در قسمت پيشين مقاله مواردي از انس و الفت امام حسين عليه السلام با قرآن بيان نموديم که در اين مطلب به ادامه بحث مي پردازيم.
6 ـ استدلال بر مقام والاى اهل بيت عليهم السلام
همچنين به آيات ديگرى برمى خوريم كه حضرت امام حسين عليه السلام شان نزول آنها را اهل بيت مى داند و يا آنها را به اهل بيت تفسير كرده است:
الف ـ مراد از "ناس" ما اهل بيت هستيم
سعيد بن مسيب نقل مى كند: از امام سجاد عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: مردى خدمت اميرمومنان عليه السلام رسيد و عرض كرد: اگر عالم هستى، مرا از تفسير "ناس" و "اشباه الناس" و "نسناس" آگاه كن. حضرت امير عليه السلام خطاب به امام حسين عليه السلام فرمود: اى حسين! جواب اين مرد را بده. امام حسين عليه السلام فرمود: اما اين كه پرسيدى "ناس" چه كسانى اند؛ ما همان ناس هستيم (كه خداى سبحان مردم را به پيروى از ما فرمان داده است). از اين رو، خداى پاك در كتاب آسمانى خويش مى فرمايد: "ثم افيضوا من حيث افاض الناس"(25)؛ "از همان جايى كه مردم كوچ مى كنند (عرفات)، شما هم كوچ كنيد." اين رسول خدا(ص) بود كه مردم را كوچانيد. و اما سوال تو كه "اشباه الناس" چه كسانى هستند؛ آنان شيعيان و دوستان ما هستند و آنان از ما مى باشند. از اين رو، حضرت ابراهيم عليه السلام فرمود: "فمن تبعنى فانه منى"(26)؛ هر كه از من پيروى كند، حقا كه او از من است. اما سوال تو كه "نسناس" چه كسانى هستند؛ آنان همين توده مردم اند. و حضرت با دست [ مبارك] خود به انبوه مردم اشاره كرد و اين آيه را خواند: "ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا"(27)؛ اينان جز همانند چهارپايان نيستند؛ بلكه (نادان تر و) گمراه تر از آنهايند.(28)
ب ـ اين آيه درباره ما نازل شده است
ابن شهرآشوب در كتاب خود آورده است كه حضرت موسى بن جعفر و امام حسين عليهماالسلام در تفسير آيه شريفه "الذين ان مكناهم فى الارض اقاموا الصلوه ...)(29)؛ آنان كه چون در زمين به قدرت رسيدند، نماز را بر پاى مى دارند، فرمودند: اين آيه درباره ما اهل بيت آمده است.(30)
7 . تطبيق برخى آيات بر اميرمومنان عليه السلام
امام حسين عليه السلام علاوه بر تطبيق بعضى آيات شريفه بر اهل بيت عصمت عليهم السلام، برخى ديگر از آيات را خصوصا بر اميرمومنان على عليه السلام تطبيق مى كرد و مى فرمود: اين آيه در شان مولا على عليه السلام نازل شده است. در اين جا چند مورد از آنها را ذكر مى كنيم:
الف) امام عليه السلام در تفسير آيه شريفه "تراهم ركعا سجدا"(31)؛ آنان را در حال ركوع و سجود بسيار مىبينى، فرمود: اين آيه شريفه در شان على بن ابى طالب عليه السلام نازل شده است.(32)
ب) همچنين امام باقر عليه السلام، از امام سجاد عليه السلام، از جدش نقل مى كند كه وقتى آيه شريفه "و كل شىء احصيناه فى امام مبين"(33)؛ و همه چيز را در كتابى روشنگر برشمارده ايم، بر پيامبر اكرم(ص) نازل شد، ابوبكر و عمر از جاى برخاستند و گفتند: اى رسول خدا! آيا امام مبين، تورات است؟ فرمود: نه. عرض كردند: انجيل است؟ فرمود: نه. سوال كردند: قرآن است؟ فرمود: نه. در اين هنگام اميرمومنان عليه السلام وارد شد. پيامبر خدا(ص) به على عليه السلام اشاره نموده و فرمود: امام مبين، اين است. حقا كه او همان امامى است كه خداى تبارك و تعالى علم هر چيزى را در آن به شمار آورده است.(34)
ج) امام مى فرمايد كه از پيامبر(ص) درباره آيه "طوبى لهم و حسن مآب"(35) سوال شد. پيامبر فرمود: اين آيه درباره اميرمومنان على عليه السلام نازل شده است و "طوبى" درختى است در خانه على كه در فردوس مى باشد و هيچ ميوه اى از ميوه هاى بهشتى نيست، مگر آن كه در آن خانه موجود است.(36)
د) حارث بن اعور به امام حسين عليه السلام گفت: فدايت شوم اى فرزند رسول خدا! مرا از فرمايش خدا در كتاب خويش خبر ده كه مى فرمايد: "والشمس و ضحيها"(37) منظور چيست؟ فرمود: "ويحك يا حارث ذلك محمد رسول الله؛ اى حارث! اين محمد رسول خداست عرض كرد: فدايت شوم منظور از "والقمر اذا تلاها" چيست؟ فرمود: منظور اميرمومنان است كه پشت سر پيامبر(ص) بود. عرض كردم: منظور از "والنهار اذا جلاها" چيست؟ فرمود: آن قائم آل محمد است كه زمين را پر از عدل و داد مى كند.(38)
8 . پاسخ با استناد به آيات
در مواقع گوناگونى امام حسين عليه السلام با استناد به آيات قرآن كريم به اتهامات واهى دشمنان پاسخ گفته و آنها را سركوب مى كرد و در نتيجه، دشمن جز تسليم در برابر امام چاره ديگرى نداشت.
از موسى بن عقبه نقل شده كه به معاويه گفته شد: اكنون چشم مردم به سوى حسين رفته است؛ چه خوب است كه او را دستور دهى منبر برود و سخن بگويد تا بدين وسيله، از شان و منزلتش در بين مردم كاسته و خجل گردد، چرا كه در او لكنت و كندى زبان هست. معاويه گفت: ما همين خيال را نسبت به برادرش امام حسن داشتيم؛ اما بر خلاف انتظار، او در چشم مردم بسيار بزرگ شد و ما را مفتضح ساخت.
اما آنان دست بردار نبودند و پيوسته از او مى خواستند تا چنين دستورى بدهد. معاويه به ناچار به امام گفت: اى اباعبدالله! چه خوب است بر منبر رفته و خطبه اى بخوانى. امام بر منبر رفت؛ همين كه خواست شروع كند، شنيد كه فردى مى گويد: چه كسى سخن مى گويد؟ امام حسين عليه السلام در پاسخ فرمود: ما حزب الله كه غالب هستيم و عترت پيامبر كه به او نزديكيم و اهل بيت طيب او و يكى از دو ثقلى كه رسول خدا ما را ثقل دوم كتاب خدا قرار داده، مى باشيم كه در اوست تفصيل هر چيز: "لاياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه"(39)؛ هيچ گونه باطلى، نه از پيش رو و نه از پشت سر، به سراغ آن نمىآيد. ماييم كه تفسير قرآن به ما واگذار شده است. پس از ما پيروى كنيد كه پيروى از ما بر شما واجب است؛ چرا كه پيروى ما به پيروى از خدا گره خورده است.
خداى متعال در قرآن مى فرمايد: "اطيعواالله و اطيعواالرسول و اولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول"(40)؛ اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولواالامر (اوصياى پيامبر) را و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد، آن را به خدا و پيامبر خدا باز گردانيد (و از آن ها داورى بطلبيد). همچنين فرمود: "ولو ردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم و لولا فضل الله عليكم و رحمته لاتبعتم الشيطان الا قليلا"(41)؛ اگر آن را به پيامبر و پيشوايان ـ كه قدرت تشخيص كافى دارند ـ بازگردانند، از ريشه هاى مسائل آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، جز عده كمى، همگى از شيطان پيروى مى كرديد و به شما هشدار مى دهم كه به پيام هاى شيطان گوش نكنيد كه او دشمن شماست؛ پس همانند اولياى شيطان مى شويد كه به آنها گفت: "لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جارلكم فلما ترائت الفئتان نكص على عقبيه و قال انى برىء منكم"(42)؛ امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نمى گردد و من همسايه شما هستم؛ اما هنگامى كه دو گروه در برابر يكديگر قرار گرفتند، به عقب برگشت و گفت: من از شما بيزارم. اين جاست كه فرود آمدن شمشيرها و وارد آمدن نيزه ها و درهم شكستن گرزها و نشانه رفتن تيرها را به سوى هدف و غرض خواهيد ديد؛ در وقتى كه ديگر از كسى كه پيشاپيش ايمان نياورد و يا در ايمان خود خيرى كسب نكرده است، عذرى پذيرفته نخواهد شد.
