خادمان فاطمى كه سالها در گرد ضريح فاطمه معصومه عليها السلام در حال طوافند، پروانگانعاشقى هستند كه گاه خاطرات پنجاه سال عشق و زيارت از عالمان و عارفان و شيفتگان اهل بيت عليهم السلام را در نهانخانه دل به امانت نگاه داشتهاند و بيم آن مىرود كه اين خاطرات پاك در گذر ايام به فراموشى سپرده شود. پس برآن شديم تا خاطرههاى چند تن از سايه نشينان ضريح دختر موسى بن جعفرعليهم السلام را تقديمتان كنيم.
- على اكبر اجاقى يکي از خادمان حرم منوراست وي خاطرات خود را اينگونه آغازمي کند : اهل قريه (ينگى قلعه) شهرستان ساوه هستم. 29 سال است خادم حرم حضرت معصومه(س) هستم. آخرين پسر خانواده بودم. پدرم فوت كرده بود و زمان سربازى رفتنم رسيده بود. دلم نمىخواست به سربازى بروم. شنيده بودم سربازها را اذيت مىكنند و به آنها فحش مىدهند. خيلى ناراحت بودم.
آمدم قم منزل برادرم يك روز رفتم حرم حضرت معصومه(س) ده تومان نذر كردم و درضريح انداختم و با التماس گفتم: «بى بى! تو رو به حق مادرت منو از اين سربازى رفتن نجات بده.» چند روز بعد به ساوه برگشتم. قرعه كشى كرده بودند ومن معاف شده بودم. 150 تومان دادم و برگه معافى را گرفتم. دوباره به قم آمدم. خبر معاف شدنم را به برادرم دادم.
بعد براى زيارت به حرم بى بى رفتم. درآنجا على اكبر صفرى يكى از اقوام را كه خادم حرم بود ديدم. پيش او رفتم و سلام و احوالپرسى كرديم. از من پرسيد:دلت مىخواد در حرم حضرت معصومه(س) استخدام بشى؟
گفتم: من كجا، حرم حضرت معصومه(س) كجا؟
گفت: همراه من بيا دو دل نباش! آقاى صفرى دست مرا گرفت و به اتاق خدام مسجد بالاسر برد. در آنجا مرا به آقاى حسين مسعودى، معاون توليت كه اهل مشهد بود، معرفى كرد. آقاى مسعودى اسم مرا در دفتر نوشت و گفت: تو استخدام شدى. حالا برو پرونده تشكيل بده بعد بيا دم در نگهبانى. گفتم:
الان مادرم دهاته. گريه و زارى مىكنه. بايد برم اونو ببينم! پاسخ داد خيلى خوب تواستخدام هستى. من يه ماه بهت مرخصى مىدم. برو مادرت را ببين و برگرد.
رفتم دهات. مادرم تا منو ديد گفت: على اكبر از سربازى فرار كردى؟
گفتم: نه معاف شدم. يك ماه در ولايت بودم. ازدواج كردم. همه فهميده بودند در حرم حضرت معصومه (س) استخدام شدهام. يكبار خانمم گفت:
نرو قم. اينجا بمون. كشاورزى كن يك روز شخصى آمد و گفت: آقاى صفرى مرا فرستاده و گفته بهت بگم چرا نمىآيى؟ مرخصى يك ماهت تموم شده. اگه نمىخواى بيايى، خودت بيا اينجا بگو. من نمىتونم به جاى تو بگم منصرف شده.
آمدم قم. رفتم حرم. مىخواستم بگم منصرف شدم. اما زبانم نچرخيد دلم نيامد. گفتم: آمدم سركار.
آنها هم به من لباس دادند و گفتند برو دم در كوچه حرم نگهبانى بده! الان29سال از اولين روزى كه نگهبانى دادم مىگذرد. از اين سالها خاطرات زيادى دارم.
اولين بار با مرحوم حضرت آية الله نجفى مرعشى (ره) آشنا شدم. ما معمولا نگهبان شب بوديم. در حرم را باز مىكرديم و مىبستيم. در حرم را كه بازمىكرديم؛ اولين كسى كه وارد مىشد آية الله نجفى بود. ايشان از نظر تقوى نمونه بودند.
روزي ايشان نگاهشان را به من دوختند و فرمودند:
«شما جوان هستيد. وقتى در حرم مىخواهيد جارو كنيد، يك نيت هم بكنيد وبگوييد: يا فاطمه معصومه اين جارو را براى رضاى شما مىكشم اين نيت را كه كرديد حضرت معصومه به شما علاقه پيدا مىكند. هر چه قدر كه مىتوانيد بيشترجارو كنيد و نيت هم بكنيد. من خودم هر وقت گرفتارى داشته باشم مىآيم اينجا. شما هم بايد اينطور باشيد.»
شفا يافتن مرد فلج
يك نفر مشهدى بود، كارمند مخابرات وقتى آمد به حرم سوار چرخ ويلچر بود و وقتى مىخواست برود با پاهاى خودش حركت مىكرد. چرخ ويلچر را هم به آستانه داد. او مىگفت:
كنار ضريح حضرت رضا(ع) خوابم برد. خواب ديدم كه حضرت به من فرمودند شفاى شما پهلوى خواهرم است. بلند شدم با زنم آمدم قم.
وقتي که تصميم گرفتم استعفا دهم
سالهاى اولى كه آمده بودم نمىدانستم چطور نگهبانى بدهم از من مىپرسيدند چرا اينطور نگهبانى مىدهى من هم كه بچه كشاورز بودم و به كشاورزى علاقه داشتم تصميم گرفتم از حرم و آستانه بيرون بروم و هيچ كس هم خبر نداشت حتى به زن و بچههايم هم نگفته بودم.
آستانه مقدسه قطعه زمينى در محل ميدان آزادگان فعلى به ما داده بود ولى چون بچه مدرسهاى داشتيم و آنجا هم بيابانى بود به آنجا نرفتيم و خانهاى در خيابان توليددارو خريديم. تصميم خودم را گرفته بودم دلم مىخواست به ده بروم؛ قطعه زمينى با آب بخرم كشاورزى كنم و از اينجا هم استعفا بدهم. زمين آستانه را فروختم. خانه را هم براى فروش به بنگاه سپردم مشترى پيدا شد و رفت پول بياورد.
شبى با وضو در حرم خوابيده بودم در عالم خواب ديدم آية الله مرعشى در محراب پشت قبر حضرت معصومه(س) هستند. بانوى بلند قامتى كه مقنعه به صورت داشت ودستكش هم در دستش بود به طرف حرم آمد من با لباس خدام، ما بين آن در بودم. بانو به من رسيد سلام کردم وپاسخ داد و فرمود: تو مىخواهى خانه مرا ترك كنى و بروى. نرو آينده بچههايت خراب مىشود! گفتم: چشم خانم. در همان لحظه در ضريح باز شد و بانو داخل ضريح رفت. از خواب بيدار شدم با چشمهاى گريان از حرم بيرون آمدم از فروش خانه منصرف
شدم و تصميم گرفتم در جوار بى بى بمانم .
من به يكى اميدى آمدهام و خدمتگزار بىبى شدهام. به اين اميد كه فردا روز قيامت حضرت معصومه(س) از ما شفاعت كند. دلم مىخواهد به بىبى بگويم: بىبى جان!
هر كس به كسى نازد ما هم به تو مىنازيم
- عبدالله افسا يکي ديگر از خادمان حرم مي باشد.او مي گويد: من اهل قم هستم اما اصالتا اصفهانى هستيم. اجدادم دراين شهر زراعت مىكردند. كار من هم كشاورزى بود. اما اوضاع كشاورزى چندان خوب نبود. خوب يادم هست شب عيد فطر بود رفتم بالاى پشت بام نماز شب عيد فطر را خواندم، برخاستم نگاهم را به جانب مشهد دوختم و به ضامن آهو متوسل شدم. يا ضامن آهو خودت كار مرا درست كن!
چند روز بعد پيش يكى از آقايان كه با توليت ارتباط داشت رفتم. به او گفتم شما كار ما را درست كن هر كارى باشد انجام مىدهم. مىخواهم در حرم بىبى كار كنم. با هم رفتيم پيش توليت. آن آقا مرا به ابوالفضل، توليت معرفى كرد. او پس از پرسيدن چند سوال گفت:
تو استخدام شدى. من الان اسمت را در دفتر مىنويسم. حقوقت هم روزى سه تومان است قبول؟ گفتم : بله.
با خوشحالى از اتاق توليت بيرون آمدم.
سفر مشهد
روزى يكى از آقايان به من گفت:مىخواهم تو را بفرستم مشهد.
خودش به دفتر آستانه رفته، شماره شناسنامه مرا گرفته بود. او برايم بليط هواپيما تهيه كرد. رفتم تهران ظهر بود. نمازم را در فرودگاه خواندم و نهار خوردم. توى دلم به حضرت معصومه(س) گفتم:
خانم جان مىخواهم خدمت برادر شما بروم سلام شما را مىرسانم عنايتى بكن وقتى به مشهد مىرسم هنوز آفتاب باشد تا بتوانم اول غسل كنم بعد به زيارت بروم. ساعت پرواز هواپيما 4 بعدازظهر بود. بعد از نماز و خوردن نهار در فرودگاه مىگشتم دراين موقع افسرى مرا صدا زد وپرسيد: از قم آمدي؟ بله.
- كجا ميرى؟ مشهد.
- اسباب دارى؟ نه الان يك پرواز مشهد داريم برو سوار شو.
ساعت 2 بعدازظهر بود كه هواپيما در فرودگاه مشهد به زمين نشست. اول غسل كردم بعد به زيارت آقا رفتم.
و اينگونه بود که درخواستم اجابت شد.
لال مادرزاد
يکي از کراماتي که در حرم ديده ام اين است که: پيرزنى همراه با نوه نه سالهاش از زنجان به قم آمده بود. پدر ومادر دختر مرده بودند و او لال مادرزاد بود مادربزرگش فارسى بلد بود. كنارضريح رفت و گفت:
حضرت معصومه من نيامدهام زيارت، آمدهام اين دختر را مداوا كنى. من تنها سرپرست او هستم. مىدانى با چه سختى به اينجا آمدهام اگر تو او را شفا ندهى ومن بميرم معلوم نيست سرنوشتش چه مىشود. بىبى جان دخترم را شفا بده.
در همين موقع دخترك كه در كنار پيرزن بود، بلند شد و با زبان تركى مادربزرگش را صدا كرد. پيرزن دخترك را در آغوش گرفت. آن دو را پيش توليت آستانه بردند و توليت بيست هزار تومان پول به آن پيرزن داد و بليط مسافرت برايشان تهيه كرد و آن دو با خوشحالى به زنجان برگشتند.
توفيق خدمتگزارى
- رمضان ترابى توفيق خدمتگزاري خود را اينگونه بيان مي کند: اهل ساوه هستم و حدود 28 سال است به عنوان خادم حرم حضرت معصومه(س) مشغول خدمت هستم. اولين بار كه با پدر و مادرم براى زيارت قبر بىبى به قم آمديم، خيلى خوشحال بودم. حرم خيلى شلوغ بود. زن و مرد در حال زيارت بودند. دور ضريح مشغول زيارت شدم، نگاهى به قبر مطهر حضرت معصومه(س) انداختم و زير لب گفتم:
- بى بى جان دلم مىخواد درآستانه استخدام بشوم و همين جا كار كنم، خودت كمكم كن.
ما در روستايمان كشاورزى داشتيم، كشاورزى درآمد زيادى نداشت. مدت زيادى نگذشت كه به وسيله يكى از آشنايان در حرم استخدام شدم. از ده به قم آمدم حدود شش ماه مستاجر بودم و خانه نداشتم. بالاخره تصميم گرفتم خانهاى تهيه كنم به آبادى رفتم، تعدادى گوسفند كه داشتم فروختم و به قم برگشتم. مقدارى از لوازم منزل را فروختم، نه هزار تومان جمع شد. نه هزارتومان ديگرهم از بانك وام گرفتم. با اين پول خانه كوچكى در خيابان هنديان خريدم. وقتي خانه را خريدم تعدادى از فاميل به ديدن ما آمدند؛ هيچ چيز درخانه نداشتيم، حبوبات، گوشت، خواروبار همه چيز تمام شده بود. كسى را هم نمىشناختم كه از او پول قرض بگيرم يا كاسبى كه در مغازهاش بروم و جنس نسيه بگيرم خيلى ناراحت بودم نزديك بود آبرويم برود. از خانه بيرون آمدم، با سرعت خودم را به حرم رساندم كنار ضريح شلوغ بود مردم مرا هل مىدادند، خودم را به ايوان طلا رساندم رو به قبله نشستم و حضرت معصومه(س) را به پدر و مادرش قسم دادم:
- خانم جان، آبرويم درخطراست. كلى مهمان برايم آمده، هيچ چيز درخانه ندارم.
پس از گفتن اين حرف از جا بلند شدم و به سمت ضريح رفتم. توى دلم مىگفتم خدايا به اميد تو. ناگاه ديدم روحانى سيدى كه بلند بالا بود و محاسن زيادى داشت از سمت چپ به من نزديك شد. بىاختيار سلام كردم. جوابم را داد و دستم را در دستش فشرد. مقدارى پول در دست من گذاشت و خيلى زود از آنجا دور شد. به خانه برگشتم. دوچرخهام را برداشتم و خودم را به يك مغازه رساندم. همه چيز خريدم بعد ازآن همه خريد و پر شدن خورجين هنوز پول زيادى برايم باقى مانده بود اين پول بركت زيادى داشت به خانه برگشتم خورجين پر را به آشپزخانه بردم و خالى كردم، خانمم شگفت زده پرسيد:شما كه پول نداشتى اينها را از كجا آوردى؟ نكند ضريح را زده باشى. مي آيند دنبالتان پدرتان را درمىآورند! گفتم:
- به خدا قسم اينها را حضرت معصومه(س) داده، با بىبى درد دل مىكردم كنار ضريح بودم سيدى آمد و مقدارى پول به من داد.
