تبليغاتX
مناسبتها
صفاي قلب احمد

اي به گوهر ذات پاكت بضعه‌ي خيرُالانام(1)
 
وي مهينه بانوي جنّت ز روي احترام
 
 
مايه آرام دل نور دو چشم روشني
 
پيشوايي هر دو عالم را، هزارانت سلام
 
 
اختر برج رسولي زهره‌ي زهرا لقب
 
وز طفيل كوكبت اين مهد عليا(2) را خَرام
 
 
بر سپهر عزّتت اولاد مانند نجوم
 
آسمان عصمتي رخساره‌ات ماه تمام
 
 
قرّةالعين رسولي وآن دو نور ديده‌ات،
 
هم ملائك را امين و هم خلايق را امام
 
 
مهدْ جُنبان تو جبريل و به ذوق خدمتت
 
جنبش اين مهدِ والا رفعتِ فيروزه‌ فام
 
 
مصطفي و مرتضي را قرّةالعين و انيس
 
آن به رويت شادمان و اين به وصلت شادكام
 
 
مهتر خلق خدا را دختري و از شرف
 
ذكر تو خوشتر حديث و مدح تو بهتر كلام
 
 
قاسم جنّت(3) تو را زوج و نعيم آخرت
 
دوستانت را حلال و دشمنانت را حرام
 
 
مهد عصمت چند روزي در جهانت بسته شد
 
آسمان بالا نزد زين روي دامان خيام
 
 
مريميت خوانم ولي اين مدح كي زيبد ترا        
 
مريمت زيبد كنيز و عيسيت شايد غلام
 
 
حوريان جنّت خُدّام و از روي محل
 
آستانت را شرف بر روضه‌ي دارالسّلام(4)
 
 
خفتگان خاك را هر جا صبا بويت رساند
 
بر زبان آمد كه سُبحانَ الّذي يُحيِ العِظام(5)
 
 
طفل بودي كز پي بازيچه‌ي طفلانه‌ات
 
طايرانِ سِدره مي‌بودند در دست تو رام
 
 
وصف ايمانت چه گويم اصل ايمان چون تويي
 
كز شما باشد به عالم دين يزدان را قوام
 
 
كي به خوان نعمت دنيا گشايد روزه را،
 
آن كه از جنّت مَلك مي‌آورد او را طعام
 
 
بر سر آنم كه باشد گر امان از روزگار
 
مدحتت باشد مرا يك‌چند ورد صبح و شام
 
 
كعبه كويت كجا و كعبه بيت‌الحرام
 
نقش پايت را شرف‌ها هست بر ركن و مقام
 
 
رحمت حق در دو عالم بسته بر مِهر شماست
 
وانكه او را احتياجي نيست با رحمت كدام
 
 
گرچه با مِهرت برآرد صبحدم از دل نَفَس
 
كي توانَد كرد هرگز چاره ظلم و ظلام
 
 
چيست گويم ثابت و سيّاره بر چرخ بلند
 
نور مِهرت مي‌تراود آسمان را از مسام(6)
 
 
چون خرامي سوي جنّت بس كه شوق خدمتت
 
بهر استقبال، نخل طوبي آيد در خرام
 
 
بر گل و ريحان نسيم خلد هر گه بگذرد
 
طايران سدره(7)‌ را بوي تو آيد بر مشام
 
 
خارجي كي مي‌‌شناسد فضل آل مصطفي
 
قصه اهل كرم را كس نپرسد از لئام
 
 
قدر مِهرت را چه داند آن كه شد مفتون جهل
 
نُكهت گل كي شناسد هر كه را باشد زُكام
 
 
لمعه(8) اي يابد اگر از پرتو لطف شما
 
ماه را ديگر نباشد احتياج از مِهر، وام
 
 
من چگويم در ثنايت اي ثنا خوانت خدا(9)
 
مدحتت گيرم توانم گفت عمري بر دوام
 
 
كافرم در روز و شب  جز مدحت آل رسول
 
گر به كار ديگرم باشد هواي اهتمام
 
 
در هواي مرقدت بر خاك افتم قرعه(10) وار
 
قرعه‌ي اين دولتم روزي برآيد گر به نام
 
 
نقش بندد در ضميرم از تو چون ياد آورم
 
صورت كام دو عالم بر طريق ارتسام(11)
 
 
در ثناي تو چه باشد خدمت من گاه گاه
 
اي كه جبريلت پي خدمت كمر بسته مدام
 
 
رحمتي فرما درين درماندگي بر من كه شد
 
عاجز از تدبير كارم چرخ با اين احتشام
 
 
من كه مدّاح توام خود كي روا باشد چنين
 
گوهر نظم من از تشويش خاطر بي‌نظام
 
 
شاهباز معنيش كي مي‌تواند رام شد
 
حسرتي هر سو پي صيد دلم گسترده دام
 
 
من كه بهر جرعه آبي جگر مي‌سوزدم
 
حاشَ لِله تشنه مانم با موالات كرام(12)
 
 
در فغانم هست تأثيري عجب امّا چه سود
 
چون صداي جغد نشناسند از صوت حَمام(13)
 
 
نيش عقرب مي‌خورم هر دم كه كار من فتاد
 
با گروهي سفله و ناجنس چون جنس هوام(14)
 
 
خون دل از ديده امشب مي‌رود اما خوشم
 
كاگهست از حال اين دلخسته عين‌لايَنام(15)
 
 
مرهم از لطف تو خواهم گرچه دارم زين خسان
 
برجگر زخمي كه ممكن نيست او را التيام
 
 
تا بود رسم غم و شادي درين دير كهن
 
تا به شكل خم بود گردون و مه باشد چو جام
 
 
دشمانت در خمار غم ز فوت مدّعا
 
دوستانت را شراب عيش بر لب صبح و شام
 
 
"عاشق اصفهاني"

پانوشت‌ها:

1- بضعه خيرالانام: پاره تن رسول‌الله (ص)، اشاره است به حديث: فاطمةُ بضعة منّي.

2- مَهد: گاهواره و زمين. مَهد عُليا: ظاهراً اشاره به آسمان و فلك كه در سه بيت بعد هم بدان اشاره دارد.

3- قاسم جنّت: منظور حضرت‌علي(ع) است كه ساقي كوثر و قاسم (قسمت‌كننده) جنّت و نار مي‌باشد.

4- دارالسلام: بهشت.

5- سبحان الّذي يُحي العِظام: منزّه است خداوندي كه استخوان‌هاي [پوسيده] را دوباره زنده مي‌كند.

6- مَسامّ: (جمع مَسمَّ) سوراخ‌هاي بسيار باريك كه در تمام پوست بدن انتهاي هر مويي وجود دارد (غياث).

7- طايران سدره: فرشتگان عالم بالا.

8- لمعه: روشنايي، پرتو.

9- ظاهراً اشاره دارد به: «انّما يُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ اليَبتِ و يُطَهِّرَكُم تَطهيراً.» «خدا چنين مي‌خواهد كه رجس هر آلايش را از شما خانواده نبوّت ببرد و شما را از هر عيب پاك و منزّه گرداند.» (بخشي از آيه 33سوره احزاب).

10- قُرعه: چوب پاره يا آنچه از برنج و رويين سازند كه بدان فال گيرند. ظاهراً قرعه را بر زمين مي‌افكنده‌اند.

11- اِرتسام: نقش و رسم شدن.

12- مُوالات: دوستي و پيوستگي و پيروي كردن. مُوالات كِرام: دوستي افراد كريم و بخشنده و بزرگوار.

13- حَمام: كبوتر

14- هَوامّ: حشرات

15- عَينٌ لاينام... : ظاهراً اشاره دارد به حديثي كه از رسول‌ اكرم(ص) منقول است: «تَنامُ عَينايَ ولا يَنام قلبي» ؛ «دو چشمم به خواب مي‌رود ولي قلبم به خواب نمي‌رود.» (مسند احمد حنبل، ج1، ص 220). اين حديث بدين صورت نيز نقل شده است: «انّا مَعشرالانبياء تَنامُ اعيننا ولا تنام قُلوبُنا.» (جامع صغير، ج1، ص 100).
 



( شنبه بیست و چهارم تیر 1385  |  1:23   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


