمده بود من خدمت آن حضرت رسيدم و موضوع امامت را كه مورد اختلاف بسيارى از مردم بوده و در پيرامون آن گفتگو مىكردند به خدمتش عرض كردم. حضرت تبسم كرد و سپس فرمود: اى عبدالعزيز، مردم نفهميده اند و فريب خورده‌اند؛ زيرا خداوند عزوجل پيغمبرش را قبض روح نفرمود تا دين را برايش كامل كرد و قرآن را ـ كه بيان هر چيزى را از حلال و حرام و حدود و احكام و كليه نيازمندىهاى بشر در آن است ـ نازل فرمود و امامت را اكمال دين قرار داد و پيغمبر(ص) رحلت نفرمود تا براى امتش معالم دينشان را بيان فرمود و راهشان را، كه راه حق است، روشن گردانيد و على عليه السلام را به پيشوايى منصوب فرمود و چيزى از احتياجات امت را فرو گذار نكرد. در اين صورت كسى كه معتقد باشد خداوند عزوجل دينش را كامل نكرده است كتاب خدا را رد كرده است و آن كه كتاب خدا را رد كند بدان كافر گشته است. آيا مردم قدر و منزلت امام را در ميان امت مى شناسند تا تعيين و انتخاب امام به اختيار آنان گذاشته شود؟ مقام امامت بسى بزرگتر و شأنش عظيم تر و مكانش عالى تر و عمقش ژرف تر از آن است كه مردم با عقول خود بدان رسند، يا با آراى خود آن را درك كنند و يا به ميل و اختيار خود امامى را انتخاب كنند؛ زيرا منصب امامت مقام شامخى است كه خداوند عزوجل آن را پس از نبوت و خلت در مرحله سوم به حضرت ابراهيم عليه السلام اختصاص داد و فضيلتى است كه او را بدان مشرف نمود و نامش را بلند گردانيد، آنجا كه مى فرمايد:"انى جاعلك للناس اماما و قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين"(4)؛ من ترا براى مردم امام و پيشوا قرار دادم. ابراهيم گفت: از فرزندان من هم امام مى شوند خداوند فرمود: عهد و پيمان من به ستمكاران نمىرسد (از فرزندان تو آنهايى كه ستمكار باشند لايق امامت نيستند.)پس اين آيه تصدى مقام امامت را براى ستمكاران و ظالمان تا روز قيامت باطل نمود و آن را در ميان برگزيدگان و پاكان نهاد. سپس خداوند ابراهيم را گرامى داشت و امامت را در اولاد پاك و برگزيده او قرار داد و فرمود: "و وهبنا له اسحق و يعقوب نافلة كلاً جعلنا صالحين و جلعنا هم ائمة يهدون بأمرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلواة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين(5)؛ و اسحاق و سپس يعقوب را به او بخشيديم و همه را صالح و شايسته نموديم و آنها را امامانى قرار داديم كه به امر ما رهبرى كنند و انجام كارهاى نيك و همچنين خواندن نماز و دادن زكات را بدان ها وحى كرديم و آنان را از پرستش كنندگان ما بودند. بنابر اين امامت هميشه در فرزندان (پاك و برگزيده) او بود تا اين كه خداى تعالى آن را به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله ارث داد و فرمود:"ان اولى الناس بابراهيم اتبعوا و هذا النبى و الذين آمنوا و الله ولى المؤمنين (6)؛ همانا سزاوارترين و نزديكترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كرده و به اين پيامبر ايمان آورده و از او پيروى كنند و خدا ولى مؤمنان است. پس امامت مخصوص آن حضرت بود و او به دستور خداى تعالى آن را به عهده على عليه السلام گذاشت و سپس در ميان فرزندان برگزيده او كه خداوند به آنان علم و ايمان داده است جارى گشت... .سپس امام رضا فرمود: امامت زمام دين و مايه نظام مسلمين و موجب صلاح دنيا و عزت مؤمنان است. امامت ريشه نمو كننده اسلام و شاخه بلند آن است. امام حلال و حرام خدا را مى داند و در اجراى حدود اهلى قيام مى كند و از حريم دين دفاع مى كند و مردم را با حكمت و پند و موعظه نيكو و برهان قاطع به راه پروردگار دعوت مى نمايد.امام مانند خورشيد طالع و درخشانى است كه نورش گيتى را فرا گيرد و افقى است كه دست‌ها و ديدگان بدان نرسد. امام امين خدا در ميان خلقش و حجت  او است بر بندگانش و جانشين او است و مردم را به سوى خدا دعوت مى كند. امام يگانه روزگار خويش است. كسى با او همطراز نباشد و هيچ دانشمندى با او برابرى نكنند... . پس كيست كه بتواند به مقام معرفت امام برسد و يا امكان اختيار و انتخاب امام را داشته باشد؟ آيا گمان مىكنند كه امام را در غير خاندان رسالت مى توان پيدا كرد؟ به خدا كه خودشان را گول زده اند و بيهوده اى را آرزو كرده اند و از نردبان لغزنده اى بالا رفته اند. سپس امام عليه السلام به استناد به آيات قرآن كريم به اين مطلب اشاره مى كند كه بعد از آن كه پيامبر كسى را به عنوان امام معرفى كرد، طبق نص صريح قرآن، كسى را نرسد كه با آن به مخالفت برخيزد.(7) و ما كان لمؤمن ولا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم. على بن موسى الرضا فرمود: ايمان بر چهار ركن استوار است: توكل بر خدا، رضا به قضاء الله، تسليم امر و فرمان خدا و واگذارى كارها به خدا.سپس فرمود بنده صالح گفت: افوض امر الى الله. وامى گذارم كارم را به خدا، پس خداى تعالى او را از مكر مكاران حفظ كرد.

پي‌نوشت:  1- كافى، باب المؤمن و علاماته، روايت 39.   2- بحارالانوار، ج 3، ص 261 روايت 11.   3- بحارالانوار، ج 3، ص 7 روايت 16.    4- بقره / 124.   5- انبياء / 73 ـ 72.   6- آل عمران / 68.   7- احزاب / 36.   



( چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384  |  9:37   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


نيم نگاهي به زندگينامه امام رضا عليه السلام ( قسمت اول )

 امام على بن موسى الرضا عليه السلام بنا به نقل كلينى و شيخ مفيد در يازدهم ذيقعده سال 148 هـ ق در مدينه منوره تولد يافت. پدرش موسى بن جعفرعليه السلام و مادرش نجمه خاتون بود. گويند نجمه را در آغاز تكتم مى ناميدند و پس از ولادت امام رضا او را طاهره لقب دادند. شيخ مفيد و كلينى از هشام بن احمد نقل كرده اند كه گفت: كنيه امام هشتم، ابوالحسن مى‌باشد و آن حضرت را ابوالحسن الثانى مىگويند. مشهورترين لقب او رضا و القاب و عناوين ديگرى نيز مانند صابر، فاضل، وفى، رضى و... براى آن حضرت نقل شده است. بزنطى گويد امام جواد مىفرمود حق تعالى پدرم را به «رضا» مسمى گردانيد براى اين كه او پسنديده خدا بود در آسمان و پسنديده رسول و ائمه اطهار بود در زمين و همه از او خشنود بودند و او را براى امامت پسنديدند.

بزنطى در ادامه مى گويد: عرض كردم مگر همه پدران شما پسنديده خدا و رسول و امامان نبوده‌اند. فرمود بلى. گفتم: پس چرا فقط او را در ميان آنها به اين نام ملقب گردانيدند؟ فرمود: براى اين كه از او دوست و دشمن هر دو راضى بودند و اتفاق دوست و دشمن بر خشنودى، مخصوص آن حضرت بود، بدين جهت او را بدين اسم مخصوص گردانيدند.

امام به كسى گفته مى شود كه رياست و رهبرى جامعه اسلامى را از جهات سه گانه: حكومت، بيان معارف و احكام دينى و رهبرى و ارشاد حيات معنوى مردم را به عهده مى گيرد. و در عقيده شيعه، چنين كسى بايد از جانب خدا تعيين و به مردم ابلاغ شود. 
 حضرت دوران كودكى و جوانى را در مدينه طيبه كه مهبط وحى بود در خدمت پدر بزرگوارش سپرى كرد و مستقيماً تحت تعليم و تربيت امام هفتم قرار گرفت و علوم و معارف و اخلاق و تربيتى را كه حضرت كاظم از پدرانش به ارث برده بود، به او آموخت. حدود 35 سال در سايه پدر زيست و از خرمن فيضش خوشه‌ها چيد. در اين مدت، استعداد خدادادى خود را براى پذيرش مقام امامت كه منصب الهى است به ظهور رسانيد و پدرش نيز در دوران حيات خود مكرر بدين مطلب اشاره كرد و از بين تمام فرزندان خويش او را به فرمان الهى براى جانشينى خود معرفى كرد. دانشمند لبنانى، احمد مغنيه، در خصوص اين دوران از زندگانى امام رضا چنين مى نويسد:

امام هشتم 35 سال در حيات پدر بزرگوارش زندگانى كرد كه قسمت اعظم آن در دوره هارون الرشيد بود و پدرش در حبس هارون بود. گاهى در زندان بغداد و گاهى در زندان بصره عمر مباركش مى گذشت. امام رضا اين ظلم‌ها را مىديد و سر بر زانو غم نهاده و نمى توانست به كسى اظهار دارد. روزگار امام رضا بسيار شبيه به روزگار پدران او بود كه يك سر آن به على بن ابيطالب و طرف ديگرش متصل به ائمه اطهارعليهم السلام بود. 

 امامت ثامن الحجج عليه السلام

امام به كسى گفته مى شود كه رياست و رهبرى جامعه اسلامى را از جهات سه گانه: حكومت، بيان معارف و احكام دينى و رهبرى و ارشاد حيات معنوى مردم را به عهده مى گيرد. و در عقيده شيعه، چنين كسى بايد از جانب خدا تعيين و به مردم ابلاغ شود.

امام رضا عليه السلام خود در حديثى طولانى كه كلينى آن را در كافى نقل كرده صفات و ويژگىهايى را براى امام بيان مى كند و اشاره مى كند كه منصب امامت مانند مقام نبوت منشأ الهى دارد و امام نيز بايد از جانب خداوند تعيين و به وسيله پيامبر يا امام قبلى به مردم معرفى شود. چنان كه امام اول، اميرالمؤمنين على عليه السلام مطابق آيه تبليغ در غدير خم به وسيله پيامبر اكرم به مردم معرفى و ابلاغ شد و امامان بعدى نيز علاوه بر اين كه نبى گرامى برابر احاديث موجود در كتب فريقين با مشخصات كامل تا امام دوازدهم نام برده است، هر امامى نيز امام بعد از خود را با نص صريح و قطعى معرفى مى كرده است.

لا اله‌ الا الله حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابي؛ لا اله الا الله دژ استوار من است، پس هر كس در اين حصار وارد شود از عذابم محفوظ است.

امام چند قدمى حركت كردند و سپس برگشت و فرمود: بشرطها و انا من شروطها، به شرط هاى آن و من از جمله شرط هاى آن هستم.
 

امام كاظم نيز در موارد متعددى به امامت حضرت رضا پس از خود تصريح فرموده بود، از جمله داوود رقى گويد: به موسى بن جعفر عرض كردم پدرم فداى تو باد، من به سن كهولت رسيده‌ام و مىترسم پيش آمدى برايم روى دهد و ديگر شما را نبينم، لذا مىخواهم مرا از امام بعد از خود خبر دهيد. حضرت فرمود: پسرم على امام بعد از من است.

نصربن قابوس مىگويد: به حضرت ابى ابراهيم، موسى بن جعفرعليه السلام عرض كردم كه من از پدرت (امام صادق) پرسيدم كه امام پس از شما كيست، شما را معرفى كرد و هنگامى كه آن حضرت رحلت فرمود، مردم پراكنده شدند ولى من و يارانم به شما معتقد شديم، شما نيز امام پس از خود را به من معرفى فرماييد. امام كاظم عليه السلام فرمود: فلانى. (امام رضا را نام برد)

در عين حال با همه اين نصوصى كه به امامت حضرت رضا عليه السلام تصريح دارد، پاره‌اى از شيعيان و حتى نواب امام كاظم بعد از شهادت حضرت، از پذيرش امامت امام رضا عليه السلام استنكاف كردند و به اصطلاح در امام كاظم عليه السلام توقف كردند و به «واقفيه» مشهور شدند. اينان مىگفتند: امام موسى بن جعفر بدرود زندگى نگفته، بلكه مانند عيسى بن مريم به آسمان رفته است و مهدى موعود او است و به زودى باز مىگردد و بعد از وى هيچ امامى وجود نخواهد داشت. به همين جهت امامت امام رضا و جانشينى آن حضرت را نپذيرفتند و متأسفانه اكثر اينان كه چنين مى گفتند از بزرگان شيعه بودند. نويسنده معروف، هاشم معروف الحسينى در اين باره مىنويسد:

بيشتر منابع تأكيد دارند كه آنهايى كه در حضرت موسى بن جعفرعليهماالسلام توقف كردند و به امامت امام رضا قائل نشدند (هفت امامىها) در شمار بزرگان و سرشناسان صحابه امام كاظم بودند كه وفات آن حضرت را منكر شدند و مدعى شدند كه او (امام هفتم) قائم آل محمد است و غيبتش از ميان قوم خود مانند غيبت موسى بن عمران است.

يكى ديگر از نويسندگان درباره علت توقف آنان چنين مى نويسد: امام موسى بن جعفر نمايندگانى داشت كه سهم امام و ماليات اسلامى شيعيان را به نيابت از آن حضرت مى گرفتند ودر فرصت مناسب به دست امام مىرساندند و يا با اجازه او در موارد مجاز مصرف مىكردند. آنگاه كه امام كاظم عليه السلام در زندان هارون الرشيد به شهادت رسيد، نزد نمايندگانش اموال فراوانى گرد آمده بود تا جايى كه نزد زياد بن مروان قندى هفتاد هزار و نزد على بن حمزه سى هزار دينار جمع شده بود و همين اموال موجبات لغزش و انحراف اين نمايندگان را به وجود آورد و سر انجام به خاطر تصاحب اموال، بر امامت موسى بن جعفر توقف و امامت حضرت رضا را انكار كردند و اين دوستان فرصت طلب جريان انحرافى واقفيه را پىريزى كردند.

يونس بن عبدالرحمن كه از شخصيت‌هاى بزرگ شيعى بود و در صحنه‌هاى علمى و مبارزاتى در مكتب اهل بيت عصمت، گام‌هاى بلنى را برداشته بود مى گويد:

چون اين حركت انحرافى را مشاهده كردم و براى من حقيقت امر مبنى بر انحراف واقفيه و اثبات امامت على بن موسى‌الرضا عليه السلام آشكار گرديد، به افشاگرى عليه اين باند دنياپرست زبان گشودم و مردم را از افتادن به دام انحراف واقفيه بر حذر داشتم و به صراط مستقيم امامت كه در شخصيت با عظمت حضرت رضا عليه السلام تجلى يافته بود دعوت كردم. دو تن از رهبران جريان واقفيه، زياد قندى و على بن ابى حمزه، چون از موضع گيرى من اطلاع پيدا كردند طى پيامى به من اظهار داشتند كه اگر انگيزه‌ات  از مخالفت با ما ثروت است، ما تو را بى نياز مى كنيم و ده هزار دينار براى من ضمانت كردند، به شرط آن كه از مخالفت با آنها دست بردارم و مردم را به امامت حضرت رضا دعوت نكنم. من به آن دو گفت: ما خود از امام صادق و امام باقر روايت كرده‌ايم كه فرمود:

اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه، فان لم يفعل سلب نور الايمان: هر گاه بدعت‌ها آشكار گردد، بر شخص دانشمند آگاه واجب است كه علم ودانش (حقيقت) خود را آشكار سازد و در صورتى كه چنين نكند نور ايمان از وى گرفته مى شود.