آن روز گذشت ما به بركت آن پول تا چند ماه راحت بوديم و من از حضرت معصومه(س) سپاسگزار بودم كه جلوى مهمانها سرافرازم نمود.
كرامات حضرت
در طول اين سالها كرامات بسيار از بىبى ديدهام و خاطرات زيادى دارم. شب جمعهاى حدود ساعت هفت مردى را ديدم كه دخترى را به دوش گرفته بود و به سمت ايوان آينه مىآمد. ايوان شلوغ بود، به مرد نزديك شدم و گفتم:
- پدرجان دخترت را بذار زمين خودش داخل شود.مرد با حالت گريه گفت:
تو درد ما را نمىدانى اين مريض شده و تمام بدنش فلج شده، خواب ديدم به من گفتند او را ببر قم، حضرت معصومه(س) شفايش مىدهد. حال اگر شما مىدانيد مرا راهنمايى كنيد كه اين دختر را جايى بگذارم تا خودم بتوانم زيارت كنم.
به مرد كمك كردم دختر را برديم پايين پا كه آن موقع خيلى باريك بود، پاى او را به ضريح بستيم حدود ساعت هشت بود مرد رفت و مشغول زيارت شد. ساعت 5/1 شب من و چند نفر ديگر از خدام در رواق نشسته بوديم كه صداى جيغ بلندى را شنيديم با عجله خودمان را به ضريح رسانديم دخترك شفا يافته بود از خوشحالى در حال گريه كردن بود و نمىدانست چه كار بايد انجام بدهد. مردم دور او جمع شده بودند و دست و پايش را مىبوسيدند عدهاى مىخواستند براى تبرك لباسهايش را پاره كنند اما ما جلوى آنها را گرفتيم همه مىخواستند بدانند چگونه شفا گرفته به دخترك گفتم: چطور شفا گرفتى؟
گفت: خواب بودم دو خانم آمدند يكى قد بلند و ديگرى قد كوتاه. خانم قد كوتاه به من گفت خدا شما را شفا داده است بلند شو. تو خوب شدهاى. گفتم نمىتوانم اما او اصرار كرد با حالت گريه دوباره گفتم نمىتوانم بلند شوم. خانم قد كوتاه اصرار كرد. من از جاى خود بلند شدم و ديدم خوب شدهام. آن دو خانم از در پيش رو بيرون رفتند و غيب شدند.
خاطرات دوران خدمت در حرم
دو سه سالى از خدمتم گذشته بود كه گفتند فرح زن شاه مىخواهد براى زيارت به حرم بيايد. ماموران حرم را بستند تا كسى وارد نشود. فرح و همراهانش كه حدود سى زن بدون چادر بودند وارد شدند. ما به آنها چادر داديم.
زمانى كه فرح داخل حرم و مسجد بالاسر شد مامورين ما را از اطراف ضريح دور كردند. فرح در مسجد بالاسر بود كه ناگهان لوستر بزرگ مسجد با صداى مهيبى بر زمين افتاد مامورين با سرعت خود را به آنجا رساندند فكر كردند بمب گذارى شده، فرح و همراهانش در حرم پخش شدند ماموران لوستر را بازرسى كردند و فهميدند زنجير آن به مرور زمان پوسيده و زمانى كه آنها آمدهاند اين زنجير پاره شده است.
پاي سخن خادمي ديگر
- رضا حدادى خدمتگزار آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه(س) هستم. كمى از كرامات حضرت معصومه(س) برايتان بگويم. من در طول اين سى سال خيلى چيزها ديدهام.
بيست و پنج سال پيش پيرزنى از زنجان آمده بود که از دو پا فلج بود.مىخواستيم نگذاريم داخل حرم برود ولى بالاخره گفتيم برود حرم شايد خبرى شود.او را فرستاديم و خودمان سرگرم صحبت شديم. پيرزن بر دوش پسرش بود. پسر او را به كنار ضريح برد.
مدتى بعد ديديم پيرزن با پاهاى خودش به سمت ما آمد مرتب مىگفت: الله رحم الدى! الله رحم الدى! (خدا رحم كرد)
به طرف پيرزن رفتم و پرسيدم: چى شده مادر؟ خانوم مرا شفا داد.
توسل خادم و عنايت بى بى
آقاى يوسف اسرافيلى، كه يكى از خادمين حرم مطهر است مى گويد:
«جلوى در ورودى ايوان طلا درصحن عتيق روى صندلى نشسته بودم كه ديدم يك روحانى آمد و سلام كرد و گفت:چند سالى است براى زيارت حضرت معصومه سلام الله عليها از تهران به قم مى آيم و مشكلى دارم. شما بايد بين من و بى بى واسطه شوى و مشكل ما را به خانم معصومه (س) بگويى.
عرض كردم: من خادم حضرت و شما يك روحانى. بنابراين بهتر مى توانيد از بى بى درخواست كنيد.
گفت: چند ساعت است درحرم هستم و دنبال خادمى مى گردم كه بتوانم با او درد دل كنم.
من دست ايشان را گرفتم و كنار ضريح آوردم، عرض كردم: بى بى جان! ايشان مشكلى دارند و به من مراجعه كرده اند. من رو سياه كه قابل نيستم، اما از شما تقاضا دارم كه مشكل ايشان را حل كنيد.
دو هفته بعد از ماجرا، روحانى مزبور، به حرم آمد و از چند تن از خادمين سراغ مرا گرفتند. وقتى كه او را ديدم، درآغوشم گرفت و گفت: مشكلى كه داشتم و به خاطرآن درنوبت قبل به شما مراجعه كردم، بحمدالله برطرف شد پرسيدم:
فضيه چه بود؟ گفت:دخترى روى دست ما مانده بود كه از كمر فلج بود. تمام دكترها او را جواب كرده بودند. تا اين كه به لطف بى بى شفا يافت و به همراه هيأتى به قم آمده است.
خادمين حضرت معصومه سلام الله عليها از آنها استقبال كردند و آن دختر در كمال صحت و سلامت همراه آنها بود.
ماجرعه نوش قطره آبى زكوثريم
از امت رسول و محبان حيدريم
مدح و ثناى آل محمد شعار ماست
ما ريزه خوار دختر موسى بن جعفريم
امام حسن عسکري عليه السلام همواره اصحاب خود را موعظه مي فرمود و آنها را به ياد عالم آخرت مي انداخت و از فتنه ها و فريبکاريهاي دنيا بر حذر مي داشت از جمله موعظه آن حضرت چنين است:
" انکم في آجال منقوصة و ايام معدودة والموت ياتي بغتة من يزرع خيرا يحصد غبطة و من يزرع شرا يحصد ندامة لکل زارع ما زرع لايسبق ابطي بحظه ولا يدرک حريص مالم يقدر له من اعطي خيرا فالله اعطاه و من وقي شرا فالله وقاه."
" اي مردم ! شما عمري کوتاه و روزهايي بر شمرده و مشخص داريد و مرگ، ناگهاني فرا مي رسد هر کس بذر نيکي بکارد خوشي را درو کند و هر کس تخم بدي بکارد پشيماني درو کند،هر کشاورزي هر چه بکارد همان محصول اوست کسي که کُند کار باشد بهره اش را مي يابد و کسي که حريص است به آنچه مقدرش نيست نمي رسد هر کس که به خيري مي رسد خدايش مرحمت کرده و هر کس از شري برهد خدايش رهانيده است."
اين سخنان امام عليه السلام بيانگر اصل سخن واقعيتهاي زندگي است زيرا که انسان - به فرموده امام - ايام عمر معيني دارد که نه بيشتر و نه کمتر مي شود و مرگ، ناگهان فرا مي رسد بنابراين سزاوار است کسي که بر اين حال است فريب نخورد و به حقوق ديگران تجاوز نکند و يقين داشته باشد که او به جزاي عمل خود مي رسد.
امام عليه السلام به انديشيدن در امر خداي متعال با هدف ايمان دعوت فرموده و مي گويد:
" ليست العبادة کثرة الصيام و الصلاة و انما العبادة کثرة التعبد: التفکر في امرالله..."
" عبادت به زيادي روزه و نماز نيست بلکه عبادت به زيادت تعبد يعني انديشيدن در امر خداست..."
امام عليه السلام دراحاديث خود بيان فرموده است که ريشه اعتقاد و ايمان به خدا ژرف نگري در امر خدا و نگرش به بدايع خلقت پروردگار است زيرا اينها هستند که انسان را به ايمان مطلق نسبت به آفريدگار بزرگ وا مي دارند.
حکمت تشريع روزه
جعفربن محمد حمزه علوي درباره حکمت تشريع روزه سوال کرد. امام عليه السلام در پاسخ وي فرمودند:
" فرض الله تعالي الصوم ليجد الغني مس الجوع فيحنو علي الفقير."
"خداي تعالي روزه را از آن جهت واجب گردانيده است تا توانگر، رنج گرسنگي را لمس کند و بر مستمند و فقير توجه نمايد."
امام عليه السلام درباره فلسفه تشريع روزه با کوتاهترين و رساترين بيان سخن گفته است که روزه توانگر را به نيازمنديهاي مردم فقير و احساس به او وا مي دارد به علاوه فوايد روحاني و بهداشتي زيادي که بر آن مترتب است.
نکوهش مردمان ريا کار
امام عليه السلام منافقان را نکوهش کرده مي فرمايد:
" ليس العبد عبدا يکون ذا وجهين و ذالسانين يطري اخاه شاهدا و ياکله غائبا اعطي حسده و ان ابتلي خانه."
"چه بد است آن بنده خدايي که دو رو و دو زبان است در حضور برادرش او را مي ستايد و پشت سر از او بدگويي مي کند اگر چيزي ( به آن برادر ديني) برسد حسودي کند و اگر گرفتار شود بر او خيانت ورزد.
به راستي دورويي صاحبش را دروغگو، خيانتکار و دغلباز مي سازد همان گونه که او را از هر چه حق و حقيقت است بسيار دور مي کند. و از جمله مظاهر ناپاکي شخص دورو آن است که براي رسيدن به مطامع نامشروع خود به دورويي متوسل مي شود.
نصيحتي گرانقدر
امام عليه السلام برخي از يارانش را با اين نصيحت گرانقدر و حکمت رسا بهره مند ساخته و فرموده است:
تا وقتي که برايت قابل تحمل است از درخواست چيزي از ديگران خودداري کن زيرا هر چيزي را خير تازه اي است. پافشاري در درخواستها ارزش تو را از بين مي برد، مگر اين که دري به روي تو باز شود که شايسته ورود باشد! زيرا چقدر نزديک است که دست رد به سينه ستمديده بخورد. و چه بسيار دگرگونيها نوعي از آداب خداي عزوجل باشد. نصيبها مراتبي دارد، بنابراين براي ميوه اي که نرسيده شتاب مکن زيرا که هر ميوه اي در وقت خودش مي رسد و آن که امور تو را تدبير مي کند بهتر مي داند که چه وقتي براي تو صلاح است. پس به آگاهي او در امور خود اطمينان کن و در همان آغاز نيازمنديهاي خويش عجله مکن که دلتنگ خواهي شد و پرده نوميدي جلوتر خواهد افتاد. بدان که شرم و حيا اندازه اي دارد و اگر از آن مقدار زياد شود ناتواني است. جود و بخشش نيز اندازه اي دارد اگر از آن مقدار افزون گردد ولخرجي است و اقتصاد نيز حدي دارد پس اگر بيشتر شد بخل خواهد بود و شجاعت نيز اندازه اي دارد اگر از آن اندازه افزون شد بي باکي است.
سفارش امام حسن عسکري(ع) به شيعيان
شما را به تقواي الهي و پرهيزکاري در دينتان، و کوشش و تلاش براي خدا، و راستگويي، و اداي امانت به هر که شما را امين شمرده است، نيکوکار باشد و يا بدکار، و سجده طولاني و همسايه داري خوب، توصيه مي کنم که محمد(ص) به خاطراينها آمده است. نماز را با جماعت ايشان- شيعيان- بخوانيد و جنازه هايشان را تشييع کنيد و از بيمارانشان عيادت نماييد و حقوق ايشان را بپردازيد، زيرا هنگامي که فردي از شما پرهيزکار در دين و راستگو و امانتدار باشد و با مردم خوش رفتاري کند، مي گويند:" او شيعه است و در نتيجه باعث خوشحالي ما مي شود.
از خدا بترسيد و زينت ما باشيد، نه آن که باعث ننگ ما گرديد، هر دوستي که هست به نفع ما جلب کنيد و هر زشتي را از ما برطرف سازيد، زيرا که هر چه از نيکي درباره ما گفته شود، سزاواريم و هر بدي که درباره ما بگويند، ما آنچنان نيستيم. ما را در کتاب خدا(قرآن) و خويشاوندي رسول خدا(ص) حقي است، و از جانب خدا ما پاک داشته شده ايم و هر که جز ما چنين ادعايي کند، دروغگو ا ست. خدا را زياد ياد کنيد و بسيار به ياد مرگ باشيد، و قرآن را زياد تلاوت کنيد و بر پيامبر(ص) بسيار صلوات بفرستيد که در هر صلوات بر رسول خدا(ص) ده حسنه است. بدانچه شما را سفارش کردم، مراقب باشيد. شما را به خدا مي سپارم و به شما درود مي فرستم.