اين جا بود كه معاويه فرياد بر آورد و گفت: اى اباعبدالله! بس است كه پيام خود را رساندى.(43)
عمروبن عاص براى اين كه اين رسوايى را بپوشاند، چند سوال كرد؛ از جمله اين كه پرسيد:
به چه علت محاسن شما از محاسن ما بيشتر است؟
امام فرمود: "والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و الذى خبث لايخرج الا نكدا"(44)؛ سرزمين پاكيزه گياهش به فرمان پروردگار مى رويد، اما سرزمين هاى بد طينت و (شوره زار) جز گياه ناچيز و بى ارزش، از آن نمىرويد.
معاويه به عمروبن عاص گفت: به حقى كه من بر تو دارم، سخن را كوتاه كن كه اين، فرزند على ابن ابى طالب است. در اين هنگام امام فرمود:
ان عادت العقرب عدنا لها
و كانت النعل لها حاضره
قد علم العقرب و استيقنت
ان لا لها دنيا و لا آخره
اگر بار ديگر عقرب به سراغ ما بيايد، ما نيز به سراغش رفته و كفش ها براى كشتن او آماده است. عقرب به علم و يقين مى داند كه نه دنيا دارد و نه آخرت.(45)
پى نوشت ها:
25 ـ بقره / 199.
26 ـ ابراهيم / 36.
27 ـ فرقان / 44.
28 ـ فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص 625.
29 ـ حج / 41.
30 ـ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 47.
31 ـ فتح / 29.
32 ـ فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص 634.
33 ـ يس / 12.
34 ـ فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص 633.
35 ـ رعد / 29.
36 ـ فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص 628.
37 ـ والضحى / 3 ـ 1.
38 ـ تفسير فرات كوفى، ص 212.
39 ـ فصلت / 42.
40 ـ نساء / 59.
41 ـ همان / 83.
42 ـ انفال / 48.
43 ـ احتجاج طبرسى، ج 2، ص 22.
44 ـ اعراف / 58.
45 ـ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 67.
كوثر، شماره 51
ديباچه
دنيا براى بسيارى از مردم جاى زينت، تفاخر، تكاثر، لهو و لعب است؛ اما گروهى از مردان خدا هرگز فريب لذتهاى زودگذر را نمى خورند و بر اساس فرمايش قرآن كريم "تجارت، آنها را از ذكر خدا غافل نمى كند." آنان در دنيا زندگى مى كنند؛ اما هرگز وابسته به دنيا نيستند. آرى فقط به خدا و آنچه كه در مسير كمال است؛ دل بستهاند.
مونس آنان كتاب خدا و آيات الهى است؛ آن گونه كه اگر تمام مردم كره زمين بميرند، اما اين كتاب همراهشان باشد، هرگز احساس تنهايى و وحشت نمى كنند.
امام حسين عليه السلام از جمله انسانهاى بىنظير جهان هستى است كه زندگى او با قرآن عجين شده بود. او از كودكى با قرآن همراه بود؛ عاشق و دلداده قرآن بود. چون لب به سخن مى گشود، كلامش آيات قرآن بود و از قرآن دفاع مى كرد؛ اگر نامهاى مى نگاشت، دفاع از قرآن بود و سكوتش براى انديشيدن در آيات آن.
با اذعان به اين كه در اين نوشتار كوتاه نمى توان كاملا به زندگى قرآنى امام حسين عليه السلام پرداخت، اما اجمالا به مواردى از آن اشاره خواهد شد كه از دوران كودكى حضرت، تا روز شهادتش را در برگرفته است.
1. عشق به قرآن در دوران كودكى
امام حسين عليه السلام از كودكى به قرآن عشق فراوانى داشت، زيرا آيات فراوانى از قرآن در خانه شان بر رسول خدا(ص) نازل گشت و بدون ترديد، امام حسين عليه السلام متاثر از فضاى قرآن حاكم بر خانواده بود. ايشان از سنين كودكى به قرائت، حفظ، تفسير و تاويل قرآن اهميت زيادى مى داد. به چند نمونه از آنها كه در تاريخ به ثبت رسيده، دقت كنيد:
الف ـ فراگيرى سوره توحيد
از امام حسين عليه السلام سوال شد: از رسول خدا چه شنيدى؟ فرمود: شنيدم كه مى فرمود:
"خداوند كارهاى مهم و بزرگ را دوست مى دارد و كارهاى پست و حقير را نمى پسندد... و او " قل هوالله احد" و نمازهاى پنجگانه را به من آموخت."
و شنيدم كه مى فرمود:
"هر كه خدا را اطاعت كند، خدا او را بالا مى برد و هر كه نيت خود را براى خدا خالص كند، خدا او را نيكو سازد و بيارايد و هر كه به آنچه نزد خدا است، اطمينان كند، خدا او را بى نياز كند و هر كه بر خدا بزرگى كند، خدا او را خوار سازد."(1)
امام زين العابدين عليه السلام مى فرمايد: در شب عاشورا پدرم ياران خود را جمع كرد و براى آنها خطبه خواند. من نيز خدمت ايشان رفتم تا گفتارشان را بشنوم. پدرم به ياران خود مى فرمود: خداى را ستايش مى كنم به بهترين ستايش هايش و او را سپاس مى گويم در خوشى و ناخوشى. بار خدايا! تو را سپاس مى گزارم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دين را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بينا و دلى آگاه به ما عطا كردى؛ ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده.
ب ـ پرسش تاويل برخى آيات از رسول خدا(ص)
اسماعيل بن عبدالله روايت كرده است: هنگامى كه آيه "و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله"؛ (و خويشاوندان در كتاب خدا بعضى مقدم بر بعضى ديگرند) نازل شد، امام حسين عليه السلام مى فرمايد: تاويل اين آيه شريفه را از پيامبر(ص) سوال كردم.
پيامبر(ص) در پاسخ فرمودند: سوگند به خدا كه منظور پروردگار در اين آيه جز شما نمى باشد. و"اولوا الارحام" شماييد. پس اگر من از دنيا رفتم، پدرت على از هر كس به جانشينى من شايسته تر است و هر گاه پدرت على درگذشت، برادرت حسن به جانشينى او سزاوارتر است و هر گاه حسن از دنيا رفت، تو به جانشينى او لايق ترى.