تا كسى سه خصلت در او نباشد مؤمن نيست؛ سنتى از پروردگارش و سنتى از پيغمبرش و سنتى از امامش؛ پس سنتى كه از پروردگارش بايد داشته باشد راز پوشى است و سنتى كه از پيغمبرش بايد داشته باشد مدارا كردن با مردم است و سنتى كه از امامش بايد بياموزد شكيبايى كردن در شدت و سختى است. من هرگز جهاد و مبارزه با بدعت را رها نمى كنم. در نتيجه آن دو مرا ناسزا گفتند و آشكارا بناى دشمنى با من گذاشتند. منصور بن يونس برزج يكى ديگر از كسانى بود كه دنيادوستى و حب مال او را از مسير حقيقت منحرف ساخت. نزد او به عنوان نماينده امام كاظم عليه السلام اموال فراوانى جمع شده بود. و چون امام هفتم به شهادت رسيد، اموال را به جانشين آن حضرت، امام رضا عليه السلام تحويل نداد و مقدار قابل توجهى از سهم مبارك امام را تصاحب كرد. خود همين منصور بن يونس مى گويد: روزى خدمت امام كاظم عليه السلام رسيدم، حضرت به من فرمود: اى منصور! آيا مى دانى مى خواهم چه مطلب جديدى را براى تو بگويم؟ عرض كردم. نه آقا نمى دانم.فرمود: فرزندم على را وصى و جانشين بعد از خود قرار داده‌ام. پس به نزد او برو و اين جانشينى را به او تبريك بگو و نيز به او برسان كه اين كار به دستور من است. منصور بن يونس بر طبق دستور امام كاظم عليه‌السلام نزد حضرت رضا عليه السلام رفت و وصايت و خلافت آن حضرت را به وى تبريك گفت و در واقع با او بيعت كرد. ولى همين منصور برزج از كسانى بود كه بعد از شهادت موسى بن جعفرعليه السلام به خاطر تصاحب اموال فراوانى كه نزد او جمع گرديده بود بيعت شكنى كرد و امامت امام رضا عليه السلام را منكر شد. طبرسى نيز سبب توقف و انكار فوت امام كاظم عليه السلام را از سوى واقفيه چنين مىنويسد: سبب ظاهرى اين اشكال تراشىها طمع در اموال و امانت‌هايى بود كه در زمان زندانى بودن امام كاظم عليه‌السلام پيش بعضى از اصحاب آن حضرت جمع شده بود. اين موضوع، آنان را به انكار وفات آن حضرت و ادعاى زنده بودن او و انكار جانشينى براى وى و انكار نص در اين رابطه واداشت. خود حضرت رضا عليه السلام در خصوص ابن سراج كه يكى از همين جماعت واقفيه بود، مىفرمايد: اما ابن سراج آنچه باعث مخالفتش با ما و خروجش از اطاعت حق گرديد، اين بود كه به مال فراوانى از پدرم كه نزد او بود تجاوز كرده و در حيات او آن ثروت را خورد... به جانم سوگند، تعلل ورزيدن ابن سراج هيچ دليلى جز خوردن آن ثروت فراوان نداشت.

و در مورد ابن حمزه، فرمود: او دچار تأويل شد كه به درستى نشناخته بود و دانشش را نداشت. با اين حال تأويل خود را به مردم القاء كرد و بر سر آن لجاجت كرد.

امام رضا عليه السلام چندين بار با اينان مناظره كرد، تعدادى از آنها از ايده باطل خود دست برداشتند و گروهى چون ابن حمزه بطائنى، زياد قندى، ابن سراج و ديگران نسبت به آن اصرار ورزيدند و امام ايشان را لعنت كرد. كشى در رجال خود بعضى از اين مناظرات را نقل كرده است. 

پذيرش امامت حضرت رضا عليه السلام از جانب احمد بن موسى عليه السلام

يكى از برادران بلند مقام حضرت رضا عليه السلام، احمدبن موسى عليه السلام است (معروف به شاه چراغ مرقد شريفش در شيراز مىباشد) اين شخصيت بزرگوار مورد احترام مردم بود، حتى پس از شايع شدن شهادت حضرت موسى بن جعفرعليهماالسلام در مدينه، جمعى در مدينه به عنوان پذيرش امامت او به در خانه (ام احمد) آمدند، و همراه «احمد بن موسى(عليه السلام)» به مسجد رفتند، از آنجا كه «احمد بن موسى» داراى كرامات و مقامات ارجمند بود، مردم تصور مىكردند، امام بعد از امام كاظم عليه السلام اوست، با او به عنوان امام بيعت كردند، او از مردم بيعت گرفت و سپس بالاى منبر رفت و خطبه‌اى در نهايت فصاحت و بلاغت خواند، سپس فرمود:« اى مردم! شما همه با من بيعت كرديد، ولى بدانيد من با برادرم «على بن موسى(عليه السلام)» بيعت كرده‌ام، او امام و جانشين پدرم مى باشد، او ولى خداست، و بر من و شما از جانب خدا و رسولش واجب است كه هر چه او به ما امر مى كند، اطاعت كنيم.» حضرت عليه السلام در پاسخ مردى كه به وى گفت بود« به خدا سوگند، تو بهترين مردمانى» فرمود: قسم نخور! هر كس از من متقى تر باشد و خداوند را از من بهتر بندگى نمايد از من بهتر است. همه حاضران سخن احمد بن موسى (عليه السلام) را پذيرفتند، و دسته جمعى از مسجد بيرون آمده در حالى كه احمد بن موسى(عليه السلام) در پيشاپيش آنها بود، با هم به در خانه حضرت رضا عليه السلام رفتند و با آن حضرت بيعت كردند، امام رضا عليه‌السلام براى احمدبن موسىعليه السلام، دعا كرد، و احمد بن موسى(عليه السلام) از آن پس همواره در خدمت برادر بود، تا آن زمان كه حضرت رضا عليه السلام به سوى خراسان حركت نمود.احمد بن موسى(عليه السلام) در عصر خلافت مأمون عباسى، همواره جماعتى از مدينه به قصد زيارت برادرش حضرت رضا عليه السلام، از طريق فارس به سوى خراسان حركت نمودند، هنگامى كه «قتلغ خان» استاندار و نماينده مأمون در شيراز از ورود او به سوى شيراز، مطلع شد (با توجه به اين كه سياست مأمون نسبت به امام رضا عليه السلام و امامزادگان، تغيير كرده بود) سپاهى به سوى او فرستاد، و در هشت فرسخى شيراز در محلى به نام «خان زينان» سر راه احمد بن موسى(عليه السلام) را گرفتند، بين حضرت احمد و همراهانش با سپاه قتلغ خان، جنگ واقع شد، در اين ميان يكى از ياران قتلغ خان فرياد زد:«اگر شما قصد ديدار حضرت رضا عليه السلام را داريد او از دنيا رفت». وقتى كه ياران احمد بن موسى(عليه السلام) چنين شنيدند از اطراف او پراكنده شدند، دشمنان آنها را تعقيب كرده و در شيراز در همانجا كه اكنون محل مرقد شريف احمد بن موسى(عليه السلام) است، او و عده‌اى از همراهانش را به شهادت رساندند.

به اين ترتيب اين امامزاده وارسته و بزرگ با كمال خلوص مردم را به پذيرفتن امامت برادرش حضرت رضا عليه السلام فراخواند، و خود و همراهانش در راه ديدار برادر، به شهادت رسيدند، و خون جوشان او و همراهان، بذرهاى گسترش تشيع و محبت اهل بيت عليهم السلام را در دل هاى ايرانيان آن عصر، و اعصار ديگر پاشيد. 

 



( چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384  |  9:33   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


برگي از سيره تربيتي و اخلاقي ثامن الحجج عليه السلام

 سيره اخلاقي و تربيتي اهل بيت عصمت و طهارت(ع) مي تواند چراغي باشد براي پيمودن راههاي زندگي، چرا كه همه رفتارهاي ايشان از كرامت و بزرگواري پيامبر اكرم(ص) سرچشمه مي گيرد. به كار بردن سيره انبيا و اولياي الهي، نه تنها موجب هدايت فرد در رسيدن به تكامل وي مي شود، بلكه مي تواند جامعه اي را از هلاكت و انحطاط نجات بخشيده زيرا آنان قرآن ناطقند و قرآن نيز صفحه صفحه زندگي انسان را ورق زده و هر ورقش راهنمايي است براي بهتر زيستن و زودتر به مراتب كمال انسانيت رسيدن. امام رضا(ع) نيز به عنوان الگوي كاملي براي انسانها، چه در دوران زندگي و حيات و چه براي مردمان پس از خود، داراي سرشتهايي بود كه همگان را به شگفتي وامي داشت و دوست و دشمن را فريفته و شيفته خود مي ساخت.(1) و علت اين كه ايشان را "رضا" ناميدند، نيز همين است. "أحمدبن أبي نصربزنطي" مي گويد: به امام جواد(ع) گفتم كه گروهي از مخالفان شما گمان مي كنند پدرت(ع ) را مأمون "رضا" ناميد، چون براي ولايتعهدي راضي شد. امام جواد(ع) فرمود:"به خدا قسم دروغ مي گويند، بلكه خداوند او را "رضا" ناميد، زيرا او پسنديده خدا در آسمانها و پسنديده رسول و ائمه در روي زمين بود." "أحمدبن أبي نصربزنطي" مي گويد: به امام جواد(ع) گفتم كه گروهي از مخالفان شما گمان مي كنند پدرت(ع ) را مأمون "رضا" ناميد، چون براي ولايتعهدي راضي شد. امام جواد(ع) فرمود:"به خدا قسم دروغ مي گويند، بلكه خداوند او را "رضا" ناميد، زيرا او پسنديده خدا در آسمانها و پسنديده رسول و ائمه در روي زمين بود." پس گفتم: آيا هر يك از اجداد گذشته شما، چنين نبودند؟ گفت: بلي. گفتم: پس چرا از بين همه آنها، پدر شما را "رضا" ناميد؟ گفت زيرا مخالفان از دشمنانش و موافقان از دوستانش، از او راضي بودند. به خاطر همين، از بين، همه آباء او (ع)، او را "رضا" ناميدند.(2) عموم تاريخ نگاران نوشته اند."حضرت رضا(ع) افضل و افصح زمان، پر جود و كريم، متواضع و مهربان، با صلابت و با وقار، پر تقوا و انسان دوست، يتيم نواز و بخشنده، با مهابت و بزرگوار بود. هيچ وقت سخن كسي را قطع نمي كرد، هيچ وقت كسي را از خود نمي رنجاند، هميشه متبسم و گشاده رو بود، به عهد خود وفا مي كرد، حاجت نيازمندان را بر مي آورد، همه از او راضي بودند، با زيردستان و خدمتگزاران مهربان بود و بر سر يك سفره با آنان غذا مي خورد.(3) ميهمان نوازي امام ميهمان نوازي، يكي از خصلتهاي خوب انساني است كه در مكتب اسلام به آن سفارش زيادي شده است. پيشوايان ديني ما نيز با برخورد انساني و عاطفي با ميهمانان خود، به ما مي آموزند كه نه تنها بايد ميهمانان را گرامي داشت، بلكه بايد نياز آنان را نيز برآورده كرد. أحمد بن أبي نصربزنطي مي گويد: امام رضا(ع) براي من مركبي فرستاد. من بر آن سوار شدم و به خدمت ايشان رفتم و تا شب هنگام در خدمت امام رضا(ع) بودم. حضرت(ع) فرمود: با سه شرط اين دعوت را مي پذيرم: 1- آن كه از خارج منزل چيزي تهيه نكني. 2- آنچه در منزل موجود است، از ما مضايقه نكني. 3- به عيال و فرزندان سخت نگيري كه از حق آنها براي پذيرايي ميهمان كم كني. وقتي برخاستم، فرمودند: امشب نمي تواني به مدينه برگردي. گفتم: بله، فدايت شوم. فرمودند: پس امشب را نزد ما بمان و سپيده دم راه را در پيش گير و برو. سپس به خدمتكار خود فرمود: رختخواب مرا براي او بگستران و روانداز مرا بر رويش بينداز و بالش مرا زير سرش قرارده ... .(4) در روايتي آمده است: براي حضرت رضا(ع) ميهماني آمد و نزد او نشست و با ايشان قسمتي از شب را مشغول مذاكره و گفتگو بود. ناگهان، چراغ عيب پيدا كرد. مرد ميهمان دستش را دراز كرد تا چراغ را اصلاح كند. حضرت مانع شد. و خود به تنهايي چراغ را اصلاح كردند و فرمودند: ما ميهمان را به كار وا نمي داريم.(5) "محمد طائي" از حضرت رضا(ع) روايت كرده كه "مردي حضرت رضا(ع) را به منزلش دعوت كرد. حضرت(ع) فرمود: با سه شرط اين دعوت را مي پذيرم: 1- آن كه از خارج منزل چيزي تهيه نكني. 2- آنچه در منزل موجود است، از ما مضايقه نكني. 3- به عيال و فرزندان سخت نگيري كه از حق آنها براي پذيرايي ميهمان كم كني. مرد اين سه شرط را پذيرفت و حضرت نيز دعوت وي را قبول كردند.(6) آري. اين است رسم ميهمان نوازي؛ اينكه به ميهمان توجه كرده و نيازش را برطرف كرد، در عين حال به خاطر آمدن ميهمان، خانواده را به زحمت نيندازيم.

پي نوشت ها: 1- حكيمي،اميرمهدي،"سيره امام رضا عليه‌السلام. 2- شيخ ابي جعفرالصدوق،"عيون‌اخبارالرضا عليه‌السلام. 3- عطايي خراساني، علي اصغر:"زندگاني امام هشتم علي بن موسي الرضا عليه السلام. 4- عيون اخبارالرضا، ج2، ص 213. 5- وفاني همداني، سيد كاظم:"درةالبيضاء، در پيرامون سخنان امام رضا عليه السلام. 6- همان، ص 178.



( چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384  |  9:30   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


اين گنبد زيبا قلب ايران است

 مي خواهم تا آنجا كه دوست دارم، پربگيرم، اما تا بارگاه دوست راه طولاني است. چشم از پنجره برنمي دارم. دشت از پي دشت، كوه از پي كوه، دسته دسته گل سرخ، يك عالم سبز و يك دريا اشتياق كه دستي از غيب به جانم ريخته است! هميشه همين طور است. خودم را كه به مولا مي سپارم، ديگر اين من نيستم كه مي روم، براي لحظه اي، خواب مرا مي ربايد... دست در دست نور و آرميدن در كنار ضريح! چه دل انگيزند اين خواب هاي خوب! برمي خيزم، پيرامونم غوغايي به پاست. صداي دل هاست. همه مي گويند: يا ضامن آهو! رسيده ايم انگار! اين گنبد زيبا، قلب ايران است. چه دورنمايي دارد! السلام عليك يا علي بن موسي الرضا. السلام عليك يا... بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل. تا غروب راهي نيست. دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم. و سرشار از رازهاي طلايي!... چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود. يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز. گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق! ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم. نيشابور از خاطرم مي گذرد، لحظه اي كه امام سر از كجاوه بيرون آورده اند و فرياد شادي و اشك شوق، زمين و زمان را به هم پيچيده است. لحظه اي كه سينه چاكان حضرتش ازفرط عشق به خاك غلتيده اند. لحظه اي كه بيش از بيست هزار تن تقريرات امام را مي نويسند. [«لااله الاالله» دژ استوار من است و من يكي از شرط هاي آنم.] به راستي اگر ولايت نباشد، كلمه مقدس «توحيد» چگونه استوار يابد!؟ شب از نيمه گذشته است. همه جا سرشار از اشك و گلاب است و من خود را با همه شور به كجاوه سبز ولايت مي رسانم. يا ضامن آهو! دل هاي بي پناهمان را كه چون آبگينه هاي شكسته در پهناي گيتي سرگردانند، در پاي ضريح مقدست آشيان ده كه محتاج پركشيدن به آبي لايتناهي فطرت خدا يي مان هستيم.



( چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384  |  9:30   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


بهداشت کودکان معلول به مناسبت روز جهانی معلولین

1- معلوليت را تعريف کنيد؟  معلوليت، به ناتواني در انجام تمام يا قسمتي از فعاليتهاي عادي زندگي فردي يا اجتماعي به علت وجود نقصي مادرزادي يا اکتسابي، در قواي جسماني يا رواني اطلاق مي شود.

1-    انواع معلوليتها را نام ببريد؟  1. معلوليتهاي جسمي شامل موارد زير است:

الف: معلوليتهاي حواسي مانند نابينايي و ناشنوايي؛

ب: معلوليتهاي حرکتي شامل انواع نقص عضوها، ضايعات نخاعي و ناهنجاريهاي مربوط به اسکلت و عضلات؛

ج: معلوليت احشاي داخلي: شامل ناهنجاريهاي قلبي ـ عروقي، تنفسي، کليوي و غيره؛

2. معلوليت ذهني شامل موارد زير است:

الف: عقب ماندگي ذهني

ب: بيماري رواني

3- علل معلوليتها، به چند دسته تقسيم مي شوند؟

1. معلوليتهاي اکتسابي

2. معلوليتهاي مادرزادي

4- معلوليتهاي اکتسابي را توضيح دهيد؟

در اثر تصادفات، حوادث يا بلاهاي طبيعي، جنگ، آتش سوزي، مسمويتها و يا بيماريهاي مزمن و عوارض ناشي از آنها، فرد ممکن است دچار اين معلوليت گردد.

5- معلوليتهاي مادرزادي را توضيح دهيد؟ علل معلوليت مادرزادي را به طور کلي به دو دسته تقسيم مي کنند:

عوامل دوران بارداري: نظير عوامل ژنتيکي، سوء تغذيه مادر، سن بالاي مادر، رعايت نکردن بهداشت دوران بارداري، اشعه، دارو، بيماري مادر، استعمال دخانيات.