پيشوايان معصوم مظهر زيباى ارزشهاى متعالى انسان و تجلى آيات قرآنى در حيات اجتماعى و سياسى خويشند. صفات متضاد در اقيانوس وجودشان به هم پيوند خورده و منظره دلانگيزى از انسان كامل را فرا روى عاشقان فضيلتها و پاكيها قرار داده است. شبانگاهان ميعاد نيايشها و خلوت خالصانه آنها با معبود هستى است و روزها ميدان جهاد و اميد بخشيدن به آينده و نهراسيدن از شبهاى ديجور ظلم و ستم. درياى فضيلت آنان مجموعهاى از بيم و اميد، ولايت و برائت، شوق و اندوه، خروش و بردبارى، عبادت و جهاد و زهد و مسووليت پذيرى در مسائل مهم اجتماعى است. همه اينها در سايه لطف الهى تحقق مىيابد كه همواره جامعه را از وجود آنان بهره مند ساخته است. امام عسكرى (ع) ستاره درخشانى از منظومه نور و عصمت است. وقتى بر سجادهاش قامت نماز مىبندد، از همه دنيا مىبرد، عابدان را به حسرت وا مىدارد و انسانهاى دور افتاده از وصال و فطرت را به ساحل بندگى رهنمون مىشود. صالح ابن وصيف، زندانبان حضرت، بدين امر اعتراف كرده است. او در پاسخ به كسانى كه او را به سختگيرى بيشتر فرا مىخواندند، گفت: چه كنم؟ شرورترين افراد را بر وى مىگمارم، ولى پس از چندى جذبهاش آنان را به نماز و روزه وا مىدارد. امام (ع) در صحنههاى اجتماعى - سياسى نيز براى حق باوران و عدالت جويان الگويى جامع است. تحمل شجاعانه زندان و سازماندهى شيعيان و حفظ آنها از طاغوت زمان كه هريك در اين نوشتار جداگانه مورد بررسى قرار مىگيرد، بخشى از اقدامهاى آن امام راستين در عرصههاى فراز و نشيب اجتماع و سياست است.
امام و زندانهاى طاغوت
هرچند حضور اجبارى امام حسن (ع) در محله «عسكر» شهر سامرا كه شهرت عسكرى را برايش به ارمغان آورد، نوعى زندان شمرده مىشود؛ اما طاغوتيان به اين مقدار بسنده نكردند و بارها حضرت را به زندانهاى مخوف افكندند. بىترديد اين زندانها نتيجه رويارويى آن بزرگوار به چهارخليفه عباسى (المستعين بالله، المعتز بالله، المهتدى بالله، المعتمد بالله) بود؛ مبارزاتى كه نگاهى گذرا بدان سودمند مىنمايد:
1- مرحوم كلينى مىنويسد: امام عسكرى (ع) را نزد على بن «نارمش» زندانى كردند. او ناصبى بود و بر آل ابى طالب سخت مىگرفت. درباريان به وى سفارش كردند كه بر حضرت سخت بگيرد؛ ولى هنوز يك روز از زندانى شدن امام نگذشته بود كه ابن نارمش تحول يافت و چنان شد كه از هيبت و عظمت امام چشم از زمين برنمىداشت. چندى بعد،المستعين،خليفه عباسى، تصميم گرفت حضرت را به قتل برساند. او به سعيد دربان دستور داد امام (ع) را سمت كوفه برده، در راه نابود سازد. اين خبر ميان شيعيان منتشر شد. پاكدلان ضمن نامهاى حضرت را از اين تصميم آگاه ساختند. امام در پاسخ آنان چنين نوشت: من از خدا خواستم اين طاغوت را تا سه روز ديگر از ميان بردارد. دعاى امام به اجابت رسيد و روز سوم تركها المستعين را از خلافت بركنار كردند.
2- ابى هاشم جعفرى مىگويد: من همراه امام عسكرى (ع) در زندان مهتدى بودم. حضرت به من فرمود: ابو هاشم، اين طاغوت مىخواهد امشب مرا به قتل برساند؛ ولى در اين شب، عمرش پايان مىيابد. او فرزندى ندارد؛ ولى خداوند به من فرزندى عنايت خواهد كرد. خليفه، بامداد، به وسيله تركان به قتل رسيد، ناآگاهان با معتمد بيعت كردند و ما سالم مانديم.
3- وقتى «معتمد»، خليفه عباسى، حضرت را همراه برادرش «جعفر» به زندان على بن حزين فرستاد، پيوسته از حال وى مىپرسيد و على بن حزين پاسخ مىداد: روزها را به روزه و شبها را به عبادت مىگذراند. معتمد روزى تصميم گرفت امام (ع) را آزاد سازد. على بن حزين پيام معتمد را به حضرت ابلاغ كرد. حضرت از زندان بيرون آمد و منتظر ماند تا جعفر نيز به وى بپيوندد. على بن حزين گفت: منتظر نمانيد، تنها فرمان آزادى شما آمده است. امام فرمود: به معتمد بگو، من و جعفر با هم دستگير شديم و مىدانى كه اگر تنها برگردم، چه خواهد شد؟ اين پيام سبب شد معتمد با آزادى جعفر نيز موافقت كند. صميرى مىگويد امام در حال بيرون رفتن اين آيه را تلاوت فرمود: " يريدون ليطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره و لو كره الكافرون."(صف/ 8) اراده مىكنند نور الهى را با دهانهاشان خاموش كنند، اما خداوند نورش را كامل مىكند، هرچند كافران را ناخوشايند باشد. سالهاى زندان بر امام بسيار سخت مىگذشت. رفتار زندانبانان اغلب بسيار وحشتزا بود. در يكى از زندانها همسر زندانبان شوهرش را نصيحت كرد و ضمن يادآورى شخصيت الهى حضرت، او را از بد رفتارى باز داشت. مرد گفت: تصميم دارم وى را ميان درندگان بيفكنم. آنگاه از مسؤولان اجازه گرفت و حضرت را ميان درندگان افكند. البته درندگان حرمت فرزند فاطمه (س) را نگاه داشتند و بىهيچ آزارى پيرامونش حلقه زدند.
امام عسكرى (ع) و رابطه تشكيلاتى با شيعيان
يكى از روشهاى امام (ع) در مبارزه با خلفاى ستمگر، ايجاد رابطه عميق با شيعيان است. ابوهاشم جعفرى مىگويد: در يكى از روزها امام مرا فرا خواند، چوبى در اختيارم گذارد و فرمود: اين را به «عمرى» برسان. در راه به سقائى رو به رو شدم. مرد آبكش از من خواست كنار روم تا مزاحم استرش نباشم؛ من كنار نرفته، چوب را بلند كردم و به استر زدم. ناگهان چوب شكافته شد و نامههاى درونش بر زمين فرو غلتيد. شتابان، نامهها را جمع كردم و در حالى كه سقا دشنامم مىداد پى ماموريت خويش شتافتم. وقتى به خانه امام (ع) باز گشتم،عيسى، خادم حضرت، نزدم شتافت و گفت: آقايت مىگويد: چرا استر را زدى و چوب را شكستى؟ ديگر چنين مكن. اگر شنيدى كسى به ما دشنام مىدهد، از معرفى خود بپرهيز و راه خويش پيش گير؛ زيرا ما در بد سرزمينى زندگى مىكنيم. آنچه احمد بن اسحاق بيان مىكند نيز در همين راستاست. او مىگويد: از امام عسكرى (ع) خواستم چيزى بنويسند تا خط حضرت را بشناسم و بتوانم نامههاى آن بزرگوار را تشخيص دهم. امام (ع) فرمود: خط گاه با قلم درشت و زمانى با قلم باريك است؛ از اين جهت به خود ترديد راه مده. سپس دوات خواست و به نوشتن پرداخت. با خود گفتم: خوب است قلم حضرت را بگيرم. پيش از آنكه سخنى به زبان آورم، حضرت قلم را به من بخشيد. روايات فوق نشان مىدهد كه ارتباط امام (ع) با شيعيان از دقت و ظرافت خاصى برخوردار بود و حضرت همواره آنان را در يك حركت هماهنگ و نظام مند رهبرى مىكرد.
امام و پاسدارى از شيعيان
يك حركت اصيل، براى تداوم، به حفظ موجوديت و استفاده درست و به جا از نيروهاى وابسته است. حركتهاى غيراصولى و نابجا خطر بزرگى است كه حتى نهضتهاى الهى را سمت نابودى پيش مىبرد. بدين سبب، امامان معصوم عليهم السلام، همواره شيعيان را به رعايت اصل قرآنى «تقيه» سفارش مىكردند. امام عسكرى (ع) ضمن تاكيد بر برائت از دشمنان، پيوسته اين اصل را به شيعيان يادآورى مىكرد. بخشى از رواياتى كه بدين حقيقت اشاره مىكند، عبارت است از:
1- يكى از دوستداران امام(ع) مىگويد: در سامرا به انتظار زيارت حضرت در بيرون از خانهاش به سر مىبرديم كه نامه امام را دريافت كرديم. حضرت نوشته بود: كسى به من سلام و اشاره نكند، در اين صورت امنيت جانى نخواهد داشت.
2- صميرى مىگويد: حضرت برايم نوشت: مواظب خود باشيد و آمادگى داشته باشيد. پس از سه روز، حادثهاى رخ داد. به حضرتش نوشتم: آيا منظورتان آمادگى براى اين حادثه بود؟ پاسخ داد: خير، مواظب باشيد؛ پس از چند روز، معتز كشته شد.
3- ابوهاشم جعفرى، ياور نزديك امام (ع) مىگويد: وقتى در زندان بودم، امام عسكرى (ع) را همراه برادرش جعفر به زندان آوردند. براى عرض سلام به حضورش شتافتم؛ حضرت به مردى كه خود را علوى معرفى مىكرد، اشاره كرد تا بيرون رود. پس از خروج او، فرمود: مواظب اين مرد باشيد كه جاسوس است و گزارشى از شما براى خليفه آماده كرده است. اندكى بعد، لباسهاى آن مرد را گشتيم چنانكه حضرت فرموده بود گزارشى دقيقى به همراه داشت.
تبري و تولي
چهارمين جلوه مبارزاتى امام (ع) فرمان بيزارى از دشمنان اهل بيت عليهم السلام و اظهار ولايت و همبستگى با آنان است. على بن عاصم به امام عسكرى(ع) گفت: من بر حمايت عملى از شما توانا نيستم و جز ولايت شما و برائت از دشمنانتان سرمايهاى ندارم. حضرت فرمود: كسى كه توان يارى ما را ندارد؛ ولى در خلوت دشمنان ما را لعنت مىكند؛ خداوند فرشتگان را از كردارش آگاه مىسازد و آنها براى او آمرزش مىطلبند. سلام و رحمت پروردگار بر يازدهمين گوهر درخشان درياى عصمت. هنگامى كه در سال 232 ه. ق ديده به جهان گشود و زمانى كه در سال 260 به شهادت رسيد. و وقتى كه كنار پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد.
نفوذ معنوى
ثقةالاسلام كلينى در كافى و شيخ مفيد در ارشاد نقل مىكند: از حسين بن محمد اشعرى و محمد بن يحيى و ديگران كه گويند: احمد بن عبيدالله بن خاقان (وزير معتمد عباسى) وكيل املاك و مستغلات خليفه در قم و عامل اخذ ماليات از آنها بود، او در عداوت اهل بيت عليهم السلام بسيار شديد بود.
روزى در مجلس او سخن از علويان و اهل بيت و مذهب آنها به ميان آمد، احمد گفت: من كسى از علويان را در سيرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن على بن محمد بن رضا نديدم، رجال خانوادهاش و بنىهاشم او را برهمه مقدم مىداشتند، و ميان فرماندهان خليفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.
روزى بالاى سر پدرم (عبيدالله بن خاقان وزير اعظم خليفه) ايستاده بودم كه دربانها گفتند: ابن الرضا مىخواهد وارد شود، پدرم با صداى بلند گفت: اجازه بدهيد تشريف بياورند، من تعجب كردم كه دربانها چطور توانستند پيش پدرم كسى را با كنيه ياد كنند. فقط خليفه يا وليعهد خليفه يا كسى را كه خليفه كنيه مىداد، پيش پدرم با كنيه ياد مىكردند.
در آن موقع ديدم مردى گندمگون، زيبا قامت، زيبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هيبت وارد شد، پدرم چون او را ديد برخاست و به طرف او رفت، من نديده بودم كه پدرم به استقبال كسى از بنى هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسيد دست به گردن او انداخت، صورت و سينه او را بوسيد و دستش را گرفت و او را در مصلاى خود نشانيد و خود در كنار او نشست و به او رو كرد و با او سخن مىگفت و گاهى مىگفت: فدايت شوم، من غرق تعجب بودم.
در اين بين دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خليفه) آمد، قرار بر اين بود چون موفق نزد پدرم مىآمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودى تا تخت پدرم دو طرف صف مىايستادند، موفق از ميان آنها مىآمد و مىرفت، پدرم همانطور با او صحبت مىكرد تا غلامان خاص موفق ديده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فداى تو كند، اگر مىخواهيد تشريف ببريد مانعى ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببريد تا امير(موفق) او را؛ نبيند، بعد پدرم با او معانقه كرد و چهره او را بوسيد و او رفت.