عرض كردم: اى رسول خدا! چه كسى پس از من به جانشينى من سزاوارتر است؟
فرمود: فرزندت على، سپس فرزندش محمد، سپس فرزندش جعفر، سپس فرزندش موسى، سپس فرزندش على، سپس فرزندش محمد، سپس فرزندش على، سپس فرزندش حسن؛ پس هر گاه حسن از دنيا رفت، غيبت در نهمين فرزند تو رخ مى دهد و اين نُه امام، از نسل تو هستند. خدا به آنان دانش و فهم مرا عطا فرموده است و سرشت آنان از سرشت من است.(2)
ج ـ منظور از (ان السمع و البصر و الفواد) چيست؟
عبدالعظيم فرزند عبدالله حسنى گويد: سرورم امام هادى عليه السلام از پدران خود، از امام حسين عليه السلام نقل كرده است كه رسول خدا(ص) فرمود: همانا ابوبكر نسبت به من همچون گوش، و عمر همچون چشم و عثمان همچون دل است. امام حسين عليه السلام مى فرمايد: فرداى آن روز خدمت پيامبر(ص) مشرف شدم در حالى كه در محضر او اميرمومنان عليه السلام، ابوبكر، عمر و عثمان شرفياب بودند. از حضرت سوال كردم: اى جد بزرگوار! ديروز از شما درباره اين صحابه سخنى شنيدم؛ منظور چيست؟
پيامبر(ص) فرمود: آرى. سپس به آن سه نفر اشاره كرده، فرمود: آنان همانند گوش و چشم و دل اند و به زودى در روز قيامت در مورد اين وصى من ـ سپس به على عليه السلام اشاره فرمود ـ از آنان سوال مى شود. خداى سبحان مى فرمايد: "ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسئولا"(3) سپس فرمود: سوگند به عزت پروردگارم كه همه امت من در روز قيامت نگه داشته مى شوند و از آنان درباره ولايت على عليه السلام سوال مى شود و اين، همان فرموده خداى سبحان است كه "و نگاهشان داريد كه سوال مى شوند."(4)
د ـ شفا يافتن به بركت سوره حمد
علامه مجلسى مى نويسد: از اميرمومنان عليه السلام نقل شده كه فرمود: وقتى امام حسين عليه السلام بيمار شد، مادرش فاطمه(س) او را نزد پيامبر(ص) برد و عرض كرد: يا رسول الله! دعا كن خداوند به پسرت شفا عنايت فرمايد. رسول خدا(ص) فرمود: دخترم! خداوند متعال همان كسى است كه او را به تو هبه كرد و او قادر است كه پسرت را شفا دهد. در همان وقت جبرئيل نازل شد و عرض كرد: يا محمد! به درستى كه خداوند متعال سوره اى را بر شما نازل نكرده، مگر اين كه در آن، حرف "فا" مى باشد. و هر فايى از آفت است؛ جز سوره حمد كه در آن، حرف فاء نيامده است. پس ظرف آبى طلب كن و بر آن چهل مرتبه سوره حمد را بخوان. سپس آن آب را بر حسين بپاش كه خداوند در اثر چنين كارى، به حسين شفا خواهد داد. پيامبر(ص) چنين كرد و امام حسين عليهالسلام عافيت يافت.(5)
2. عشق به آيات قرآن
اگر چه شنيدن تمام آيات قرآن براى امام حسين عليه السلام لذت بخش بود، اما گاهى شنيدن برخى آيات، آن هم از زبان پدرشان، آن قدر لذت بخش بود كه وصف آن را فقط خود ابى عبدالله عليه السلام مى دانست و بس.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: پدرم برايم نقل فرمود كه على ابن ابى طالب عليه السلام در حالى كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام در محضر مبارك او بودند، سوره مباركه "انا انزلناه فى ليله القدر" را قرائت كرد. امام حسين عرض كرد: پدر جان! گويا شنيدن اين سوره از دهان مبارك تو، شيرينى ويژه اى دارد! امام على عليهالسلام در پاسخ فرمود: اى فرزند رسول خدا و اى فرزندم! من از اين سوره خاطره اى دارم كه تو از آن خبر ندارى؛ چون اين سوره نازل شد، جد تو پيامبر خدا(ص) مرا به حضور طلبيد و آن را بر من قرائت كرد. سپس دست برشانه راست من زد و فرمود: اى برادر و وصى من و اى سرپرست امت من پس از من، و اى ستيزگر با دشمنان من تا روزى كه برانگيخته شوند! اين سوره پس از من براى توست و سپس در شان فرزندان تو. همانا برادرم جبرئيل رويدادهاى امتم را برايم بازگو كرد و او آنها را همانند حوادث نبوت براى تو بازگو مى كند. اين سوره در قلب تو و اوصياى تو تا هنگام طلوع فجر قائم آل محمد عليه السلام نورى درخشان دارد.(6)
علامه مجلسى از اربلى، از انس نقل مى كند: نزد امام حسين عليه السلام بودم كه يكى از كنيزان آن حضرت در حالى كه شاخه گلى در دستش بود، وارد شد و آن را به امام تقديم كرد. امام فرمود: تو در راه خدا آزاد هستى. عرض كردم: او را در برابر يك شاخه گل بى ارزش و كم بها آزاد مى كنى؟! حضرت فرمود: خداوند ما را چنين تربيت كرده است كه مى فرمايد: "و اذا حييتم بتحيه فحيوا باحسن منها او ردوها." و آزادگى او بهتر است از آنچه كه او آورده بود.
3. عشق به تلاوت قرآن كريم
همانگونه كه گفته شد، امام حسين عليه السلام از دوران كودكى به اين كتاب آسمانى علاقه شديدى داشت و همواره در تمام زندگى اش از قرآن سخن مى گفت و لحظه اى از آن جدا نبود؛ حتى در آن روزهايى كه براى دفاع از قرآن و اسلام آماده جنگ با دشمنان اسلام بود. امام عليه السلام چه در مدينه و چه در بين مكه و مدينه و در راه عزيمت از مكه به كربلا و در كربلا، در مقاطع مختلف، از قرآن سخن به ميان مىآورد و با ابراز عشق به آن، ميزان علاقه خود را به حاضران و آيندگان نشان مى داد كه به چند مورد از آنها اشاره مى كنيم:
الف ـ قرائت قرآن در بيابان سوزان
ابن عساكر از يزيد الرشك، از شخصى كه با امام حسين عليه السلام گفت وگو داشته، نقل كرده است: (در منزل ثعلبيه) چشمم به چادرهايى افتاد كه در بيابان برپا شده بود. پرسيدم: اين چادرها از آن كيست؟ گفتند: امام حسين عليه السلام. پس به نزد او آمدم و او را پيرمردى يافتم كه مشغول تلاوت قرآن بود و اشك از چشمانش بر گونه ها و محاسنش سرازير بود. عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت اى فرزند رسول خدا! براى چه به اين جا آمدى، و در اين بيابان كه هيچ كس در آن يافت نمى شود، چه مى كنى؟
فرمود: اين نامه هاى اهل كوفه است كه به من نوشته اند و نمى بينم مگر آن كه همان ها قاتل من هستند. پس اگر چنين كردند، هيچ حرمتى براى خدا نبوده، مگر آن كه دريده باشند و خداوند در برابر اين همه بى حرمتى، از آنها كسى را بر آنان مسلط خواهد كرد كه خوار و ذليلشان كند...(7)
ب ـ مهلت خواستن امام در عصر عاشورا
تمام مورخان اسلامى ذكر كرده اند كه در عصر تاسوعا، عمر بن سعد با دريافت پيام و دستور جديد از عبيدالله بن زياد، به محل استقرار امام حسين عليه السلام و ياران با وفايش نزديك شد. چون امام از هدف او آگاه شد، به برادر بزرگوار خود، قمربنى هاشم فرمود: اگر مى توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تاخير بيندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نياز كنيم و به درگاهش نماز بگزاريم. خداى متعال مى داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او را دوست دارم...(8)
و با اين بيان، حضرت يك شب را مهلت گرفت و بار ديگر اوج عشق و علاقه خود را به قرآن نشان داد.
ج ـ خطبه شب عاشورا
امام زين العابدين عليه السلام مى فرمايد: در شب عاشورا پدرم ياران خود را جمع كرد و براى آنها خطبه خواند. من نيز خدمت ايشان رفتم تا گفتارشان را بشنوم. پدرم به ياران خود مى فرمود: خداى را ستايش مى كنم به بهترين ستايش هايش و او را سپاس مى گويم در خوشى و ناخوشى. بار خدايا! تو را سپاس مى گزارم كه ما را به نبوت گرامى داشتى و علم قرآن و فقه دين را به ما كرامت فرمودى و گوشى شنوا و چشمى بينا و دلى آگاه به ما عطا كردى؛ ما را از زمره سپاسگزاران قرار بده.(9)
د ـ در چادرهاى حسينى چه گذشت؟
در شب عاشورا در ميان خيمه هاى ياران امام، جنب و جوش فوق العاده اى به چشم مى خورد. برخى سلاح خود را براى جنگ آماده مى ساختند؛ عده اى مشغول عبادت و مناجات و راز و نياز با پروردگار بودند و بعضى هم با قرآن انس گرفته بودند.
از ضحاك بن عبدالله مشرقى نقل شده است كه در شب عاشورا، هر چند لحظه يك بار، گروهى سواركار از لشكريان عمربن سعد به عنوان ماموريت و نظارت به پشت خيمه هاى حسين بن على عليهماالسلام مىآمدند و به وضع اين خيمه نشينان سر مى كشيدند. يكى از آنان صداى امام را كه اين آيه شريفه را مى خواند، شناخت: (ولا يحسبن الذين كفروا انما نملى لهم خير لانفسهم انما نملى لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين ما كان الله ليذر المومنين على ما انتم عليه حتى يميزالخبيث من الطيب...)(10)
آنان كه كفر ورزيدند، گمان نبرند مهلتى كه به آنان مى دهيم، به نفع آنها است؛ بلكه به آنان مهلت مى دهيم تا بر گناهان خود بيفزايند و براى آنان عذابى است ذلت بار. خداوند مومنان را بر اين وضعى كه هستند، واگذار نخواهد نكرد تا بد را از نيك و ناپاك را از پاك جدا سازد.