حضرت زهرا عليهاالسلام؛ تجسم رضايت و سخط الهي

 مقام صديقه كبري فاطمه زهرا عليها السلام مقام بسيار بزرگي است، ايشان بر گردن مسلمانان حق بزرگي دارند، ولي متأسفانه آنگونه كه مستحق است اين حق را ادا نكرده‌ايم، از آن مي‌ترسم كه محكمه‌اي در دنيا كه قاضي آن حضرت صاحب الزمان، ارواحنا له الفداء، و يا در آخرت كه قاضي آن خداوند تبارك و تعالي باشد تشكيل شود و ما را مورد سؤال قرار دهند كه آيا براي اداي حقتان نسبت به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام كاري انجام داده‌ايد؟ حتي به مقدار اعتراف يك فقيه سني؟ مي‌ترسم كه آن زمان جوابي نداشته باشيم.مقام صديقه كبري فاطمه زهرا عليها السلام مقام بسيار بزرگي است، ايشان بر گردن مسلمانان حق بزرگي دارند، ولي متأسفانه آنگونه كه مستحق است اين حق را ادا نكرده‌ايم، از آن مي‌ترسم كه محكمه‌اي در دنيا كه قاضي آن حضرت صاحب الزمان، ارواحنا له الفداء، و يا در آخرت كه قاضي آن خداوند تبارك و تعالي باشد تشكيل شود و ما را مورد سؤال قرار دهند كه آيا براي اداي حقتان نسبت به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام كاري انجام داده‌ايد؟ بايد آنچه را كه صحيح بخاري درباره حقوق حضرت فاطمه عليها السلام آورده است را ببينيم ولو غير عامدانه؟ متعصب‌ترين و نقادترين فقهاي اهل سنت، بخاري را صحيح و معتبر مي‌دانند، در اين كتاب از ابي وليد از ابن عيينه، از عمرو بن دينار، از ابن ابي مليكه از موربن مخرمه روايت شده است كه رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم فرمود: "فاطمةُ بِضْعَةٌ مِنّي، مَن اَغْضَبَها فَقَد اَغضَبَني؛ فاطمه عليها السلام پاره تن من است، هر آن كس او را غضبناك كند مرا خشمگين كرده است." مي‌خواهيم در مورد اين حديث بحث و بررسي كنيم، حديثي كه يك فقيه سني آن ‌را روايت مي‌كند و در ميان فقهاي اهل سنت، سند اين حديث صحيح و از درجه بالايي برخوردار است، چرا كه بخاري ـ كسي كه در صحت احاديث بسيار محتاط است ـ آن را از امام جعفر صادق عليه السلام نقل كرده است و از طرفي ذهَبي ـ كه از نقادترين افراد نسبت به احاديث است ـ اين حديث را صحيح و معتبر دانسته و آن را به گونه‌اي ديگر روايت مي‌كند: "إنَّ الرَّبَ يَرضي لِرِضا فاطمة و يَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطمة"(1)؛ همانا خداوند با خشنودي فاطمه خشنود و با ناراحتي فاطمه ناراحت مي‌شود.حيات نباتات به دو عامل بستگي دارد؛ عامل اول قوت جذب و عامل دوم قوت دفع است، اين دو قوت در حيات حيوان به صورت دو قوه خشنودي و خشم ظاهر مي‌شود، كه هر دو ناشي از طبع و غريزه‌اند، امّا در حيات انساني چه؟ معناي حيات انساني آن است كه هر يك از ما به درجه انسانيتي برسد كه ركن و پشتيبان وجودش، عقلش باشد، «دعامة الإنسان عقله» اينجاست كه عقل منشأ تمام خشنودي‌ها و خشم‌ها در وجود انسان مي‌گردد، اما قبل از آن، منشأ آن دو طبع و غريزه بود. پس در نزد آنها اين حديث از لحاظ سند در حد قطعي الصدور از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم نقل شده است. ما حديث بخاري را مفسر و مؤيدي بر حديث ذهبي مي‌دانيم. حال مي‌گوييم اين حديث بر چه چيزي دلالت مي‌كند؟ خشنودي و غضب در انواع مردم از كجا ناشي مي‌شود؟ حيات نباتات به دو عامل بستگي دارد؛ عامل اول قوّت جذب و عامل دوم قوّت دفع است، اين دو قوّت در حيات حيوان به صورت دو قوّه خشنودي و خشم ظاهر مي‌شود، كه هر دو ناشي از طبع و غريزه‌اند، امّا در حيات انساني چه؟ معناي حيات انساني آن است كه هر يك از ما به درجه انسانيتي برسد كه ركن و پشتيبان وجودش، عقلش باشد، «دَعامَةُ الإنسانِ عَقْلُهُ»(2) اينجاست كه عقل منشأ تمام خشنودي‌ها و خشم‌ها در وجود انسان مي‌گردد، اما قبل از آن، منشأ آن دو طبع و غريزه بود. آيا من به مرحله انسانيتي كه منشأ خشنودي و خشمش، عقل است رسيده‌ام؟ مي‌گويم: هرگز، اصلاً، هر عاقلي در اولين درجات تعقلش بايد بداند كه به درجه انسان عاقل نرسيده است، اين اعتراف خيلي مهم است.ممكن است انسان به آنجا برسد، و آن زماني است كه اراده انسان، در اراده خداوند تبارك و تعالي فاني گردد، ديگر او اراده‌اي ندارد و اراده او عين اراده خداست. و اين همان درجه‌اي است كه تمام كارهايش «يرضي لرضا الله و يغضب لغضب ربّه» مي‌شود. يعني اگر فرزندش را كشتند، خشم او به خاطرخشم پروردگار است نه خشم نفسش و اگر فرزندش را زنده كردند به ‌خاطر رضاي خداوند خشنود مي‌گردد، نه رضاي نفسش، تصور اين درجه بسيار مشكل است چه رسد به تحقق اين امر! آيا ما تاكنون نفهميده‌ايم كه محك انسانيت‌مان و ميزان آن چيست و به چه مقدار است؟ خوشحالي و خشم ما به خاطر حاجات بدني ما است، هيچ ‌كدام از ما به درجه انسانيت نرسيده است مگر اين كه منشأ خشم و خشنودي او عقلاني باشد نه غريزي. پس هرگاه در زندگي‌مان، منشأ خشنودي و خشم‌مان را، حتي براي يك بار از عقل ديديم، آن موقع است كه براي يك بار انسان شده‌ايم، امّا اگر خشنودي و غضبمان ناشي از بطن و فرج بود مطمئناً از حيوانات خواهيم بود ولي در شكل انسان. اما انسان عقلاني كسي است كه براي هميشه با خشنودي عقل، خشنود مي‌شود و با خشم عقل، خشمگين مي‌گردد. پس اگر كسي را در روي كره زمين پيدا كرديد كه به اين درجه از شخصيت رسيده بود مرا خبر كنيد تا پيش او بروم و نه تنها دستش را ببوسم، بلكه گرد وغبار گام‌هايش را نيز ببوسم. بالاتر از اين مرتبه مقامي است كه ممكن است انسان به آنجا برسد، و آن زماني است كه اراده انسان، در اراده خداوند تبارك و تعالي فاني گردد، ديگر او اراده‌اي ندارد و اراده او عين اراده خداست. و اين همان درجه‌اي است كه تمام كارهايش «يَرضي لِرِضا اللهِ و يَغضِبُ لِغَضَبِ رَبِّهِ» مي‌شود. يعني اگر فرزندش را كشتند، خشم او به خاطرخشم پروردگار است نه خشم نفسش و اگر فرزندش را زنده كردند به ‌خاطر رضاي خداوند خشنود مي‌گردد، نه رضاي نفسش، تصور اين درجه بسيار مشكل است چه رسد به تحقق اين امر! اين همان مقام عصمت خاتم‌الانبياء صلي الله عليه و آله و سلّم است. عصمت آن مخلوقي كه نظيرش در ميان تمام مخلوقات وجود ندارد، كسي كه حب و بغضش در حب و بغض خداوند فاني شده است. چيزي را دوست نمي‌دارد مگر اين كه خداوند آن را دوست بدارد و از چيزي خشمگين نمي‌شود مگر اين كه خداوند را از آن چيز خشمگين ببيند. و اين همان بشري است كه به مقام «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الهَوَي إِنْ هُو إلاّ وَحيٌ يُوحَي»(3) رسيده است. و اين همان درجه‌اي است كه از آن به عصمت خاتميه تعبير مي‌شود، عصمتي كه غير از عصمت ابراهيميه است، عصمت ابراهيميه نيز با عصمت يونسيه متفاوت است. عصمت حضرت يونس عليه السلام هم عصمت است اما: "وَ ذَا النّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أنْ لَنْ نَقْدِرَ عَليهِ فَنَادَي فِي الظُّلُماتِ أن لا إله إلا أنت سُبحانَكَ إنّي كُنتُ مِن الظّالمين"(4)؛ و ياد آر حال يونس را هنگامي‌ كه از ميان قوم خود غضبناك بيرون رفت و چنين پنداشت كه ما هرگز او را در مضيقه و سختي نمي‌‌افكنيم آنگاه در آن ظلمت‌ها فرياد كرد كه الهي، خدايي به جز ذات يكتاي تو نيست تو از شرك و شريك پاك و منزهي و من از ستمكارانم.پس هرگاه در زندگي‌مان، منشأ خشنودي و خشم‌مان را، حتي براي يك بار از عقل ديديم، آن موقع است كه براي يك بار انسان شده‌ايم، امّا اگر خشنودي و غضبمان ناشي از بطن و فرج بود مطمئناً از حيوانات خواهيم بود ولي در شكل انسان. او پيامبر خدا و معصوم است. اما خودش را محتاج مي‌بيند كه به مقامي بالاتر برسد « سُبحانَكَ إنّي كُنتُ مِن الظّالمين ». كه آن حضرت، قبل از آن كه وارد شكم ماهي شود به آن مقام نرسيده بود. همچنين يوسف عليه السلام نيز پيامبر خدا و معصوم است. و برهاني كه خداوند به او نشان داد، همان عصمتش بود: "و لَقَد هَمَّت بِهِ وَهَمَّ بِها لَولا أنْ رَأي بُرهانَ رَبِّهِ كَذلكَ لِنَصرِفَ عَنهُ السُّوءَ و الفَحشاءَ إنّهُ مِن عِبادِنا المُخلَصين"(5)؛ آن زن باز اصرار كرد و اگر لطف خاص خدا و برهان روشن حق نگهبان يوسف نبود او هم به ميل طبيعي اهتمام مي‌كرد اين چنين عمل زشت و فحشا را از او دور كرديم كه همانا او از بندگان معصوم ماست. اما ايشان در يك درجه عصمت داشتند كه: "و قال لِلَّذي ظَنَّ أنّه ناجٍ مِنهُما اذْكُرْني عِندَ رَبِّكَ فَأنساهُ الشّيطانُ ذِكْرَ ربِِّه فَلَبِثَ في السّجن بضع سنين"(6)؛ آنگاه يوسف از رفيقي كه او را اهل نجات يافت درخواست كرد كه مرا نزد پادشاه ياد كن در آن حال شيطان ياد خدا را از نظرش ببرد بدين سبب در زندان چند سال محبوس ماند.پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم فرمودند: «همانا فاطمه عليها السلام با خشنودي خدا خشنود و با غضب خدا غضبناك مي‌شود» يعني چه؟ اما تسليم مطلق نسبت به حب و بغض، خشنودي و غضب خداوند، مقامي خاص است كه اين مقام مخصوص برترين مخلوقات و خاتم پيامبران و آقاي رسولان است، اين مقامي است كه مي‌توان گفت: اوست كه از خشنودي خدا خشنود و از غضب خدا خشمگين مي‌شود، و از طرفي ديگر خداوند تبارك و تعالي نيز از خشنودي او خشنود و از غضب او خشمگين مي‌شود. آيا بخاري و ذهبي فهميده‌اند كه چه چيزي را روايت كرده‌اند: "إِنَّ الرَّبَّ يَرضي لِرِضا فاطمةَ و يَغضِبُ لِغَضَبِ فاطمة." و آيا فهميده‌اند كه اگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم فرمودند: «همانا فاطمه عليها السلام با خشنودي خدا خشنود و با غضب خدا غضبناك مي‌شود» يعني چه؟ اين كلام دال بر اين مطلب است كه منشأ خشنودي و خشم حضرت فاطمه عليها السلام نفس ايشان نيست بلكه منشأ آن خداوند تبارك و تعالي است. معناي اين همان درجه عصمت كبري است كه رسول الله صلي الله عليه و آله و سلّم دارد. بالاتر از آن، كلام پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلّم است كه مي‌فرمايند: "إنّ الرّب يرضي لرضا فاطمه و يغضب لغضب فاطمة؛ همانا خداوند از خشنودي فاطمه عليها السلام خشنود و از غضب او غضبناك مي‌شود." اين به چه معناست كه به درجه‌اي برسد كه «لام» خشنودي از طرف فاطمه عليها السلام باشد (يعني خداوند از خشنودي فاطمه عليها السلام خشنود شود و اين مقام بالاتر است از اين كه فاطمه عليها السلام از خشنودي خدا خشنود گردد.)اين كلام دال بر اين مطلب است كه منشأ خشنودي و خشم حضرت فاطمه عليها السلام نفس ايشان نيست بلكه منشأ آن خداوند تبارك و تعالي است. معناي اين همان درجه عصمت كبري است كه رسول الله صلي الله عليه و آله دارد. اينجاست كه معناي اين سؤال فهميده مي‌شود كه فاطمه عليها السلام را چه كسي مي‌شناسد، اين فاطمه عليها السلام چه كسي است؟ و در جواب مي‌گوييم: امام جعفر صادق عليه السلام كسي است كه مي‌داند فاطمه كيست، ايشان مي‌فرمايند: "إنّما سُمِّيَت فاطمةَ فاطمةَ لِإنَّ النّاسَ فَطَموا عَن مَعرفَتِها(7)؛ همانا فاطمه، فاطمه ناميده شد، چرا كه مردم از شناخت ايشان ناتوانند." پس با دليل ثابت كرديم كه از معرفت و درك مقام حضرت فاطمه عليها السلام عاجز هستيم، ما از معرفت آن درجه بالايي كه خداوند متعال رضايش را در رضايت او و غضبش را در غضب او گذارده است عاجز هستيم، عاجز هستيم از معرفت اين مخلوق رباني و حوراي انساني، او كيست؟... اميرمؤمنان حضرت علي عليه السلام در شب دفن پيكر مبارك حضرت فاطمه عليها السلام مي‌فرمايند: "أمّا حُزني فَسَرمَد و أمّا لَيلي فَمُسَهَّد(8)؛ حزن و اندوهم هميشگي شد و خواب بر من حرام گشت. بهتر است بدانيم كسي كه اين جمله را بيان مي‌‌كند دنيا و آخرت را شناخته و هر دو آن‌ها را زير پايش گذاشته است! چرا كه اوست كه فاطمه عليها السلام را مي‌شناسد. ملاحظه كنيد هنگامي كه بر جنازه حضرت نماز مي‌خواند چه مي‌فرمايد. آنچه براي او در كنار پيكر همسرش اتفاق افتاد، هيچ كجا رخ نداده است، نمي‌توانيم بيشتر از اين بگوييم. از مصباح الأنوار در بحارالانوار حديثي از ابي عبدالله الحسين عليه السلام نقل شده است. كه حضرت فرمودند: اميرالمؤمنين عليه السلام ، فاطمه عليها السلام را سه بار و پنج بار غسل دادند، در آخر غسل پنجم مقداري از كافور استفاده كردند و مئزري بر بدن آن حضرت پوشاندند و سپس فرمودند: خدايا، فاطمه از آن تو و دختر رسول توست، صفي و برگزيده خلق توست، حجتش را به او نشان ده و مقام او را عالي گردان و بين او و پدرش جمع كن... و آن هنگام كه شب شد، علي عليه السلام او را غسل داد و بر تختي خوابانيد و رو به حسن كرد و گفت: اباذر را بياور، و او آمد. حضرت فاطمه عليها السلام را به سوي محراب حمل كرد و دوباره دو ركعت نماز به جا آورد، سپس دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: اين دختر پيامبرت فاطمه است، او را از ظلمات خارج و به سوي نور هدايت فرما. در آن هنگام منطقه‌اي از زمين نوراني شد. (9)امام جعفر صادق عليه السلام كسي است كه مي‌داند فاطمه كيست، ايشان مي‌فرمايند: "إنّما سمّيت فاطمة فاطمة لإنّ النّاس فطموا عن معرفتها(10)؛ همانا فاطمه، فاطمه ناميده شد، چرا كه مردم از شناخت ايشان ناتوانند." جمله آخر حضرت به چه معناست؟ ملاحظه بفرماييد، اين جمله مجمل بيان شد، ممكن نيست جز براي غيرخدا اين جمله گفته شود، مي‌فرمايد: خداوندا! فاطمه عليها السلام را از اين دنياي تاريكي‌ها گرفتي و به سوي نور، نور آسمان‌ها و زمين فرستادي. ملاحظه بفرماييد كه خداوند متعال دعاي اميرالمؤمنين را اجابت فرمود. مثل اين كه خداوند به حضرت فرمود: بله، همان‌گونه كه روح او را از نور پروردگارش خلق كردم او را به سوي نور فرستادم. و هنوز سخنان حضرت امير عليه السلام تمام نشده بود كه خداوند او را تصديق نمود و نقطه نوري از بدن طاهر حضرت فاطمه عليها السلام قسمتي از زمين را نوراني كرد. اين چه معنايي مي‌دهد؟ به اين معناست كه «إنّالله و إنّا إليه راجعون» براي همه است، ولي فاطمه عليها السلام به نور خدا پيوست، نوري كه از آن خلق شده بود. اين مقام فاطمه است... روحش به نور خداوندي پيوست و اينگونه آن جهان از بدن طاهري كه از عالم ظلماني به عالم روحاني شتافت استقبال نمود. اين فاطمه است كه به آن مقام رسيد. كه «إنّ الربّ ليغضب لغضب فاطمة و يرضي لرضاها.» بهتر است كه در اينجا به مناسبت اشاره‌اي كنيم به آنچه كه بخاري در روايت صحيحه‌اي از عايشه آورده است كه او گفت: فاطمه عليها السلام دختر رسول الله غضبناك شد و از [يكي از صحابه] روي برگرداند، بعد از آن طولي نكشيد كه درگذشت.(10) و از ديگري روايت كرده است كه: حضرت فاطمه عليها السلام به علي عليه السلام وصيت كرده بود كه او را مخفيانه دفن كند و آنها را از محل دفن او آگاه نسازد.ما از معرفت و درك مقام حضرت فاطمه عليها السلام عاجز هستيم، ما از معرفت آن درجه بالايي كه خداوند متعال رضايش را در رضايت او و غضبش را در غضب او گذارده است عاجز هستيم، عاجز هستيم از معرفت اين مخلوق رباني و حوراي انساني، او كيست؟... از اين اعترافات مي‌شود به نتيجه‌اي رسيد كه دو مقدمه دارد. مقدمه اول همان است كه اهل‌سنت مي‌گويند كه إنّ الله ليغضب لغضبها و همچنين مي‌گويند كه فاطمه عليها السلام از آن صحابه غضبناك شد و از او روي برگرداند و در حالي كه از او غضبناك بود درگذشت پس غضب خدا بر او حلال گشت و مقدمه دوم اين است كه خداوند مي‌فرمايد: "و مَن يُحَلِّلُ عليه غَضَبي فَقَد هَوَي"(11) ؛ و هر كس مستوجب خشم من گرديد همانا خوار و هلاك خواهد شد. پي‌نوشت‌ها: ?برگرفته از كتاب: الحق المبين في معرفة المعصومين عليه السلام ، اين سخنراني در تاريخ (9 جمادي الاول 1411 برابر با 7/9/1369) ايراد شده است. 1. مستدرك الحاكم، جلد 3، ص 154. 2. علل الشرايع، جلد 1، ص 103. 3. از روي هوا و هوس حرفي را نمي‌زند و هر چه كه مي‌فرمايد چيزي جز وحي خداوندي كه به او نازل شده نيست. سوره نجم (53) ، آيه 3 و 4. 4. سوره انبياء (21)، آيه 87. 5. سوره يوسف (12)، آيه 24. 6. سوره يوسف (12)، آيه 42. 7. تفسير فرات، ص 581. 8. امالي المفيد، ص 281. 9. مقتل حسين خوارزمي، ج1، ص 86 / بحارالأنوار، جلد 43، ص 214. 10. صحيح بخاري، ج 4، ص 41. 11. سوره طه (20)، آيه 81. منبع: ماهنامه موعود، شماره 54 . آية الله وحيد خراساني.