من به دربانان گفتم: واى بر شما! اين كيست كه پدرم با او با چنين احترامى برخورد كرد؟ گفتند: اين مردى از علويان است كه حسن بن على معروف به ابن الرضا مىباشد. تعجب من زيادتر شد، آن روز همهاش در فكر او و كار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء مىنشست و درباره جلسات و كارها و مطالبى كه بايد به محضر خليفه برسد بررسى مىكرد.
چون از كارش فارغ شد، من رفتم و پيش رويش نشستم، گفت: احمد! كارى دارى؟ گفتم: آرى، پدرجان! اگر اجازه دهى، گفت: اجازه دادم هر چه مىخواهى بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد كى بود كه ديروز آن همه اجلال و اكرام و تجليل از ايشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فداى او مىكردى؟
گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از كمى سكوت اضافه كرد: اگر خلافت از بنى عباس برود، كسى از بنى هاشم جز او شايسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صيانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نيكو و صلاح بر ديگران مقدم است، و اگر پدر او را مىديدى، مىديدى كه مردى جليل، بزرگوار، نيكو كار و فاضل است .
اين سخنان بر اضطراب و تفكر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پيوسته از حالات او مىپرسيدم و از كارش جستجو مىكردم ولى از هر كه از بنى هاشم، فرماندهان، نويسندگان، قضات، فقهاء و ديگر مردم سؤال مىكردم، مىديدم كه در نزد همه در نهايت تجليل و تعظيم و مقام بلند و تعريف نيكو و مقدّم بر خانواده و ديگران است و همه مى گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وى در نزد من بزرگ شد، زيرا دوست و دشمن درباره او نيكو گفته و ثنا مىكردند.
بعضى از حاضران از اشعريها به او گفتند: اى ابابكر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر كيست كه از او سؤال شود و يا با او يك جا گفته شود؟ جعفر آشكارا گناه مىكرد، بى حياء و شرابخوار بود، كمتر كسى را مانند او ديدهام كه پرده خويش را بدرد، احمق و خمار و كم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن على پيش سلطان آمد كه تعجب كردم و فكر نمىكردم كه چنين كند.
چون ابن الرضا مريض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد كه او مريض است، بعد بلافاصله به خانه خليفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خليفه از جمله نحرير (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت كه در خانه حسن بن على باشند و حالات او را زير نظر بگيرند و به چند نفر پزشك گفت كه شب و روز از او ديدار كنند... جريان اين طور بود كه او چند روز از ربيع الاول گذشته در سال دويست و شصت از دنيا رفت، سامراء يكپارچه ضجه شد، همه مىگفتند: «ابن الرضا از دنيا رفت»... پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار كن، در عوض هر سال بيست هزار دينار به تو مىدهم، پدرم او را طرد كرد و گفت: احمق! خليفه شمشير و تازيانهاش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش كرد كه آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزد شيعه پدر و برادرت امام بودى، لازم نبود كه سلطان و غير سلطان تو را در جاى آنها قرار بدهد.
و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خليفه به امامت نخواهى رسيد، پدرم او را تحقير كرد و گفت اجازه ندهند كه نزد او بيايد...
رجوع شود به كافى: ج 1، ص 503، باب مولد ابى محمد الحسن بن على/ ارشاد مفيد، ص 318، حالات امام عسكرى (ع) / كمال الدين صدوق، ج 1، صص 40 - 43 ما روى فى وفات العسكرى (ع)/ شيخ طوسى در فهرست در ترجمه احمد بن عبيدالله بن خاقان و نيز نجاشى در ترجمه وى به اين مجلس اشاره فرمودهاند.
خبر از مهدى موعود صلوات الله عليه
ثقه جليل القدراحمد بن اسحاق بن سعد اشعرى نقل مىكند: خدمت امام حسن (ع) رسيدم، مىخواستم از امام بعد از او بپرسم، امام پيش از سؤال من فرمود:
«يا احمد بن اسحاق ان الله تبارك و تعالى لم يخل الارض منذ خلق آدم عليه السلام ولا يخليها الى ان تقوم الساعة من حجت الله على خلقه به يدفع البلاء عن اهل الارض و به ينزل الغيث و به يخرج بركات الارض.»
گفتم: يابن رسول الله! امام و خليفه بعد از شما كيست؟ آن حضرت به سرعت برخاست و داخل اندرون شد، بعد به اتاق آمد و در شانهاش پسرى بود، گويى جمال مباركش مانند ماه چهارده شبه بود، حدود سه سال داشت، بعد فرمود: يا احمد بن اسحاق! اگر پيش خدا و امامان محترم نبودى اين پسرم را به تو نشان نمىدادم، او هم نام و هم كينه رسول خداست، زمين را پر از عدل و داد مىكند چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد.
يا احمد بن اسحاق! مَثل او در اين امت مَثل خضر(ع) و مثل ذوالقرنين است، به خدا قسم او را غيبتى خواهد بود كه فقط كسى از هلاكت نجات مىيابد كه خدا او را در امامت وى ثابت نگاه دارد و به دعا در تعجيل فرجش موفق فرمايد.
گفتم: مولاى من! آيا علامتى هست كه قلب من مطمئن باشد؟ در اين وقت آن كودك با زبان عربى فصيح فرمود: «انا بقيّةُ اللّه فى اَرضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثر بعد عين يا احمد بن اسحاق.»
احمد بن اسحاق گويد: شاد و خرامان از خانه امام (ع) بيرون آمدم، فرداى آن به محضر امام بازگشتم و عرض كردم يابن رسول الله (ص)! شاديم بيش از حد گرديد در مقابل منتى كه بر من نهاديد، اين كه فرموديد: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنين است يعنى چه؟ فرمود: طول غيبت.
گفتم: غيبتش طولانى خواهد بود؟ فرمود: آرى، به خدايم قسم تا جايى كه اكثرى از اين امر برگردند و در امامت او نماند مگر كسى كه خدا براى ولايت ما از او عهد گرفته باشد و ايمان را در قلب او ثابت فرموده و با روح مخصوصى او را تأييد كرده باشد.
«يا احمد بن اسحاق هذا امرٌ من امر الله و سرّ من سرّاللّه و غيبٌ من غيب اِللّه فخذما آتيتك و اكتمه و كن من الشاكرين تكن معنا غدا فى عليين.»(1)
مخلوق بودن قرآن
ثقه جليل القدر، داود بن قاسم ابوهاشم جعفرى كه زمان پنج امام را درك كرده است مىگويد: به خاطرم خطور كرد كه آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟ امام عسكرى (ع) فرمود: «يا ابا هاشم الله خالق كل شى و ما سواه مخلوق.»
خدا خالق هر چيز است، غير خدا مخلوق خداست، و در نقل ديگرى آمده كه گويد: در پيش خودم گفتم: اى كاش مىدانستم ابو محمد عسكرى درباره قرآن چه مىگويد: آيا قرآن مخلوق است يا غير مخلوق؟
امام رو كرد به من و فرمود: آيا به تو نرسيده آنچه از ابى عبدالله (ع) نقل شده كه فرمود: چون قل هو الله احد نازل شد، خداوند براى آن چهار هزار بال آفريد، به هر گروهى از ملائكه كه مىگذشت به او خشوع مىكردند، نسبت پروردگار تبارك و تعالى اين است.(2)
ناگفته نماند: مسأله خلق قرآن يكى از پر جنجالترين مسائل در ميان اهل سنت بود كه در زمان عباسيان دست سياست نيز درباره آن بازى كرد و فريادها به آسمان رفت، عدهاى مىگفتند: قرآن كلام خداست، متكلم بودن خدا، مانند خود خدا قديم است و قرآن نيز قديم است و مخلوق نيست و سخن شاعر:
ان الكلام لفى الفواد و انما جعل اللسان على الفواد دليلاً
در همين زمينه است. ولى عدهاى به حادث و مخلوق بودن قرآن قائل بودند، كه رأى اهل بيت عليهم السلام نيز همان است.
دري از بهشت براي اهل نيکي در دنيا
باز همان ثقه جليل القدر فرموده: شنيدم امام عسكرى صلوت الله عليه مىفرمود: «ان فى الجنة باباً يقال له المعروف لا يدخله الا اهل المعروف» در بهشت درى هست كه نامش معروف است از آن در داخل بهشت نمىشود مگر اهل نيكى در دنيا. من در نفس خودم خدا را شكر كردم و شاد شدم كه براى رفع حاجتهاى مردم خودم را به زحمت مىانداختم.
امام به من نگاه كرد و فرمود: آرى، يا ابا هاشم! به كار خودت ادامه بده، اهل احسان در دنيا اهل احسان در آخرتند، خدا تو را از آنها قرار دهد و رحمتت كند. (3)
تفسير آيه
از ابو هاشم روايت شده كه گويد: از حضرت عسكرى صلوات الله عليه از آيه «ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن الله» سؤال كردم.(4)
فرمود: هر سه گروه از آل محمد(ص) هستند، ظالم به نفس از آنها كسى است كه به امام معتقد نيست، مقتصد كسى است كه عارف به امام باشد، سابق به خيرات خود امام است. من پيش خود درباره كرامتى كه به آل محمد (ص) داده شده فكر مىكردم: گريهام گرفت.
امام به من نگاه كرد و فرمود: عظمت شأن آل محمد بزرگتر از آن است كه به نظرت آمده، خدا را حمد كن كه تو را به ولايت آنها معتقد و متمسك كرده است. روز قيامت با آنها خوانده خواهى شد وقتى كه هر جمعيت با امامش خوانده مىشود، تو بر خيرى.(5)
خبر غيبى
ثقة الاسلام كلينى و شيخ مفيد نقل مىكنند از اسماعيل بن محمد كه گويد: در راه ابو محمد عسكرى نشستم، چون از آنجا گذر كرد به او از فقر شكايت كرده و قسم خوردم كه نه درهمى دارم و نه زيادتر از آن. نه طعام صبح دارم و نه شب. امام (ع) فرمود: به خدا دروغ قسم مىخورى. با آن كه دويست دينار دفن كردهاى!! ولى اين حرف من بدان معنى نيست كه به تو چيزى ندهم، اى غلام! هر چه دارى به او بده، غلامش صد دينار به من داد.
بعد فرمود: تو از پولى كه دفن كرده اى در وقت حاجت محروم خواهى شد. امام (ع) راست فرمود، من آنچه امام داده بود خرج كردم، به مخارج احتياج شديدى پيدا كردم، درهاى روزى براى من بسته شد. دفينه را بيرون آوردم، چيزى نيافتم، بعد معلوم شد كه پسرم جاى آنها را دانسته و آنها را برداشته و فرار كرده است. ديگر چيزى از آنها به دست من نرسيد.
سه نادره
على بن محمد بن زياد گويد: به محضر أبى احمد بن عبدالله وارد شدم، نامه امام حسن عسكرى (ع) را پيش رويش ديدم كه نوشته بود: من از خدا انتقام اين طاغى (مستعين عباسى) را خواستم، خدا او را بعد از سه روز خواهد گرفت: «انى نازلتالله فى هذا الطاغى( يعنى المستعين) و هو اخذه بعد ثلاث.»
چون روز سوم رسيد، مستعين از خلافت خلع شد و آخر كارش به آن جا رسيد كه كشته شد.(6) نگارنده گويد: به واسطه شورش كه بر عليه آن خبيث به وجود آمد، خودش از خلافت خلع و با خانوادهاش به «واسط» رفت، معتزعباسى سعيد بن صالح را فرستاد تا سر مستعين را بريده پيش معتز آورد.
ابوهاشم جعفرى گويد: شنيدم امام عسكرى صلوات الله عليه مىفرمود: از گناهانى كه بخشوده نمىشود، سخن شخص است كه بگويد: اى كاش جز به اين گناه مؤاخذه نشوم: «من الذنوب التى لا تغفر قول الرجل لَيتنى لا اآخذ الاّ بهذا» من به خودم گفتم: اين بسيار دقيق است سزاوار است كه انسان از خودش و از كارش همه چيز را بررسى كند.
امام (ع) فرمود: راست گفتى يا ابا هاشم! ملازم باش به آنچه ضميرت به نظر آورد چون شرك آوردن خفىتر است از حركت مورچه ريز در روى سنگ صاف در شب ظلمانى و از حركت مورچه ريز بر روى پلاس سياه:«فقال يا ابا هاشم صدقت فالزم ما حدثت به نفسك فان الاشراك فى الناس اخفى من دبيب الذر على الصفا، فى الليلة الظلماء و من دبيب الذر على المسح الاسود.»
ابوهاشم جعفرى گويد: فهفكى از امام عسكرى صلوات الله عليه پرسيد: چرا زن مسكين و ضعيف از ارث يك سهم مىبرد و مرد دو سهم؟ فرمود: چون براى زن جهاد و نفقه (مخارج خانه) و ديه بر عاقله نيست، اينها بر عهده مردان است .