عوامل هنگام زايمان: زايمان مشکل و طولاني، زايمانهاي غيربهداشتي، ضربات وارده به نوزاد هنگام تولد.

6- راههاي پيشگيري از معلوليتها، را توضيح دهيد؟ پرهيز از ازدواجهاي فاميلي، مراقبتهاي دوران بارداري، تغذيه صحيح مادر، اجتناب از باردار شدن در سنين بالاي 35 سال و زير 18 سال، مصرف نکردن دارو در هنگام بارداري، اجتناب از در معرض اشعه قرار گرفتن و انجام زايمان در شرايط کاملاً بهداشتي و تحت نظر فرد دوره ديده از جمله اقداماتي است که مي تواند از بسياري از معلوليتها پيشگيري نمايد.

7- برخورد خانواده با افراد معلول بايد چگونه باشد؟درک اين نکته، مهم است که اگرچه ممکن است فرد معلول با ديگران تفاوت داشته باشد ولي تکيه بر ناتواني فرد، نه تنها کمکي به وي نمي کند بلکه بر مشکلات وي خواهد افزود. افراد معلول، غالباً مشکلاتي دارند که مانع انجام برخي از فعاليتهاي آنها مي شود يا احتمالاً آنها بعضي از کارها را به شکل ديگري انجام مي دهند، اما اکثر افراد معلول نيز مي توانند پس از آموزش لازم، بسياري از فعاليتهاي عادي زندگي را با اندک تفاوت يا آهسته تر از ديگران انجام دهند. آنچه يک معلول نياز دارد پذيرفتن و باور کردن تواناييهاي اوست نه غصه خوردن براي ناتواني وي.

8- علت معلوليتهاي جسمي و حرکتي چيست؟ و چگونه بايد با آنها برخورد کرد؟افراد مبتلا به ضايعات نخاعي، معمولاً از ناحيه پا دچار ناتواني هستند و فلجهاي مغزي مي تواند هر يک از اندامها يا همه آنها را مبتلا سازد. بيماريها، حوادث و تصادفات نيز مي توانند سبب بروز نوعي نارسايي حرکتي در فرد گردند. در برخورد با معلول جسمي بايد ضمن توجه به محدوديتهاي حرکتي فرد، ديگر تواناييهاي او در حدي تقويت شود که حتي الامکان بتواند نارساييها را جبران کند.

1-    با افراد نابينا چگونه بايد برخورد کرد؟ در برخورد با فرد نابينا بايد تلاش نمود تا در صورت وجود بينايي حتي به صورت جزئي، با استفاده از روشهاي مناسب، مهارتهاي فرد را در استفاده از آن بالا برد. تقويت حواس ديگر فرد، وي را در مواجهه با عوامل محيطي موفقتر مي سازد.  وضعيت زندگي و اثاثيه منزل، بايد به نحوي چيده شود تا نابينا بتواند به راحتي وسايل مورد نياز خود را پيدا کند. خوشبختانه امروزه با استفاده از الفباي بريل، نابينايان مي توانند با سواد شده، بخوانند و بنويسند.

10- با افراد ناشنوا چگونه بايد برخورد کرد؟ در برخورد با افراد ناشنوا بايد آرام و شمرده صحبت کرد و موقع صحبت روي خود را به سمت فرد نگهداشت تا بتواند با لبخواني منظور ما را درک کند. صحبت با صداي بلند باعث مي شود که وي نتواند منظور ما را به خوبي درک کند. چون در اين حالت، لبخواني مشکل مي شود.

11- به چه افرادي عقب ماندگان ذهني مي گويند؟ عقب ماندگان ذهني، افرادي هستند که از نظر فعاليتهاي ذهني، نسبت به همسالان خود نارسايي دارند و عقب مانده اند. در نتيجه از نظر توانايي يادگيري، همسازي با محيط، بهره برداري از تجربيات، درک مفاهيم، قضاوت و استدلال صحيح، به درجات مختلف محرومند.

12- عقب ماندگان ذهني به چند گروه تقسيم مي شوند؟   1. آموزش پذير  2. تربيت پذير  3. حمايت پذير

13- عقب ماندگان ذهني آموزش پذير، چگونه افرادي هستند؟   بهره هوشي اين افراد، بين 70-50 است. اين گروه، به طور کلي چه به لحاظ حرکات و حواس و چه به لحاظ رواني، از کودکان عادي کندتر هستند. سازگاري اجتماعي اين افراد، به شرايط محيطي آنها بستگي دارد. در برخورد با اين افراد، بايد متوجه محدوديتهاي ذهني آنها بود. انتظارات والدين نيز بايد با توجه به شرايط ذهني آنها باشد.

14- عقب ماندگان ذهني تربيت پذير، چگونه افرادي هستند؟  بهره هوشي اين گروه، بين 50- 25 است. به لحاظ عاطفي وضع بسيار متغيري دارند. معمولاً وقتي چيزي را طلب مي کنند مهربان و مطيع هستند، ليکن در مقابل مخالفتهاي ديگران حملات خشم و غضب و عصبانيت شديد از خود بروز مي دهند. توانايي ذهني اين افراد در هر سني که باشند در حد تواناييهاي ذهني کودک 7-6 ساله باقي مي ماند. والدين، در برخورد با آنها بايد به توانايي ذهني آنها توجه نمايند و در هر حال، توجه داشته باشند که اگرچه از لحاظ جسمي، روز به روز بزرگتر مي شوند ولي در تواناييهاي ذهني، همچنان محدوديت دارند.

15- عقب ماندگان ذهني حمايت پذير چگونه افرادي هستند؟   بهره هوشي اين گروه، در حد 25 و کمتر از آن است. به لحاظ ظاهر، وضع چهره اغلب اين کودکان غيرعادي است و توانايي کنترل خود را ندارند. در اکثر موارد آب دهانشان از گوشه لبها به طرف خارج سرازير است. بسياري از آنها از لحاظ ايستادن و راه رفتن مشکل دارند. به لحاظ عاطفي نيز حالت بي تفاوت دارند. با آموزشهاي مناسب از طريق به کارگيري مکانيسم شرطي در بعضي از اين افراد، آنها مي توانند در برخي امور شخصي همکاري کنند؛ ولي در هر حال در اکثر موارد براي زنده ماندن، محتاج حمايت ديگران هستند.



( شنبه دوازدهم آذر 1384  |  21:13   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


مهر درخشان

مهر درخشان

نديده چشم فلك، رهبرى مدبر و لايق

ز بعد باقر علم نبى، چو جعفر صادق

طلوع كرد ز طرف افق، چو مهر درخشان

براى دامن مادر، ولى حضرت خالق

بداد، پيك سعادت نويد عالميان را

كه باب رحمت‏ حق باز شد به روى خلايق

گشود ديده به دنيا فروغ ديده زهرا

رئيس مذهب و هادى دين، چراغ سرادق(1)

گشود عقده هر مشكلى ز امت احمد

ببست راه به اعداء دين ز سابق و لاحق(2)

ششم وصى رسول خدا محمد محمود

چراغ راه هدى، ماه آسمان حقايق

يگانه منجى قرآن و دين، امام معظم

كه فضل و دانش او هست فوق كل خوارق(3)

گشود و بست ره عدل و داد و جور و ستم را

به دوستان موافق، به دشمنان منافق

مغيث‏(4) شيعه بحر سخا و منبع احسان

وصى دين پيمبر، امام لاحق و سابق
 

ز فرّ و دولت آن آفتاب شرع،  فرو ريخت

بناى كينه و جور ستمگران منافق

نهال قامت دين راست ‏شد ز يُمن وجودش

به طرف گلشن قرآن دميد، ياس و شقايق

هزار شكر، كه از سعى آن مويد آيين

شده است دين نبى تا ابد چو اختر بارق

 


بود اميد كه «مردانى‏» از مديحت صادق

شود به لطف عميمش هماره واصل و واثق

 

محمدعلى مردانى

1- سرادق: سراپرده ، خيمه؛

2- لاحق : آنكه پس از چيزي آيد و بدو پيوندد ، مقابل سابق؛

3- خوارق :جمع خارق ، خلاف عادات مردم ، كرامات اوليا؛

4- مغيث : فريادرس



( یکشنبه ششم آذر 1384  |  18:25   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