( شنبه بیست و چهارم تیر 1385  |  1:22   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


صدّيقه طاهره در نگاه ائمه معصومين عليهم السلام

 مقام والاى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام فقط از منظر معصومين عليهم السلام كه همتاى ايشانند، قابل بيان است. كلمات و سخنان اين بزرگواران حكايت از كرامت و عظمت والاى اين بانوى عالمه دارد: فاطمه عليها السلام از نگاه امام اميرالمومنين عليه السلام در آخرين لحظات عمر مبارك حضرت فاطمه عليها السلام وصاياى خويش را به همسرشان مىنمودند كه "اى پسرعمو! تو هرگز مرا در دوران زندگى دروغگو و خائن نيافتى و هرگز با فرمانت مخالفت نكردم." على عليه السلام كه شاهد درگذشت تنها ياور و تسلى بخش خود است، مىفرمايد: "پناه به خدا! تو داناتر و پرهيزگارتر و گرامىتر و نيكوتر از آنى كه من به جهت مخالفت كردنت با خود، تو را نكوهش كنم. دورى از تو و احساس فراقت بر من گران خواهد بود ولى گريزى از آن نيست. به خدا سوگند! با رفتنت مصيبت رسول خدا صلي الله عليه و آله را بر من تازه كردى. انا لله و انا اليه راجعون از اين مصيبت بزرگ و دردناك و تاثرآور و حزن‌انگيز!" (1) دقت در كلام على عليه السلام در اين لحظات، شدت علاقه و احترامش را به فاطمه عليها السلام مىرساند. در نگاه امام على عليه السلام فاطمه در چنان مرتبه والايى از زهد و خداترسى و عمل به احكام الهى قرار دارد كه تصور مخالفت او با همسرش ممكن نيست. حضرت على عليه السلام در پاسخ به ادعاهاى بى اساس معاويه مبنى بر فضايل امويان در نامه‌اى مىنويسد: "... دو سيد جوانان اهل بهشت از ماست و «صبية النار» از شماست، كودكانى كه نصيب آنان آتش گرديد. بهترين زنان جهان از ماست. و «حمالة الحطب»، آن كه هيزم كشد براى دوزخيان از شماست. اين فضليت‌ها از ماست و آن فضيلت‌ها از شماست... ." (2)امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه "انا اَنزَلناهُ فِى لَيلَةِ القَدر" مىفرمايد: منظور از "ليله" فاطمه و منظور از "قدر" خداوند است. هر كس فاطمه را آن گونه كه سزاوار است، بشناسد، "ليلة القدر" را درك كرده است. در شعرى كه به ايشان منسوب است، مىفرمايد: "من به فاطمه و فرزندانش مباهات مىكنم! آن گاه به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم افتخار مىكنم در آن هنگام كه فاطمه را به همسرى من درآورد."(3) شخصيت والايى چون حضرت على عليه السلام به همسرى بانوى جهان افتخار مىكند و همسرى با او را ملاك برترى خود و شايستگىاش بر رهبرى اسلام مىداند. فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسن مجتبى عليه السلام امام حسن عليه السلام در موارد بسيارى از مادرشان سخن گفته‌اند. من جمله: "شبى ديدم مادرم در محراب، به نماز ايستاده است و تا طلوع خورشيد مشغول ركوع و سجود بود و شنيدم براى يكايك مردان و زنان دعا مىكرد و آنان را نام مىبرد ولى براى خود چيزى نخواست. عرض كردم: مادر! چرا همان گونه كه براى ديگران دعا مىكنى، براى خود دعا نمىكنى؟ فرمود: فرزندم! اول همسايه بعد از آن خانه."(4) فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا، در آن هنگام كه لشكر دشمن، امام حسين عليه السلام را احاطه كرد. ضمن خطبه مفصلى فرمودند: "مرا بين كشته شدن و ذلت مخير كرده‌اند و من هرگز تن به پستى نمىدهم. خدا و رسول مرا از چنين كارى باز مىدارند. همچنين نياكان پاك و دامن‌هاى مطهر و پاكيزه اجازه چنين پذيرشى را به من نمىدهند."(5) در يك كلام، امام حسين عليه السلام دليل پايمردى و مقاومت خويش را تربيت الهى فاطمه عليها السلام مىداند. امام حسين عليه السلام نقل مىكند: "آن زمان كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم در خانه ام‌سلمه بود، صرصائيل(يكى از فرشتگان الهى) نزد پيامبر آمد و عرض كرد: نور را به عقد نور درآور. پيامبر فرمود: چه كسى را براى چه كسى؟ گفت: دخترت فاطمه عليها السلام را براى على ابن ابىطالب. سپس در حضور جبرئيل و ميكائيل و صرصائيل فاطمه را به عقد على درآورد." (6) فاطمه عليها السلام از نگاه امام سجاد عليه السلام امام سجاد عليه السلام مىفرمايد: "وقتى كه قيامت فرارسد، منادى ندا مىدهد: در اين روز، ترس و اندوهى به خود راه ندهيد. همه خوشحال از اين عفو عمومى سر بالا مىبرند. فاطمه عليها السلام وارد محشر مىشود و گفته مىشود كسانى كه به آيات ما ايمان آوردند و مسلمان شدند به جز مسلمانانى كه دوستدار اهل‌بيت هستند، همگى سرها را به زير اندازند. آن گاه اعلام مىشود: اين است فاطمه دخت محمد صلي الله عليه و آله و سلّم . او و همراهانش به سوى بهشت مىروند. خداوند فرشته‌اى را خدمت وى مىفرستد و مىگويد: حاجتت را از من بخواه!امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوار خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل مىكند كه پس از ازدواج على و فاطمه (عليهما‌السلام) خداوند عزوجل فرمودند: "اگر على عليه السلام را نمىآفريدم براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين يافت نمىشد." فاطمه عرض مىدارد: پروردگارا! حاجت من آن است كه مرا و كسانى را كه فرزندان مرا يارى كردند، مورد عفو قرار دهى."(7) فاطمه عليها السلام از نگاه امام محمدباقر عليه السلام امام باقر عليه السلام به جابر روايت كردند كه: "... چون قيامت شود، جبرئيل ندا مىدهد: خديجه دختر خُوَيْلد كجاست؟ مريم دختر عمران، آسيه دختر مزاحم، ام كلثوم خوهر موسى كجايند؟ آنان از جاى برمىخيزند ... اى اهل محشر! امروز من كرامت را براى محمد و على و حسن و حسين و فاطمه عليهم السلام قرار دادم. سرها را پايين بياندازيد و چشم‌ها را فرو بنديد، چون فاطمه مىخواهد به بهشت برود. سپس جبرئيل ناقه‌اى بهشتى مىآورد و آن حضرت را به بهشت مىبرد وليكن ايشان وقتى نزديك بهشت مىرسد درنگ مىكند. خداوند مىفرمايد: درنگ شما براى چيست؟ فاطمه مىگويد: پروردگارا! دوست دارم در چنين روزى مقامم شناخته شود. خداوند مىفرمايد: اى دختر حبيبم! برگرد و نظر افكن و هر كس را كه دوستى تو يا دوستى يكى از فرزندان تو در دلش باشد، او را گرفته و وارد بهشت كن." در ادامه امام باقر عليه السلام مىفرمايد: "به خدا سوگند! اى جابر در آن روز فاطمه؛ شيعيان و دوستانش را همانند پرنده‌اى كه دانه خوب را از دانه بد جدا مىكند، از بين جمعيت جدا مىكند."(8)حضرت بقيه الله(عج) فرمودند: "دختر رسول خدا فاطمه عليها السلام براى من سرمشق و الگوى نيكويى است." فاطمه عليها السلام از نگاه امام جعفر صادق عليه السلام مرحوم مجلسى در ضمن روايتى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند: "فاطمه، صديقه كبرى است. محور حركت انسان‌هاى گذشته، معرفت و شناخت حضرت فاطمه بوده است."(9) سيدهاشم بحرانى روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه: "نبوت هيچ پيامبرى تكميل نشد مگر اين كه به فضيلت آن حضرت اقرار نموده، و محبت او را دارا باشد."(10) امام صادق عليه السلام در ذيل آيه شريفه "انا اَنزَلناهُ فِى لَيلَةِ القَدر" مىفرمايد: منظور از "ليله" فاطمه و منظور از "قدر" خداوند است. هر كس فاطمه را آن گونه كه سزاوار است، بشناسد، "ليلة القدر" را درك كرده است. (11) فاطمه عليها السلام از نگاه امام موسى كاظم عليه السلام امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: "همانا فاطمه، صديقه و شهيده است."(12) سليمان جعفر مىگويد: از امام كاظم عليه السلام شنيدم كه فرمودند: "در خانه‌اى كه اسم محمد يا على، حسن، حسين، جعفر، عبدالله و از زنان فاطمه باشد، فقر و تنگدستى وارد نخواهد شد." (13) فاطمه عليها السلام از نگاه امام رضا عليه السلام امام رضا عليه السلام از اجداد گراميش نقل مىكند كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلّم به على عليه السلام فرمودند: سه فضيلت به تو داده شد كه به من داده نشده است. على عليه السلام عرض كرد: چه چيزهايى به من داده شده است؟ فرمود: تو پدر زنى چون من دارى كه من چنين پدر زنى ندارم، همسرى چون فاطمه به تو داده شده كه به من داده نشده است، حسن و حسين به تو داده شده كه به من داده نشده است."(14) امام رضا عليه السلام از پدران بزرگوار خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم نقل مىكند كه پس از ازدواج على و فاطمه (عليهما‌السلام) خداوند عزوجل فرمودند: "اگر على عليه السلام را نمىآفريدم براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين يافت نمىشد."(15)امام كاظم عليه السلام مىفرمايد: "همانا فاطمه، صديقه و شهيده است." فاطمه عليها السلام از نگاه امام جواد عليه السلام امام جواد عليه السلام خطاب به موسى بن قاسم وقتي که به امام عرض کرد: در حج از طرف مادرت فاطمه عليها السلام نيز زيارت كردم و گاهى هم نكردم؛ فرمودند: "ايشان را زياد كن، زيرا كه برترين چيزى است كه بدان عمل مىكنى."(16) زكريا بن آدم نقل مىكند: "در محضر امام رضا عليه السلام بودم كه امام جواد عليه السلام در حالى كه بيش از چهار سال از عمرش نگذشته بود، وارد شد. وقتى نشست دستش را روى زمين قرار داد و سر به آسمان بلند نمود و مدتى طولانى به فكر فرو رفت. امام رضا عليه السلام فرمود: جانم فدايت! چرا اين چنين در انديشه‌اى؟ پاسخ داد: به جهت ستم‌هايى كه نسبت به مادرم فاطمه عليها السلام انجام دادند."(17) فاطمه عليها السلام از نگاه امام هادى عليه السلام آن حضرت در مورد علت نامگذارى حضرت صديقه طاهره عليها السلام به "فاطمه"، از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم نقل مىكند: "دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه ناميدند كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم به دور نگه مىدارد."(18) فاطمه عليها السلام از نگاه امام حسن عسكرى عليه السلام امام حسن عسكرى عليه السلام از امام على عليه السلام، از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلّم نقل مىكند كه: "آن هنگام كه خداوند آدم و حوا را آفريد، آنان در بهشت به خود مباهات مىكردند. آدم به حوا گفت: خداوند هيچ مخلوقى بهتر از ما نيافريده است. خداوند به جبرئيل فرمود: اين دو بنده‌ام را به فردوس برين ببر! زمانى كه وارد فردوس شدند، چشمانشان به بانويى افتاد كه جامه‌اى زيبا از جامه‌هاى بهشتى در برداشت و تاجى نورانى بر سر گذاشته و دو گوشواره درخشان به گوشش آويخته بود و بهشت از پرتو نور چهره‌اش درخشان بود. حضرت آدم به جبرئيل گفت: حبيبم جبرئيل! اين بانو كه از زيبايى چهره‌اش بهشت نورانى گشته، كيست؟ گفت: او فاطمه دختر محمد صلي الله عليه و آله و سلّم پيامبرى از نسل تو است كه در آخرالزمان خواهد آمد. گفت: اين تاجى كه بر سر دارد، چيست؟ پاسخ داد: شوهرش على بن ابيطالب عليه السلام است. گفت: اين دو گوشواره كه بر دو گوش اوست چيست؟ پاسخ داد: دو فرزندش حسن و حسين مىباشند. آدم گفت: حبيبم! آيا اينان پيش از من آفريده شده‌اند؟ گفت: بلى، اينان در علم مكنون خداوند چهار هزار سال پيش از آن كه تو آفريده شوى، وجود داشتند."(19) فاطمه عليها السلام از نگاه امام مهدى (عج) حضرت بقيه الله(عج) فرمودند: "دختر رسول خدا فاطمه عليها السلام براى من سرمشق و الگوى نيكويى است."(20) امام مهدى عليه السلام كه با ظهور خويش عالم را متحول مىسازد، حضرت فاطمه عليها السلام را الگوى عملى و حكومتى خويش مىشمرد و اين، حكايت از مقام عظماى بانوى عالم، حضرت زهرا عليها السلام دارد. آنچه مطرح شد، قطره‌اى از درياى وجود فاطمه عليها السلام بود. به اين اميد كه در قيامت ما را مشمول عنايت و شفاعت خود قرار دهد. پىنوشت‌ها: 1 ـ فاطمة الزهرا من المهد الى اللحد، ص 609 و 610 / روضة الواعظين، ص 151. 2 - نهج البلاغه، نامه 28. 3 ـ ديوان امام على ابن ابى طالب عليه السلام ، محمدعبدالرحمن عوض، ص 65. 4 ـ بحارالانوار، ج 43، صص 81 و 82، حديث 3. 5 ـ همان، ج 45، ص 9. 6 ـ همان، ج 43، ص 123، حديث 31. 7 ـ عوالم العلوم . 8 ـ بحارالانوار، ج 43، ص 64. 9 ـ همان، ص 105. 10 ـ مدينه المعاجز به نقل: فاطمة الزهرا بهجة القلب المصطفى، ص 86. 11 ـ بحارالانوار، ج 43، ص 65، حديث 580. 12 ـ مرآة العقول، ج 5، ص 315. 13 ـ سفينة البحار، ج 4، ص 295. 14 ـ مسندالرضا، ج 1، ص 119، حديث 81 . 15 ـ همان، ج 1، ص 141، حديث 177. 16 ـ اصول كافى، ج 4، ص 314، حديث 2. 17 ـ بحارالانوار، ج 50، ص 59. 18 ـ لسان الميزان، ج 3، ص 346. 19ـ بحارالانوار، ج 53، ص 180. 20 ـ بحارالانوار، ج52، ص179. منبع: ماهنامه كوثر شماره 41 " معصومه شيرى"



( شنبه بیست و چهارم تیر 1385  |  1:21   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