من در پيش خود گفتم: نقل شده كه ابن أبى العوجاء اين سؤال را از امام صادق (ع) كرده بود و امام همين جواب را داده بودند... امام رو كرد به من و فرمود: آرى اين سؤال ابن أبى العوجاء است، و جواب از ما يكى است وقتى كه مسأله يكى باشد، پاسخ جارى شده براى آخر ما آنچه است كه جارى شده براى اول ما، اول و آخرما در علم و كار يكى است، رسول خدا و اميرالمؤمنين بر ما فضيلت دارند «فاقبل على فقال: نعم هذه مسالة ابن ابى العوجاء والجواب منا واحد اذا كان المسالة واحدا، جرى لاخرنا ما جرى لاولنا و اولنا و آخرنا فى العلم و الامر سواء ولرسول الله و اميرالمؤمنين فضلهما.»(7)
امام در زندان
يكى از نوادگان حضرت كاظم(ع) به نام محمد بن اسماعيل گويد: گروهى از بنى عباس و چند نفر ديگر از منحرفين به نزد صالح بن وصيف، رئيس شُرطه سامراء آمده و گفتند: ابو محمد عسكرى را كه زندان كردهاى بر او سخت گير و نگذار كه در استراحت باشد.
صالح گفت: مىخواهيد چه بكنم، دو نفر كه در نظرم از همه شريرتر بودند، بر او مأمور كرده بودم، چنان اهل عبادت و نماز شدهاند كه خارج از حد است. آنگاه گفت: آن دو را آوردند، گفت: واى بر شما! جريان شما درباره اين مرد چيست؟! گفتند: چه بگوييم در خصوص مردى كه در روز، روزه است و همه شب را مشغول به عبادت حق!! با كسى سخن نمىگويد، به غير عبادت مشغول نمىشود.
چون به او نگاه مىكنيم بند بند شانههايمان به لرزه مىافتد و چنان مجذوب مىشويم كه قدرت از دست ما مىرود، چون بنى عباس اين را شنيدند سرافکنده برگشتند.(8)
خبر از وفات فضل بن شاذان
شيخ كشى در رجال خود از محمد بن ابراهيم وراق سمرقندى نقل كرده گويد: به قصد حج از وطن خويش بيرون شدم، خواستم قبل از حج به زيارت مردى از اصحاب برسم، او معروف به صدق و صلاح و ورع و خير بود، نامش بورق و در«بوشنجان» از روستاهاى هرات سكونت داشت.
چون به زيارت او رسيدم، صحبت از فضل بن شاذان نيشابورى به ميان آمد، بورق گفت: من سالى به حج رفته به خدمت محمد بن عيساى عبيدى رسيدم، او را شيخ فاضلى يافتم... عدهاى نيز با او بودند ولى همه را محزون و غمگين ديدم.
گفتم: جريان چيست؟ گفتند: ابو محمد عسكرى(ع) را زندان كردهاند من به حج رفتم، پس از اتمام مراسم حج باز به خدمت محمد بن عيسى رسيدم، ديدم شادمان است، گفتم: خبر چيست؟ گفت: امام (ع) از زندان آزاد شدهاند.
بعد من به سامراء آمدم و كتاب «يوم و ليلة» را با خود داشتم، به خدمت امام (ع) رسيدم و كتاب را به ايشان نشان داده و گفتم: فدايت شوم اگر صلاح بدانى، به آن نگاهى كرده و اظهار نظر فرمايى، امام (ع) همه آن را ورق زد و فرمود: اين صحيح است، شايسته است عمل شود، گفتم: فضل بن شاذان به شدت مريض است، مىگويند: شما نسبت به ايشان خشم گرفتهايد، چون گفته: وصى ابراهيم از وصى محمد (ص) بهتر است، ولى او چنين چيزى نگفته، بلكه به او دروغ بستهاند.
امام صلوات الله عليه فرمود: آرى به او دروغ بستهاند، خدا به فضل رحمت كند، خدا به فضل رحمت كند«رحم الله الفضل، رحم الله الفضل.» بورق گويد: چون از سامراء برگشتم ديدم فضل بن شاذان در همان ايام كه امام به او رحمت فرستاد از دنيا رفته بود.(9) ناگفته نماند كتاب «يوم وليله» تأليف يونس بن عبدالرحمان مولى آل يقطين است، كشى در رجال خود از احمد بن ابى خلف نقل مىكند گويد: مريض بودم، ابوجعفر جواد(ع) به عيادت من آمد، كتاب يوم و ليله را در بالاى سر من ديد، آن را تا آخر ورق زد و مىفرمود:«رحم الله يونس، رحم الله يونس، رحم الله يونس»( 10)
و نيز از ابوهاشم جعفرى نقل كرده گويد: كتاب يوم و ليله يونس را محضر امام عسكرى (ع) بردم، به آن نگاه كرد و ورق زد، بعد فرمود:«هذا دينى و دين آبائى حقا» (11) نجاشى در رجال خويش نقل كرده كه آن حضرت از ابوهاشم پرسيد: اين كتاب تصنيف كيست؟ جواب داد: تصنيف يونس آل يقطين، فرمود:«اعطاه الله بكل حرف نورا فى الجنة.»
يك ارشاد بخصوص
ابوالقاسم كوفى در كتاب تبديل مىنويسد: اسحاق كندى در زمان خود فيلسوف عراق بود، او شروع به نوشتن كتابى در«تناقض قرآن» (نعوذ بالله) كرد، شغلش را به آن منحصر نمود و در خانه خود نشست تا بتواند آن را زود بنويسد. روزى يكى از شاگردان او محضر امام حسن عسكرى (ع) آمد.
امام فرمود:آيا در ميان شما مرد رشيد و كاملى نيست تا استادتان را از نوشتن چنين كتاب باز دارد؟!! او جواب داد: ما از شاگردان او هستيم، چگونه مىتوانيم به او در چنين كار يا غير آن اعتراضى بكنيم.
امام (ع) فرمود: آيا مىتوانى آنچه را كه من مىگويم به او بگويى؟ گفت: آرى، حضرت فرمود: پيش او برو و با او انس برقرار كن، چون با او خصوصيت پيدا كردى، بگو: براى من مسألهاى پيش آمده كه مىخواهم از تو بپرسم، او خواهد گفت: بپرس.
بگو: اگر گوينده اين قرآن بيايد و بگويد: غرض من آن نيست كه تو فكر كردهاى، آيا جايز است كه چنين باشد؟ او در جواب به تو خواهد گفت: جايز است، زيرا او آدمى است چون بشنود مىفهمد. و چون چنين جواب داد، بگو: از كجا مىدانى شايد غرض گوينده قرآن غير از آن است كه تو گمان مىكنى. در اين صورت معانى را در جايى مىنهى كه گوينده، آن را اراده نكرده است .
آن شخص پيش اسحاق كندى رفت و مطابق دستور امام با او انس پيدا كرد. و آن سؤال را از وى كرد، اسحاق پيش خود فكر كرد، ديد چنين چيزى جايز است، گفت: تو را به خدا قسم مىدهم اين سؤال را از كجا دانستهاى؟ گفت: سؤالى است كه به ذهنم رسيد و به تو گفتم.
گفت: نه هرگز، شخصى مانند تو چنين فكرى نتواند، بگو ببينم از كى ياد گرفتهاى؟ گفتم: ابومحمد حسن عسكرى مرا به اين كار امر كرد. گفت: الان راست گفتى وگرنه اين سؤال جز از بيت او خارج نمىشود، آنگاه آتشى آماده كرد وآنچه نوشته بود مبدّل به خاكستر نمود. (12)
تشريف فرمايي آن حضرت به گرگان
جعفر بن شريف گرگانى گويد: سالى كه به حج مىرفتم در «سر من رأى» ( سامرّا) به خدمت امام عسكرى (ع) رسيدم، مردم آنجا مقدارى مال توسط من ارسال كرده بودند خواستم از امام بپرسم كه آن را به كجا تحويل دهم، حضرت پيش از سؤال من، فرمودند: آنچه آوردهاى به خادم من، مبارك تحويل بده، اين كار را كردم. بعد گفتم: شيعيان شما در گرگان به محضرتان سلام مىرسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهى رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز مىگردى، روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهى شد، چون وارد شدى به آنها بگو كه در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.
برو در هدايت و رشاد، بدان كه خدا تو را و ياران تو را در اين مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانوادهات باز خواهى گشت. براى پسرت شريف پسرى به دنيا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شريف بن جعفر بن شريف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد كرد و از شيعيان ما خواهد بود.
گفتم: يابن رسول الله! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى مردى است از شيعيان شما، به دوستان شما بسيار كمك مىكند، در هر سال بيشتر از صد هزار درهم در اين باره خرج مىنمايد و او يكى از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابى اسحاق در مقابل احسانش جزاى خير بدهد، گناهانش را بيامرزد و به او پسر كامل الخلقهاى عطا فرمايد، به او بگو: حسن بن على مىگويد: نام پسرت را احمد بگذار.
من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربيع الاخر در اول روز آنطور كه امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به ديدار من آمدند، به من تهنيت مىگفتند. به آنها گفتم كه: امام صلوات الله عليه وعده كرده در آخر امروز به گرگان تشريف بياورد، آنچه لازم داريد بخواهيد و مسائل و حوائجتان را در نظربگيريد.
آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم كه در يك حالت بى خبرى بوديم ناگاه ديديم كه امام تشريف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پيش از ما به ما سلام كردند، ما از آن حضرت استقبال كرده، دست مباركش را بوسيديم.
امام صلوات الله عليه فرمودند: من به جعفر بن شريف وعده كردم كه در آخر اين روز به اين جا آيم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اينجا آمدم تا با شما تجديد عهد نمايم و الان به وعده خود عمل كردهام، مسائل و حوائج خويش را بگوييد.
در آن وقت، اول نضربن جابر عرض كرد: يابن رسول الله! پسرم، جابر يك ماه است كه چشمش بينايى خود را از دست داده است، دعا كنيد كه خداوند بينايى او را باز گرداند. امام (ع) فرمود: او را پيش من آوريد، حضرت دست مباركش را بر چشم او كشيد، در دم بينايى خويش را باز يافت، بعد يكى پس از ديگرى آمده از حوائج خويش سؤال مىكردند، امام حاجاتشان را برآورد و براى آنها دعاى خير كرد و همان روز برگشت.(13)
آمدن امام (ع) به گرگان نظير جريان على بن خالد و جريان آمدن تخت ملكه سباء به محضر سليمان است، و شفا دادن آن حضرت نظير كار عيسى بن مريم (ع) است كه خدا درباره او فرموده: «و أبُرى الاكمه والابرص و أُحى الموتى بإذنِ اللّه» (آل عمران/ 49)، و خبر دادن از غيب از علوم خدايى است كه در اختيار آنان عليهم السلام بود.
احسان عالى
محمد بن على بن ابراهيم گويد: كار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برويم محضر ابو محمد حسن عسكرى، گويند: آدم با سخاوتى است، گفتم: با او آشنايى دارى؟ گفت: نه، او را نمىشناسم و تا به حال او را نديدهام. در راه كه براى ديدن او مىرفتيم پدرم گفت: اى كاش پانصد درهم به من مىداد، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج. من هم در دلم گفتم: اى كاش مىفرمود به من سيصد درهم مىدادند، با صد درهم الاغى مىخريدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس، در اين صورت به طرف قزوين و همدان براى كار مىرفتم.
چون به در خانه آن حضرت رسيديم غلامى بيرون آمد و ما را با نام صدا كرد و گفت: على بن ابراهيم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسيده و سلام عرض كرديم، فرمود: يا على! چه چپز سبب شده كه تا اين وقت از ملاقات ما تأخير كردهاى؟! گفتم: يا سيدى! مقيد بودم كه در اين حال تنگدستى محضر شما آيم.
و چون از خدمت ايشان بيرون آمديم غلامش آمد و به پدرم كيسهاى داد و گفت: اين پانصد درهم است، دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه، بعد كيسه ديگرى به من داد و گفت: اين سيصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه، به سوى جبل (همدان و قزوين...) و به طرف «سورا» (14) سفر كن.
ابن كردى، راوى حديث مىگويد: او به «سورا» رفت و در آن جا زنى تزويج كرد و در يك روز چهار هزار دينار به خانهاش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفيّه بود، به او گفتم: آيا دليلى روشنتر از اين به امامت او مىخواهى؟! گفت: راست مىگويى ولى ما در كارى و در گروهى هستيم كه به آن عادت كردهايم.(15)
امام حسن عسكرى (ع) و أبوالاديان
ابوالاديان گويد: من از خدمتگزاران امام حسن عسكرى (ع) بودم و نامههاى آن حضرت را به شهرها مىبردم، روزي به خدمت ايشان رسيدم، حضرت نامههايى نوشت و فرمود: اينها را به مدائن مىبرى، پانزده روز در سامراء نخواهى بود، روز پانزدهم كه داخل شهر شدى خواهى ديد كه ناله از خانه من بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشتهاند.
گفتم: مولاى من! اگر چنين شود، امام بعد از شما كيست؟ فرمود: هر كه جواب نامههاى مرا از تو بخواهد، گفتم: شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه بر جنازه من نماز گزارد قائم بعد از من است. گفتم: باز شاهد ديگرى بفرماييد، فرمود: هر كه خبر دهد به آنچه در هميان (كيسه) است، او امام بعد از من است.
هيبت و عظمت امام مانع شد كه بگويم: آنچه در هميان است يعنى چه؟ من نامههاى آن حضرت را به مدائن بردم، و جواب آنها را گرفته، روز پانزدهم داخل سامراء شدم، ديدم همان طور كه فرموده بود از خانه امام ناله بلند است و ديدم برادرش جعفر(جعفر كذاب) در كنار خانه آن حضرت نشسته و شيعه در اطراف او، به وى تسليت و به امامتش تبريك مىگويند!!!