امام صادق عليه السلام و انديشه‏ هاى انحرافى

 واژه زنادقه جمع زنديق است. اين كلمه ريشه فارسى دارد و در اصل‏« زند دين‏» زن دين بود. مزدكيان (1) خود را زند دين ‏مى‏ناميدند. طريحى در مجمع البحرين مى‏نويسد: زنادقه گروهى ازمجوسيان بودند. سپس اين كلمه برهر ملحدى در دين استعمال ‏گرديد. (2) در بين مردم چنين شهرت يافته كه زنديق كسى است كه به هيچ دينى ‏پاى بند نيست و قائل به دهر است. و در حديث آمده است: زنادقه‏ همان دهريه هستند كه مى‏گويند: نه خدايى وجود دارد و نه بهشت و جهنمى. دهر است كه ما را مى‏ميراند. (3) از گفت و گوى امام‏ موسى بن جعفر(ع) با هارون الرشيد بر مى‏آيد كه زنديق به كسى‏گفته مى‏شود كه خدا و رسولش را رّد كند و به جنگ با آنها بپردازد.(4) اولين كسى كه ملحد گشته و زنديق شد ابليس بود. (5) ملحدين و دهريان، مناظرات و گفت ‏وگوهايى با پيامبر اسلام(ص) داشتند كه علامه طبرسى دركتاب الاحتجاج (6) به بخشى از آنها اشاره كرده است: امام صادق(ع) مناظراتى طولانى و گفت‏ وگوهاى بسيارى با ابن‏ابى‏العوجاء، ابوشاكر ديصانى، زنديق مصرى و برخى ديگر از سران‏ زنادقه داشت و به عقايد انحرافى آنها پاسخ مى‏داد. پيش از آن كه ‏به برخى از گفت ‏و گوهاى آن حضرت با زنادقه اشاره كنيم، نگاهى به ‏افكار دو نفر از سران زنادقه مى‏افكنيم: رهبران زنادقه يكى از رهبران زنادقه، عبدالكريم بن ابى‏العوجاء است. وى از شاگردان حسن بن ابى الحسن بصرى بود و بر اثر افكار انحرافى كه ‏داشت، از دين و توحيد منحرف شد. (7) ابن ابى‏العوجاء با چند نفر از دهريون در مكه پيمان بست تا با قرآن معارضه كنند. او در يكى از سفرهاى خود به مكه، هنگامى كه‏ با عظمت امام صادق(ع) در بين مردم مواجه مى‏شد، از روى كينه و حسد داوطلب مى‏شود تا به نمايندگى از ابن طالوت، ابن الاعمى وابن المقفع، امام را در نزد مردم شرمنده كند اما با پاسخ ‏كوبنده امام صادق(ع) مواجه و سرافكنده مى‏شد و مفتضحانه به نزد دوستان خود برمى‏گشت. وى سرانجام به دستور منصور، توسط فرماندار كوفه محمدبن سليمان به زندان افتاد. گروهى نزد منصور رفتند و به شفاعت او برآمدند. منصور به درخواست آنها پاسخ مثبت داد و در نامه‏اى به فرماندار، دستور آزادى ابن‏ابى‏العوجاء را صادر كرد. پيش از آن كه نامه به كوفه برسد، منصور دستور داد تا ابن ابى‏العوجاء را گردن بزنند. ابن‏ابى‏العوجاء هنگام مرگ گفت: اكنون بيمى از كشته شدن ندارم، زيرا من چهارهزار حديث جعل و حلال را حرام و حرام را حلال نموده‏ام و در ماه رمضان شما را به روزه خوارى كشانده‏ام و در روز عيد فطر وادار به روزه گرفتن كرده‏ام. (8) ابوشاكر يكى ديگر از رهبران زنادقه است كه افكار انحرافى‏اش ‏بسيارى از مسلمانان را دچار شبهه و شك و ترديد كرد. وى قائل به ‏خداى نور و خداى ظلمت ‏بود. ابوشاكر گفت ‏وگوهاى بسيارى با ياران امام صادق(ع) داشت. او در مدينه با امام صادق(ع) مناظره و گفت ‏وگو كرد كه نتيجه‏اش شكست‏علمى و رسوايى بود. (9) مناظره هشام با ابوشاكر ديصانى هشام بن الحكم مى‏گويد: روزى ابوشاكر ديصانى به من گفت: آيه‏اى ‏در قرآن است كه باعث تقويت نظر و انديشه ماست. گفتم: اين آيه‏ كدام هست؟ ابوشاكر گفت: (هوالذى فى‏السماء اله و فى‏الارض‏ اله) (10)؛ اوست كه در آسمان خداست و در زمين خدا. هشام ‏مى‏گويد: متحير ماندم كه در جواب او چه پاسخى بدهم. ايام حج فرارسيد و روانه خانه خدا شدم. با امام صادق(ع) ملاقات و عرض كردم‏ كه ابوشاكر چنين مى‏گويد و برداشت او را از آيه بيان كردم. امام‏ صادق(ع) فرمود: اين سخن، سخن زنديق است. هرگاه نزد او رفتى، ازاو بپرس: نامت در كوفه چيست؟ او خواهد گفت: فلان. بگو: نامت در بصره چيست؟ بازهم همان نام را تكرار مى‏كند. بگو: خداى ما نيز چنين است. خداى ما هم در آسمان «اله‏» است و هم در زمين‏«اله‏». هشام مى‏گويد: (به كوفه) برگشتم و بدون هيچ توقفى، نزد ابوشاكررفتم. آنچه امام صادق(ع) به من گفته بود، از او پرسيدم. ابوشاكر كه درمانده شده بود و جوابى نداشت، گفت: اين سخن (طرز استدلال) از حجاز به اين جا آمده است. (11) مناظره امام صادق(ع) با ابوشاكر ديصانى هشام بن الحكم مى‏گويد: روزى ابوشاكر ديصانى نزد امام صادق(ع) رفت و گفت: اى جعفر بن محمد! مرا بر معبودم راهنمايى و دلالت‏ كن. امام صادق(ع) فرمودند: بنشين! در اين هنگام كودك خردسالى ‏پيش آمد كه در دستش تخم پرنده‏اى بود. كودك با تخم بازى مى‏كرد.امام صادق(ع) تخم پرنده را از بچه گرفت. سپس با اشاره به تخم‏ پرنده، به ديصانى فرمود: اين دژى است پوشيده كه پوست ضخيمى‏ دارد. در زير اين پوست ضخيم، پوست نازكى وجود دارد و زير آن‏ پوست نازك، مايعى طلايى و مايعى نقره‏اى در كنار هم، بدون اين كه ‏با هم مخلوط شوند، وجود دارد ... كسى نمى‏داند كه آن تخم پرنده ‏براى آفرينش نر خلقت‏ شده است‏ يا براى آفرينش ماده. هنگام شكسته‏ شدن تخم پرنده صورت‏هاى فراوان، چون: طاووس، كبوتر و خروس از آن ‏بيرون مى‏آيد. آيا فكر نمى‏كنى كه براى اين آفرينش مدبّرى هست؟! هشام مى‏گويد: ديصانى مدتى سرش را به زير انداخت و در فكر فرو رفت. سپس سربرداشت و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لاشريك ‏له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و انك امام و حجة من الله على‏ خلقه و انا تائب مما كنت فيه‏» (12) ؛ شهادت مى‏دهم كه معبودى جز خدا نيست، خداوند يكتاست و شريك ‏ندارد و شهادت مى‏دهم كه محمد بنده خدا و فرستاده خداست و تو رهبر و حجت از سوى خداوند براى بندگان هستى و من از گذشته خود بازگشت مى‏كنم. مناظره امام صادق(ع) با ابن ابى‏العوجاء عبدالكريم بن ابى‏العوجاء بارها درباره مسائل گوناگون با امام ‏صادق(ع) گفت ‏و گو كرد. مرحوم كلينى برخى از مناظرات وى با امام صادق(ع) را نقل كرده‏ است. اينك يكى از مناظرات را ذكر مى‏كنيم: راوى گويد: روز ديگر ابن ابى‏العوجاء برگشت و در مجلس امام ‏صادق(ع) خاموش نشست و دم نمى‏زد. امام فرمود: گويا آمده‏اى كه‏ بعضى از مطالبى را كه در ميان داشتيم تعقيب كنى. گفت: همين را می خواستم. اى پسر پيغمبر! امام به او فرمود: تعجب است از اين كه ‏تو خدا را منكرى و به اين كه من پسر رسول خدايم گواهى دهى!! گفت: عادت مرا به اين جمله وادار مى‏كند؟ امام فرمود: پس چرا سخن نمى‏گويى؟ عرض كرد: از جلال و هيبت ‏شما است كه در برابرتان ‏زبانم به سخن نيايد. من دانشمندان را ديده و با متكلمين مباحثه ‏كرده‏ام؛ ولى مانند هيبتى كه از شما به من دست دهد، هرگز به من ‏روى نداده است. فرمود: چنين باشد ولى من در پرسش را به رويت‏ باز مى‏كنم. سپس به او توجه كرد و فرمود: تو مصنوعى يا غيرمصنوع؟ عبدالكريم بن ابى‏العوجاء گفت: ساخته نشده‏ام. امام ‏فرمود: براى من بيان كن كه اگر ساخته شده بودى، چگونه‏ مى‏بودى؟ عبدالكريم مدتى سر به گريبان شده، پاسخ نمى‏داد و با چوبى كه در مقابلش بود ور مى‏رفت و مى‏گفت: دروازه پهن، گود، كوتاه، متحرك و ساكن همه اينها صفت مخلوق است. امام فرمود: اگر براى مصنوع صفتى جز اينها ندانى بايد خودت را هم مصنوع بدانى؛ زيرا در خود از اين امور حادث شده مى‏يابى. عبدالكريم گفت: ازمن چيزى پرسيدى كه هيچ كس پيش از تو نپرسيده و كسى بعد از تو هم‏ نخواهد پرسيد. امام فرمود: فرضا بدانى در گذشته از تو نپرسيده‏اند، از كجا مى‏دانى كه در آينده نمى‏پرسند؟ علاوه براين، سخن و گفتار خود را نقض كردى، زيرا تو معتقدى كه همه چيز از روز اول مساوى و برابر است، پس چگونه چيزى را مقدم و چيزى را موخر مى‏دارى؟ اى عبدالكريم! توضيح بيشترى برايت دهم: بگو بدانم ‏اگر تو كيسه جواهرى داشته باشى و كسى به تو گويد: در اين كيسه ‏اشرفى هست و تو بگويى نيست. او به تو بگويد: اشرفى را براى من ‏تعريف كن. و تو اوصاف آن را ندانى، آيا تو مى‏توانى ندانسته ‏بگويى اشرفى در كيسه نيست؟ گفت: نه. امام فرمود: جهان هستى كه‏ طول و عرضش از كيسه جواهر بزرگتر است. شايد در اين جهان‏ مصنوعى باشد زيرا كه تو صفت مصنوع را از غير مصنوع تشخيص‏ نمى‏دهى. عبدالكريم درماند... . سال بعد، بار ديگر با امام در حرم مكى برخورد. يكى از شيعيان به حضرت عرض كرد: ابن‏ابى‏العوجاء مسلمان شده؟ امام فرمود: او نسبت ‏به اسلام كور دل ‏است، مسلمان نشود. چون ابن ابى‏العوجاء چشمش به امام افتاد، گفت: اى آقا و مولاى من! امام فرمود: براى چه اين ‏جا آمدى؟ گفت: براى عادت تن و سنت ميهن و براى اين كه ديوانگى و سرتراشى و سنگ پرانى مردم را ببينم. امام فرمود: اى عبدالكريم! تو هنوز بر سركشى و گمراهيت پا برجايى؟ عبدالكريم رفت‏ سخنى بگويد كه‏ امام(ع) فرمود: در حج مجادله روا نيست و عبايش را تكان داد و فرمود: اگرحقيقت چنان باشد كه تو گويى - كه چنان نخواهد بود- ما و تو رستگاريم و اگر حقيقت چنان باشد كه ما مى‏گوييم، ما رستگاريم و تو در هلاكت. (13) مناظره امام صادق(ع) با زنديق مصرى هشام بن الحكم مى‏گويد: زنديقى از مصر به قصد ديدار با امام ‏صادق(ع) رهسپار مدينه شد. زنديق وقتى به مدينه رسيد كه آن حضرت ‏مدينه را به قصد مكه ترك كرده بود. زنديق كه در مصر آوازه علم ‏و اخلاق امام صادق(ع) را شنيده بود، شيفته ديدار آن حضرت بود. بدين خاطر با اين كه خسته بود، لحظه‏اى درنگ نكرد و روانه مكه ‏شد. هشام مى‏گويد: امام صادق(ع) در حال طواف بود كه زنديق مصرى‏ نزد آن حضرت آمد. من همراه امام صادق(ع) بودم. زنديق مصرى سلام‏ كرد. حضرت فرمود: نام تو چيست؟ زنديق گفت: عبدالملك. امام ‏پرسيد: كنيه‏ات چيست؟ گفت: ابوعبدالله. امام فرمود: اين كدام‏ ملك و پادشاه است كه تو بنده او هستى؟ آيا از پادشاهان زمين‏است‏ يا از پادشاهان آسمان؟ پسرت بنده خداى آسمان است‏ يا بنده ‏خداى زمين؟ هشام مى‏گويد: مرد مصرى سكوت كرد. امام فرمود: حرف‏ بزن. بازهم او سكوت اختيار كرد. امام فرمود: هرگاه از طواف‏ فارغ شدم، نزد ما بيا. طواف امام پايان يافت. زنديق نزد حضرت آمد و در مقابل امام‏ نشست. امام به او فرمود: آيا مى‏دانى كه زمين زير و رويى دارد؟ زنديق گفت: آرى. امام فرمود: تاكنون به زير زمين رفته‏اى؟ زنديق ‏گفت: نه. امام فرمود: آيا مى‏دانى در زير زمين چيست؟ زنديق گفت: نمى‏دانم. گمان مى‏كنم چيزى زير زمين نيست. امام فرمود: گمان ‏چيزى جز عجز و درماندگى است... آيا به سوى آسمان بالا رفته‏اى؟ او گفت: نه. امام فرمود: آيا مى‏دانى در آن ‏جا چيست؟ او گفت: نمى‏دانم. امام فرمود: آيا به سوى مشرق و مغرب رفته‏اى و ماوراى‏ آنها را زيرنگاهت قرار داده‏اى؟ زنديق گفت: نه. امام فرمود: بسى‏ جاى تعجب است كه نه به مشرق رفته‏اى، نه به مغرب، نه به درون ‏زمين، نه به آسمان بالا و نه خبرى از آن‏ جا دارى تا بدانى درآنجا چيست؟ و در عين حال، تو منكر آن چه كه در اين مكان‏هاست ‏هستى؟! آيا هيچ عاقلى چيزى را كه نمى‏داند منكر مى‏شود؟! زنديق‏ مصرى گفت: تا كنون هيچ كس با من اين گونه سخن نگفته است. امام ‏فرمود: پس تو از اين جهت در شك و ترديد هستى؟! زنديق گفت: شايد چنين باشد. امام فرمود: اى مرد بدان! هيچ گاه ‏آن كه نمى‏داند بر آن كه مى‏داند حجت و دليلى ندارد. هرگز جاهل ‏حجتى برعالم ندارد. اى برادر مصرى! گوش كن كه با تو چه مى‏گويم! آيا نمى‏بينى كه آفتاب، ماه، شب و روز به افق درآيند؟ اما يكى ‏بر ديگرى سبقت نمى‏گيرد. آنها مى‏روند و برمى‏گردند، و در اين‏ رفت و آمد مجبور و مضطر هستند؛ زيرا جايى جز جاى خودشان ‏ندارند. آنها اگر مى‏توانستند كه برنگردند چرا بر مى‏گردند؟ اگرمضطر نبودند چرا شب، روز نمى‏گردد و روز، شب نمى‏شود؟ به خدا سوگند! اى برادر مصرى! آنچه را كه شما به آن عقيده داريد و دهرمى‏ناميد اگر آنها را مى‏برد پس چرا برمى‏گرداند و اگر آنها برمى‏گرداند پس چرا آنها را مى‏برد؟! آيا نمى‏بينى كه آسمان‏ برافراشته شده و زمين نهاده شده است، به گونه‏اى كه نه آسمان به‏ زمين مى‏افتد و نه زمين بر روى كرات زيرين خود سرازير مى‏شود؟ به‏ خدا سوگند، خالق و مدبر آنها خداست. زنديق مصرى تحت تاثير استدلال‏هاى امام صادق(ع) قرار گرفت و مسلمان شد. امام صادق(ع) به هشام دستور داد تا تعاليم اسلام را به او بياموزد. (14) مناظره‏اى ديگر هشام مى‏گويد: زنديقى نزد امام صادق(ع) آمد و با آن حضرت مناظره ‏كرد. قسمتى از سخنان امام صادق(ع) به زنديق اين بود: اين كه مى‏گويى خدا دوتاست، از دو حال خارج نيست: يا هر دو قديم ‏و قوي اند و يا هر دو ضعيف اند و يا يكى نيرومند و ديگرى ضعيف است. اگر هر دو نيرومندند پس چرا يكى از آنها ديگرى را دفع نمى‏كند تا در اداره جهان هستى تنها باشد. قدرت خدا بايد برتر از همه‏ قدرت‏ها باشد. اگر قدرتى در برابر خداوند يافت‏ شود، نشانه عجز و ناتوانى خداوند است، و اگر يكى را قوى و ديگرى را ضعيف پندارى، گفتار ما ثابت ‏شود كه خدا يكى است، به علت ناتوانى و ضعفى كه ‏در ديگرى آشكار است. اگر بگويى كه خدا دو تاست، از دو حال خارج‏ نيست: يا هر دو در تمام جهات برابرند و يا از تمام جهات مختلف و متمايزند، چون ما امر خلقت را منظم مى‏بينيم و فلك را در گردش و تدبير جهان را يكسان؛ و شب و روز و خورشيد و ماه را مرتب. درستى‏ كار و تدبير و هماهنگى آن، دلالت كند كه ناظم يكى است. علاوه ‏بر آن، لازم است ميانه‏اى بين دو خدا قائل شوى تا تمايز بين آنها مشخص شود. بنابراين خداى سومى بايد وجود داشته باشد. و اگر ادعا كنى كه سه خدا وجود دارد، بر تو لازم مى‏شود كه خدايان پنج‏ گانه ملتزم شوى، چون بين خدايان سه گانه بايد تمايز باشد. بدين ‏ترتيب شماره خدايان بالا مى‏رود و به بى‏نهايت مى‏رسد. (15) زنادقه همانند ديگر گروه‏هاى كژانديش درباره توحيد و خداشناسى‏ شبهه افكنى مى‏كردند و در سست كردن عقايد دينى مردم و رواج فساد و بى ‏دينى در امت اسلامى سعى مى‏نمودند. آنان همواره با عكس‏العمل ‏شديد امام صادق(ع) و پاسخ كوبنده‏اش رو به ‏رو مى‏گشتند. پى‏نوشت ها: 1- مزدك در ايام پادشاهى قباد مى‏زيست و كتاب مزدا اثر اوست.(سفينه‏البحار، ج 1، ص‏559.) 2- مجمع البحرين، ص 248. 3- سفينة ‏البحار، ج 1، ص‏559. 4- تحف العقول، ص 428. 5- همان. 6- احتجاج، ج 1، ص 25. 7- مجمع البحرين، ص 162. 8- سفينة ‏البحار، ج 2، ص 285. 9- همان، ج 1، ص 474. 10- سوره زخرف، آيه 84 . 11- تفسير الميزان، ج 18، ص 128/ سفينة ‏البحار، ج 1، ص 474. 12- احتجاج، ج 2، ص 71. 13- الكافى، ج 1، ص‏97. 14- احتجاج، طبرسى، ج 2، ص 75. 15- كافى، ج 1، ص 1005.



( یکشنبه ششم آذر 1384  |  18:24   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


پيشواى صادق بمناسبت سالروز شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع)