آن مرد با شنيدن اين آيه، گفت: به خدا سوگند! افراد نيك، ما هستيم كه خدا ما را از شما جدا كرده است. "برير" جلو آمد و به او پاسخ داد: اى مرد فاسق! خدا تو را در صف پاكان قرار داده است؟ به سوى ما برگرد و از اين گناه بزرگ خود توبه كن؛ به خدا سوگند كه ماييم افراد پاك. آن مرد از روى استهزاء گفت: "و انا ذلك من الشاهدين؛ من نيز بر اين شهادت مى دهم"، آن گاه به سوى اردوگاه لشكر ابن سعد برگشت.(11)
تمام مورخان اسلامى ذكر كرده اند كه در عصر تاسوعا، عمر بن سعد با دريافت پيام و دستور جديد از عبيدالله بن زياد، به محل استقرار امام حسين عليه السلام و ياران با وفايش نزديك شد. چون امام از هدف او آگاه شد، به برادر بزرگوار خود، قمربنى هاشم فرمود: اگر مى توانى آنها را متقاعد كن كه جنگ را تا فردا به تاخير بيندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خداى خود راز و نياز كنيم و به درگاهش نماز بگزاريم. خداى متعال مى داند كه من به خاطر او نماز و تلاوت كتاب او را دوست دارم.
4. تشويق معلم قرآن
امام عليه السلام به خاطر علاقه شديدى كه به قرآن داشت، به معلمان قرآن بسيار ابراز علاقه مى كرد و در موردى، يك معلم قرآن را آن قدر تشويق كرد كه مورد اعتراض ديگران قرار گرفت.
ابن شهرآشوب روايت مى كند كه عبدالرحمن سلمى به يكى از فرزندان امام حسين عليه السلام سوره حمد را آموزش داد. وقتى فرزند امام آن را در نزد پدر خواند، امام حسين عليه السلام به آن آموزگار هزار دينار و لباس عطا كرد و دهان او را پر از جواهرات كرد. به حضرت اعتراض كردند كه آموزش يك سوره اين همه عطا و تشويق لازم نداشت!
امام در پاسخ فرمود: اين عطا و بخشش چگونه مى تواند با تعليمى كه او مى دهد، برابرى كند!؟(12)
5. قرآن در سيره امام حسين عليه السلام
زندگى امام حسين عليه السلام بزرگترين و بهترين نشانه تجلى آيات قرآن كريم است؛ چرا كه قرآن همراه آنها و آنان همراه با قرآن بودند و هرگز جدايى بين قرآن و عترت، قابل تصور نيست. اين حقيقت زمانى كه به نشانه هاى آن توجه كنيم، جايگاه خود را مى يابد:
الف ـ امام حسين عليه السلام در كنار سفره بينوايان
عياشى در تفسير خود از مسعده روايت كرده كه روزى امام حسين عليه السلام از كنار فقرا و تهيدستان مى گذشت. آنان كه سفره خود را پهن كرده و تكه هاى نان خشك را در آن قرار داده بودند، از امام خواستند تا با آنان هم غذا شود.
حضرت به درخواست آنها پاسخ مثبت داد و در كنار آنها نشست و با آنان هم غذا شد و اين آيه را تلاوت فرمود: "ان الله لايحب المستكبرين"؛ (13) خداوند مستكبران را دوست نمى دارد.
سپس فرمود: من دعوت شما را پذيرفتم؛ حال، شما نيز به دعوت من پاسخ گوييد. عرض كردند: آرى، اى فرزند رسول خدا! چنين مى كنيم. پس همراه امام حسين عليه السلام به سوى منزلش روانه شدند. حضرت به كنيز خود فرمود: هر چه در منزل كنار گذاشته اى، براى ما بياور.(14)
ب ـ آزادى در برابر يك شاخه گل
علامه مجلسى از اربلى، از انس نقل مى كند: نزد امام حسين عليه السلام بودم كه يكى از كنيزان آن حضرت در حالى كه شاخه گلى در دستش بود، وارد شد و آن را به امام تقديم كرد. امام فرمود: تو در راه خدا آزاد هستى. عرض كردم: او را در برابر يك شاخه گل بى ارزش و كم بها آزاد مى كنى؟! حضرت فرمود: خداوند ما را چنين تربيت كرده است كه مى فرمايد: "و اذا حييتم بتحيه فحيوا باحسن منها او ردوها"(15) و آزادگى او بهتر است از آنچه كه او آورده بود.(16)
ج ـ گذشت به خاطر شنيدن آيه عفو
همچنين نقل شده است كه روزى يكى از بردگان حضرت، جنايتى كه موجب تنبيه بود، انجام داد. حضرت دستور داد تا او را تاديب كنند. او گفت: اى آقاى من! "والكاظمين الغيظ"(17)؛ امام فرمود: رهايش كنيد. بار ديگر گفت: اى مولاى من! "والعافين عن الناس"(18)؛ حضرت فرمود: از تو گذشتم. براى بار سوم گفت: اى مولاى من! "والله يحب المحسنين"(19)؛ حضرت فرمود: تو در راه خدا آزاد هستى. و از اين پس، حقوق تو دو برابر آنچه كه پيش از اين به تو مى دادم، خواهد بود.(20)
د ـ اخلاق كريمانه در پرتو قرآن
عصام بن المصطلق گويد: وارد مدينه شدم؛ وقتى حسين بن على عليه السلام را ديدم، هيبت و عظمت او حسد و كينه درونى ام را نسبت به پدرش على عليه السلام شعله ور ساخت. بدين جهت، او را مورد خطاب قرار داده، گفتم: تو پسر ابوتراب هستى؟ گفت: آرى. پس شروع كردم به دشنام دادن او و پدرش.
امام حسين عليه السلام نگاهى مهرجويانه به من افكند و فرمود: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم "خذالعفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلين و اما ينزغنك من الشيطان نزغ فاستعذ بالله انه سميع عليم. ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون و اخوانهم يمدونهم فى الغى ثم لا يقصرون".(21)
با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكى ها دعوت نما و از جاهلان روى بگردان (و با آنان ستيزه مكن) و هر گاه وسوسه اى از شيطان به تو رسد، به خدا پناه بر، كه او شنونده و داناست. پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسه هاى شيطانى شوند، به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) مى افتند و (در پرتو ياد او، راه حق را مى بينند و) در اين هنگام بينا مى گردند. و (ناپرهيزگاران را) برادرانشان (از شياطين) پيوسته در گمراهى پيش مى برند و باز نمى ايستند.
سپس به من فرمود: صدايت را كوتاه كن و آرام تر سخن گوى؛ خداوند من و تو را ببخشايد. اگر از ما چيزى طلب مى كردى، به تو كمك مى كرديم و اگر عطا و بخششى مى خواستى، به تو مى داديم و اگر راهنمايى مى خواستى راهنمايى ات مى نموديم.
عصام گويد: از تندروىهايى كه كرده بودم، سخت پشيمان شدم.
امام فرمود: "لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو ارحم الراحمين"(22)؛ امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست، خداوند شما را مى بخشد و او مهربان ترين مهربانان است. سپس فرمود: تو از شاميان هستى؟ عرض كردم: آرى. فرمود: "شنشنه اعرفها من اخزم"(23) خدا ما و تو را زنده بدارد. نيازهايت را از ما بخواه كه مرا در بهترين گمانت خواهى يافت.
عصام گويد: آن چنان شرمنده شدم كه زمين با آن همه وسعتى كه داشت، بر من تنگ آمده، آرزو داشتم تا مرا به كام خود فرو برد. از آن پس، هيچ كس در نزد من محبوب تر از او و پدرش نبود.(24)
پي نوشت ها:
1 ـ فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص 31.
2 ـ كفايه الاثر، ص 175.
3 ـ اسرا / 36.
4 ـ فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص 629.
5 ـ بحارالانوار، ج 92، ص 261.
6 ـ فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص 637.
7 ـ وقائع الطريق من مكه الى كربلا، ج 3، ص 226.
8 ـ قصه كربلا، ص 243 / لهوف سيد ابن طاووس، ص 38.
9 ـ ارشاد مفيد، ص 214.