من از اين جريان يكه خورده و در پيش خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس جريان امامت عوض شده است، چون من خودم با چشم خود ديده بودم كه جعفر شراب مىخورد و قمار بازى مىكرد و اهل تار و طنبور است، من هم جلو آمده، رحلت برادرش را تسليت و امامتش را تبريك گفتم. ولى از من چيزى نپرسيد.
دراين هنگام عقيد خادم بيرون آمد و به جعفرگفت: مولاى من! برادرت را كفن كردند براى نماز بياييد،(16) جعفر داخل خانه شد، شيعه در اطراف او بودند، سمان و حسن بن على معروف به سلمه پيشاپيش آنها بودند.
چون به صحن خانه آمديم حسن بن على صلوات الله عليه را كفن كرده و در نعش گذاشته بودند، جعفر برادر آن حضرت پيش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد، چون خواست تكبير نماز را بگويد، ناگاه طفيل گندمگون و سياه موى كه دندانهاى پيشينش تا حدى از هم فاصله داشت بيرون آمد و لباس جعفر را گرفته و كنار كشيد.
و گفت: عمو! كنار برو، من سزاوارترم كه بر پدرم نماز بخوانم، جعفر در حالى كه قيافهاش متغير شده بود كنار رفت، آن كودك بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در كنار قبر پدرش امام هادى دفن كردند.
بعد همان كودك رو كرد به من كه: اى مرد بصرى! جواب نامههايى را كه با تواست بده، من جواب نامهها را داده و پيش خود گفتم: اين دو شاهد(نماز بر جناره و خواستن جواب نامهها)، فقط هميان ماند. آنگاه پيش جعفر آمدم كه صدايش بلند بود، حاجز وشّاء كه حاضر بود به جعفر گفت: آن كودك كى بود؟!! مىخواست با اين سؤال جعفر را مجاب كند، جعفر گفت: والله تا به حال او را نديده و نشناختهام.
در آن جا نشسته بوديم كه گروهى از اهل قم آمدند و از امام حسن عسكرى (ع) پرسيدند، چون دانستند كه امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشينش كيست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام كرده تسليت و تهنيت گفتند، و گفتند:چندين نامه و پول آوردهايم، بفرماييد: نامهها را كدام كسان نوشتهاند و پول چقدر است؟ جعفر از اين سؤال بر آشفت و برخاست و در حالى كه گرد جامههاى خود را پاك مىكرد، گفت: اينها از ما مىخواهند كه علم غيب بدانيم!! در اين ميان خادمى از خانه بيرون آمد و گفت: نامهها از فلان كس و فلان كس است و در هميان هزار دينار هست كه ده تا از آنها را آب طلا دادهاند. آنها نامهها و هميان را داده و به خادم گفتند:
هر كه تو را براى گرفتن هميان فرستاده، او امام است.
پىنوشت ها:
1- كمال الدين، ج 2، ص 384، باب 38، و در صص 409 تا 407 هشت روايت ديگر از آن حضرت درباره مهدى موعود (ع) آورده است.
2- بحار، ج 50، ص 257.
3- كافى/ ج 2، ص 469، كتاب الدعاء.
4- مناقب، ج 4، ص 436.
5- بحار، ج 50، ص 254.
6- مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 431.
7- بحار، ج 50، ص 259.
8- كافى، ج 1، ص 509/ ارشاد، ص 323.
9- مناقب، ج 4، ص 437.
10- كافى، ج 1، ص 512، باب مولد ابو محمد الحسن بن على/ ارشاد مفيد ص 324.
11- اصول كافى، ج 1، ص 346، باب ما يفصل به بين دعوى المحق و المبطل/ كمال الدين، ص 536، باب 49.
12- كافى، ج 1، ص 347، باب مايفصل به بين دعوى المحق و المبطل/ غيبت شيخ، ص 122.
13- بحارالانوار، ج 50، ص 263 از مختار الخرائج.
14- ارشاد مفيد، ص 320، / كافى، ج 1، ص 506 باب مولد ابى محمد العسكرى (ع).
15- در حالات مهدى موعود(ع) خواهد آمد كه تجهيز و غسل حضرت عسكرى (ع) توسط عثمان بن سعيد رضوان الله عليه بوده است.
16- كمال الدين صدوق، ج 2، ص 475، باب ذكر من شاهد القائم (ع).
علي مطهري (فرزند استاد)* ويژگي خاص رفتاري استاد شهيد، خلوص و کار براي خدا بود، به همين جهت نام و آثار ايشان براي هميشه زنده است و خداوند اعمال ايشان را ضايع نمي کند.
استاد شهيد براي خدا کار مي¬کردند. آنجا که حق را تشخيص مي¬دادند ملاحظه احدي حتي دوستان را نمي کردند. لذا در مقابل جوّهاي فکري و اجتماعي مقاوم بودند. درسال هاي 50 تا 54 که بسياري از انقلابيون مسلمان و برخي افراد موجّه گرايشاتي به «سازمان مجاهدين خلق» پيدا کردند، ايشان يک تنه ايستادند که ما بايد از هم اکنون راهمان را از اينها جدا کنيم. استاد مي¬گفتند سران اينها مارکسيست¬ها هستند و از آيات قرآن و روايات اسلامي به عنوان ابزار استفاده مي¬کنند. به همين جهت طرفداران آن سازمان، تبليغات زياد و ناجوانمردانه¬اي عليه استاد به راه انداختند. ولي استاد چون به راه خود ايمان داشت و براي خدا کار مي¬کرد اهميتي به آن تبليغات نمي¬داد و مي¬فرمود بعداً اين جوانها مي¬فهمند که من امروز چه مي¬گفتم؛ و همين طور هم شد.
به طور کلي استاد شهيد از تعـيّـنات آزاد بود. در حالي که از نظر تحصيلات حوزوي در مظانّ مرجعيت و در دانشگاه يک استاد برجسته بود، هيچ تعيـّني در او نمي¬ديدي. راحت سخن مي¬گفت و در مجالس خصوصي مَزّاح و نکته¬پرداز بود. راحت راه مي¬رفت و راحت لباس مي¬پوشيد و به طور خلاصه سبکبال بود و از قيد تعينات آزاد. گاه سوار اتوبوس شرکت واحد مي¬شد و کساني که ايشان را مي¬شناختند تعجب مي¬کردند. اما در عين اينکه ساده زيست و بي¬تعين بود داراي هيبت هم بود و اين هيبتي نبود مگر هيبت تقوا، چنانکه مولايش اميرالمؤمنين علي عليه السلام توسط دوستانش چنين توصيف شده است که با ما بسيار خودماني و بي¬تکلف و مزّاح بود اما در عين حال ما هيبتي از او در دل داشتيم و اين هيبت همان هيبت تقوا بود.
همه اعضاي خانواده اعم از همسر و فرزندان به استاد به چشم يک مراد نگاه مي¬کردند. ما مريد بوديم و ايشان مراد. اهل حقيقت بودن و صداقت و خلوص و در يک کلام براي خدا کار کردن ايشان و اين که از فرديت خود خارج شده بود و چيزي را براي خود نمي¬خواست؛ هر چه مي¬خواست براي خدا و اسلام مي¬خواست، اينها باعث شده بود هر کس که با ايشان مأنوس بود شيفته ايشان بشود. او روح بزرگي داشت. با آن که به گفته همه دست¬اندرکاران انقلاب، شخص دوم انقلاب اسلامي بود، برخي افراد به دليل موضع گيري ايشان عليه مجاهدين خلق و ديگران مي¬گفتند او انقلابي نيست و تبليغات زيادي عليه ايشان مي¬کردند. ولي او مانند يک کوه راسخ، همه اين موج ها را برمي¬گرداند و آن تبليغات تأثيري در روحش نداشت. زبان حالش اين بود که انسان براي خدا کار کند، خواه مردم بفهمند و خواه نفهمند.
اصولاً اگر اعضاي خانواده شخصي شيفته آن شخص باشند و او را به درستي و صداقت بشناسند، اين امر بهترين دليل بر درستي و صداقت اوست، زيرا اعضاي خانواده يک شخص بهتر از ديگران به نقاط قوت و نقاط ضعف او آگاهند و اگر نقاط ضعفي داشته باشد طبعاً از ارادت آنها به او کاسته مي¬شود. رفتار ايشان با همسرشان بسيار محبت¬اميز و توأم با احترام بود. اگر همسرشان به مسافرت مي¬رفتند، هنگام بازگشت ايشان، به ما فرزندان توصيه مي¬کردند به استقبالشان برويم و چاي و ميوه آماده کنيم. رفتارشان با ما فرزندان به گونه¬اي بود که در مورد هيچ کاري زور و اجبار به کار نمي¬بردند بلکه مي¬خواستند خودمان به درستي يا نادرستي يک کار برسيم. در مورد انجام فرايض بر ما نظارت داشتند و بر نماز اول وقت و با وضو بودن تأکيد داشتند.
اگر ايشان در قيد حيات بودند در تک تک حوادث انقلاب اسلامي از تدوين قانون اساسي گرفته تا ماجراهاي بني¬صدر و جنگ تحميلي و سرنوشت آيت¬الله منتظري و غيره تأثير فراوان داشتند و به عقيده اينجانب شکل بسياري از قضايا عوض مي¬شد. همچنين قطعاً در رد بسياري از شبهاتي که امروز توسط روشنفکران مطرح مي¬¬شود و در نزديک کردن تفکر گروه هاي خودي نقش اساسي داشتند و از همه مهم تر در ايجاد تحول در حوزه علميه قم، نقش بسيار مهمي ايفا مي¬کردند. اصولاً امام خميني در سال هاي آخر حيات استاد، ايشان را ترغيب به حضور در قم مي¬کردند و قطعاً پيشرفت حوزه به وسيله استاد مطهري از اهداف حضرت امام بوده است.
* برگرفته از روزنامه ايران
شرح مختصر زندگاني مولف شهيد
استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي
مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.
در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از
اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.
کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.
پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي
کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.
در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.
اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.
سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
اى تو مرا نادره آموزگار ، افسر زرين به سر روزگار ، روشنى جان من از جان توست خنده من از لب خندان توست.
معلمى سوختن است ، سوختنى كه مىسوزد ولى نمىسوزاند ، هدايت مىكند و گمراه نمىسازد ، آتش درونش برد است و سلام ، و دود او همچون عود ، و رايحه اش جهانگير. معلم چراغ هدايت و كشتى نجات است. معلم راهنماى خوبىها و نيكىها و هدايتگر و بيدار كننده است. معلمى ، همانگونه كه معلم پير انقلاب رحمه الله فرموده ، شغل انبياست و امت سرگردان را از وادى جهل و ضلالت به سر منزل هدايت و سعادت و از درياى پر تلاطم فساد و انحراف به ساحل اميدبخش نجات و نيكبختى مىرساند. سرنوشت جوامع بشرى مرهون سعى و تلاش آموزگاران و معلمان است. معلم بود كه معاويه پسر يزيد بن معاويه را آن چنان تربيت كرد كه به يكباره راه و رسم غلط و ظالمانه پدرش را كنار گذاشت و در سلك عابدان و زاهدان و هدايت يافتگان درآمد. همين معلمان بودند كه مصلحان بزرگى چون امام خمينى (ره) ، شهيد مطهرى (ره) و شهيد بهشتى (ره) به جامعه تقديم كردند ؛ بزرگانى كه هر كدام منشا خيرات و بركاتى براى مسلمانان شدند.
در قدرت و توان هيچ كس نيست كه مقام و ارزش معلم را برشمارد. چنان كه هيچ كس را ياراى آن نيست كه فعل ايزد بستايد و يا نقش عظيم رسولان الهى را بر كاغذ بنشاند.
از اينرو ، خداوند متعال نسبت به شأن و مقام عالم و متعلم عنايت خاصى مبذول داشته و آنان را بر ساير طبقات ممتاز ساخته است. او به شخصيت آنان ارج نهاده و براى آنان امتياز ويژهاى قائل شده است.
پروردگار عالم، دانش و معرفت را از لحاظ شرافت و ارزش در اوج همه مراتب و مقامات قرار داد و بر آدم ابو البشر عليه السلام منت نهاد ؛ « وَ عَلَّمَ آدَمَ السماءَ كُلَّها ...» (بقره/31) در اولين سورهاى هم كه بر پيامبر خاتمش صلى الله عليه و آله فرو مىفرستد ارزش نعمت علم و دانش را بازگو مىنمايد و خود را اول معلم عالم وجود قلمداد مىكند: « إقرَا وَ رَبُّكَ الاكرَم الذّي عَلَّمَ بِالْقَلَم ، عَلَّمَ الانسان ما لَم يَعلَم .» (علق/3- 4- 5) در برخى ديگر از آيات كتاب متين خود نيز به صراحت، برترى معلمان را بر ساير خلق برمىشمارد و آنان را بر تارك تمامى طبقات مردم قرار مىدهد؛ «... قُل هَل يَسَتوي الذينَ يَعلَمونَ و الذين لايَعلَمُون إنَما يَتَذَكَّرُ اُولُوا الالْباب.» (زمر/9) در زمينه اهميت كار معلمى همين بس كه او فرمود: «...مَن احياها فَكانَّما احيَا الناسَ جميعا ...» (مائده/ 32) ؛ هر كس نفسى را زنده كند به واقع، تمام جهانيان را زنده گردانيده است (با توجه به اينكه زنده كردن روح و دل آدمى به علم و دانش برتر از زندگى بخشيدن به بدن مادى است.) و همين افتخار براى معلم بس كه اگر تا قيامت بدان مباهات كند برازنده اوست.