 در دوران مبارزه با رژيم ستم شاهى و در زمانى كه رهبرى جامعه؛ مهمترين مساله نهضت اسلامى بود؛ رهبر معظم انقلاب اسلامى حضرت ‏آية الله خامنه‏اى (دامت ‏بركاته) چند سخنرانى درباره تحليل ‏زندگانى امام ششم(ع) ايراد كرد كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، تحت عنوان «پيشواى صادق(ع‏)» توسط انتشارات سيد جمال منتشرگرديد. تاريخ دقيق انجام سخنرانى معلوم نيست ولي بين سالهاى‏45 تا50 شمسى بوده و در بين سال هاى ‏58 تا 60 شمسى منتشر شده است. در هر حال محتواى كتاب هرچند مختصر است، اما يكى از بهترين تحليل‏هاى سياسى ‏درباره عملكرد امام صادق(ع) به شمار مىآيد. مباحث اين اثر وزين با رعايت امانت و براساس ترتيب و نظم كتاب به طور خلاصه عبارت ‏از چند نكته ذيل است: 1- دو قضاوت درباره امام صادق(ع) دربين مردم وجود دارد كه ‏هر دو محل تأمل است. قضاوت اول حمايت ‏آميز است: آن امام بزرگ، فرصتى طلايى براى تعليم و تربيت ‏به دست آورد و چنان غرق در نشرعلم و دين شد كه نتوانست ‏به فريضه امر به معروف و نهى از منكرعمل كند و ناچار شد در مقابل حكام ظلم و جور به مدح و ستايش وتملق بپردازد! قضاوت دوم اعتراض‏آميز است: او در زمانى كه ظلم و جنايت از در و ديوار مى‏باريد، ره عافيت در پيش گرفت و از رسالت‏انسانى يك رهبر غفلت ورزيد و به درس و بحث دل خوش كرد! در حالى ‏كه شيعيانش گرفتار تعقيب و زندان و شكنجه و تبعيد و قتل و غارت‏ بودند! 2- هيچ يك از آن دو قضاوت، پايه و مايه استوار و صحيحى ندارد. هردو قضاوت براساس چند روايت مجعول شكل گرفته است كه دقت درمحتواى آن، ساختگى بودن آن را آشكار مى‏سازد، زيرا ساحت رفيع ‏امامت ‏بسى پاكتر و والاتر از آن است كه آلوده به تملق و ستايش ‏، آن هم نسبت ‏به طاغوت‏ها و ستمگران گردد. علاوه برآن كه ‏برخى از اين روايات، اساساً سند ندارد. 3- در برخى از روايات مذكور كه سندى براى آن ذكر شده، راوى‏ شخصى است ‏به نام «ربيع حاجب». «ربيع» كيست؟ ربيع آجودان مخصوص ‏منصور خليفه عباسى و به تعبير آن روز حاجب او بود. او نزديك ‏ترين و مورد اعتماد ترين شخص در دستگاه منصور بود و در سال‏153 هجرى به مقام وزارت نيز رسيد و تا آخر زندگى منصور (سال‏158 هجرى) در پست وزارت باقى ماند. شگفت آور است كه عاقلى، سخن ‏نزديك ترين يار خليفه را درباره ذلت و تضرع دشمن خليفه، بى‏هيچ ‏تحقيق و جستجويى بپذيرد! 4- قضاوت دوم (قضاوت اعتراض‏آميز) سخنى است ‏شبيه داورى‏هاى شرق‏ شناسان كه غالباً آلوده به غرض يا برخاسته از جهل و بى‏ خبرى و مبتنى بر بينش مادى و الحادى است‏ ، مانند قضاوت خاورشناس يهودى، «فيليپ حتى» درباره صلح امام حسن(ع) و قضاوت خاورشناس ماركسيست؛ پطروشفسكى درباره بعثت رسول اكرم(ص). 5- نظريه و داورى صحيح درباره امام صادق(ع) و ساير امامان‏عليهم السلام ، قضاوت سومى است كه با تحقيق درمنابع و مآخذ ودقت در آن به دست مى‏آيد و آن اين است: امامان شيعه، همانند خود پيامبر(ص) هدفى‏ جز اين نداشتند كه نظام عادلانه اسلامى را با همان ‏ويژگى‏ها و اهدافى كه قرآن روشن كرده ، ايجاد كرده و يا استمراربخشند. زيرا امامت، تداوم نبوت است. براين اساس، برنامه عمومى‏ امامان عليهم السلام دو بخش اساسى و انفكاك ‏ناپذير داشت: الف) تبيين ايدئولوژى اسلام. ب) تامين قدرت اجرايى و اجتماعى. 6- امامت را از نظر تاريخى به چهار دوره مي توان تقسيم كرد: الف) سكوت. ب) قدرت. ج) شهادت. د) جهادى ديگر. دوره اول از رحلت رسول اكرم(ص) شروع شد و با آغاز حكومت‏ اميرالمؤمنين(ع) پايان يافت. دوره دوم؛ دوره حكومت امام على(ع) و امام حسن مجتبى(ع) است. دوره ‏سوم عبارت از بيست ‏سال ميانه صلح امام حسن(ع) (سال 41 هجرى) و شهادت امام حسين(ع) (سال 61 هجرى) است. دوره چهارم؛ بعد ازشهادت سيدالشهداء(ع) تا دو قرن بعد و آغاز غيبت است. 7- اميرالمؤمنين على(ع) در دوره اول كه بيست و پنج ‏سال‏ به طول انجاميد، براى حفظ اسلام و جلوگيرى از اختلاف، نه تنها دست ‏به ‏قيام مسلحانه نزد و در برابر غاصبان حكومت ‏، سكوت كرد ، بلكه از روى كمال علاقه و دلسوزى نسبت‏ به اسلام و جامعه اسلامى،آنان را يارى و در مسائل سياسى، نظامى و غيره راهنمايى كرد؛ چنانچه مستندات اين مطلب در نهج‏البلاغه و كتب تاريخ موجود است. 8- دوره دوم هرچند بسيار كوتاه و در حدود پنج ‏سال بود، اما يك حكومت صد در صد اسلامى ارائه و حاكم شد و با استقرار عدالت اسلامي ارزش هاى جاهلى رخت ‏بربست. 9- در دوره سوم، شيعيان با فعاليت هاي زيرزميني و مخفي براى بازگرداندن قدرت به خاندان ‏پيامبراكرم(ص) اهتمام ورزيدند. 10- دوره چهارم، ادامه دوره سوم و با همان روش و البته به‏ صورت برنامه دراز مدت بود. اين دوره، هرچند پيروزى‏ها و شكست‏هايى درمراحل مختلف داشت اما در زمينه كار ايدئولوژيك، به ‏پيروزى قطعى رسيد. براى آشنايى با زندگى امام صادق(ع) بايد اين‏ دوره را بيشتر بررسى كنيم. 11- در دوره چهارم امامان شيعه عليهم السلام تلاشى مستمرداشتند تا با فعاليت ايدئولوژيك ومبارزه با تحريف، زمينه احياى‏ حكومت اسلامى و حضور قرآن و سنت را در جامعه فراهم آورند و اين‏ انقلابى بزرگ و اساسى بود، شبيه انقلابى كه رسول الله(ص) درجامعه جاهلى پديد آورد و شايد از آن هم مشكل‏تر؛ زيرا تجديد يك ‏انقلاب، گاه از ايجاد آن دشوارتر است. 12- در آغاز دوره چهارم، وضعيت‏ شيعه بنابر روايت امام صادق(ع) چنين بود: «ارتد الناس بعدالحسين(ع) الا ثلثه ابوخالد الكابلى ‏و يحيى بن ام الطويل و جبيربن معطم ثم ان الناس لحقوا و كثروا و كان يحيى بن ام الطويل يدخل مسجد رسول الله(ص) و يقول: كفرنابكم و بدا بيننا و بينكم العداوه و البغضاء.» : پس از شهادت امام حسين(ع) همه منحرف شدند جز سه نفر: ابوخالد كابلى، يحيى بن ام طويل و جبيربن معطم. بعدها ديگران ملحق شدند و شيعيان زياد گرديدند. يحيى بن ام طويل به مسجد پيامبر(ص) درمدينه وارد مى‏شد و خطاب به مردم مى‏گفت: ما به شما كافريم و ميان ما و شما خصومت و كينه است. 13- امام سجاد(ع) نمى‏توانست‏ به صراحت ‏خود را مستحق خلافت وحكومت اعلام كند. زيرا در آن صورت، خليفه مقتدرى چون عبدالملك ‏بن مروان آن حضرت را پيش از آنكه موفق به انجام رسالتش شود به‏ شهادت مى‏رساند و تشكيلات نوپاى شيعه ويران مىشد. 14- البته درموارد نادرى امام سجاد(ع) موضع حقيقى خود را در برابر حاكمان جور آشكار ساخت. اما نه آنچنان كه خود را روياروى‏ آنان قرار دهد، بلكه تنها براى ثبت در تاريخ؛ مانند نامه‏اى كه‏امام(ع) براى يكى از رجال دينى وابسته به حكومت ‏بنى اميه به ‏نام محمد بن شهاب زهرى نوشته‏اند. نامه روشنگر امام زين‏العابدين(ع) در تحف العقول ذكر شده است. 15- امام سجاد(ع) مى‏فرمود: درهمه حجاز، دوستداران و علاقمندان‏ ما به بيست نفر نمى‏رسد. هرچند آن حضرت فعاليتى آرام و مخفى‏ داشت اما گاه گاه خود و يارانش مورد آزار و اذيت‏ حكومت وقت ‏قرار مى‏گرفتند و خود آن بزرگوار حداقل يك مرتبه با وضعى ‏تاثرانگيز و بسته به غل و زنجير تحت نظر ماموران بسيار ازمدينه به شام برده شد و بارها مورد تعرض و شكنجه قرار گرفت وسرانجام در سال 95 هجرى به وسيله وليد بن عبدالملك خليفه اموى‏ به شهادت رسيد. 16- امام باقر(ع) در مراسم حج‏ و طواف به حاجيان اشاره كرد و به يار رازدارش، فضيل بن يسار گفت: در جاهليت نيز بدين گونه‏ مى‏گرديدند! فرمان آن است كه به سوى ما كوچ كنند و پيوستگى و دوستى خود را به ما بگويند و يارى خويش را برما عرضه كنند. قرآن ‏از قول ابراهيم(ع) مى‏گويد: (بارالها!) دلهايى از مردم را مشتاق ‏ايشان كن! 17- يكى از ياران نزديك امام باقر(ع) به نام جابرجعفى به‏ دستور آن حضرت، كوفى بودن خود را كتمان و وانمود كرد كه از مردم مدينه است و نيز به فرمان آن بزرگوار، خود را به ‏ديوانگى زد و حاكم كوفه كه اين وضع را مشاهده كرد گفت: خدا را شكر كه از قتل او معافم ساخت! 18- امام باقر(ع) در برابر حاكم اموى (هشام بن عبدالملك) خطاب ‏به مردم فرمود: «ايهاالناس! اين تذهبون؟ و اين يرادبكم؟ بناهدى الله اولكم و بنا يختم آخركم، فان كان لكم ملك معجل فان‏ لنا ملكا موجلا و ليس بعد ملكنا ملك، لانا اهل العاقبه يقول الله ‏عزوجل و العاقبه للمتقين.‏» :به كجا مى‏رويد؟ اى مردم! و چه سرانجامى براى شما درنظرگرفته‏اند؟ به وسيله ما بود كه خدا گذشتگان شما را هدايت كرد و به واسطه‏ ما است كه خدا مُهر پايان بركار شما مى‏زند. اگر شما را دولتى ‏مستعجل است، ما را دولتى پاينده خواهد بود و پس از دولت ما كسى ‏را دولتى نخواهد بود. چون ما اهل عاقبتيم كه خدا فرمود عاقبت ‏براى اهل تقواست. 19- ابوحمزه ثمالى گويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مى‏گفت: خدا براى اين امر (تشكيل حكومت علوى) سال 70 را معين كرده بود. چون‏ حسين(ع) كشته شد خدا بر خاكيان خشم گرفت. پس آن را تا سال 140به تاخير افكند... ما اين موعد را براى شما (شيعيان) گفتيم وشما آن را افشا كرديد. پس خدا ديگر موعدى را معين نكرد. ابوحمزه اين سخن را براى امام ‏صادق(ع) بيان كرد. آن حضرت فرمود: آرى، اين چنين بود. 20- امام باقر(ع) به فرزندش امام صادق(ع) دستور داد كه بعد ازشهادت، بخشى از دارايى آن حضرت (800 درهم) را در مدت ده سال، صرف عزادارى و گريستن بر ايشان در صحراى منى و در موسم حج ‏بنمايد. 21- خطوط اصلى زندگى امام صادق(ع) چنين است: 1- تبليغ و تبيين مساله امامت ‏شيعى. 2- بيان و تبليغ احكام دين و تفسير قرآن به روش اهل ‏بيت عليهم‏السلام . 3- ايجاد تشكيلات سياسى ايدئولوژيك به صورت مخفى. 4- هدايت پنهانى جنبش‏هاى نظامى علويان. 5- فعاليت ‏سياسى به صورت بيان توصيه‏ها، گفتارها ونگارش نامه‏ها و ذكر شعرهايى خاص. 22- آميختگى سه مفهوم «رهبرى سياسى‏» ، «آموزش دينى‏» و«تهذيب روحى‏» در امامت، ناشى از آن است كه اسلام در اصل ،اين ‏سه جنبه را از يكديگر تفكيك نكرده و به عنوان برنامه‏اى چند بعدى بر انسان عرضه كرده است. ‏شيعه عقيده دارد كه‏ امام بايد از جانب خدا تعيين شود. 23- كُميت، شاعر نامدار و يكى از معروفترين ‏چهره‏هاى شيعى و شهيد گرايش هاى تند علوى، در يكى از چندين قصيده ‏معروف خود در توصيف ائمه اهل ‏بيت عليهم السلام ، آنان را سياستمدارانى مى‏داند كه برخلاف حاكمان مسلط زمان، سرپرستى و زمامدارى انسان ها را با چوپانى گوسفندان و چارپايان، يكسان‏ نمى‏سازند. 24- سخن اصلى امام صادق(ع) مانند ديگر امامان شيعه، عبارت ازامامت ‏بود و براى ‏اثبات اين واقعيت تاريخى، قاطع ترين مدرك، روايات فراوانى است كه در آن، امام صادق(ع) ادعاى امامت را به‏ روشنى و صراحت ‏بيان كرده است. 25- مردى از اهل كوفه به خراسان رفت ومردم را به ولايت جعفربن ‏محمد(ع) دعوت كرد. جمعى پاسخ مثبت گفتند و اطاعت كردند و گروهى ‏سر باز زدند و منكر شدند و فرقه‏اى احتياط كردند و دست نگه ‏داشتند... يكى از احتياط كنندگان به مدينه و ملاقات امام ‏صادق(ع) رفت. آن حضرت با لحنى اعتراض‏آميز فرمود: اگر تو اهل ‏ورع و احتياط بودى چرا در فلان مكان كه فلان عمل هوس بازانه وشهوانى را انجام مى‏دادى احتياط نكردى؟! 26- فقه جعفرى در برابر فقه رسمى آن روزگار، فقط يك اختلاف‏ عقيده ساده نبود، بلكه دو مفهوم انتقادآميز نيز داشت: نخست آنكه اثبات مى‏كرد دستگاه حكومت از آگاهى دينى بى‏بهره است ‏و نمى‏تواند امور فكرى مردم را اداره كند و ديگر آنكه نشان ‏مى‏داد تحريف‏هاى بسيارى در فقه رسمى براى جلب نظر حكام جور نفوذ كرده است و نيز امام صادق(ع) با تفسير قرآن به روشى غير از روش‏ عالمان دربارى، عملا به معاوضه با حكومت ‏برخاست و تمام تشكيلات‏ مذهبى و فقاهت رسمى را تخطئه كرد. 27- وجود تعابيرى چون «باب‏»، «وكيل‏»،«صاحب سر»،«مستودع سر» در روايات امام صادق(ع) و نيز در تاريخ، نشان‏مى‏دهد كه آن حضرت تشكيلاتى سياسى، ايدئولوژيك را به صورت پنهانى ‏هدايت مى‏كرد. مثلا محمد بن سنان«باب‏» امام صادق(ع) و زراره و بريد و محمد بن مسلم و ابوبصير، «مستودع سر» آن حضرت و معلى ‏بن خنيس، وكيل آن بزرگوار بود.



( یکشنبه ششم آذر 1384  |  18:22   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