10 ـ آل عمران / 178 و 179.
11 ـ سخنان حسين بن على از مدينه تا كربلا، ص 209، به نقل از تاريخ طبرى.
12 ـ مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 66.
13 ـ نحل / 23.
14 ـ تفسير عياشى، ج 2، ص 257 / بحارالانوار، ج 44، ص 189.
15 ـ نساء / 86.
16 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 195.
17 تا 19 ـ آل عمران / 134.
20 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 195.
21 ـ اعراف / 202 ـ 199.
22 ـ يوسف / 92.
23 ـ مثلى است معروف و در جايى كه اصل و سبب و ريشه ماجرا معلوم است، به كار برده مى شود.
24 ـ الامام الحسين فى المدينه المنوره، ج 1، ص 353.
زهره ي منظومه ي زهرا حسين
كشته ي افتاده به صحرا حسين
دست صبا زلف تو را شانه كرد
بر سر ني خنده ي مستانه كرد
چيست لب خشك و ترك خورده ات ؟
چشمه اي از زخم نمك خورده ات
روشني خلوت شب هاي من
بوسه بزن بر تب لب هاي من
تا ز غم غربت تو تب كنم
ياد پريشاني زينب كنم
آه! از آن لحظه كه بر سينه ات
بوسه نشاندند لب تيرها
آه! از آن لحظه كه بر پيكرت
زخم كشيدند به شمشيرها
آه! از آن لحظه كه اصغر شكفت
در هدف چشم كمانگيرها
آه! از آن لحظه كه سجاد شد
هم نفس ناله ي زنجيرها
قوم به حج رفته به حج رفته اند
بي تو در اين باديه كج رفته اند
كعبه تويي كعبه به جز سنگ نيست
آيينه اي مثل تو بي رنگ نيست
آينه ي رهگذر صوفيان
سنگ نصيب گذر كوفيان
كوفه دم از مهر و وفا مي زدند
شام تو را سنگ جفا مي زدند
كوفه اگر آينه ات را شكست
شام از اين واقعه طرفي نبست
كوفه اگر تيغ و تبر زين شود
شام اگر يكسره آذين شود
مرگ اگر اسب مرا زين كند
خون مرا تيغ تو تضمين كند
آتش پرهيز نَبُرّد مرا
تيغ اجل نيز نَبُرّد مرا
بي سر و سامان توام يا حسين
دست به دامان توام يا حسين
جان علي سلسله بندم مكن
گردم و از خاك بلندم مكن
عاقبت اين عشق هلاكم كند
در گذر كوي تو خاكم كند
ساقي لب تشنه لبي باز كن
سفره ي نان و رطبي باز كن
شمه اي از زخم دلت بازگو
نكته اي از نقطه ي آغاز گو
قوم به حج رفته چو باز آمدند
بر سر نعشت به نماز آمدند
قوم به حج رفته تو را كشته اند
پنجه به خوناب تو آغشته اند
سامريان شعبده بازي كنند
نفي رسولان حجازي كنند
"زنده ياد حاج محمدرضا آقاسي"
محرم آمد و دل مي تپد براي حسين
شعار بزم سخن نام دلگشاي حسين
عروج پاک حسين است افتخار زمان
و جادوانه ترين عشق با نداي حسين
نماز عشق چه شيرين و با شکوه بود
اگر چه غرق به خون است دستهاي حسين
شنيد نغمه ي تکبير جبرئيل حزين
به سجده گاه ادب گشت هم صداي حسين
ز بردباري خورشيد بسي عجيب باشد
که ذره، ذره نگرديد در عزاي حسين
صداي شبنم مهتاب با نسيم سحر
ز شوق بوسه بباريد بر لقاي حسين
ستاره ها همه خاموش در حريم سپهر
ز آه ناله ي طفلان و اقرباي حسين
مرام راه حسين است درس مکتب ما
به عاشقان وفادار بر ولاي حسين
درود بر همه ي شاهدان و جان بازان
علي الخصوص بر سقاي با وفاي حسين
بهانه شمع بود صادقانه پروانه
کند به شيوه عشاق جان فداي حسين
حسين سرچشمه مهر و وفا بود
و نور ديدگان مصطفي بود
و آن گنجينه شهر مدينه
نصيب خاک پاک کربلا بود
"پروانه بياباني، شاعر اهل تسنن
دكترعلى شريعتى متفكر و انديشمندى بود كه در يك دوره تاريخى، تأثير فزايندهاى بر روى نهضت اسلامى گذاشت. شهيد دكتر بهشتى با اشاره بدين موضوع، حق مطلب را ادا مىكند:
«دكتر در طول چند سال حساس، هيجان مؤثرى در جوّ اسلامى و انقلاب اسلامى به وجود آورد و در جذب نيروهاى جوان درس خوانده و پر شور و پر احساس به سوى اسلام اصيل، نقش سازندهاى داشت و دلهاى زيادى را با انقلاب اسلامى همراه كرد. اين انقلاب و جامعه بايد قدردان اين نقش مؤثر باشد.»(1)
آثار دكتر شريعتى از فراز و فرودهاى بسيارى برخوردار است؛ برخى آثار وى همچون «اسلامشناسى متعهد با مخاطبهاى آشنا» و «تشيع علوى، تشيع صفوى» داراى ضعفهاى ساختارى و اساسى مىباشد، و برخى از آثار وى از جمله «علىعليه السلام»، «فاطمه، فاطمه است» و «نيايش» را بايد در رده كتاب هاى خوب و تأثيرگذار وى محسوب كرد.
برخى از سخنرانىها و نوشتههاى دكتر شريعتى در مورد شهادت امام حسينعليه السلام و حادثه كربلا، از جمله آثار خوب وى به شمار مىرود. در اين نوشتار سعى خواهيم نمود به حدّ وسع خود، ديدگاه دكتر شريعتى را در اين موارد به تصوير كشيم:
شهيد در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستين و امين و هم چنين به معنى آگاه و نيز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه همه چشمها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است.
1. شهيد
نوع فهم دكتر شريعتى از مفهوم عالى شهيد، برداشتى خالص، عميق و ناب از فرهنگ اصيل اسلامى است. وى در تعريف كلمه «شهيد» مىگويد:
"شهيد در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستين و امين و هم چنين به معنى آگاه و نيز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه همه چشمها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است."(2)
«شهيد» زنده، جاويد، حماسه ساز، عارف، آگاه، انتخابگر و روزى خوار نعم الهى است و اين اصيلترين دريافت از متون و فرهنگ اسلامى به شمار مىرود، چنانچه قرآن كريم نيز بدان اشاره مىكند. دكتر شريعتى در جاى ديگر مىنويسد:
"شهيد، قلب تاريخ است؛ هم چنان كه قلب به رگ هاى خشك اندام، خون، حيات و زندگى مىدهد، جامعهاى كه رو به مردن مىرود، جامعهاى كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش، از دست دادهاند و جامعهاى كه به مرگ تدريجى گرفتار است، جامعهاى كه تسليم را تمكين كرده است، جامعهاى كه احساس مسئوليت را از ياد برده است و جامعهاى كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاريخى كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است؛ شهيد همچون قلبى، به اندامهاى خشك مرده بىرمق اين جامعه، خون خويش را مىرساند و بزرگترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل، ايمان جديد به خويشتن را مىبخشد. شهيد حاضر است و هميشه جاويد؛ كى غائب است؟"(3)
بخش فوق بيشتر رويكردى كربلايى دارد، بدين معنا كه دكتر با نگاه به شهيدان كربلا و فضاى حاكم بر آن، به وصف شهيد پرداخته است و الا هميشه اينگونه نيست كه در جامعهاى منحط و رو به عقب، سيماى تابناك شهيد رخ نمايد. شهداى جهادهاى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و امام علىعليه السلام شاهد اين ادعاست. البته مرحوم شريعتى بدين موضوع پرداخته است كه در جاى ديگر بدان اشاره مىكنيم.
يكى از بهترين و حيات بخشترين سرمايههايى كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است.
2. شهادت
شهادت، بُرندهترين سلاحى است كه هيچ دشمنى را ياراى مقاومت در برابر آن نيست، مرحوم شريعتى در اين باره بحثهاى مبسوطى دارد كه براى رعايت اختصار، به گزيدههايى از آن اشاره مىكنيم.