اسرار نام‌هاي حضرت زهرا عليها السلام

 حضرت صادق عليه السلام فرمودند: حضرت فاطمه عليهاالسلام را نزد خداي تعالي نُه نام است: فاطمه، صديقه، طاهره، مباركه، زكيّه، راضيه، مرضيّه، محدّثه، و زهرا. پس فرمودند: آيا مي‌داني كه تفسير فاطمه چيست؟ راوي عرض كرد: مرا خبر ده اي سيّد من! فرمود: يعني بُريده شده از بديها... .(1) «بر اساس روايات، آن بانو را فاطمه ناميده‌اند زيرا: از هر بدي جداست،(2) شيعيانش را از دوزخ مي‌رهاند،(3) به وسيله علم و كمال از شير گرفته شده،(4) بديل ندارد،(5) انسان‌ها از شناختنش عاجزند،(6) و از نام خداي فاطر گرفته است.»(7) علامه مجلسي مي‌نويسد: صدّيقه به معني معصومه و مباركه يعني صاحب بركت در علم و فضل و كمالات و معجزات و اولاد گرامي؛ طاهره، پاكيزه از صفات نقص؛ زكيّه، نمو كننده در كمالات و خيرات؛ راضيه، راضي به قضاي الهي؛ مرضيّه، پسنديده خدا و دوستانش؛ محدّثه، آن كه فرشته با او سخن مي‌گويد و زهرا، نوراني به نور صوري و معنوي معنا مي‌دهند.صديقه به معني معصومه و مباركه يعني صاحب بركت در علم و فضل و كمالات و معجزات و اولاد گرامي؛ طاهره، پاكيزه از صفات نقص؛ زكيّه، نمو كننده در كمالات و خيرات؛ راضيه، راضي به قضاي الهي؛ مرضيّه، پسنديده خدا و دوستانش؛ محدّثه، آن كه فرشته با او سخن مي‌گويد و زهرا، نوراني به نور صوري و معنوي معنا مي‌دهند. اَبان بن تَغلَب از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد: به چه سبب فاطمه را زهرا مي‌نامند؟ حضرت فرمود: براي آن كه نور فاطمه سه مرتبه در روز براي اميرالمؤمنان عليه السلام ظاهر مي‌شد؛ يك مرتبه در آغاز روز، كه فاطمه به نماز بامداد مي‌ايستاد؛ نور سفيدي از آن خورشيد فلكِ عصمت ساطع مي‌گرديد و در خانه‌هاي مدينه مي‌تابيد و ديوارها را سفيد مي‌كرد؛ آن سان كه از مشاهده آن حالت تعجّب كرده و به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله مي‌شتافتند و علت آن نور را سؤال مي‌كردند. حضرت مي‌فرمود: به خانه دخترم فاطمه برويد تا سبب آن نور بر شما ظاهر گردد. چون به خانه آن حضرت مي‌آمدند، مي‌ديدند كه آن حضرت در محراب عبادت نشسته به نماز مشغول است و آن نور از روي انورش ساطع است، پس مي‌دانستند نوري كه مشاهده كرده‌اند از وجود مقدس اوست. چون هنگام زوال شمس مي‌شد و فاطمه عليهاالسلام مهيّاي نمازمي‌گرديد، نور زردي از جبينش مي‌درخشيد، و بر خانه‌هاي مدينه مي‌تابيد، و از آن نور در و ديوار و جامه‌ها و رنگ‌هاي ايشان زرد مي‌شد؛ چون از سبب آن حال سؤال مي‌كردند، حضرت رسول صلي الله عليه و آله آنها را به خانه فاطمه عليهاالسلام مي‌فرستاد، چون به خانه آن حضرت مي‌رفتند، وي را در محراب عبادت مي‌يافتند كه مشغول نماز است و از روي مباركش نور زردي ساطع است، پس مي‌دانستند كه آنچه ديده‌اند از نور روي آن حضرت بوده است. ابان بن تغلب از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد: به چه سبب فاطمه را زهرا مي‌نامند؟ حضرت فرمود: براي آن كه نور فاطمه سه مرتبه در روز براي اميرالمؤمنان عليه السلام ظاهر مي‌شد؛ يك مرتبه در آغاز روز، كه فاطمه به نماز بامداد مي‌ايستاد؛ نور سفيدي از آن خورشيد فلك عصمت ساطع مي‌گرديد و در خانه‌هاي مدينه مي‌تابيد و ديوارها را سفيد مي‌كرد؛ آن سان كه از مشاهده آن حالت تعجّب كرده و به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله مي‌شتافتند و علت آن نور را سؤال مي‌كردند. چون آخر روز فرامي‌رسيد و آفتاب غروب مي‌كرد، از روي منوّر فاطمه عليهاالسلام نور سرخي مي‌درخشيد،- از فرح و شادي و شكر و نعمت الهي- پس به آن نور خانه‌هاي مدينه و ديوارهاي آن سرخ مي‌شد. مردم كه از مشاهده آن حالت متعجّب مي‌شدند، به خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌رسيدند و از علت آن سوال مي‌نمودند. حضرت صلي الله عليه و آله ايشان را به خانه فاطمه عليهاالسلام مي‌فرستاد، پس آن بانو را مي‌ديدند كه در محراب نماز نشسته و به تسبيح و تمجيد الهي مشغول مي‌باشد و از گونه‌اش نور سرخي ساطع است. پس مي‌دانستند كه آن چه ديده‌اند از آثار نور آن حضرت بوده و پيوسته آن نور در جبين انور فاطمه عليهاالسلام بود تا آن كه امام حسين عليه السلام متولد شد و آن نور به جبين آن حضرت منتقل گرديد و پيوسته آن نور با ما هست و از امامي به امام ديگر منتقل مي‌شود تا روز قيامت.(8) همچنين از آن حضرت پرسيدند: به چه سبب حضرت فاطمه عليهاالسلام را زهرا مي‌گفتند؟ فرمود: زيرا كه حق تعالي آن حضرت را از نور عظمت خود آفريد و چون او را آفريد، آسمان‌ها و زمين از نور روي او روشن شد و ديده‌هاي فرشتگان را خيره گرداند، و همگي براي حق تعالي به سجده افتاده و گفتند: اي خداي ما اين چه نور است؟فاطمه عليهاالسلام را به آن سبب زهرا ناميدند كه چون در محراب خود به عبادت مي‌ايستاد، نور او، اهل آسمان را روشني مي‌بخشيد، چنان كه ستارگان آسمان اهل زمين را روشنايي مي‌دهند. حق تعالي به ايشان وحي كرد: نوري است كه از نور خود آفريده و در آسمان ساكن گردانيده و از عظمت خود آن را خلق كرده‌ام. و او را از وجود پيغمبري از پيغمبران خود كه او را بر جميع پيغمبران برتري داده‌ام بيرون خواهم آورد، و از اين نور پيشوايان دين را كه قيام نمايند به امر من هدايت كنند مردم را به دين حق بيرون خواهم آورد و آنها را خليفه‌هاي خود در زمين گردانم، بعد از آن كه وحي من منقطع شود.(9) و نيز از آن حضرت روايت كرده‌اند كه: فاطمه عليهاالسلام را به آن سبب زهرا ناميدند چرا که وقتي در محراب خود به عبادت مي‌ايستاد، نور او، اهل آسمان را روشني مي‌بخشيد، چنان كه ستارگان آسمان اهل زمين را روشنايي مي‌دهند.(10) از امام حسن عسكري عليه السلام سؤال كردند كه چرا حضرت فاطمه را زهرا ناميدند؟ فرمود: از براي آن كه روي آن حضرت براي اميرمؤمنان عليه السلام در آغاز روز مانند آفتاب، و در هنگام زوال چون ماه منير مي‌درخشيد و نزد غروب آفتاب همانند ستاره روشن مي‌شد.(11) در احاديث متواتر از طريق خاصّه و عامّه روايت شده است: آن حضرت را براي اين فاطمه ناميده‌اند كه حق تعالي او و شيعيانش را از آتش جهنم بريده است. همچنين در احاديث متواتر از طريق خاصّه و عامّه روايت شده است: آن حضرت را براي اين فاطمه ناميده‌اند كه حق تعالي او و شيعيانش را از آتش جهنم بريده است.(12) ابن شهر آشوب روايت كرده است كه كنيه‌هاي آن حضرت: امّ الحسن، امّ الحسين، امّ المحسنين، امّ الائّمّة، امّ ابيه، و اسماء آن حضرت: فاطمه، بتول، سّيده، عذر، زهراء، حوراء، مباركه، طاهره، زكيّه، مرضيّه، محّدثه، مريم، الكبري و صديقة الكبري بود.(13) پي‌نوشت‌ها: 1- علل الشرايع؛ ص178/ خصال شيخ صدوق، ص 414. 2- علل الشرايع،1/212. 3- معاني الاخبار؛ ص64. 4- كشف‌الغمه؛1/463. 5- بحارالانوار؛43/13. 6- تفسيرفرات كوفي؛ص581. 7- حليةالابرار؛2/644. 8- علل الشرايع؛180. 9- علل الشرايع؛ص 179. 10- معاني الاخبار؛64/علل الشرايع؛181. 11- مناقب ابن شهر آشوب؛3/378. 12- علل الشرايع؛179. 13- همان . منبع: کتاب بوي بهشت سوخته برگزيده از كتاب جلاءالعيون علّامه محمّد باقر مجلسي اقتباس: علي لباف ص 11 تا 16.



( شنبه بیست و چهارم تیر 1385  |  1:21   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