تكيه بر عقل، منش صادق آل رسول

صحرا خاموش است. تخته سنگ ها در نجوا فرو رفته، ستارگان مبهوت به گوشه هاي افق گريخته؛ دره ها خاموش سر به ابهام دشت ها نهاده، تپه ها افسرده به تاريكي ها تكيه داده، پرنده اي بر ويرانه سكوت نشسته؛ سكوتي در سياهي گم شده است. شب است. شبي كه رنگ غم به تن دارد،؛ چرا كه صادق آل رسول ديگر نيست. ستارگان، مانند چراغ نيمه مرده شبانان- كه در شب هاي سرد توفاني در پناه قله ها بسر مي برند- فروغ كم سو و از هم گسسته خود را بر سطح سياه افق رها مي كردند، و حيرت زده هر يك از گوشه اي ديده به لاشه زمين دوخته، فجايع بشريت را مي نگريستند و مي خواستند حضيضي بيابند و خود را در آن افكنند. امشب مرد بزرگي سر به آستان شهادت نهاده است. «خداوند عقل را بيافريد و فرمود پيش بيا، آمد. فرمود عقب برو، رفت. سپس فرمود: سوگند به عزت و جلالم چيزي محبوب تر از تو نيافريده ام؛ براي تو پاداش مي دهم و كيفر نيز بر تو است» اين گفتار از آن مؤسس فقه جعفري، امام جعفر صادق (عليه السلام) است. چنين گفتاري شايد براي كساني كه در روزگار ما زندگي مي كنند بسيار عادي به نظر آيد، اما با بررسي و مطالعه ادوار مختلف فكري در تاريخ و تمدن شرق و اسلامي اهميت آن نمايان مي گردد. ما در دوراني قرار گرفته ايم كه داشتن نوعي آگاهي و نيز ارزيابي از وضع خودمان از لحاظ تفكر ديني برايمان ضرورت حياتي دارد. رسيدن به نوعي آگاهي مستقيم از خويشتن مستلزم توجه به ديگري است. ما در دوراني قرار گرفته ايم كه داشتن نوعي آگاهي و نيز ارزيابي از وضع خودمان از لحاظ تفكر ديني برايمان ضرورت حياتي دارد. رسيدن به نوعي آگاهي مستقيم از خويشتن مستلزم توجه به ديگري است. اگر ما به ديگران مي نگريم بايد هميشه شخصيت آنان را مانند آيينه اي در برابر خود بداريم، زيرا از يك جهت جمله موجودات، نمايشگر وجود انسان است. ديدن ديگران در خود و يافتن خود در ديگران از طريق خويشتن شناسي است. شناخت فرهنگ نيز به همين گونه است.با چنين احوالي آن گاه كه بخواهيم بدانيم كه به كجا مي خواهيم برويم، بايد در وهله نخست بدانيم كه كجا هستيم و آن هم منوط به آگاهي كامل از گذشته فكري خود است. اگر ما به ديگران مي نگريم بايد هميشه شخصيت آنان را مانند آيينه اي در برابر خود بداريم، زيرا از يك جهت جمله موجودات، نمايشگر وجود انسان است. ديدن ديگران در خود و يافتن خود در ديگران از طريق خويشتن شناسي است. شناخت فرهنگ نيز به همين گونه است.با چنين احوالي آن گاه كه بخواهيم بدانيم كه به كجا مي خواهيم برويم، بايد در وهله نخست بدانيم كه كجا هستيم و آن هم منوط به آگاهي كامل از گذشته فكري خود است. پايداري و ثبات يك فرهنگ در وفادار ماندن به اصول حاكم بر آن است. استمرار و پيوستگي اساساً به معناي وابستگي و علاقه به اصولي است كه اساس آن فرهنگ را تشكيل مي دهند. در تاريخ خود، با چنين زاويه ديدي، انفصال ها و اتصال هاي بسياري را شاهد هستيم. از جمله اين سنت ها، سنت «عقل گرايي» در تمدن اسلامي است كه توسط كساني چون اشعري، غزالي، فخر رازي،... و ديگر عالمان اهل تسنن مورد حمله هاي جدي قرار گرفت. غزالي در تكفير حجه الحق ابن سينا ترديدي به خود راه نمي دهد و بي محابا سلاح تكفير را از غلاف ديني خود بيرون مي كشد و فرياد وا اسلاما سر مي دهد. غزالي فلاسفه را در سه مورد متهم به كفر مي كند:(?) در قول به قدم عالم(?) در انكار علم خدا به جزئيات و (?) در انكار حشر جسماني. غافل از اين كه در تمام موارد مرتكب تناقض و دچار اغتشاش فكري است. همين بدفهمي او از فلسفه،علت روي آوردن وي به تصوف گرديد و نهضت ضدفلسفي را در جهان تسنن شكل داد. هرچند ريشه اين نحو برخورد را بايد داراي پيشينه بلندتري دانست. در سنت شيعي و علوي چنين رويكردي مشاهده نمي شود. از اين رو، مشي امام صادق(عليه السلام) بر تعقل و گفتگو مبتني بود. عصر آن حضرت، عصر تضارب مكاتب و نحله هاي متضاد فكري، فلسفي و كلامي بود كه از مواجهه ملت هاي اسلام با مردمان كشورهاي فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامي با دنياي خارج، به وجود آمد و و در مسلمانان نيز تحركي براي پژوهش پديد آورده بود، اما امام نه به تكفير آنان كمر بست و نه حكم به قتل ايشان داد، بلكه به «جدال احسن» با آنان پرداخت. «ابوشاكر ديصاني» كه از پيشوايان مكتب مادي بود در حضور حضرت صادق(عليه السلام) حاضر شد و گفت: «ما عقيده داريم كه جهان ازلي و بي ابتدا است، شما كه قائل به حدوث اين عالم هستيد چه دليلي داريد؟» حضرت صادق(عليه السلام) تخم مرغي را كه آنجا بود برداشت و فرمود زير پوست اين تخم مرغ دو مايع غليظ وجود دارد كه با هم مخلوط نمي شوند. نويسنده منصف اهل سنت عبدالحليم جندي، امام صادق را اين گونه توصيف مي كند: «امام جعفر صادق(ع) به منزله قلب اسلام است. نسبت او به رسول اكرم و ابوبكر و علي مي رسد، او در دين، پيشوا و در علوم طبيعي، دريايي بود.» يكي مايع سفيد رنگي كه زير پوست وجود دارد(سفيده) و ديگري مايع زردرنگي كه در وسط مايع سفيد قرار گرفته است(زرده). اگر اين تخم مرغ را زير بال هاي گرم مرغي بگذاريم پس از چندي اين تخم مرغ از هم مي شكافد و جوجه اي با بال و پررنگين از آن بيرون مي جهد. اين تخم مرغ چند روز پيش وجود نداشته است بلكه در اثر تخم گذاري مرغي به وجود آمده است، و پس از چندي هم جوجه اي كه اكنون وجود ندارد از ميان همين تخم مرغ بيرون مي آيد. با اين وصف آيا ما مي توانيم اين تخم مرغي را كه از چند روز پيش به وجود آمده يا آن جوجه را كه پس از چند روز از اين تخم مرغ به وجود خواهد آمد قديم بدانيم؟ ساير اجزا ي جهان را هم مانند اين تخم مرغ و جوجه اگر تعقيب كنيم سرانجام به روزي مي رسند كه وجود نداشته اند. اگر اين جهان قديم بود بايد اجزاي آن نيز از قديم وجود داشته باشند. «اين توضيح امام(ع) ابوشاكر را قانع كرد. همين شيوه جدال احسن را در مباحثه با امام ابوحنيفه مشاهده مي كنيم. ابوحنيفه كه يكي از فقهاي مذاهب چهارگانه اهل تسنن است از محضر امام بهره هاي فراوان جسته است تا آنجا كه امام ابوحنيفه به فضل و منت امام صادق بر خود اعتراف كرد. آن عبارت وي معروف است كه «لولا السنتان لهلك النعمان» اگر آن دو سال نبود نعمان بن ثابت(ابوحنيفه) هلاك مي شد. مالك بن انس كه پايه گذار مذهب مالكي است، در مورد امام صادق مي گويد:« چشمي نديده و گوشي نشنيده و به قلب انساني خطور نكرده مردي را كه از نظر علم و عبادت و تقوا، برتر از امام صادق(عليه السلام) باشد.» بين امام صادق(عليه السلام) و فقهاي آن عصر مناظراتي رخ داده است كه از لابه لاي اين مناظرات مي توان به شخصيت والاي ايشان پي برد. يكي از اين گفت و شنودها، ملاقات ابوحنيفه با امام است. روزي امام خطاب به ابوحنيفه گفت: شنيده ام تو بر اساس قياس فتوا مي دهي. ابوحنيفه: آري. سپس امام براي باطل بودن قياس مواردي از قوانين اسلام را كه برخلاف اين اصل است ذكر كرد فرمود: به نظر تو كشتن كسي به ناحق مهمتر است يا زنا؟ ابوحنيفه گفت: كشتن كسي به ناحق. امام: بنابر اين اگر عمل كردن به قياس صحيح باشد، پس چرا براي اثبات قتل دو شاهد كافي است؛ ولي براي اثبات كردن زنا چهار شاهد لازم است؟ آيا قانون اسلام با قياس سازگار است؟ ابوحنيفه: نه. امام: بول كثيف تر است يا مني؟ ابوحنيفه:بول. امام: پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو گرفتن امر كرده، ولي در مورد دوم دستور به غسل كردن صادر فرموده؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است؟ ابوحنيفه: نه. امام: نماز مهمتر است يا روزه؟ ابوحنيفه: نماز. امام: پس چرا بر زن حائض قضاي روزه واجب است ولي قضاي نماز واجب نيست؟ آيا اين حكم با قياس سازگار است؟ ابوحنيفه:نه. امام فرمود: شنيده ام كه اين آيه را (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم)(??) چنين تفسير مي كني كه: خداوند مردم را از غذاهاي لذيذ و آبهاي خنك كه در فصل تابستان مي خورند مؤاخذه و بازخواست مي كند. ابوحنيفه گفت: درست است من اين آيه را اين طور تفسير كرده ام. امام فرمود: اگر مردي تو را به خانه اش دعوت كند و با غذاهاي لذيذ و آب خنكي از تو پذيرايي كند و بعد براي اين پذيرايي به تو منت بگذارد، درباره چنين كسي چگونه قضاوت مي كني؟ غزالي فلاسفه را در سه مورد متهم به كفر مي كند:(?) در قول به قدم عالم(?) در انكار علم خدا به جزئيات و (?) در انكار حشر جسماني. غافل از اين كه در تمام موارد مرتكب تناقض و دچار اغتشاش فكري است. همين بدفهمي او از فلسفه،علت روي آوردن وي به تصوف گرديد و نهضت ضدفلسفي را در جهان تسنن شكل داد. هرچند ريشه اين نحو برخورد را بايد داراي پيشينه بلندتري دانست. ابوحنيفه گفت: مي گويم آدم بخيلي است. امام فرمود: آيا خداوند بخيل است تا اين كه در روز قيامت در مورد غذاهايي كه به ما داده ما را بازخواست كند؟ ابوحنيفه گفت: پس مقصود از نعمت هايي كه قرآن مي گويد انسان مواخذه مي شود چيست؟ امام فرمود: مقصود نعمت دوستي ما خاندان رسالت و اهل بيت است كه در قيامت، در مورد آن بازخواست مي كنند. مشي امام صادق(عليه السلام) بر تعقل و گفتگو مبتني بود. عصر آن حضرت ، عصر تضارب مكاتب و نحله هاي متضاد فكري، فلسفي و كلامي بود كه از مواجهه ملت هاي اسلام با مردمان كشورهاي فتح شده و نيز روابط مراكز اسلامي با دنياي خارج ، به وجود آمد، و در مسلمانان نيز تحركي براي پژوهش پديد آورده بود ، اما امام نه به تكفير آنان كمر بست و نه حكم به قتل ايشان داد ، بلكه به «جدال احسن» با آنان پرداخت. ميراث بزرگ علمي حوزه درس امام صادق، ميراث علمي عظيمي بر جاي نهاد و عالمان بسياري تربيت كرد. از اين تعداد در حدود چهارهزار نفر شاگردان ورزيده بودند كه معارف جعفري را در اطراف و اكناف اسلام منتشر كرده و در گفتار خود همواره استناد به فرمايش امام و استاد خود مي كردند و مي گفتند:«حدثنا جعفربن محمدالصادق(عليه السلام)». به عنوان نمونه يكي از شاگردان حضرت صادق(ع) «جابر بن حيان» است كه در تمام علوم و فنون مهارت داشته و بيش از دويست جلد كتاب در زمينه هاي علوم گوناگون به خصوص در رشته هاي علوم عقلي و طبيعي و شيمي تصنيف كرد و به همين خاطر او به عنوان پدر علم شيمي مشهور شده است. او به اقرار خود همه را از حضرت صادق(عليه السلام) آموخته بود. جابربن حيان با سوگندي كه به نام امام (ع) در مقدمه كتاب «الاحجار» ياد كرده است، مي گويد كه استاد راهنماي او در اين علم امام صادق(ع) بوده است. جابر عنوان مي كرد كه امام همواره به من مي گفت كه در امور دنيوي به عقل خود تكيه كن. در باب چهار هزار شاگرد امام صادق(ع) چند نكته قابل ذكر است. اول اين كه مورخان و عالمان اتفاق نظر دارند كه شاگردان امام صادق(ع) همه اهل مدينه نبودند، بلكه از شهرها و بلاد مختلف از دور و نزديك نظير عراق، مصر، خراسان، حمص و شام و حضرموت و غير آن بودند كه رو به سوي مدينه آ ورده و در حوزه امام صادق مشغول فراگيري علم و دانش گرديدند. دوم اين كه همه دانش پژوهان مكتب جعفري داراي يك عقيده و همه از شيعيان آن حضرت نبودند، بلكه داراي عقايد و مذاهب متفاوت بودند كه از سرتاسر جهان اسلام آن روز گرد آمده بودند. سوم اين كه مقصود اين نيست كه همه اين چهار هزار نفر در يك زمان و همه روزه در كلاس درس امام صادق شركت داشته و حاضر بودند بلكه مقصد كساني است كه در مدت افاضه امام به تناوب و تفريق از آن حضرت علم فرا گرفتند. در ميان آنان بسياري از شخصيت هاي مهم اهل تسنن قرار داشتند. چنان كه ذهبي در «سير اعلام النبلاء» نام رواياتي را كه از امام صادق(ع) نقل كرده اند، آورده است و اين در حالي است كه بسياري از محدثان جرأت نقل حديث از امام صادق را در عهد بني اميه نداشتند. درباره مالك بن انس آمده است كه از امام صادق(ع) روايت نكرد تا آن كه بني عباس به حكومت رسيدند، ولي ابوحنيفه از امام صادق(ع) حديث نقل مي كند. چنان كه روايات او از امام صادق در كتاب «الاثار» وي فراوان ديده مي شود. بسياري از پژوهشگران معتقدند كه حركت هاي علمي دنياي اسلام اعم از شيعه و سني مربوط به امام صادق(ع) است. در حوزه هاي شيعه كه خيلي واضح است. حوزه هاي سني هم مولود انديشه امام صادق(ع) است، چرا كه رأس حوزه هاي سني «جامع الازهر» است كه از هزار سال پيش تشكيل شده و جامع الازهر را هم شيعيان فاطمي تشكيل داده اند، و تمام حوزه هاي ديگر اهل تسنن منشعب از جامع الازهر است. نويسنده منصف اهل سنت عبدالحليم جندي، امام صادق را اين گونه توصيف مي كند: «امام جعفر صادق(ع) به منزله قلب اسلام است. نسبت او به رسول اكرم و ابوبكر و علي مي رسد، او در دين، پيشوا و در علوم طبيعي، دريايي بود.» در پايان ذكر نمونه ديگري از تعقل و خردورزي امام در مقابل جماعت صوفيان و زاهدان خالي از لطف نيست: سفيان ثوري و گروهي از زاهدنمايان نزد امام صادق(ع) آمدند. سفيان ثوري لباسي پشمينه و زبر به تن كرده و امام لباسي نازكي. سفيان به امام گفت: به درستي كه اين لباس شما نيست و نياكان شما هميشه لباس هاي درشت و خشن به تن مي كردند. چرا در اين روش به آنها اقتدا نمي كنيد؟! امام صادق(ع) فرمود: آن چه را به تو مي گويم از من بشنو و به دل بسپار كه خير دنيا و آخرت تو است: ... من به تو خبر مي دهم كه رسول خدا(ص) در زمان تنگدستي مسلمانان زندگي مي كرد. اين گشايش كه امروز در بين مسلمانان به وجود آمده، در آن روز نبوده است و هر گاه دنيا اقبال كند سزاوارترين افراد براي استفاده از نعمت ها نيكانند نه بدكاران، مؤمنانند نه منافقان، مسلمانانند نه كفار. خداوند دنيا را براي مؤمن آفريده است، نه براي كافر. زيرا كافر ارزشي نزد خداوند ندارد. اي ثوري! من با اين وضعي كه مي بيني از روزي كه خردمند شدم، شامي بر من نگذشته است كه در مالم حقي باشد كه خدا به من فرموده باشد آن را در مصرفي برسانم؛ جز آن كه بدان مصرفش رساندم. اگر امير مؤمنان علي(ع) در اين زمان به سر مي برد هرگز آن لباس هايي را كه در آن روزگار مي پوشيد به تن نمي كرد، تا نگويند او رياكاري مي كند و لباس شهرت مي پوشد. امير مؤمنان(ع) امام و والي مسلمانان بود و بر والي مسلمانان سزاوار نيست كه از نظر زندگي و معاش بالاتر از فقرا باشد. حضرت علي(ع) در جواب كساني كه به وي گفتند: تو شب را گرسنه مي ماني در حالي كه ملك و خلافت از آن تو است: فرمود: بيم آن دارم كه سير شوم در حالي كه در (يمامه) يك نفر با شكم گرسنه شب را سپري كرده باشد. من والي نيستم. خلافت از ما غصب گرديده است. اگر والي بودم، در اين جهت به آن حضرت اقتدا مي كردم. امام صادق(ع) به سفيان ثوري فرمود: نزديك من بيا! او پيش حضرت آمد. حضرت پيراهن پشمي و زبر سفيان را كنار زد و پيراهن ابريشمي را كه سفيان در زير لباس هاي خود به تن كرده بود، به او نشان داد آن گاه فرمود: سفيان! نگاه كن كه در زير اين پيراهن هاي نازك كه به تن دارم، چه مي بيني؟ سفيان با تعجب ديد كه آن حضرت پيراهن پشمي زبري در زير لباس هاي خود به تن كرده است. امام فرمود: سفيان! اين لباس زيرين را براي خدا به تن كرده ام و پيراهن ديگر را جهت اظهار نعمت پروردگار پوشيده ام. برخي زهدفروشان از پاسخ آن حضرت به سفيان پند گرفته، گفتند: راستي اين رفيق ما از سخن شما آزرده شد، زبانش بند آمد و دليلي به نظرش نيامد. حضرت به آنها فرمود: شما دليل هاي خود را بياوريد. آنها گفتند: دليل ما از قرآن است. امام صادق(ع) فرمود: آن را حاضر كنيد كه از هر چيزي به پيروي و عمل سزاوارتر است. گفتند: خداي تبارك و تعالي در مقام توصيف ياران پيامبر(ص) فرمود: ديگران را بر خود مقدم مي دارند، گرچه نيازمند باشند. امام در جواب فرمودند :خداوند مردم را از اسراف نهي كرده و به حد وسط فرمان داده است. مسلمان بايد هر چه دارد به ديگران بدهد و پس از آن از خدا روزي خواهد، چون دعايش به اجابت نمي رسد. پيامبر(ص) فرمود: دعاي چند دسته از امتم به اجابت نمي رسد: مردي كه به پدر و مادرش نفرين مي كند... و مردي كه خداوند به او مال بسياري مي دهد و او همه را انفاق مي كند، سپس به درگاه خداوند دعا مي كند كه پروردگارا، به من روزي بده. خدا مي فرمايد: آيا روزي فراوان به تو دادم؟ چرا ميانه روي كردي؟ چرا اسراف كردي...؟ سپس خدا به پيامبرش آموخت كه چگونه انفاق كند. پيامبر(ص) يك (اتوقيه طلا) داشت و نمي خواست كه آن را يك شب در نزد خود نگه دارد. بدين خاطر همه آن را صدقه داد. بامدادان سائلي نزد او آمد و آن حضرت چيزي نداشت كه به او بدهد. سائلي او را سرزنش كرد و آن حضرت غمناك شد.



( یکشنبه ششم آذر 1384  |  18:20   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


"به ياد بحر حقايق ، امام صادق عليه السلام"

زبان رسای اسلام بود و مبين شريعت مصطفی صلی الله عليه و اله.با سخنانی حکيمانه ، منطقی استوار ، علمی سرشار ، برگزيده روزگار به شمار می آمد و... بنده شايسته پروردگار بود درسالهای سياهی که ابرهای سلطه امويان ، آسمان جهان اسلام را تاريک کرده و در سالهای تيره تر ، که حکومت عباسيان ، مسلمانان را به تيرگی نشاند ، او خورشيد دين و دانش مدينه بود.او آبياری نهال حق کرد تا اين بذر ايمان پا گرفت و در افق انديشه ها تابان شد.دين به نام او زنده گشت.درخت علم ، در بوستان کلامش روييد و به برگ و بار نشست.گلشن فضل ، از چشمه دانش او سيراب گشت .کتاب فقه ، با " الفبای صادقي" نگاشته شد.فقيهان دين مدار ، خوشه چين حديث و حکمت صادقی اند.و امروز ، هر جا که شيعه ای هست ، جعفری است.