"يكى از بهترين و حيات بخشترين سرمايههايى كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است."(4)
"در فرهنگ ما شهادت، مرگى نيست كه دشمن ما بر مجاهد تحميل كند. شهادت مرگ دلخواهى است كه مجاهد با همه آگاهى و همه منطق و شعور و بيدارى و بينايى خويش، خود انتخاب مىكند!... شهادت، در يك كلمه - بر خلاف تاريخهاى ديگر كه حادثهاى است و درگيرى است و مرگ تحميل شده بر قهرمان است و تراژدى است - در فرهنگ ما، يك درجه است، وسيله نيست؛ خود هدف است، اصالت است؛ خود يك تكامل، يك علو است؛ خود يك مسئوليت بزرگ است؛ خود يك راه نيم بُر به طرف صعود به قله معراج بشريت است و يك فرهنگ است."(5)
امروز اين سخنان با پشتوانه سرمايه عظيم انقلاب، جنگ تحميلى و انديشههاى ناب حضرت امام قدس سره براى نسل جديد، عادى و جا افتاده شده است؛ ليكن در اواخر سال 50 كه اين سخنرانىها ايراد شده، فضاى فكرى جامعه دست خوش تحولات اساسى بود و لزوم ارائه مفاهيم «حماسى اسلامى» به زبان روز و متناسب با زمان، به شدت احساس مىشد.
علاوه بر اين، خفقان و امنيت پليسى حاكم بر آن دوره تاريخى، بيانگر شهامت و شجاعت سخنران است؛ به طورى كه بعد از سخنرانى «پس از شهادت» در مسجد جامع نارمك، حاضران تظاهرات با شكوهى برپا كردند.
مرحوم شريعتى شهادت را به دو بخش حمزهاى و حسينى تقسيم مىكند. شهيد مطهرى نيز از منظرى ديگر، بدان مىپردازد؛ وى در اين مورد مىنويسد: "جناب حمزه، سيدالشهداى زمان خودش است و امام حسينعليه السلام سيدالشهداى همه زمانها است."(6)
دكتر شريعتى در اين باره مىگويد: "ما دو نوع شهيد داريم؛ سمبل يكى حمزه سيدالشهداء، و سمبل ديگرى امام حسينعليه السلام است."(7)
براى روشن شدن تقسيم بندى فوق، مستقلاً به هر كدام مىپردازيم.
در شهادت حسينى، شهيد با خوب مردن پيروز مىشود و در شهادت حمزهاى، با خوب كشتن. در شهادت حسينى، شهيد با شكست ظاهرى از دشمن پيروز مىشود و در شهادت حمزهاى، شهيد با پيروزى بر دشمن. در شهادت حسينى، وظيفه اوليه شهيد، شهادت است و در شهادت حمزهاى، وظيفه اوليه شهيد، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.
شهادت حمزهاى
«حمزه يك قهرمان مجاهد است كه براى پيروزى و شكستن دشمن رفته، شكست خورده و كشته و شهيد شده است... حمزه و ساير مجاهدان براى پيروزى آمده بودند - البته با احتمال اين كه اگر هم مرگ شده، شد - و هدفشان پيروزى و شكستن دشمن بود... بنابراين شهيد حمزهاى و شهادت حمزهاى، عبارت است از مردى و كشته شدن مردى كه آهنگ كشتن دشمن كرده است."(8)
دكتر شريعتى شهداى حمزهاى را مجاهدانى مىداند كه نه براى شهيد شدن، كه كشتن و شكست دادن دشمن به ميدان جهاد شتافتهاند و شهادت، آنها را انتخاب كرده و روزى آنها شده است. به عبارتى وظيفه اوليه اسلامى شهداى حمزهاى، شكست دشمن و حفظ اردوگاه اسلام است، ليكن قضاى الهى بر سرنوشت ايشان، شهادت نوشته است. بنابراين، شهيد حمزهاى آرزومند شهادت است ولى در پى آن نمىباشد؛ چرا كه وظيفه اوليه خود را شكست دادن دشمن مىداند. و در صورت لزوم، از شهادت استقبال مىكند.
شهادت حسينىعليه السلام
"شهادت حسينى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خويش قيام كرده است... امام حسينعليه السلام از مقوله ديگرى است؛ او نيامده است كه دشمن را با زور شمشير بشكند و خود پيروز شود، و بعد موفق نشده و يا در يك تصادف يا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. اين طور نيست، او در حالى كه مىتوانسته است در خانهاش بنشيند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى خويشتن را انتخاب كرده است... امام حسينعليه السلام يك شهيد است كه حتى پيش از كشته شدن خويش به شهادت رسيده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خويش، از آن لحظه كه به دعوت وليد - حاكم مدينه - كه از او بيعت مطالبه مىكرد، «نه» گفت، اين، «نه» طرد و نفى چيزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسين شهيد است."(9(
سمبل شهادت حسينى در اين تعريف، تنها سلاح پيروز است. البته شهادت حسينى شرايط ويژه خود را مىطلبد. وقتى ظلم، انحطاط و انحراف همه گير مىشود و ارزشهاى والاى اسلامى مسخ مىگردد و موعظهها بر گوشهاى سنگين كارگر نمىافتد؛ حسين با همه دانايى به عدم توانايى خود در پيروزى ظاهرى بر دشمن، علناً به پيشواز مرگ مىرود و با انتخاب شهادت، بزرگترين كارى را كه مىشد كرد، انجام مىدهد.
ثمره شهادت امام حسينعليه السلام آگاهى و بازگشت مردم به هويّت اصيل اسلامى و زدن داغ رسوايى كُشتن فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر پيشانى كريه حكومت يزيد است.
در شهادت حسينى، وظيفه اوليه اسلامى براى يارى دين خدا، شهادت است؛ در اين جا مجاهد فىسبيلالله با شهادت خود، دين خدا را يارى مىكند. شهادت عمار ياسر نيز از اين قبيل است؛ ليكن انعكاس شهادت اباعبدالله الحسينعليه السلام به دلايلى گسترده و خارج از ظرف زمان است.
در شهادت حسينى، شهيد با خوب مردن پيروز مىشود و در شهادت حمزهاى، با خوب كشتن. در شهادت حسينى، شهيد با شكست ظاهرى از دشمن پيروز مىشود و در شهادت حمزهاى، شهيد با پيروزى بر دشمن. در شهادت حسينى، وظيفه اوليه شهيد، شهادت است و در شهادت حمزهاى، وظيفه اوليه شهيد، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.
3. امام حسينعليه السلام
تأثير اباعبدالله الحسينعليه السلام بر روى انديشههاى دكتر شريعتى و خلق روح حماسى و نگاه حسينى وى، در همه آثارش به وضوح ديده مىشود. بازتاب حماسه حسينى در جولان فكر و روحيه وى بسيار گسترده، شورانگيز و عميق مىباشد؛ به طورى كه بسيارى از جريانات سياسى و اجتماعى و رويدادهاى تاريخى را با رويكرد به «حادثه كربلا» تحليل و ارزيابى مىكند. پرداختن به عاشوراى حسينى از منظر دكتر شريعتى بيشتر انعكاس يك قريحه قوى، احساس شورانگيز و ترجمان روح حماسى و بىتاب اوست. اين بخش در زواياى مختلفى قابل مدح است، كه اختصاراً به چند مورد از آن مىپردازيم:
الف) شرايط نهضت امام حسينعليه السلام
"شكل مبارزهاى كه حسين انتخاب كرده، قابل فهميدن نيست مگر اين كه اوضاع و شرايطى كه حسين در آن شرايط، قيام خاصّ خودش را آغاز كرد، فهميده بشود... اكنون حسين مسئول نگاهبانى انقلابى است كه آخرين پايگاههاى مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدر و برادرش، يعنى حكومت اسلام و جبهه حقيقت و عدالت، يك شمشير برايش نمانده و حتى يك سرباز! سالهايى است كه بنىاميه همه پايگاههاى اجتماعى را فتح كرده است."(10)
اسلام در اين زمان، چون پوستين وارونه شده است؛ ارزشهاى اسلامى رنگ باخته و دين با حاكميت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف مىرود. امام حسينعليه السلام در چنين شرايطى براى اصلاح دين جدش قيام مىكند؛ از يك سو، نيرويى براى تغيير وضع موجود ندارد و از ديگر سو، در سكوت خود مشعل اميدى نمىبيند. بنابراين، با تنهاترين و برندهترين سلاح، سلاح شهادت، به رويارويى با يزيد، مظهر باطل مىشتابد و با شهادت خويش بر آنها پيروز مىشود.