در ميان احاديث پيامبر اكرم و ائمه اطهارعليهم السلام روايات مربوط به ارزش و اعتبار علم و عالم و متعلم به قدرى فراوان است كه احصاى تمامى آنها نزديك به محال مىنمايد. پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه وآله مىفرمايند:" تمامى جنبندگان روى زمين و ماهيان دريا و هر موجود زندهاى در فضا و همه اهل آسمان و زمين براى معلمى كه نيكى به مردم بياموزد طلب آمرزش مىكنند. دانشمند و دانشجو در پاداش با يكديگر برابرند و در روز قيامت بدين سبب، بسان دو اسب مسابقه با يكديگر به رقابت مىپردازند." (1)
پيشواى سوم مكتب ما وقتى معلمى سوره حمد به فرزند دلبندش مىآموزد به پاس احترام و قدردانى از معلم، هزار دينار و هزار حله به او مىبخشد، دهان او را نيز پر از درّ مىگرداند. وقتى برخى از كوته نظران بر او خرده مىگيرند كه چرا چنين كردى، مىفرمايد: "اين پاداش (بىمقدار) كجا و ارزش واقعى تلاش و آموزش او كجا؟ (2) "
بىسبب نيست كه معلم پير انقلاب، امام راحلقدس سره، در شان معلم مىفرمايد: «مقام معلم مقام والايى است، مقامى بالاتر از مقام معلم نيست.» (3)
مقام رهبري نيز در اين باره مىفرمايند: «واژه معلم... جزو واژه هاى مقدس است. در جامعه ما، كه اساس در تعليم و تزكيه و تربيت قشرهاى گوناگون است، معلم مقام ويژهاى دارد.» (4)
هميشه روزگار از بدو خلقت و حتى پيش از آن ، تا خدا بوده و هست معلم بوده و هست و هر روز، روز معلم است، اما در انقلاب عزيز ما، اين روز، مصادف با سال روز شهادت پاره تن امام راحل قدس سره، شهيد مرتضى مطهرى رحمه الله است؛ همو كه خلعت معلمى بر قامت رسايش برازنده بود و علاوه بر برخوردارى از «مداد العلماء» با نثار خون خويش مصداق «دماء الشهداء» نيز گرديد و از دو ويژگى علم و شهادت بهره مند شد. ياد او و تمامى معلمان راستين بشريت گرامى باد.
پي نوشتها:
1- بحارالانوار ، ج 2، ص17.
2- بحارالانوار ، ج 44، ص19.
3- پيام 20/2/58.
4- ديدگاهها ، سيدعلى خامنه اى ، ص 2.
تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد.
انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس ?معلم? ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد.
دغدغه معلم هميشه اين است که حيات بشر، بر مدار ارزش ها و کرامت انساني بچرخد و شناخت خدا و مکتب و دين، همت اساسي آدمي باشد و هيچ بيگانه اي را مجال تجاوز به فرهنگ ارزشي دين و ميهن فراهم نيايد.
در اين مسير خطير، بزرگاني گام نهاده اند که نامشان بر تارک زمان مي درخشد. علامه شهيد استاد مرتضي مطهري (رحمته الله) از همين طايفه مقدس است که در سنگر تعليم و تعلم، به قله هاي رفيعي دست يافت تا آنجا که معمار انقلاب اسلامي ـ که خود معلمي بزرگ است ـ همه آثارش را مفيد مي داند و بهره برداري از آنها را سفارش مي کند ...
مفهوم علم
ـ امروزه در زبان پارسي و عربي كلمه ?علم? به دو معناي متفاوت بكار برده مي شود.
1- معناي اصلي و نخستين علم، دانستن در برابر ندانستن است. قرآن كريم به اين معنا اشاره دارد كه ? هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون? ?آيا يكسانند آنان كه مي دانند و آنان كه نمي دانند.? (زمر/ 9)از اين منظر به همه دانستنيها صرف نظر از نوع آنها علم گفته مي شود مطابق اين معنا، اخلاق، رياضات، فقه، دستور زبان، مذهب، زيست شناسي و نجوم همه علم اند... كلمه Knowledge در
انگليسي وConnaissance در فرانسه معادل اين معنا علم اند.
2-كلمه علم در معناي دوم منحصراً به دانستني هايي اطلاق مي شود كه بر تجربه مستقيم حسي مبتني باشند... علم در اين جا در برابر همه دانستنيهايي قرار مي گيرد كه آزمون پذير نيستند. اخلاق (دانش خوبي ها و بديها) متافيزيك (دانش احكام و عوارض مطلق هستي) عرفان (تجارب دروني و شخصي) منطق (ابزار هدايت فكر) فقه، اصول، بلاغت، و ... همه بيرون از علم به معناي دوم آن قرارميگيرندوهمه به اين معنا غير علمي اند كلمه SCIENCE در انگليسي و فرانسه معادل اين معنا علم اند.
ديده مي شود كه علم در اين معنا بخشي ازعلم به معناي اول را تشكيل مي دهد و به سخن ديگر علم تجربي نوعي از انواع دانستنيهاي بسياري است كه در اختيار بشر مي تواند قرار گيرد. رشد علم به معناي دوم عمدتا از آغاز دوره رنسانس به بعد است در حاليكه علم به معناي مطلق آگاهي (معناي اول) تولدش با تولد بشريت هم آغاز است. آيه قرآني ?خلق الانسان علمه البيان? (خداوند رحمن انسان را آفريد و بيان را به وي تعليم داد/ رحمن/4و3) بهترين مويد اين معناست.
معنای عالم باتوجه به دو تعريف از علم
ـ در نگاه اول به علم كه نگاه تركيبي به معرفت است خداوند معلم اول و پيامبر معلم ثاني است چرا كه پس از تعليم آدم توسط خداوند دستور ?قال يا آدم اننبئهم باسمائهم? (اي آدم ملائكه را به اين اسماء آگاه ساز/ بقره 33) آدم عليه السلام داده شده اين بدان جهت است كه اساساً هدف آفرينش انسان با علم و معرفت پيوند ناگستني دارد در بيان رسا و جامع سيد شهيدان امام حسين (ع) اين معنا به خوبي روشن است كه:
?ما خلق العباد الا ليعرفوه، فاذا عرفوه عبدوه? (بندگان را نيافريد مگر براي آن كه او را بشناسند پس چون او را شناختن عبادتش خواهند كرد. ـ در اين معنا هدف از ارسال معلم ثاني ارائه معرفتي است كه انسان بواسطه آن به عبادت مي رسد ?هو الذي بعث في الاميين رسولاً منهم تيلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين? (اوست خدايي كه پيامبر بزرگوار از ميان شان برانگيخت تا بر آنان آيات وحي را تلاوت كند و آنان را پاك سازد و شريعت كتاب و حكمت الهي را بياموزد كه پيش از اين همه در ورطة جهالت و گمراهي بودند(جمعه/2) در اين آيه همه علوم از جمله بيان، اخلاق، تعليم كتاب و حكمت، براي رهايي از گمراهي و يافتن راه هدايت (عبادت) توسط
پيامبر(ص) معرفي شده است. ـ در نگاه دوم كه نگاه تفكيكي به شاخه اي معرفت است. معلم اول ارسطو است چرا كه ?وي نخستين واضع علم منطق بود ... و راه دليل و برهان منطقي را باز نمود و معلم ثاني نيز ابونصر فارابي است بخاطر آنكه او اول بار كتب حكمت يوناني را كه ارسطو و غيره تحرير كرده اند از يوناني به عربي ترجمه كرد و تعليم داد....
ارزش و مقام معلم
شرافت و مرتبت معلم زماني اهميت دارد كه بتواند شان خداوند و پيامبران را در وجود خود محقق سازد و پيوند انسان به هدف متعالي خلقت يعني عبادت را برقرار سازد. لذا در اين تعريف شهيد مرتضي مطهري يكي از آن معلمان راستين است كه اولاً با نگاه تركيبي به همه معارف بشري نظر مي كند و ثانيا تمامی تلاشهاي علمي و عملي را مقدمه اي براي عبادت مي داند و در اين راه به مرحله سوم دينداري راه مي يابد و با شهادت، عبادت عملي و علمي خود را كامل مي سازد . به همين مناسبت روز شهادت اين بزرگ مرد فرزانه (11 ارديبهشت ) را روز معلم ناميدند.
هنر معلمي:
معلمي شغل و حرفه نيست، بلکه ذوق و هنر توانمندي است معلمي در قرآن به عنوان جلوه اي از قدرت لايزال الهي نخست ويژه ذات مقدس خداوند تبارک و تعالي است. در نخستين آيات قرآن که بر قلب مبارک پيغمبر اکرم (ص) نازل شد، به اين هنر خداوند اشاره شده است:
اقرا باسم ربک الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذي علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم. (علق: 1ـ 5) بخوان به نام پروردگارت که جهانيان را آفريد. انسان را از خون بسته سرشت بخوان ! و پروردگارت کريمترين است همان که آموخت با قلم، آموخت به انسان آنچه را که نمي دانست.
در اين آيات خداوند، خود را ?معلم? مي خواند و جالب اين که معلم بودن خود را بعد از آفرينش پيچيده ترين و بهترين شاهکار خلقت، يعني انسان آورده است. مقام معلم بودن خدا، بعد از آفرينش قرارداد. نوعي انساني را که هيچ نمي دانست، به وسيله قلم آموزش
داد که اين از اوج خلاقيت و هنر شگفت خداوند در امر آفرينش حکايت دارد:
چو قاف قدرتش دَم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد
از اين رو، مي توان گفت که هنر شگفت معلمي از آن خداوند عالم است.
شهيد ثاني رحمت الله درباره هنر معلمي خداوند مي فرمايد:
خداوند از آن جهت به وصف (اکرميت) و نامحدود بودن کرامتش، توصيف شد که علم و دانش را به بشر ارزاني داشته است. اگر هر مزيت ديگري، جز علم و دانش، معيار فضيلت به شمار مي رفت، شايسته بود همان مزيت با وصف (اکرميت) در ضمن اين آيات همراه و هم پا گردد و آن مزيت به عنوان معيار کرامت نامحدود خداوند به شمار آيد. کرامت الهي در اين آيات با تعبير ?الاکرام? بيان شده است. چنين تعبيري مي فهماند که عالي ترين نوع کرامت پروردگار نسبت به انسان با والاترين مقام و جايگاه او، يعني علم و دانش هم طراز است.
به همين جهت امام خميني (ره) مي فرمود:
معلم اول خداي تبارک و تعالي است ..... به وسيله وحي؛ مردم را دعوت مي کند به نورانيت؛ دعوت مي کند به محبت؛ دعوت مي کند به مراتب کمالي که از براي انسان است.
معلّمي برتر از شهادت
حضرت امام جعفر صادق (ع) مي فرمايند:? هنگامي که روز قيامت شود، خداوند تمام انسان ها را جمع مي کند و چون ترازوي اعمال نهاده شد و خون شهيدان را با مرکب قلم عالمان و معلمان بسنجند، ارزش مرکب آنان بر خون شهيدان فزوني خواهد داشت ?. اين ارزش بدان جهت است که شهيدان در ساية علم و تربيت معلمان و تعليم شايستة آنان به خدا راه يافته و لياقت شهادت نصيبشان شده است.
توصيه امام سجاد (ع) به دانش آموزان
امام سجاد (ع) در زمينة حفظ حقوق معلم مي فرمايد: ? حق معلم بر تو آن است که همواره، با ديدة تعظيم و تکريم به او بنگري، مجلس او را گرامي بداري و به سخنانش با دقت گوش دهي، رو به جانب او بنشيني و صدايت را در حضورش بلند نکني ?.
لزوم دلسوزي معلم نسبت به شاگرد
مرحوم شهيد ثاني در مورد لزوم دلسوزي معلم نسبت به شاگرد مي نويسد: ? معلم بايد دربارة شاگردان، خواهان اموري باشد که نسبت به آنها، در خود احساس علاقه و دوستي کند. و از هرگونه شر و بدي که براي خويش نمي پسندد براي شاگردانش نيز نپسندد؛ زيرا اين گونه دلسوزي و برابر انديشي نسبت به شاگردان، حاکي از کمالِ ايمانِ معلم و حُسن رفتار و برادري، نمايانگر روح تعاون و همبستگي معلم نسبت به آنان مي باشد? .
حقوق معلم در آينة فرمايشات حضرت سجاد (ع)
حضرت سجاد (ع) در فرمايشات خود سفارش بسياري در حفظ حقوق معلم از سوي شاگردان دارند و مي فرمايد:? حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري و مجلس او را سنگين بداري و نيکو به وي گوش فرا دهي و روي خود را بر او کني و با او بلند سخن نگويي و کسي را که از او چيزي مي پرسد تو پاسخ ندهي و بگذاري که خود او پاسخ گو باشد و در مجلس او با هيچ کس به صحبت ننشيني و در محضر او بدگويي از کسي نکني و اگر از او در نزد تو بدگويي شد از او دفاع کني و عيب پوشش باشي و فضايل و مناقب او را آشکار کني و با دشمنش همنشيني نکني و با دوستش دشمني نورزي؛ پس چون چنين کردي، فرشتگان خداي تعالي به سود تو گواهي خواهند داد که مقصد و مقصود تو از او و فرا گرفتن دانش او فقط براي خدا بوده نه به خاطر مردم ?.