نگاهی به سيره امام صادق عليه اسلام 

کار و تلاش و دستگيری از مستمندان

امام نه تنها ديگران را دعوت به کار و تلاش می کرد ، بلکه خود نيز با وجود مجالس درس ، مناظرات و... در روزهای داغ تابستان ، در مزرعه اش کار می کرد. يکی از ياران حضرت می گويد : آن حضرت را در باغش ديدم ، پيراهن زبر و خشن بر تن و بيل در دست ، باغ را آبياری می کرد و عرق از سر و صورتش می ريخت ، گفتم: اجازه دهيد من کار کنم. فرمود : من کسی را دارم که اين کارها را انجام دهد ولی دوست دارم مرد در راه به دست آوردن حلال از گرمی آفتاب ، آزار ببيند و خداوند نظاره گر تلاش من که در پی روزی هستم ، باشد.امام در نهايت علاقه به کار و تلاش ، هرگز فريفته درخشش درهم و دينار نگرديد و می دانست که بهترين کار از نظر خداوند تقسيم دارايی خود با نيازمندان است . امام درباره باغ خود می فرمود : وقتی خرماها می رسد ، می گويم ديوارها را بشکافند تا مردم وارد شوند و بخورند. ده نفر ديگر بيايند و هر يک ، يک مد خرما بخورند. آنگاه برای تمام همسايگان باغ ( پيرمرد ، پيرزن ، مريض ، کودک و هر کس ديگر که توان آمدن به باغ را نداشته )، يک مد خرما ببرند. سپس مزد باغبان و کارگران و.. را می دهم و باقی مانده محصول را به مدينه آورده بين نيازمندان تقسيم می کنم و در آخر از محصول چهار هزار ديناري ، چهارصد درهم برايم می ماند.

ساده زيستی امام

امام عليه السلام همانند مردم معمولی لباس می پوشيد و در زندگی رعايت اقتصاد ( ميانه روی ) را می کرد. می فرمود : بهترين لباس در هر زمان ، لباس معمول همان زمان است.پس گاه لباس نو و گاه لباس وصله دار بر تن می کرد. لذا وقتی سفيان ثوری به وی اعتراض می کرد که : پدرت علی لباسی چنين گرانبها نمی پوشيد ، می فرمود : زمان علی عليه السلام ، زمان فقر و اکنون زمان غنا و فراوانی است و پوشيدن آن لباس در اين زمان ، لباس شهرت است و حرام. پس آستين خود را بالا زد و لباس زير را که خشن بود ، نشان داد و فرمود : لباس زير را برای خدا و لباس نو را برای شما پوشيده ام.حضرت صادق عليه السلام هميشه همگام با مردم بود و اجازه نمی داد ، امتيازی برای وی و خانواده اش در نظر گرفته شود. و اين ويژگی هنگام بروز بحران های اقتصادی و اجتماعی بيشتر نمايان می گشت . از جمله در سالی که گندم در مدينه ناياب شد ، در آن سال امام (ع) دستور داد گندمهای موجود در خانه را بفروشند و از همان ، نان مخلوط از آردجو و گندم که خوراک بقيه مردم بود ، تهيه کنند و فرمود :" خدا می داند که می توانم به بهترين صورت نان گندم خانواده ام را تهيه کنم ، اما دوست دارم خداوند مرا در حال برنامه ريزی صحيح زندگی ببيند."

علم امام آنچه به دوره امامت حضرت امام صادق عليه السلام ويژگی خاص بخشيده ، استفاده از علم بی کران امامت ، تربيت دانش طلبان و بنيان گذاری فکری و علمی مذهب تشيع است.شيخ مفيد می نويسد : آن قدر مردم از دانش حضرت نقل کرده اند که به تمام شهرها منتشر شده و کران تا کران جهان را فرا گرفته  و از احدی از علمای اهل بيت عليهم السلام به اندازه امام اين مقدار حديث نقل نشده است.

اصحاب حديث ، راويان آن حضرت را با اختلاف آراء و مذاهبشان گرد آورده که عددشان به چهار هزا تن رسيده است.سيد مومن شافعی نيز می نويسد : مناقب آن حضرت بسيار است تا آن جا که شمارشگر حساب از آن ناتوان می باشد. ابو حنيفه می گويد : من هرگز فقيه تر از جعفر بن محمد [ع] نديده ام و او حتماً داناترين امت اسلامی است. (9)

جوانان و امام صادق عليه السلام

نگاه مهربان امام به جوانان ، که با بزرگداشت شخصيت ، تکريم استعداد و صلاحيتها ، احترام به نيازها و توجه به قلبهای پاک و زلال آنان همراه بود و اقبال جمع جوانان به سوی امام عليه السلام ، که فرآيند عملکرد و رفتار متين ، محبت آميز ، حکيمانه و سرشار از خلوص و عاطفه آن حضرت بود ، همواره جلوه نمايي می کرد.امام در مورد جوانان می فرمود:"جوانان زودتر از ديگران به خوبيها روی می آورند."جوانی فرصت نيکو و زودگذر است که بايد به خوبی از آن بهره جست و با زيرکی ، ذکاوت و تيزبيني ، اين نعمت خداد را پاس داشت ؛ زيرا اين فرصت "ربودني" و"رفتني" است وضايع ساختن آن ، چيزی جز غم و پشيمانی برای دوران پس از آن به ارث نمی گذارد.- امام صادق در اين مورد می فرمايد :" به هر کس فرصت دست دهد و او به انتظار به دست آوردن فرصت کامل ، آن را به تأخير اندازد ، روزگار همان فرصت را نيز از او بربايد ، زيرا کار ايام ، بردن است و روش زمان ، از دست رفتن."انسان با ورود به دوران جوانی به دنبال"هويت" جديدی می گردد. در اين مرحله هويت يابی ، نقش " آگاهی و بينش" بسيار مؤثر و کارساز بوده ، بر"رفتار و عمل" پيشی دارد ، در اين دوران ، ممکن است سرگردانی در هويت سبب گردد که او به بحران هويت کشيده شود . در اين شرايط ، جوان بايد رنگ خدايی گيرد تا هويتش خدايی گردد ، دين همان " رنگ خدا " است ، امام صادق عليه السلام می فرمايد:" مقصود از رنگ خدايی همان دين اسلام است."دين به انگيزه جوان در بنا کردن و آراستن هويت او پاسخ می دهد ، زيرا آدمی دارای عطشی است که فقط با پيمودن راه خدا فرو می نشيند.از اين رو امام صادق عليه السلام ، يادگيری بايد ها و نبايدها و انديشه های سبز دين را از ويژگيهای دوران جوانی می داند.امام نسبت به آن دسته از جوانانی که علم دين نمی دانند و در پی آن نمی روند ، رنجيده خاطر می گردد.

جوانان و يافتن دوست دوست خوب يکی از سرمايه های بزرگ زندگی و از عوامل خوشبختی آدمی است. رفيق شايسته برای جوان جايگاه خاص خود را دارد و اهميت آن به گونه ای است که درشکل دهی شخصيت او نقش بزرگی ايفا می نمايد.امام دوستان را سه نوع می داند:1. کسی که مانند غذا به آن نياز است که آن " رفيق عاقل" است.2. کسی که وجود او برای انسان به منزله بيماری مزاحم و رنج آور است که آن " رفيق احمق" است.3. کسی که وجودش به منزله داروی شفا بخش است که آن " رفيق روشن بين و اهل خرد" است. و نيز رفاقت ، حدودی دارد ، کسی که تمام آن حدود را دارا نيست ، کامل نيست و آن کس که دارای هيچ يک از آن حدود نيست ، اساساً دوست نيست:1- ظاهر و باطن رفيق، نسبت به تو يکسان باشد.2- زيبايی و آبروی تو را جمال خود ببيند و نازيبايی تو را نازيبايی خود بداند.3- دست يافتن به مال يا رسيدن به مقام، روش دوستانه او را نسبت به تو تغيير ندهد.4- در زمينه رفاقت ، از آنچه در اختيار دارد، نسبت به تو مضايقه ننمايد.5- تورا در مواقع گرفتاری و مصيبت ، ترک نگويد.

جوانان و آموزش امام صادق عليه السلام می فرمايد:دوست ندارم يکی از شما جوانان را ببينم ، مگر در يکی از دو حال : يا دانا (عالم) يا در حال يادگيری و دانش اندوزي.

جوانان و قرآن

امام می فرمايد : جوان مومنی که به قرائت قرآن بپردازد ، قرآن با گوشت و خونش در می آميزد.

در فراق خورشيدعاقبت منصور دوانيقي ، محبوبيت و حلم امام صادق عليه السلام را تحمل نکرد و با زهری که به امام خورانيد ، ايشان را در 25 شوال ، سال 148 به شهادت رسانده و مسلمين را از فيض وجود مقدس اين امام همام ، محروم ساخت. امام عليه السلام در واپسين لحظات عمر خويش ، چشمهای خود را گشود و فرمود که خويشان مرا جمع کنيد. چون همه جمع شدند ، فرمود : " شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد و اعتنا به شأن و مقام آن ننمايد ، نمی رسد."

پي نوشتها : 1. جواد محدثي.  2. بحار الانوار، ج 47، ص 56.  3. وسايل الشيعه، ج 16، ص 488.   4. بحار الانوار، ج 47، ص 54.   5. اعيان الشيعه،ج1،ص660.  6. همان ،ص59.  7. ارشاد مفيد،ص 254.  8. منتهی الامال، ج2، ص 139.  9. الامام الصادق وابوزهره، ص 224.  10. بحار الانوار، ج 23، ص 236.  11. بحار الانوار ، ج 78، ص 268.  12. اصول کافی ، ج2، ص 14.  13. نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، خطبه124،ص 122.  14. وسايل الشيعه، ج 15، ص 194.  15. تحف العقول، حراني، ص302.  16. تحف العقول، ص 223.17. الامالي، شيخ صدوق،ص 397. 18. بحار الانوار ، ج 1، ص 17.  19. اصول کافي، ج 4، ص 414.   20. مفاتيح الجنان  



( یکشنبه ششم آذر 1384  |  14:57   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


بسيج چيست و بسيجي كيست

پنجم آذر ماه سال روز تشكيل نهاد بسيج به فرمان حضرت امام خميني (ره) است و همين ايام بهانه اي شد تا بار ديگر نظري بيندازيم به نقش مسؤوليت هاي سنگين اين نهاد كه محدوده آن را همه كساني تشكيل مي دهند كه دل در گرو تحقق اهداف و آرمان هاي بلند امام راحل(ره) و عملي شدن شعارهاي نجات بخش انقلاب اسلامي دارند و در هر زمان با درك شرايط و موقعيت انقلاب و كشور از هيچ گونه خدمت و ياري رساني به نظام و كشور دريغ نمي ورزند.به راستي كه بسيج و گرامي داشت مقام و جايگاه آن با برگزاري سمينارها و يا تعارفات معمولي در حالي كه هيچ تلاشي براي به فعليت رساندن نيروي عظيم نهفته در وجود بسيجيان صورت نگيرد راهي به جايي نخواهد برد.حيثيت امروز نظام، تا حد زيادي مديون بسيج و حضور همه جانبه مردم در آن بوده است، حتي تصاحب قدرت جهاني اسلامي با بسيج همه جانبه و فراگير در جهان ميسر خواهد بود به گفته امام راحل، اين امر شدني است و بايد به دنبال تحقق يافتن آن بود.

بسيج چيست و بسيجي كيست؟

اگر بخواهيم مفهوم بسيج و بسيجي را در ادبيات انقلاب اسلامي جستجو كنيم، چاره اي جز بيان مراد حضرت امام (ره) از بسيج و بسيجي نداريم. در انديشه امام(ره) بسيج نهادي است اجتماعي با ابعاد متعدد. در اين نگرش بسيج ديگر صرفاً سازماني نظامي نيست كه فقط در زمان جنگ و براي دفاع در مقابل دشمن شكل گرفته باشد، بلكه نهادي است وسيع و پاسخگوي نيازهاي اساسي  و حياتي جامعه و با اجزاي ديگر نظام، چنان هماهنگي و پيوند دارد كه انفصال آن جز با انحلال جامعه اسلامي متصور نيست.بسيج در صورتي مي تواند نهادي جامع و شامل جهات متعدد و پايدار شناخته شود كه نيازهاي دايمي و باورها و ارزش هاي فرهنگي پديد آورنده آن به روشني تعريف شوند، اين نيازها ممكن است اقتصادي، سياسي، فرهنگي و يا نظامي باشند.به فرموده امام(ره) « بسيج شجره طيبه و درخت تناور و پر ثمري است كه شكوفه هاي آن بوي بهار وصل و طراوت يقين و حديث عشق مي دهد، بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامي است كه پيروانش بر گلدسته هاي رفيع آن، اذان شهادت و رشادت سر داده اند. بسيج ميقات پا برهنگان معراج انديشه پاك اسلامي است كه تربيت يافتگان آن، نام و نشاني در گمنامي و بي نشاني گرفته اند.»(1)از ديدگاه امام بسيجي كسي است كه در عمل علاقه خود را به پيشرفت و حفظ و گسترش اقتدار نظام اسلامي و شأن و حيثيت ملت مسلمان نشان دهد. يعني بسيجي بودن معيار و ملاكي است كه بر اساس آن ميزان تعهد اعضاي آن به اصول و آرمان هاي انقلابي سنجيده مي شود.

تاريخچه و پيدايش بسيج

از ديدگاه امام(ره) تاريخ و سابقه بسيج به بيداري قوم بني اسراييل و قيام آن قوم بر ضد ظلم فرعوني به فرمان حضرت موسي عليه السلام و بسيج اصحاب پا برهنه و فقير صفه در برابر ظلم و غارت اشراف بت پرست مكه، به دعوت رسول اكرم - صلي الله عليه و اله و سلم – و نيز اهتمام ائمه اطهار عليهم السلام. كه نگرش الهي داشتند و به تشويق مردم به هم پيماني براي حل مسائل سياسي و كاهش گرفتاري مسلمين باز مي گردد.در عصر حاضر هم، بسيج مردم در جريان تحريم تنباكو و مبارزه بر ضد استعمار دولت انگليس به فتواي مرحوم ميرزاي شيرازي و قيام پانزده خرداد در سال 1342 در برابر ظلم و خيانت رژيم پهلوي و استمرار مبارزه آنان تا سرنگوني حكومت شاهنشاهي در 22 بهمن 1357 ماهيت بسيجي دارد.«سنگ بناي بسيج بر حكم فقهي و جهادي استوار است؛ جهادي كه مبتني بر روحيه دفاعي باشد و نه تهاجمي يا جهان گشايي، بسيج در نظر امام مولودي جديد است كه كارشناسان جهاني نمي توانند آن را بشناسند، هر گاه قوه ايمان در ملتي زنده شود، همگان را به قيام الله فرا مي خواند و مي تواند سرتاسر يك كشور را بسيج نمايد، معيار حركت بسيج هم همين اسلام و درك مفاهيم عاليه آن است».(2)از نظر حضرت امام براي پيدايش و تقويت روح ايمان در ميان مردم كه موتور حركت بسيج هستند؛ دو عامل نقش بي بديل و غير قابل انكار دارد؛ يكي مساجد، ديگري روحانيت.(3)مساجد مركز بسيج مردمي بر ضد اهداف شوم دشمن است. مسجد در اسلام و در صدر اسلام هميشه مركز جنبش حركت هاي اسلامي بوده، از مسجد، تبليغات اسلامي شروع مي شده است و حركت قواي اسلامي براي سركوبي كفار و وارد كردن آنها در بيرق اسلام از مسجد بوده است، هميشه در صدر اسلام مسجد مركز حركات و مركز جنبش ها بوده است.(4)پيغمبر مسجد جيوش را براي كوبيدن قدرت ها تجهيز مي كرد. روحانيت هم از اين قدرت و توان بهره مند است كه بتواند مردم را بسيج كند.

مأموريت هاي بسيج

مهم ترين مأموريت هاي بسيج را د رحال حاضر مي توان بدين شرح خلاصه كرد:مقابله با استكبار: در رأس مأموريت هاي بسيج و ستيز با جهانخواران و به ويژه دشمن اصلي اين انقلاب، امريكاست. در يكي از پيام هاي امام(ره) به مناسب هفته بسيج در تاريخ 2 آذر 1367 مي خوانيم: «من مجدداً به همه ملت بزرگوار ايران و مسؤولان عرض مي كنم چه در جنگ و چه در صلح بزرگ ترين ساده انديشي اين است كه تصور كنيم جهانخواران خصوصاً امريكا و شوروي از ما و اسلام عزيز دست برداشته اند؛ لحظه اي نبايد از كيد دشمنان غافل بمانيم. در نهاد و سرشت امريكا كينه و دشمني با اسلام ناب محمدي - صلي الله عليه و آله و سلم - موج مي زند.در ادامه براي مقابله با آنان مي فرمايد: خلاصه كلام اگر بر كشوري نواي دلنشين تفكر بسيجي طنين انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گرديد والا هر لحظه بايد منتظر حادثه ماند». بسيج بايد مثل گذشته و با قدرت و اطمينان خاطر به كار خود ادامه دهد...(5)

قيام در مقابل انحرافات:  «اكنون كه به حمدالله تعالي دانشگاه از چنگال جنايت كاران خارج شده و بر ملت و دولت جمهوري اسلامي است، در همه اعصار كه نگذارند عناصر فاسد داراي مكتب هاي انحرافي يا گرايش به غرب و شرق در دانش سراها و دانشگاه ها و ساير مراكز تعليم و تربيت نفوذ كنند و از قدم اول جلوگيري نمايند تا مشكل پيش نيايد و اختيار از دست نرود و وصيت اينجانب به جوانان عزيز دانشگاه ها و دبيرستان ها آن است كه خودشان شجاعانه در مقابل انحرافات قيام نمايند تا استقلال و آزادي خود و كشور و ملت خودشان مصون باشد». (6)

تحمل صبر و مبارزه علمي و عملي  : من در اينجا به جوانان عزيز كشورمان به اين سرمايه ها و ذخيره هاي عظيم الهي و به اين گل هاي معطر و نو شكفته جهان اسلام سفارش مي كنم كه قدر و قيمت لحظات شيرين زندگي خود را بدانيد و خودتان را براي مبارزه علمي و عملي بزرگ تا رسيدن به اهداف عالي انقلاب اسلامي آماده كنيد...مبارزه علمي براي جوانان زنده كردن روح جستجو و كشف واقعيت ها و حقيقت هاست، و اما مبارزه عملي آنان در بهترين صحنه هاي زندگي و جهاد شهادت شكل گرفته است.