اين كه حسين فرياد مىزند - پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مىبيند و جز دشمن كينه توز و غارتگر در برابرش نمىبيند - فرياد مىزند كه: «آيا كسى هست كه مرا يارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرنى؟»؛ مگر نمىداند كه كسى نيست كه او را يارى كند و انتقام گيرد؟ اين «سؤال»، سؤال از تاريخ فرداى بشرى است و اين پرسش، از آينده است و از همه ماست و اين سؤال، انتظار حسين را از عاشقانش بيان مىكند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهيدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مىنمايد.
ب) بايستن و نتوانستن
"فتواى حسين اين است: آرى! در نتوانستن نيز بايستن هست؛ براى او زندگى، عقيده و جهاد است. بنابراين، اگر او زنده است و به دليل اين كه زنده است، مسئوليت جهاد در راه عقيده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسين، زندهتر كيست؟ در تاريخ ما، كيست كه به اندازه او حق داشته باشد كه زندگى كند؟ و شايسته باشد كه زنده بماند؟ نفس انسان بودن، آگاه بودن، ايمان داشتن، زندگى كردن، آدمى را مسئول جهاد مىكند و حسين مَثَلِ اعلاى انسانيت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن يا نتوانستن، ضعف يا قدرت، تنهايى يا جمعيت، فقط شكل انجام رسالت و چگونگى تحقق مسئوليت را تعيين مىكند نه وجود آن را."(11)
«بايستن» يعنى براى انجام دادن وظيفه مسئوليت دينى و شرعى، تلاش نمودن و تا حد توان براى پيشبرد آن، به تناسب زمان و شرايط، اقدام كردن. گوياترين كلام براى اداى اين مفهوم، فرمايش حضرت امام قدس سره است؛ ايشان در پيامى فرمودند:
"ما مأمور به اداى تكليف و وظيفهايم، نه مأمور به نتيجه."(12)
هر مسلمانى در هر شرايطى، وظيفهاى دارد كه بايد بدان عمل نمايد؛ ليكن اقتضاى زمان، شكل انجام وظيفه را به تناسب خود، دستخوش تغيير مىسازد. عمل به وظيفه در بستر زمانى خاص، «جهاد» و در شرايطى «فقه» و در برههاى «پرداختن به مسايل علمى» است؛ ليكن آنچه با تحول زمان دگرگون نمىشود، اصل اداى تكليف و انجام وظيفه است.
ج) هنر خوب مردن
"او (امام حسينعليه السلام) فرزند خانوادهاى است كه هنر خوب مردن را در مكتب حيات، خوب آموخته است... آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مىفهمند و به همه آنها كه پيروزى بر خصم را تنها در غلبه، بياموزد كه شهادت نه يك باختن، كه يك انتخاب است؛ انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خويش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پيروز مىشود و حسين «وارث آدم» - كه به بنىآدم زيستن داد - و «وارث پيامبران بزرگ» - كه به انسان چگونه بايد زيست را آموختند - اكنون آمده است تا در اين روزگار به فرزندان آدم چگونه بايد مردن را بياموزند."(13)
شهادت، هنر مردان خداست؛ چنان كه خوب زيستن و خوب زندگى كردن، هنر مردان الهى مىباشد. خوب مردن نيز هنرى است كه در درجه اول، شهدا آن را به ارث مىبرند. شهدا شمعهاى فروزانى هستند كه با نثار هستى و وجود خود در محضر حق تعالى، پيروز مىشوند. سيدالشهداء سمبل و الگوى خوب مردن (شهادت) در همه اعصار است. مقتدايان امام حسينعليه السلام كسانى هستند كه از مايه جان خويش در راه خدا نثار مىكنند و به راستى حسين آموزگار بزرگ شهادت است كه هنر خوب مردن را در جان بىتاب انسانهاى عاشق، تزريق مىكند.
د) آثار شهادت امام حسينعليه السلام
"برخى درباره آثار شهادت حسينى ترديد كردند! و آن را قيامى خواندهاند كه شكست خورده است؛ شگفتا! كدام جهاد و كدام جنگِ پيروزى بوده است كه دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق انديشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاريخ، اين همه گسترده و عميق و بارآور باشد؟... حسين با شهادت «يد بيضاء» كرد، از خون شهيدان «دم مسيحائى» ساخت كه كور را بينا مىكند و مرده را حيات مىبخشد... اما نه تنها در عصر خويش و در سرزمين خويش، كه «شهادت» جنگ نيست، رسالت است؛ سلاح نيست، پيام است؛ كلمهاى است كه با خون تلفظ مىشود."(14)
تأثير حادثه كربلا، هم در بستر زمان خود و هم در طول تاريخ، عميق و فراگير بوده است. نهضتهايى كه با فاصله كمى با الهامگيرى از قيام خونين كربلا شكفتند - مانند قيام توابين و ابومسلم خراسانى - و جانهاى مردمى كه از ترنم خونهاى گرم شهيدان كربلا زندگى يافتند، معدود نيستند؛ انقلاب اسلامى شاهد و مثالى زنده در عصر حاضر است كه هم در شروع نهضت، پيروزى انقلاب، ثبات نظام و ادامه آن تا هم اكنون همواره زير درخشش پرتو عشق به اباعبدالله الحسينعليه السلام جريان يافته است. به راستى كدامين عشق و ايمان جوشان براى پيشبرد انقلاب اسلامى مىتوانست به اندازه عشق و ايمان حسينى مؤثر باشد؟
ه) زندگان جاويد
"آنها كه تن به هر ذلتى مىدهند تا زنده بمانند، مردههاى خاموش و پليد تاريخند و ببينيد آيا كسانى كه سخاوتمندانه با حسين به قتلگاه خويش آمدهاند و مرگ خويش را انتخاب كردهاند - در حالى كه صدها گريزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجيه شرعى و دينى براى زنده ماندن شان بود - توجيه و تأويل نكردهاند و مردهاند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براى ماندنشان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسين و تحمل كردن يزيد دادند، كدام هنوز زندهاند؟ هر كس زنده بودن را فقط در يك لَشِ متحرك نمىبيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين را با همه وجودش مىبيند، حس مىكند و مرگ كسانى را كه به ذلتها تن دادهاند تا زنده بمانند، مىبيند."(15)
شهدا زندهاند و سيدالشهداء زندهترين شهيد تاريخ است. نام او، ياد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاريخ براى همه نسلها نيروبخش، حيات آفرين، اميدزا و انقلاب گستر است. به راستى كدامين ملت را مىتوان سراغ گرفت كه با روح و خون حسين همگرايى كنند و به افتخار يكى از دو پيروزى نرسند؟ خون حسين، مايه حيات بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملتها دميده مىشود و آنها را به زندگى فرا مىخواند و حسينعليه السلام زنده جاويدى است كه هر سال، دوباره شهيد مىشود و همگان را به يارى جبهه حق زمان خود، دعوت مىكند.
و) ساعات آخر شهادت
"عصر عاشورا، امام حسينعليه السلام با آن دقت نظافت مىكند، با آن دقت آرايش مىكند، بهترين لباسهايش را مىپوشد و بهترين عطرهايش را مىزند، در اوج خون و در اوج مرگ و در اوج نابودىِ همه كسانش و در آستانه رفتن خودش، هر ساعتى كه مىگذشت و شهدا هم بر هم انباشته مىشدند، چهره او گلگونتر و برافروختهتر و قلبش بيشتر به تپش مىآمد، كه مىدانست فاصله حضور، اندك است؛ چه «شهادت» حضور نيز هست."(16)
حضور شايسته در محضر خدا، آرزوى سرشار از اشتياقى است كه مردان خدا همواره براى آن، لحظه شمارى مىكنند و شهادت، شايستهترين وسيله حضور در پيشگاه الهى است. آرايش با دقّت امام حسينعليه السلام در عصر عاشورا نيز به خاطر شايستهترين حضورى است كه يك امام مىتواند در محضر الهى داشته باشد.