نگاهي به ابعاد وجودي حضرت زهرا عليهاالسلام

 برگرفته از سلسله درس‌هاي استاد طاهايي زندگاني معصومين صلوات الله عليهم اجمعين تماماً درس است وهر يك دفتري است عظيم در درياي بي‌كرانه كه در ظرف افكار و اوهام ما نمي‌گنجد. زندگي پر فراز و نشيب حضرت زهرا سلام الله عليها نيز همچون پدر بزرگوار و همسر والا مقام و فرزندان گرامي‌شان از اوج والايي برخوردار است. اگر در ابعاد وجودي حضرت زهرا سلام الله عليها نظري بيافكنيم اولين بُعدي كه توجه ما را جلب مي‌كند بُعد شخصيتي آن حضرت است. معمولاً الفباي شخصيت هر فردي را هدف او مشخص مي‌كند هدف هر چه بالاتر و عالي‌تر باشد شخصيت انسان هم عالي‌تر مي‌شود. اگر هدف انسان دنيا باشد با تمام شدن دنيا هدف هم به پايان مي‌رسد. اما اگر هدف خدا باشد نابود شدني و از بين رفتني نيست. "كُلُ مَنْ عَلَيها فَانٍ و يَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ ذُوالجَلالِ وَالاِكْرام."(1) فاطمه زهرا سلام الله عليها به مرحله‌اي از كمال رسيد كه خود واسطه فيض گرديد و جز به ذات اقدس اله به چيز ديگري تكيه نكرد. اگر قلب با خدا پيوند بخورد و مؤمن در هر كاري اول رجوع به قانون اساسي الهي يعني قرآن بكند، و از خدا كمك بطلبد، زندگي‌اش را با اين قانون اساسي الهي يعني قرآن منطبق بكند و زندگي‌اش را با اين قانون اساسي تطبيق دهد و فقط رضاي اله را در نظر بگيرد اين پيوندي است محكم كه ديگر گسستني نيست نتيجه اين مي‌شود كه "اِنَّ اللهَ يَغضِبُ لِغَضبِ فاطمه و يَرضِي لِرِضاها"؛ يك دخترهجده ساله چنان رشد و كمال پيدا مي‌كند كه خدا به غضب او غضب مي‌كند و به رضايت او راضي مي‌شود. فاطمه زهرا سلام الله عليها به مرحله‌اي از كمال رسيد كه خود واسطه فيض گرديد و جز به ذات اقدس اله به چيز ديگري تكيه نكرد. اگر قلب با خدا پيوند بخورد و مؤمن در هر كاري اول رجوع به قانون اساسي الهي يعني قرآن بكند، و از خدا كمك بطلبد، زندگي‌اش را با اين قانون اساسي الهي يعني قرآن منطبق بكند و زندگي‌اش را با اين قانون اساسي تطبيق دهد و فقط رضاي اله را در نظر بگيرد اين پيوندي است محكم كه ديگر گسستني نيست نتيجه اين مي‌شود كه "ان الله يغضب لغضب فاطمه و يرضي لرضاها"؛ يك دخترهجده ساله چنان رشد و كمال پيدا مي‌كند كه خدا به غضب او غضب مي‌كند و به رضايت او راضي مي‌شود . گرچه حضرت زهرا سلام الله عليها دختر پيامبر صلي الله عليه و آله، همسر علي و مادر ائمه عليهم‌السلام است و اينها همه از افتخارات ايشان است اما اين از ارتباط او با خدا و پيوند قلبي آن «حضرت با ذات اقدس الهي است كه چنين شخصيتي را به او داده و باعث شده محورعالم وجود قرار گيرد. در حديث كساء وقتي خداوند اصحاب كساء را معرفي مي‌نمايد اول نام فاطمه را ذكر مي‌كند "هُم فاطمَةُ و ابوها و بَعْلُها و بَنُوها" در حديث ديگري آمده است: " يا احمد لَولاك لَما خَلَقتُ الاَفْلاكَ و لَولا عليٌ لَما خَلَقْتُكَ و لَولا فاطمةُ لَما خَلَقتُكُما"(2) ؛ «اي احمد اگر تو نبودي آسمان و زمين را نمي‌آفريدم و اگر علي نبود تو را نمي‌آفريدم و اگر فاطمه نبود تو و علي را نمي‌آفريدم.» بهانه آفرينش فاطمه است، فاطمه يعني جدا شده از آتش، جدا شده از درك و فهم مردم، كسي كه ديگران در شناختش عاجزند. در بُعد عبادت هم مي‌بينيم كه سراسر زندگي حضرت زهرا حركات و سكنات، همسرداري و فرزندداري و... در همه زندگي حضرت عبوديت خداوند تبارك و تعالي نمايان است. "سيماهُم في وجوهِهِم مِن اَثَرِ السُجود، نشانه آنها اثر سجده هايي است كه بر چهره هايشان است"(فتح 29)، تنها رضاي خدا را در نظر داشت و فضل و رضوان الهي را مي‌جست. تحمل تمام زحمات، سختي‌ها و مبارزات و سرانجام شهادت آن حضرت همه و همه براي خدا بود. از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل شده: زماني كه فاطمه سلام الله عليها به نماز مي‌ايستاد نوري از او ساطع مي‌شود كه آسمان را روشن مي‌كند ملائكه از نور او استفاده مي‌كنند خداوند تبارك و تعالي به فاطمه افتخار مي‌كند مي‌فرمايد: اي ملائكه من نظر كنيد به اين بنده من "زهرا" ببينيد چگونه در نهايت خضوع و تواضع در مقابل من ايستاده كه تمام مفاصل او مي‌لرزد. اي ملائكه آگاه و گواه باشيد كه من شيعيان او را از آتش جهنم ايمن مي‌كنم . در حديث آمده است: " يا احمد لَولاك لَما خَلَقتُ الاَفْلاكَ و لَولا عليٌ لَما خَلَقْتُكَ و لَولا فاطمةُ لَما خَلَقتُكُما "(2) ؛ «اي احمد اگر تو نبودي آسمان و زمين را نمي‌آفريدم و اگر علي نبود تو را نمي‌آفريدم و اگر فاطمه نبود تو و علي را نمي‌آفريدم.» همسرداري و خانه داري ترقي يا عقب ماندگي، سعادت يا بدبختي يك مرد به همسرش بستگي دارد به فرموده امام رضوان الله تعالي عليه: «از دامن زن مرد به معراج مي‌رود» مرداني‌ كه در ميدان مبارزه يا در اجتماع وظائف سنگين را به دوش مي‌كشند و با حوادث و مشكلات برخورد مي‌كنند سنگر و آرامشگاهشان خانه است به خانه پناه مي‌برند تا تجديد نيرو كنند. زهرا سلام الله عليها از مسئوليت سنگين و حساس زن مطلع بود و خود را براي نيرو بخشيدن به همسرش آماده كرده بود وقتي كه علي عليه السلام به خانه مي‌آمد چون پروانه‌اي به گرد او مي‌گشت، دلجويي مي‌كرد و دلداري مي‌داد، از حوادث و مشكلات او مي‌پرسيد و تسلي بخش او بود. لذا مي‌بينيد علي عليه السلام مي‌فرمايد هر وقت زياد كسل مي‌شدم و اندهگين و غمناك مي‌گرديدم به خانه مي‌آمدم و به چهره فاطمه نگاه مي‌كردم غم‌ها از دل من خارج مي‌شد. حضرت زهرا سلام الله عليها با اين روش به استقبال همسر مي‌شتافت كه: لباس‌هاي خون آلودش را تطهير كرده و زخم‌هايش را پانسمان مي‌نمود بعد دلجويي مي‌كرد و از وضعيت جنگ مي‌پرسيد فداكاري و شجاعت آن حضرت را مي‌ستود و براي جنگ تشويق مي‌كرد. او مي‌دانست كه اگرعلي از خانه و خانواده اطمينان خاطر نداشته باشد نمي‌تواند آنچنان كه شايسته است در جنگ جانفشاني كند. بهانه آفرينش فاطمه است، فاطمه يعني جدا شده از آتش، جدا شده از درك و فهم مردم، كسي كه ديگران در شناختش عاجزند. ساده زيستي در رابطه با خانه و زندگي حضرت زهرا سلام الله عليها هرچه را بنگريم داراي امتياز خاصي است. ساده زيستي در زندگي آن حضرت بسيار جلب توجه مي‌كند و در تمام امور زندگي ايشان نمايان است. رمز آسايش فكر و روح انسان در زندگي ساده است علاوه بر اين وسيله‌اي براي تقرب به خداست هرچه ما در زندگي ساده‌تر باشيم به خدا نزديك‌تريم و از بسياري از گرفتاري‌هاي اجتماعي نيز نجات پيدا مي‌كنيم . زندگاني حضرت زهرا، لباس ايشان، نحوه سلوك و رفتارشان، از سادگي خاصي برخوردار بود. البته حضرت ندار و فقير نبودند در تاريخ آمده كه وقتي علي عليه السلام از جنگ برمي‌گشتند سپري پر از زر مي‌آورد و در سكوي در مي‌نشست و همه را در راه خدا انفاق مي‌كرد دامنش را تكان مي‌داد و به خانه وارد مي‌شد. زهرا دختر اولين شخص عالم اسلام حضرت ختمي مرتبت محمد صلي الله عليه و آله بود و مادرش ثروتمندترين مردم حجاز، با اين حال مي‌بينيم در شب زفاف لباس عروسي‌اش را به سائل مي‌دهد و با تنها پيراهن كهنه‌اي كه دارد به خانه شوهرمي‌رود. از رسول خدا صلي الله عليه وآله نقل شده: زماني كه فاطمه سلام الله عليها به نماز مي‌ايستاد نوري از او ساطع مي‌شود كه آسمان را روشن مي‌كند ملائكه از نور او استفاده مي‌كنند خداوند تبارك و تعالي به فاطمه افتخار مي‌كند مي‌فرمايد: اي ملائكه من نظر كنيد به اين بنده من "زهرا" ببينيد چگونه در نهايت خضوع و تواضع در مقابل من ايستاده كه تمام مفاصل او مي‌لرزد. اي ملائكه آگاه و گواه باشيد كه من شيعيان او را از آتش جهنم ايمن مي‌كنم . فرزندداري و تربيت كودك زهرا سلام الله عليها به زن بودن خود افتخار مي‌كرد و مقام زن را بسيار شامخ و عالي مي‌دانست و چنين لياقتي را در خود مي‌ديد كه دستگاه آفرينش مسئوليت بزرگي يعني مادر شدن را به او افاضه كرده است . بچه داري و تربيت فرزند براي ايشان يك مساله پيش پا افتاده نبود. فاطمه سلام الله عليها در خانه كوچك خويش يك دانشگاه براي تربيت كودكانش تأسيس نمود در اين دانشگاه كه به امر حق و نظارت پيامبر اكرم تأسيس شده بود از مديريت علي نيز بهره وافي و كافي مي‌برد. اصول تربيتي و برنامه اين كلاس مستقيماً از طرف خداوند تبارك و تعالي داده مي‌شد. لذا بهترين برنامه تربيتي در آن اجرا شد و برجسته‌ترين افراد را تربيت نمودند شاگردان اين مدرسه آنچه مي‌آموختند در عمل پياده مي‌كردند يعني فهم كاربردي. چهار دانشجو در اين كلاس تربيت شدند كه تا دنيا برقرار است مردم از دانش آنها بهره‌مند مي‌شوند. درس اولي كه در اين كلاس به بچه‌ها آموختند درس محبت بود پيامبر صلي الله عليه و آله عملا محبت را ياد مي‌دادند و حضرت زهرا سلام الله عليها به طور كامل اين درس را اجرا مي‌كرد. پيامبر صلي الله عليه و آله سجده نمازش را آن قدر طولاني مي‌كند تا امام حسين به اراده خودش از روي شانه پيامبر برخيزد. هنگامي كه شخص يهودي چنين صحنه‌اي را مي‌بيند مسلمان مي‌شود. علي عليه السلام مي‌فرمايد هر وقت زياد كسل مي‌شدم و اندهگين و غمناك مي‌گرديدم به خانه مي‌آمدم و به چهره فاطمه نگاه مي‌كردم غم‌ها از دل من خارج مي‌شد. درس ديگر، پرورش شخصيت فرزندان است . پيامبر صلي الله عليه و آله حسين را در آغوش مي‌گرفت و دهان او را مي‌بوسيد و مي‌فرمود: تو آقايي، پسر آقايي، تو امامي پسر امامي، و پدر امامان هستي. و اين چنين شخصيت كودك را ارج مي‌نهادند.علي عليه السلام و زهرا سلام الله عليها از اين روش پيامبر متابعت كرده و هرگز كودكان را تحقير نمي‌كردند. حَسَنَيْن عليهماالسلام و زينبين سلام الله عليهما درس ايمان و تقوي و دفاع از حق و حقيقت را در اين كلاس آموختند. فاطمه سلام الله عليها در بازي‌هاي كودكانه با فرزندانشان اشعاري مي‌خواندند كه تماما درس ايمان و شجاعت و شهامت بود. به حسن عليه السلام مي‌فرمود: اَشْبِه اَباكَ يا حَسن وَاخْلَعْ عَن الحَقِّ الرَسَن وَاعْبُد اِلَهًا ذَاالمِنَن وَلا تُوالِ ذَالاالحَسَن شبيه پدرت باش و طناب از گردن حق باز كن، يكتا پرست باش و دست دوستي به دشمن مده. فضائل علمي از حضرت زهرا سلام الله عليها صحيفه‌اي بر جاي مانده كه در ميان ائمه عليهم السلام دست به دست مي‌گشت و هم اكنون در اختيار امام زمان(عج) مي‌باشد. تمام ائمه به اين صحيفه مادرشان افتخا ر مي‌كنند. امام باقرعليه‌السلام كه شكافنده علوم است مي‌فرمايد: «ما آنچه داريم از صحيفه مادرمان زهرا سلام الله عليها داريم.» رمز آسايش فكر و روح انسان در زندگي ساده است علاوه بر اين وسيله‌اي براي تقرب به خداست هرچه ما در زندگي ساده‌تر باشيم به خدا نزديك‌تريم و از بسياري از گرفتاري‌هاي اجتماعي نيز نجات پيدا مي‌كنيم . در شب عروسي آن حضرت پس از اين كه پيامبر صلي الله عليه و آله زن و شوهر را دست به دست هم داده و از خانه خارج شدند زهرا سلام الله عليها به علي فرمود: «خبر بدهم به شما از آنچه در دنيا واقع شده و آنچه هست و آنچه بعداً تا قيامت واقع خواهدشد.» علي عليه السلام خدمت پيامبر برگشت حضرت تبسمي كرده و فرمودند علي جان تو مي‌گويي يا من بگويم عرض كرد يا رسول الله شما بفرماييد. فرمود: فرزندم زهرا سخني گفت كه تو را به شگفت آورد عرضه داشت يا رسول الله مگر زهرا هم از نور ما آفريده شده فرمود: بلي. علي عليه السلام به سجده افتاد و شكر خداوند تبارك و تعالي را به خاطراين نعمت بزرگي كه به او عنايت كرده به جاي آورد. از حضرت زهرا سلام الله عليها صحيفه‌اي بر جاي مانده كه در ميان ائمه عليهم السلام دست به دست مي‌گشت و هم اكنون در اختيار امام زمان(عج) مي‌باشد. تمام ائمه به اين صحيفه مادرشان افتخا ر مي‌كنند. امام باقر عليه‌السلام كه شكافنده علوم است مي‌فرمايد: «ما آنچه داريم از صحيفه مادرمان زهرا سلام الله عليها داريم.» براي پي بردن به مقام علمي آن حضرت كافي است به خطبه ايشان كه در مسجد نزد مهاجرين و انصار قرائت فرمودند نظري افكنده شود. حضرت در اين خطبه يك سلسله معارف عقيدتي و فلسفه احكام را به گونه‌اي بيان مي‌دارند كه درهيچ سخني يافت نمي‌شود همچنين احتجاجات خصوصي كه با ابوبكر در باره فدك داشتند كه از نظر استدلال و منطق و بلاغت بي‌نظير است. از رسول اكرم صلي الله عليه و آله سئوال كردند آيا فاطمه در زمان خودش برترين زنان عالميان است؟ فرمود: برترين زنان در زمان خود داراي مقامي است كه از آن مريم عمران است اما فاطمه برترين زنان در تمام زمان‌ها از ابتدا تا انتهاست. پي‌نوشت‌ها: 1. سوره الرحمن، آيه 26. 2. سفينة البحار، ج3، ص33.