4.      تعليم و تربيت جوانان در جهت پاسداري از اصول و اهداف انقلاب و نظام «... بسيجيان در تعليم و تربيت جوانان و نوجوانان مساعي جميله خود را روز افزون كنند».(7)

مسؤوليت هاي بسيج

با توجه به جايگاه بسيار حساس بسيج در نشان دادن چهره نظام جمهوري اسلامي و ايجاد جاذبه در درون جامعه براي مشاركت و جذب هر چه بيشتر جوانان و نوجوانان به سمت الگوهاي سازنده مبتني بر هويت ملي – مذهبي از ديدگاه مقام معظم رهبري، بسيج و بسيجي مسؤوليتي سنگين را به عهده داشت و توانست يك ارتش معنوي مردمي را پايه ريزي كند.به طوري كه امام خميني(ره) در مورد بسيجيان قهرمان فرمودند: شما آيينه مجسم مظلوميت ها و رشادت هاي اين ملت بزرگ، در صحنه نبرد و تاريخ مصور انقلابيد. شما فرزندان مقدس و پرچمداران عزت مسلمين و سپر حوادث اين كشوريد. شما يادگاران و همسنگران و فرماندهان و مسؤولان بيداردلاني بوده ايد كه امروز در قرارگاه محضر حق مأوا گزيده اند.من به طور جد و اكيد مي گويم كه انقلاب و جمهوري اسلامي و نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامي كه بحث از بزرگ ترين سنگرهاي دفاع از ارزش هاي الهي نظام ما بوده و خواهد بود، به وجود يكايك شما نيازمند است چه صلح باشد و چه جنگ.(8)در طول 8 سال دفاع مقدس، بسيج آن چنان ظاهر شد كه دشمنان اعتراف كردند كه قدرتي كه در بسيج نهفته، توان مقابله با يكايك ارتش هاي كلاسيك جهاني را دارد. دشمن كه سوداي فتح سه روزه را در سر مي پروراند، در همان روزهاي نخستين با مردمي مواجه گشت كه با دست خالي اما با سلاح ايمان و اعتقاد به ارزش هاي الهي و انساني به دفاع از كيان مقدس نظام اسلامي برخاسته بودند و از ايثار جان خويش دريغ نمي كردند. جوانان سلحشوري كه به فرمان امام(ره) در پايگاه هاي مقاومت تحت عنوان بسيجي گرد آمده بودند و با كوچك ترين اشاره ايشان به جبهه هاي نبرد هجوم مي بردند  و تا آخرين قطره خون خويش ايستادگي و مقاومت مي كردند وظيفه بسيج فقط به جنگ و مساله نظامي محدود نمي شود و امنيت داخلي كشور در سخت ترين شرايط يعني دوران فعاليت منافقين و ديگر گروه هاي ضد انقلاب كه با كمك كشورهاي خارجي ذي نفع در ايران درصدد آشوب و تنش و تجزيه و جدايي قسمت هايي از خاك كشور بودند، به مدد نيروي بسيج و پايگاه هاي مقاومت حفظ شد.در حوادث طبيعي و بلايا، همچون زلزله، سيل و طرح واكسيناسيون فلج اطفال حضور بسيجيان گره گشاي مشكلات و مايه دلگرمي مردم و مسؤولان بوده است. كما اين كه در حادثه اسفبار زلزله رودبار در سال 1369 سرعت عمل و ايثار نيروهاي مردمي در عمليات نجات به حدي بود كه خارجيان حاضر در منطقه با اظهار تعجب از حضور گسترده بسيجيان اقرار كردند كه به حضور آنان احتياج نيست.در زلزله اسفبار استان قزوين، در همان ساعات اوليه، مردان بسيجي در منطقه زلزله زده در كنار نيروهاي امداد هلال احمر و ... و زنان بسيجي در شهرها با تشكيل صف هاي بسيار طويل اهداي خون و اهداي كمك هاي نقدي و جنسي جهانيان را به تحسين واداشت. امام خميني(ره) در مورخ 2/9/67 در هفته بسيج درباره خطر غفلت از بسيجيان و روحيه بسيجي گري به مسؤولان پيامي را صادر مي فرمايند. ايشان فرمودند: «من دست يكايك شما پيشگامان رهايي را مي بوسم و مي دانم كه اگر مسؤولان نظام اسلامي از شما غافل شوند، به آتش دوزخ الهي خواهند سوخت. بار ديگر تأكيد مي كنم كه غفلت از ايجاد ارتش بيست ميليوني (بسيج) سقوط در دام دو ابرقدرت جهاني را به دنبال خواهد داشت. من از تمامي بسيجيان خصوصاً از فرماندهان عزيز آن تشكر مي كنم و از دعاي خير براي اين فرزندان با وفاي اسلام غفلت نخواهم نمود».(9)آري، مسؤولان در برابر حفظ روحيه ايثار و خدمت كه از ويژگي هاي بسيجيان است، مسؤول هستند، هر گونه تجمل گرايي و عدم كارايي در عرصه مسؤوليت و بي توجهي به روحيه و عواطف مردم خطري است كه مي تواند به نهاد بسيج در عرصه هاي خطر، ضربه وارد كند.

پانوشت ها:صحيفه نور، جلد 21، ص 195. 2 و 3 . صحيفه نور، ج 14، ص 475. ج 6، ص 175.4. بيانات امام (ره) در جمع اعضاي هيات نمايندگي عالي رتبه روحاني عربستان – 1/2/58. 5. صحيفه امام جلد 21، ص 54، 2/9/67. 6. صحيفه نور – جلد 21، ص 192. 7. صحيفه امام، جلد 15، ص 232. 8. صحيفه نور ، جلد 21، ص 18و19. 9. صحيفه امام، ج 21، ص 196.



( شنبه پنجم آذر 1384  |  14:5   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


بسيج پايدار و ماندني ( به مناسبت هفته بسيج )

تشكيل بسيج مستضعفين، ارتش بيست ميليوني به فرمان امام خميني (ره) هوشياري و درايت بي نظير حضرت امام خميني (ره) از جمله اساسي ترين عوامل در جهت خنثي سازي توطئه ها به حساب مي آيد که به برکت اين دورانديشي و هدايت انقلاب در مسير اصلي خود، زمينه انقلاب دوم فراهم آمد و با سقوط لانه جاسوسي امريکا در تهران و برملاشدن ماهيت سلطه جو و تجاوزکارانه امريکا، شيطان بزرگ با ضربه اي سخت و جبران ناپذير روبرو شد. اسناد بدست آمده از لانه جاسوسي و اظهارات صريح حکام امريکايي مردم و رهبران کشور و بويژه حضرت امام را با اين حقيقت آشکار مواجه ساخت که احتمال مداخله نظامي امريکا و هجوم وي به جمهوري اسلامي، امري بعيد و غيرممکن نبوده و با توجه به سوابق اين کشور در جهان لزوم آمادگي مردم جهت مقابله و رويارويي را در کوتاهترين زمان ممکن آشکار مي ساخت. بر اين اساس امام امت در پنجم آذرماه سال 58، يعني در مدتي کمتر از يک ماه بعد از انقلاب دوم، فرمان تاريخي تشکيل بسيج را صادر فرمودند: يک مملکت بعد از چند سالي که بيست ميليون جوان دارد بايد بيست ميليون تفنگدار داشته باشد و بيست ميليون ارتش داشته باشد و يک چنين مملکتي آسيب پذير نيست و مردم دلسوخته و مسلمان پاکباخته که دل در گرو عشق به انقلاب و هدفهاي والاي آن داشتند، با آمادگي و قصد و اراده خلل ناپذير جهت پاسداري از دستاوردهاي انقلاب گروههاي مقاومت مردمي را درپايگاههاي بسيج و در آن زمان در مساجد سراسر کشور تشکيل دادند. اولين تجربه آنها به صورت عملي ياري رساندن به سپاه و کميته در قالب رويارويي با ضدانقلاب و خنثي سازي توطئه هاي آنها بود و از اين راه نقش موثري در خدمت به انقلاب و اهداف الهي آن هم نشان دادند. با هجوم و تجاوز ارتش عراق به کشور اسلاميمان در شهريور 59 اين اعتقاد که يک سازماندهي جهت تشکيل بهتر نيروهاي مردمي بوجود آيد، قوت گرفت و از آن پس نيروهاي مردمي صاحبان اصلي انقلاب اسلامي جهت حضور گسترده در جبهه گروه گروه به بسيج ملحق گرديدند و عملياتهايي چون طريق القدس، حصر آبادان، فتح المبين، ثامن الائمه و الفجر 8 ، کربلاي 5 و .... از دستاوردهاي عظيم اين تشکل الهي بود. اگر امروز توفيق اين را داشته ايم که کشور اسلاميمان و ملت سلحشور آن را از گزند نابکاران و نااهلان تاريخ حفظ کنيم به يمن حضور گسترده بسيج بوده و لاغير. چنان که رهبر فقيد انقلاب اسلامي حضرت امام (قدس سره) فرمودند: رحمت و برکات خداوند بر بسيج مستضعفان که بحق پشتوانه انقلاب است. آري رزمنده بسيجي، ضمن توان رزمي بسيار بالا در نبرد نامنظم، جنگجوي قابلي دردفاع منظم بحساب مي آيد تا حدي که سلاحهاي سنگيني چون توپ و تانکهاي پيش رفته را به حرکت در آورده و روبروي دشمن قرار داده. هدف از تشکيل واحد بسيج مستضعفين ايجاد توانايي هاي لازم در کليه افراد معتقد به قانون اساسي و اهداف انقلاب اسلامي به منظور دفاع از کشور، نظام جمهوري اسلامي و همچنين کمک به مردم به هنگام بروز بلايا و حوادث غيرمترقبه يا هماهنگي مراجع ذيربط مي باشد. بسيج جايگاهي ملکوتي است. مکاني براي درس چگونه زيستن انسانها، جايگاه عشق و صفا و صميمت و در يک کلام، شهيد جبهه ها و قهرمان يا مظلوم پشت جبهه هاست. بيش از يكسال از صدور فرمان امام خميني (رحمة الله عليه) مبني بر تشكيل بسيج نگذشته بود كه رژيم بعثي عراق در تحقق اهداف پليد نظام سلطه جهاني، هجوم همه جانبه خود را به ميهن اسلامي ما آغاز كرد. انقلاب اسلامي در آن اوضاع بحراني ناشي از دگرگوني ها و تغيير و تحولات آن زمان، هيچ گونه، آمادگي لازم را براي مقابله با متجاوزان بعثي نداشت. ارتش جمهوري اسلامي ايران كه با حمايت امام خميني (رحمة الله عليه) توانسته بود جايگاه خود را پيدا نمايد، در حال خودسازي و تثبيت نظم و انظباط بود. سپاه پاسداران هم كه نهادي نوپا و براي حفظ امنيت شهرها به وجود آمده بود، فاقد هرگونه تجهيزات لازم و تجربه كافي براي مقابله با تجاوز خارجي بود. از آن سو دشمن هم با ارتشي تا بن دندان مسلح و برخوردار از پشتيباني قدرتهاي استعمارگر، كشور را مورد هجوم قرار داد. در اين اثنا بود كه نقش بسيج به عنوان يك نيروي جوشيده از متن مردم انقلابي، در صحنه دفاع مقدس ظهور پيدا كرد. دشمن كه سوداي فتح سه روزه را در سر مي پروراند، در همان روزهاي نخستين با مردمي مواجه شد كه با دست خالي به دفاع از كيان مقدس نظام اسلامي خود برخاسته بودند و از ايثار خون خويش دريغ نمي كردند، جوانان سلحشوري كه به فرمان امام (رحمة الله عليه) در پايگاههاي مقاومت تحت نام "بسيجي" گرد آمده بودند و با كوچكترين اشاره ايشان به جبهه هاي نبرد مي رفتند و تا آخرين قطره خون خويش ايستادگي و مقاومت مي كردند. در طول هشت سال دفاع، بسيج آن چنان درخشيد كه دشمنان اعتراف كردند كه "قدرتي در بسيج نهفته است كه مي تواند با يكايك ارتش هاي كلاسيك جهاني مقابله كند". بسيج علاوه بر حضور در خط مقدم نبرد وظيفه جذب، آموزش و سازماندهي نيروهاي مردمي و اعزام آنها را به جبهه هاي نبرد برعهده داشت و در اين مدت توانست جميعت مؤمن و صاحب ارزشي را از امت حزب الله، در درون خود بپروراند و پايه ريزي ارتش مردمي را دنبال كند و سرانجام پس از هشت سال دفاع مقدس، بسيجيان مظلوم و سلحشور جبهه هاي توحيد به همراه امت شهيدپرور، از اين آزمايش الهي سربلند و پيروز بيرون آمدند. از نوجوان 13 ساله تا پيرمرد 80 ساله در ميان خيل عظيم شهداي بسيجي مشاهده مي شود. امام راحل اين چهره هاي مظلوم را به شايستگي تمام به تصوير كشيدند و فرمود: شما آئينه مجسم مظلوميت ها و رشادت هاي اين ملت بزرگ، در صحنه نبرد و تاريخ مصور انقلابيد. شما فرزندان دفاع مقدس و پرچمداران عزت مسلمين و سپر حوادث اين كشوريد. شركت خواهران در بسيج: جهاد در مكتب اسلام از فروع دين و از واجباتي است كه استواري دين به آن بستگي دارد، زيرا اسباب سربلندي اعتلا و كمال و استقلال جامعه مسلمانان مي شود و آن را در برابر ديگر ملل و دشمن متجاوز آبرو و عزت مي بخشد. لذا به سبب آنكه دفاع در هر جامعه اسلامي حالت وجوب همگاني دارد، و چون مقدمه واجب نيز واجب مي گردد و بايد مسلمانان اعم از زن و مرد براي ايجاد زمينه آموزش و حفظ توانايي هاي دفاعي كه خود مقدمه است، كوشش نمايند. به اين ترتيب بر زنان مسلمان نيز واجب است تا در جهات گوناگون، از جمله رزمي، نظامي براي مقابله با دشمن مهاجم به كشور اسلامي، آماده دفاع باشند. بر همين مبنا آموزش نظامي خواهران نيز در بسيج آغاز شد و علاوه بر آن با فرموده هاي امام خميني (ره) در سالروز ولادت حضرت زهرا سلام الله عليها نكات مبهم آن نيز تبيين گرديد. ايشان فرمودند: "حضرت زهرا سلام الله عليها مجاهده و مخاطبه با حكومتهاي وقت داشت و آنها را محاكمه مي كرده اند، شما بايد از ايشان تبعيت كرده و به او اقتدا كنيد تا در روز زن وارد شويد و اگر بپذيريد، هم بايد در ميدان تحصيل و علم و هم در ميدان دفاع از اسلام مجاهده نماييد، كه دفاع از اسلام از مهماتي است كه بر هر مرد و زن و هر كوچك و بزرگي است. البته در آن محيطي كه شما تعليم نظام مي بينيد بايد محيط آزاد و صحيح و همه جهات عفاف محفوظ گردد." مركز بسيج خواهران مأموريت جذب، آموزش و سازماندهي بانوان كشور را بر عهده دارد و تاكنون توانسته است در امر آموزش خواهران در زمينه هاي نظامي امدادگري، عقيدتي، سياسي و سوادآموزي، خدمات و اقدامات مؤثري انجام دهد. همچنين خواهران بسيجي در دوران دفاع مقدس در پشت جبهه ها نيز حضوري فعال داشتند و در تهيه و تدارك وسايل مورد نياز رزمندگان اسلام، زحمات فراواني را متحمل شدند.



( پنجشنبه سوم آذر 1384  |  7:33   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


 

جديدترين اخبار آموزشي ايران و جهان در سايت آموزش نيوز