ز ) مسئوليت ما
"اين كه حسين فرياد مىزند - پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مىبيند و جز دشمن كينه توز و غارتگر در برابرش نمىبيند - فرياد مىزند كه: «آيا كسى هست كه مرا يارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرنى؟»؛ مگر نمىداند كه كسى نيست كه او را يارى كند و انتقام گيرد؟ اين «سؤال»، سؤال از تاريخ فرداى بشرى است و اين پرسش، از آينده است و از همه ماست و اين سؤال، انتظار حسين را از عاشقانش بيان مىكند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهيدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مىنمايد."(17)
امام حسينعليه السلام مظهر و سمبل حق است كه در همه عصرها، چون نمادى زنده و خروشان، ظهور پيدا مىكند و همه كسانى را كه از پاسدارى حقيقت زمان خود طفره مىروند، به يارى مىطلبد و در واقع يارى طلبيدن امامِ عشق در كربلا، انعكاس موج انديشه اسلامى براى كمك به حق در همه زمانهاست. «هل من ناصر ينصرنى»، يعنى آيا كمك كنندهاى هست كه حق را يارى كند؟
4. حضرت زينبعليها السلام
نمىتوان از كربلاى حسين نوشت و در آن، از كار بزرگ زينبى يادى نكرد؛ چرا كه حادثه كربلا با نقش مكمّل و بىبديل حضرت زينبعليها السلام كامل مىشود. مرحوم شريعتى در اين مورد مىگويد:
"رسالت پيام از امروز عصر، آغاز مىشود. اين رسالت بر دوشهاى ظريف يك زن، «زينب» - زنى كه مردانگى در ركاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زينب دشوارتر و سنگينتر از رسالت برادرش. آنهايى كه گستاخى آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زدهاند؛ اما كار آنها كه از آن پس زنده مىمانند، دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پىاش، و صفهاى دشمن تا افق در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش. وارد شهر مىشود، از صحنه بر مىگردد. آن باغهاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوى گلهاى سرخ به مشام مىرسد. وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پيروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مىزند: «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مىماند."(18)
بدون شك حضور حضرت زينبعليهاالسلام در كربلا به عنوان پيام رسان شهيدان، حياتىترين عنصر در ماندگارى «حماسه حسينى» است. اگر زينب نبود، كربلا در كربلا مىماند و حماسه درخشان حسينى اسير حصار زمان خود مىشد. حضرت زينبعليها السلام خود سرود حماسهاى بود كه درخشيد و حماسه سترگ كربلا را در همه زمانها سارى و جارى ساخت.
پىنوشتها:
1. دكتر شريعتى جستجوگرى در مسير شدن، آيةالله دكتر بهشتى، ص 108، چاپ دوم.
2. حسين وارث آدم، مجموعه آثار، 19، «شهادت» دكترعلى شريعتى، ص 171.
3. همان، «پس از شهادت»، ص 204.
4. همان، ص 202.
5. همان، «شهادت»، صص 192 و 195.
6. قيام و انقلاب مهدى (عج) به ضميمه شهيد، استاد شهيد مطهرى، ص 109.
7. حسين وارث آدم، مجموعه آثار 19، (بحثى راجع به شهيد، ص 116.)
8. همان، صص 216، 217 و 223.
9. همان، صص 216، 222 و 223.
10. همان، ص 136.
11. همان، صص 166 و 167.
12. صحيفه امام، ج 21، ص 284.
13. حسين وارث آدم، ص 171.
14. همان، صص 187 و 188.
15. همان، صص 203 و 204.
16. همان، ص 195.
17. همان، ص 203.
18. همان، ص 206.
منبع:
كوثر، شماره 52؛ اكبر مظفرى
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گويا طلوع ميکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جاي ملال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
جن و ملک بر آدميان نوحه مي کنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است
خورشيد آسمان و زمين، نور مشرقين
پرورده ي کنار رسول خدا، حسين
* * *
کشتي شکست خورده ي طوفان کربلا
در خاک و خون طپيده ميدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار مي گريست
خون مي گذشت از سر ايوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابي به غير اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضايقه کردند کوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و مي مکند
خاتم ز قحط آب سليمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عيوق مي رسد
فرياد العطش ز بيابان کربلا
آه از دمي که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خيمه ي سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غيرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي
وين خرگه بلند ستون بيستون شدي
کاش آن زمان درآمدي از کوه تا به کوه
سيل سيه که روي زمين قيرگون شدي
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت
يک شعله ي برق خرمن گردون دون شدي
کاش آن زمان که اين حرکت کرد آسمان
سيماب وار گوي زمين بي سکون شدي
کاش آن زمان که پيکر او شد درون خاک
جان جهانيان همه از تن برون شدي
کاش آن زمان که کشتي آل نبي شکست
عالم تمام غرقه درياي خون شدي
آن انتقام گر نفتادي به روز حشر
با اين عمل معامله ي دهر چون شدي
آل نبي چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
* * *
برخوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ي انبيا زد
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتي که بر سر شير خدا زدند
آن در که جبرئيل امين بود خادمش
اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند
بس آتشي ز اخگر الماس ريزه ها
افروختند و در حسن مجتبي زدند
وانگه سرادقي که ملک مجرمش نبود
کندند از مدينه و در کربلا زدند
وز تيشه ي ستيزه در آن دشت کوفيان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتي کزان جگر مصطفي دريد
بر حلق تشنه ي خلف مرتضي زدند
اهل حرم دريده گريبان، گشوده مو
فرياد بر در ِ حرم کبريا زدند
روح الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريک شد ز ديدن آن چشم آفتاب
* * *
چون خون ز حلق تشنه ي او بر زمين رسيد
جوش از زمين به ذروه عرش برين رسيد
نزديک شد که خانه ي ايمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبي رساند
گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد
يکباره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح الامين رسيد
کرد اين خيال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد
هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلي نيست بي ملال
* * *
ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند
يک باره بر جريده ي رحمت قلم زنند
ترسم کزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمي که با کفن خون چکان ز خاک
آل علي چو شعله ي آتش علم زنند
فرياد از آن زمان که جوانان اهل بيت
گلگون کفن به عرصه ي محشر قدم زنند
جمعي که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تيغ به صيد حرم زنند
پس بر سنان کنند سري را که جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
* * *
روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجي به جنبش آمد و برخاست کوه
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتي تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتي فتاد از حرکت چرخ بيقرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پير
افتاد در گمان که قيامت شد آشکار
آن خيمهاي که گيسوي حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعي که پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بيعماري محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبي
روحالامين ز روح نبي گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خيل الم رو به شام کرد
نوعي که عقل گفت قيامت قيام کرد
* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گريه بر ملائک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهويي از دشت پا کشيد
هرجا که بود طايري از آشيان فتاد
شد وحشتي که شور قيامت به باد رفت
چون چشم اهل بيت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم هاي کاري تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيکر شريف امام زمان فتاد
بي اختيار نعره ي هذا حسين زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدينه کرد که يا ايهاالرسول
* * *
اين کشته ي فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
اين نخل تر کز آتش جانسوز تشنگي
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين ماهي فتاده به درياي خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين غرقه محيط شهادت که روي دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست
اين خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين شاه کم سپاه که با خيل اشگ و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان که چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست
چون روي در بقيع به زهرا خطاب کرد
وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد
* * *
کاي مونس شکسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بيکس و بي آشنا ببين
اولاد خويش را که شفيعان محشرند
در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين
در خلد بر حجاب دو کون آستين فشان
واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
ني ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تن هاي کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه ها ببين
آن سر که بود بر سر دوش نبي مدام
يک نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ي کربلا ببين
يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد
کو خاک اهل بيت رسالت به باد داد
* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازين حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد
خاموش محتشم که ازين شعر خونچکان
در ديده ي اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازين نظم گريه خيز
روي زمين به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گريست
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين
جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطايي چنين نکرد
بر هيچ آفريده جفايي چنين نکرد
* * *
اي چرخ غافلي که چه بيداد کرده اي
وز کين چه ها درين ستم آباد کرده اي
بر طعنت اين بس است که با عترت رسول
بيداد کرده خصم و تو امداد کرده اي
اي زاده زياد نکرده است هيچ گه
نمرود اين عمل که تو شداد کرده اي
کام يزيد داده اي از کشتن حسين
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده اي
بهر خسي که بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد کرده اي
با دشمنان دين نتوان کرد آن چه تو
با مصطفي و حيدر و اولاد کرده اي
حلقي که سوده لعل لب خود نبي بر آن
آزرده اش به خنجر بيداد کرده اي
ترسم تو را دمي که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند
محتشم کاشاني