داستاني زيبا از رابطه شاگرد و معلم:
بهترين نوع اين رابطه که سرشار از ادب و فروتني است، در داستان حضرت موسي (ع) به عنوان شاگرد و حضرت خضر (ع) در مقام معلم ـ نمود دارد. موسي (ع) مأمور شد تا از بنده اي صالح به نام خضر (ع) کسب علم کند. قرآن آغاز گفت و گوي اين معلم و شاگرد را اين چنين بيان مي کند:
قال له موسي هل اتبعک علي ان تعلمن مما علمت رشداً * قال انک لن تستطيع معي صبراً * و کيف تصبرعلي ما لم تحط به خبراً * قال ستجدني ان شاء الله صابراً و لا اعصي لک امراً * قال فان اتبعتني فلا تسئلني عن شي ءٍ حتي احدث لک منه ذکراً. (کهف: 66 ـ 70) موسي به او گفت: ?آيا از تو پيروي کنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده که مايه رشد است به من بياموزي؟ گفت : ?تو هرگز هم پاي من نمي تواني صبر کني و چگونه در مورد چيزهايي که از آن شناخت نداري، شکيبايي مي کني؟? گفت: ?اگر خدا بخواهد، مرا شکيبا خواهي يافت و در هيچ کاري
نافرماني تو نمي کنم?. گفت: اگر به دنبال من آمدي، چيزي از من مپرس تا خودم از آن با تو سخن بگويم.?
معلمي در کلام امام خميني (ره):
نقش معلم در جامعه، نقش انبياست؛ انبيا هم معلم بشر هستند. تمام ملت بايد معلم باشند؛ فرزندان اسلام تمام افرادش معلم بايد باشند و تمام افرادش متعلم.
معلم در سخنان مقام معظم رهبري:
دست تواناي معلم است که چشم انداز آينده ما را ترسيم مي کند. اگر مي بينيد که اميرمؤمنان، مولاي متقيان علي (ع) مي فرمايد: ?من علمني حرفاً فقد صيرني عبداً؛ هرکس چيزي به من بياموزد، مرا غلام خويش کرده است.? اين بيان براي ما درس است تا معلمان، قدر
خود را بدانند و تشخيص دهند که چقدر، وجود آنها در سرنوشت يک ملت مؤثر است.
معلم در کلام استاد مطهري:
معلم بايد نيروي فکري متعلم را پرورش دهد و او را به سوي استقلال رهنمون شود. بايد قوه ابتکار او را زنده کند؛ يعني در واقع، کار معلم آتش گيره دادن است. فرق است ميان تنوري که شما بخواهيد آتش از بيرون بياوريد و در آن بريزيد تا آن را داغ کنيد و تنوري که در آن هيزم و چوب جمع است و شما فقط آتش گيره از خارج مي آوريد و آن قدر زير اين چوب ها و هيزم ها قرار مي دهيد که اينها کم کم
مشتعل شود.
مقام معلم
مي توان در سايه آموختن گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين آنکه دين آموزد و علم يقين
استاد حسين شهريار
براي نيل به كمال و سعادت راهي جز تمسك به آيات الهي و سيره و سنت اهل بيت عليهم السلام نداريم. بنا بر آيه قرآن بايد به ريسمان الهي چنگ زده و مطيع او باشيم، وقتي در اين راه قدم نهاديم؛ آنگاه است كه رو به سوي خليفة اللهي كرده و شايستگي جانشيني خدا بر روي زمين را كسب خواهيم كرد. اميد كه خداي مهربان به ما توفيق بندگي كردن را اعطا نمايد. حال گوش جان مي سپاريم به اندرزهاي رسول گرامي اسلام، همو كه نجات بخش انسان ها مي باشد.
1- هر چه فرزند آدم پيرتر مىشود، دو صفت در او جوانتر مىگردد: حرص و آرزو.
2- دو گروه از امت من هستند كه اگر صلاح يابند، امت من صلاح مىيابد و اگر فاسد شوند، امت من فاسد مىشود: علما و حكام.
3- شما همه شبان و مسؤول نگاهبانى يكديگريد.
4- نمىتوان همه را با مال راضى كرد اما به حسن خُلق، مىتوان.
5- فقر بلاست. از آن بدتر، بيمارى تن، و از بيمارى تن دشوارتر، بيمارى دل است.
6- مؤمن همواره در جستجوى حكمت است.
7- از نشر دانش نمىتوان جلو گيري كرد.
8- دل انسانى همچو پرى است كه در بيابان به شاخه درختى آويزان باشد، از وزش بادها دائم در انقلاب است و زير و رو مىشود.
9- مسلمان آن است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسايش باشند.
10- راه رهنمايى به كار نيك، آن است كه خود عامل آن كار باشيم.
11- هر دل سوختهاى را عاقبت پاداشى است.
12- بهشت زير قدم هاى مادران است.
13- در رفتار با زنان، از خدا بترسيد و درباره آنان، از نيكى دريغ ننماييد.
14- پروردگار همه يكى است و پدر همه يكى. همه فرزند آدميد و آدم از خاك است. گرامىترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست.
15- از لجاجت بپرهيزيد كه انگيزه آن، نادانى و حاصل آن، پشيمانى است.
16- بدترين مردم كسى است كه گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد، و باز از او بدتر كسى است كه مردم از گزند او در امان و به نيكى او اميدوار نباشند.
17- خشم مگير و اگر گرفتى، لختى در قدرت كردگار بيانديش.
18- چون تو را ستايش كنند، بگو اى خدا مرا بهتر از آنچه گمان دارند بساز و آنچه را از من نمىدانند بر من ببخش و مرا مسؤول آنچه مىگويند قرار مده.
19- به صورت متملقين خاك بپاشيد.
20- اگر خدا خير بندهاى را اراده كند، نفس او را واعظ و رهبر او قرار مىدهد.
21- صبح و شامى بر مؤمن نمىگذرد مگر آن كه بر خود گمان خطا ببرد.
22- سخت ترين دشمن تو همانا نفس اماره است كه در ميان دو پهلوى تو جا دارد.
23- دلاورترين مردم آن است كه بر هواى نفس غالب آيد.
24- با هواى نفس خود نبرد كنيد تا مالك وجود خود گرديد.
25- خوشا به حال كسى كه توجه به عيوب خود، او را از توجه به عيوب ديگران باز دارد.
26- راستى به دل آرامش مىبخشد و از دروغ شك و پريشانى مىزايد.
27- مؤمن آسان انس مىگيرد و مأنوس ديگران مىشود.
28- مؤمنين همچون اجزاى يك بنا همديگر را نگاه مىدارند.
29- مثل مؤمنين در دوستى و علقه به يكديگر مثل پيكرى است كه چون عضوى از آن به درد بيايد، باقى اعضا به تب و بى خوابى دچار مىشوند.
30- مردم مانند دندانههاى شانه با هم برابرند.
31- دانش جويى بر هر مسلمانى واجب است.
32- فقرى سختتر از نادانى و ثروتى بالاتر از خردمندى و عبادتى والاتر از تفكر نيست.
33- از گهواره تا گور دانش بجوييد.
34- دانش بجوييد گرچه در چين باشد.
35- شرافت مؤمن در شب زنده دارى و عزت او در بىنيازى از ديگران است.
36- دانشمندان تشنه آموختناند.
38- دست خدا با جماعت است.
39- پرهيزگارى جان و تن را آسايش مىبخشد.
40- هر كس چهل روز به خاطر خدا زندگى كند، چشمه حكمت از دلش به زبان جارى خواهد شد.
41- با خانواده خود به سر بردن، از گوشه مسجد گرفتن، نزد خداوند پسنديدهتر است.
42- بهترين دوست شما آن است كه معايب شما را به شما بنمايد.
43- دانش را به بند نوشتن در آوريد.
44- تا دل درست نشود، ايمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود، دل درست نخواهد بود.
45- تا عقل كسى را نيازمودهايد، به اسلام آوردن او وقعى نگذاريد.
46- تنها با عقل مىتوان به نيكي ها رسيد. آن كه عقل ندارد از دين تهى است.
47- زيان نادانان بيش از ضررى است كه تبهكاران به دين مىرسانند.
48- هر صاحب خردى از امت مرا چهار چيز ضرورى است: گوش دادن به علم، به خاطر سپردن و منتشر ساختن دانش و بدان عمل كردن.
49- مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمىشود.
50- من براى امت خود، از بىتدبيرى بيم دارم نه از فقر.
51- خداوند زيباست و زيبايى را دوست مىدارد.
52- خداوند مؤمن صاحب حرفه را دوست دارد.
53- تملق، خوى مؤمن نيست.
54- نيرومندى به زور بازو نيست، نيرومند كسى است كه بر خشم خود غالب آيد.
55- بهترين مردم، سودمندترين آنان به حال ديگراناند.
56- بهترين خانه شما آن است كه يتيمى در آن به عزت زندگى كند.
57- چه خوب است ثروت حلال در دست مرد نيك.
58- رشته عمل، با مرگ بريده مىشود مگر به سه وسيله: خيراتى كه مستمر باشد، علمى كه همواره منفعت برساند، فرزند صالحى كه براى والدين دعاى خير كند.
59- پرستش كنندگان خدا سه گروهند: يكى آنان كه از ترس عبادت مىكنند و اين عبادت بردگان است، ديگر آنان كه به طمع پاداش عبادت مىكنند و اين عبادت مزدوران است، گروه سوم آنان كه به خاطر عشق و محبت عبادت مىكنند و اين عبادت آزادگان است.
60- سه چيز نشانه ايمان است: دستگيرى با وجود تنگدستى، از حق خود به نفع ديگرى گذشتن، به دانشجو علم آموختن.
61- دوستى خود را به دوست ظاهر كن تا رشته محبت محكم تر شود.
62- آفت دين سه چيز است: فقيه بدكار، پيشواى ظالم، مقدس نادان.
63- مردم را از دوستانشان بشناسيد، چه، انسان هم خوى خود را به دوستى مىگيرد.
64- گناه پنهان به صاحب گناه زيان مىرساند، گناه آشكار به جامعه.
65- در بهبودى كار دنيا بكوشيد اما در كار آخرت چنان كنيد كه گويى فردا رفتنى هستيد.
66- روزى را در قعر زمين بجوييد.
67- چه بسا كه از خود ستايى، از قدر خود مىكاهند و از فروتنى، بر مقام خود مىافزايند.
68- خدايا! فراخ ترين روزى مرا در پيرى و پايان زندگى كرامت فرما.
69- از جمله حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكو بر او بگذارد و نوشتن به او بياموزد و چون بالغ شد، براي او همسر انتخاب كند.
70- صاحب قدرت، آن را به نفع خود به كار مىبرد.
71- سنگين ترين چيزى كه در ترازوى اعمال گذارده مىشود، خوشخويى است.
72- سه امر، شايسته توجه خردمند است: بهبودى زندگانى، توشه آخرت، عيش حلال.
73- خوشا كسى كه زيادى مال را به ديگران ببخشد و زيادى سخن را براى خود نگاه دارد.
74- مرگ، ما را از هر ناصحى بىنياز مىكند.
75- اين همه حرص حكومت و رياست و اين همه رنج و پشيمانى در عاقبت!
76- عالم فاسد، بدترين مردم است.
77- هر جا كه بدكاران حكمروا باشند و نابخردان را گرامى بدارند، بايد منتظر بلايى بود.
78- نفرين باد بر كسى كه بار خود را به دوش ديگران بگذارد.
79- زيبايى شخص در گفتار اوست.
80- عبادت هفت گونه است كه از همه والاتر طلب روزى حلال است. نيز نشانه خشنودى خدا از مردمى، ارزانى قيمت ها و عدالت حكومت آنهاست.
82- هر قومى شايسته حكومتى است كه دارد.
83- از ناسزا گفتن، به جز كينه مردم سودى نمىبرى.
84- پس از بت پرستيدن، آنچه به من نهى كردهاند در افتادن با مردم است.
85- كارى كه نسنجيده انجام شود، بسا كه احتمال زيان دارد.
86- آن كه از نعمت سازش با مردم محروم است، از نيكي ها يكسره محروم خواهد بود.
87- از ديگران چيزى نخواهيد گرچه يك چوب مسواك باشد.
88- خداوند دوست ندارد كه بندهاى را بين يارانش با امتياز مخصوص ببيند.
89- مؤمن خنده رو و شوخ است، و منافق عبوس و خشمناك.
90- اگر فال بد زدى، به كار خود ادامه بده و اگر گمان بد بردى، فراموش كن و اگر حسود شدى، خود دار باش.
91- دست يكديگر را به دوستى بفشاريد كه كينه را از دل مىبرد.
92- هر كه صبح كند و به فكر اصلاح كار مسلمانان نباشد، مسلمان نيست.
93- خوشرويى كينه را از دل مىبرد.
94- مبادا كه ترس از مردم، شما را از گفتن حقيقت باز دارد!
95- خردمندترين مردم كسى است كه با ديگران بهتر بسازد.
96- در يك سطح زندگى كنيد تا دل هاى شما در يك سطح قرار بگيرد. با يكديگر در تماس باشيد تا به هم مهربان شويد.
97- هنگام مرگ، مردمان مىپرسند: از ثروت چه باقى گذاشته؟ فرشتگان مىپرسند: از عمل نيك چه پيش فرستاده؟
98- منفورترين حلال ها نزد خداوند طلاق است.
99- بهترين كار خير، اصلاح بين مردم است.
100- خدايا مرا به دانش توانگر ساز و به بردبارى زينت بخش و به پرهيزگارى گرامى بدار و به تندرستى زيبايى ده.
بارالها ما را به اخلاق پسنديده زينت بفرما.
منبع: نهج الفصاحه