( شنبه بیست و چهارم تیر 1385  |  1:20   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


حضرت زهرا عليهاالسلام از منظر اميرالمومنين

منزلت و جايگاه رفيع حضرت زهرا عليهاالسلام در نزد حضرت علي عليه السلام نشانگر اوج شخصيت زن در نگاه اوست، يك زن مي‌تواند چنان بالا رود كه مايه مباهات و افتخار امام (عليه السلام) گردد. اگرچه بيان عظمت مقام حضرت فاطمه عليهاالسلام در نزد حضرت علي عليه السلام خود تحقيق مستقلي مي‌طلبد لكن در اينجا فهرست‌وار، به ذكر پاره‌اي از موارد، پرداخته شده تا بيانگر اوج مقام و مرتبه زن در نگرش حضرت باشد. مباهات حضرت علي به همسري فاطمه عليهماالسلام شخصيت بزرگي چون علي عليه السلام به همسري فاطمه عليهاالسلام افتخار مي‌كند و همسري با او را براي خود فضيلت و ملاك برتري بر ديگران و شايستگي پذيرش مسئوليت‌هاي سنگيني چون رهبري جهان اسلام مي‌داند. برخي از موارد كه حضرت براي اثبات حقانيت خود به داشتن همسري فاطمه عليهاالسلام استناد فرموده‌اند عبارت است از: * در پاسخ نامه‌اي به معاويه از جمله فضيلت‌ها و امتيازهايي كه حضرت به آن اشاره مي‌فرمايند اين است كه «بهترين زنان جهان از ماست و حمالة الحطب و هيزم كش دوزخيان از شماست.»(1) حضرت علي عليه السلام در ضمن پاسخ به نامه معاويه مي‌نويسد: «دختر پيامبر صلي الله عليه و آله همسر من است كه گوشت او با خون و گوشت من در هم آميخته است. نوادگان حضرت احمد(صلي الله عليه و آله)، فرزندان من از فاطمه عليهاالسلام هستند، كداميك از شما سهم و بهره‌اي چون من دارا هستيد.» * در جريان شوراي شش نفره كه خليفه دوم براي جانشيني وي را تعيين كرده بود حضرت خطاب به ساير اعضا فرمود: «آيا در بين شما به جز من كسي هست كه همسرش بانوي زنان جهان باشد؟» همگي پاسخ دادند: نه.(2) * حضرت علي عليه السلام در ضمن پاسخ به نامه ديگر معاويه مي‌نويسد: «دختر پيامبر صلي الله عليه و آله همسر من است كه گوشت او با خون و گوشت من در هم آميخته است. نوادگان حضرت احمد(صلي الله عليه و آله)، فرزندان من از فاطمه عليهاالسلام هستند، كداميك از شما سهم و بهره‌اي چون من دارا هستيد.»(3) * در جريان سقيفه حضرت ضمن برشمردن فضايل و كمالات خويش و اين‌ كه بايد بعد از پيامبر، او رهبري و هدايت جامعه اسلامي را عهده‌دار شود به ابوبكر فرمود: «تو را به خدا سوگند مي‌دهم! آيا آن كس كه رسول خدا او را براي همسري دخترش برگزيد و فرمود خداوند او را به همسري تو [علي] در آورد من هستم يا تو؟ ابوبكر پاسخ داد: تو هستي.(4) فاطمه ركن علي است از مقامات ممتازي كه مخصوص پيامبر صلي الله عليه و آله و حضرت فاطمه عليهاالسلام مي‌باشد ركن بودن براي علي است. در حديثي مي‌خوانيم پيامبر صلي الله عليه و آله به حضرت علي عليه السلام فرمودند: «سلام عليك يا ابا الريحانتين، فعن قليل ذهب ركناك.» (5) چه تعبير لطيف و زيبايي همان تعبير حضرت علي عليه السلام در مورد زن كه فرمودند زن ريحانه است. پيامبر نيز فرمودند: «سلام بر تو اي پدر دو گل [زينب و ام كلثوم] به زودي دو ركن تو از دست مي‌روند.» حضرت علي عليه السلام بعد از شهادت فاطمه خطاب به ايشان فرمودند: «بِمَنِ العَزاء‌ يا بِنتِ مُحمد؟ كنت بِكِ اتعزي فَفيم العَزاء من بعدك؟»؛ به چه چيزي آرامش يابم اي دختر محمد؟ من به وسيله تو تسکين مي‌يافتم؛ بعد از تو به چه چيزي آرامش يابم؟ علي عليه السلام بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «اين يكي از دو ركن بود» و بعد از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند:« اين ركن ديگر است.» مددكار اطاعت الهي انبياء و پيشوايان معصوم تنها راه سعادت و خوشبختي انسان‌ها را پيروي از دستورات الهي مي‌دانستند و از اين رو بهترين همكار و دوست براي آنان كسي بود كه در اين راستا به آنها كمك كند. مي‌خوانيم علي عليه السلام در پاسخ پيامبر كه سؤال كردند:« همسرت را چگونه يافتي؟» گفتند:« بهترين ياور در راه اطاعت از خداوند.»(6) تمسك علي عليه السلام به كلام زهرا عليهاالسلام حضرت در حديث اربع مائة بعد از اين كه فرمودند در مراسم تجهيز مرده‌ها گفتار خوب داشته باشيد چنين ادامه دادند: «فان بنت محمد صلي الله عليه و آله لما قبض ابوها ساعدتها جميع بنات بني‌هاشم، قالت: دعوا التعداد و عليكم بالدعا.» حضرت زهرا عليهاالسلام بعد از ارتحال رسول اكرم صلي الله عليه و آله به زنان بني‌هاشم كه او را ياري مي‌كردند و زينت‌ها را رها كرده و لباس سوگ در بر نموده‌اند، فرمود:«اين حالت را رها كنيد و بر شماست كه دعا و نيايش نماييد.»(7)هنگام ارتحال بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه و بيان وصايا و حلاليت ايشان حضرت در پاسخ مي‌گويد: « پناه به خدا، تو داناتر و پرهيزكارتر و گرامي‌تر و نيكوكارتر از آني كه به جهت مخالفت كردنت با خود، تو را مورد نكوهش قرار دهم. دوري از تو و احساس فقدانت بر من گران خواهد بود، ولي گريزي از آن نيست. به خدا قسم با رفتنت مصيبت رسول خدا را بر من تازه نمودي، يقينا مصيبت تو بزرگ است مصيبتي كه هيچ چيز و هيچ كس نمي‌تواند به انسان دلداري دهد و هيچ چيز نمي‌تواند جايگزين آن شود.» با اين كه حضرت علي عليه السلام معصوم بوده و تمام گفته‌هاي او حجت است ولي براي تثبيت مطلب به سخن زهرا عليهاالسلام تمسك مي‌كند. اين نشانگر عصمت حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام بوده و اين كه تمام رفتار، گفتار و نوشتار او حجت است و از اين جهت فرقي بين زن و مرد نيست. تنها تسلي بخش علي عليه السلام حضرت بعد از شهادت فاطمه خطاب به ايشان فرمودند: «بِمَنِ العَزاءُ‌ يا بِنتَ مُحمَد؟ كُنتُ بِكِ اَتَعزي فَفيمَ العَزاء مِن بَعدِكِ؟» (8)؛ با چه کسي آرامش يابم اي دختر محمد؟ من به وسيله تو تسکين مي‌يافتم؛ بعد از تو با چه کسي آرامش يابم؟ غضب خداوند به غضب فاطمه عليهاالسلام حضرت علي عليه السلام از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل نموده كه ايشان فرمودند: «انَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَيَغضِبُ لِغَضِبِ فاطِمَه وَ يَرضي لِرِضاها»(9)؛ خداوند عزوجل به خاطر خشم فاطمه، خشمگين؛ و براي خشنودي و رضايت فاطمه راضي مي‌شود. «خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به رسول خدا بپيوندد، پس از او شكيبايي من به پايان رسيده و خويشتن‌داري از دست رفته، اما آنچنان كه در جدايي تو صبر كردم در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره‌اي ندارم شكيبايي بر من سخت است. پس از او آسمان و زمين در نظرم زشت مي‌نمايد و هيچ گاه اندوه دلم نمي‌گشايد. چشمم بي‌خواب، و دل از سوز غم سوزان است. تا خداوند مرا در جوار تو ساكن گرداند. مرگ زهرا ضربه‌اي بود كه دل را خسته و غصه‌ام را پيوسته گردانيد و چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيد… و در حديث ديگر خطاب به حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمودند: « انَّ اللهَ لَيَغضِبُ لِغَضَبِكِ وَ يَرضي لِرِضاكِ»(10)؛ خداوند براي خشم تو، خشمگين و براي خشنودي تو، خشنود مي‌شود. برگزيده پيامبر صلي الله عليه و آله حضرت علي عليه السلام در مصيبت حضرت زهرا عليهاالسلام خطاب به پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: «قل يا رسول الله عن صفيتك صبري»؛ « يعني اين صفيه توست، بانويي كه صفوه تو، مصطفي و برگزيده توست رحلت كرده و صبر فقدانش براي من دشوار است.»(11) تكرار مصيبت فقدان پيامبر صلي الله عليه و آله هنگام ارتحال بزرگ بانوي اسلام حضرت فاطمه و بيان وصايا و حلاليت ايشان حضرت در پاسخ مي‌گويد: « پناه به خدا، تو داناتر و پرهيزكارتر و گرامي‌تر و نيكوكارتر از آني كه به جهت مخالفت كردنت با خود، تو را مورد نكوهش قرار دهم. دوري از تو و احساس فقدانت بر من گران خواهد بود، ولي گريزي از آن نيست. به خدا قسم با رفتنت مصيبت رسول خدا را بر من تازه نمودي، يقينا مصيبت تو بزرگ است مصيبتي كه هيچ چيز و هيچ كس نمي‌تواند به انسان دلداري دهد و هيچ چيز نمي‌تواند جايگزين آن شود.»(12) مقدم نمودن خواست فاطمه برخواست خويش در هنگام وصيت حضرت زهرا عليهاالسلام در پاسخ امام به ايشان و گريستن هر دو، سپس امام سر مبارك فاطمه عليهاالسلام را به سينه چسباند و گفت:«هر چه مي‌خواهي وصيت كن، يقينا به عهد خود وفا كرده، هر چه فرمان دهي انجام مي‌دهم و فرمان تو را بر نظر و خواست خويش مقدم مي‌دارم.» (13) پايان شكيبايي علي عليه السلام علي عليه السلام كه اسوه صبر و استقامت است اما در شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام تاثر و تالم خود را چگونه اظهار مي‌دارد، تا آنجا كه بعد از دفن همسر گراميش در حالي كه حزن و اندوه تمام وجود او را فرا گرفته بود خطاب به قبر پيامبر صلي الله عليه و آله عرضه داشت: «خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به رسول خدا بپيوندد، پس از او شكيبايي من به پايان رسيده و خويشتن‌داري از دست رفته، اما آنچنان كه در جدايي تو صبر كردم در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره‌اي ندارم شكيبايي بر من سخت است. پس از او آسمان و زمين در نظرم زشت مي‌نمايد و هيچ گاه اندوه دلم نمي‌گشايد. چشمم بي‌خواب، و دل از سوز غم سوزان است. تا خداوند مرا در جوار تو ساكن گرداند. مرگ زهرا ضربه‌اي بود كه دل را خسته و غصه‌ام را پيوسته گردانيد و چه زود جمع ما را به پريشاني كشانيد… اگر بيم چيرگي ستمكاران نبود، براي هميشه اينجا [كنار قبر زهرا(عليهاالسلام)] مي‌ماندم و در اين مصيبت بزرگ چون مادر فرزند مرده، اشک از ديدگانم مي‌راندم.»(14) پي‌نوشت‌ها: 1- بحارالانوار/ج41/ صص151و 224. 2- نهج البلاغه. 3- طبرسي/ احتجاج/ مؤسسه الاعلمي للمطبوعات/ بيروت/ چاپ دوم، 1983 ميلادي/ج1/ ص135. 4- همان/ ص 123. 5- علامه الحافظ محب الدين الطيري، ذخائر العقبي في مناقب ذوي القربي/ چاپ بيروت دار المعرفه/ ص 56. 6- بحارالانوار/ ج43/ ص 117. 7- جوادي آملي/ زن در آئينه جمال و جلال/ ص42. 8- رحماني همداني/ فاطمة الزهرا بهجة قلب مصطفي/ ص 578/ به نقل از مجمع الرواية. 9- کنزالعمال/ مؤسسه الرسالة بيروت/ ج12/ ص111. 10- همان. 11- نهج البلاغه/ فيض السلام/ خطبه 193. 12- سيدمحمد کاظم قزويني/ فاطمة الزهرا من المهد الي اللحد/ دارالصادق بيروت/ چاپ اول/ صص610- 609. 13- همان. 14- اصول کافي/ ج1/ ص 159.



( چهارشنبه هفتم تیر 1385  |  19:14   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


لحظات وداع حضرت فاطمه عليهاالسلام در اوراق تاريخ

 در منابع شيعه و سني در زمينه شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام مطالبي اعم از تاريخي و روايي ذکر شده است که در اين مطلب اجمالا به آن مي‌پردازيم. سليم بن قيس مي‌گويد: از ابن‌عباس شنيدم كه مي‌گفت: چون بيماري حضرت فاطمه عليهاالسلام شديد شد، علي‌عليه السلام را طلبيد و فرمود: "وصيت مي‌كنم تو را كه بعد از من با امامه دختر خواهر من زينب ازدواج کني و تابوت مرا چنانچه ملائكه براي من وصف كردند، بسازي، و نگذاري احدي از دشمنان خدا در[تشييعٍ] جنازه من حاضر شوند. پس همان روز فاطمه عليهاالسلام از دنيا رحلت كرد. از صداي گريه، مدينه به لرزه در آمد و مردم را دهشتي روي داد مانند روز وفات حضرت رسالت صلي الله عليه و آله و سلم." پس ابوبكر و عمر به تعزيه حضرت علي عليه السلام آمدند و گفتند: تا ما حاضر نشويم بر دختر رسول خدا نماز نگزار.چون شب رسيد، حضرت علي عليه السلام، عباس و فضل پسر او و مقداد و سلمان و ابوذر و عمّار را طلبيد و بر جنازه حضرت فاطمه عليهاالسلام نماز گزارد و او را دفن نمود. چون صبح شد، مقداد به ابوبكر و عمر گفت: ما ديشب فاطمه را دفن كرديم. عمر به ابوبكر گفت: نگفتيم چنين خواهند كرد؟ عباس گفت: فاطمه خود چنين وصيت كرده بود كه شما بر او نماز نخوانيد. چون شب رسيد، حضرت علي عليه السلام، عباس و فضل پسر او و مقداد و سلمان و ابوذر و عمّار را طلبيد و بر جنازه حضرت فاطمه عليهاالسلام نماز گزارد و او را دفن نمود. چون صبح شد، مقداد به ابوبكر و عمر گفت: ما ديشب فاطمه را دفن كرديم. عمر به ابوبكر گفت: نگفتيم چنين خواهند كرد؟ عباس گفت: فاطمه خود چنين وصيت كرده بود كه شما بر او نماز نخوانيد. عمر گفت: شما كينه قديم خود را هرگز ترك نمي‌كنيد، والله كه مي‌روم او را از قبر در آورم و بر او نماز مي‌كنم. اميرالمؤمنين علي عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اگر اين کار را انجام دهي، شمشير خود را از غلاف بكشم و در نيام نكنم تا تو را و جماعت بسياري را به قتل رسانم. بعد از اين، ايشان توطئه كردند كه علي عليه السلام را به قتل رسانند و گفتند: تا او را نكشيم ما به اهداف خود نمي‌رسيم. ابوبكر گفت: چه كسي اين جرأت را مي‌كند؟ عمر گفت: خالد بن وليد. پس او را طلبيدند و گفتند: مي‌خواهيم تو را بر امر عظيمي بگماريم. گفت: مرا بر هر کاري مي‌خواهيد بگماريد، اگرچه بر كشتن علي باشد. گفتند: از براي همين تو را طلبيديم. خالد گفت: چه وقت او را به قتل برسانم؟ ابوبكر گفت: در وقت نماز در پهلوي او بايست، چون سلام نماز گويد گردن او را بزن. چون در آن وقت، اسماء بنت عميس كه پيشتر همسر جعفر طيّار بود در خانه ابوبكر زندگي مي‌كرد. بر توطئه ايشان مطلع شد، كنيزك خود را گفت: برو به خانه علي و فاطمه عليهاالسلام به دور خانه ايشان بگرد و اين آيه را بخوان. " وَ جاءَ رَجُلُ مِن اَقصَا المَدينَةِ يَسعَي قَالَ يا مُوسَي اِنَّ المَلاَ يَاتَمِروُنَ بِکَ لِيَقتُلوکَ فَاخرُج اِنّي لَکَ مِنَ النّاصِحِين."(سوره قصص؛ آيه 20) چون كنيزك آمد و اين آيه را خواند، علي عليه السلام فرمود: به خاتون خود بگو: خدا تو را رحمت كند، ايشان قدرت آن ندارند، اگر ايشان مرا بكشند چه كسي با ناكثان و قاسطان و مارقان قتال خواهد كرد. پس حضرت وضو ساخت و به مسجد رفت و مشغول نماز شد. خالد بن وليد آمد و در پهلوي آن حضرت ايستاد، پس ابوبكر در اثناي نمازش پشيمان شد، ترسيد كه اگر علي عليه السلام شمشير بكشد؛ اول او را بكشد، پس تشهدش را بسيار طول داد تا آن كه نزديك شد تا آفتاب در آيد، زيرا مي‌ترسيد كه اگر سلام بگويد خالد به گفته او عمل كند و فتنه‌اي بر پا شود، پس پيش از سلام نمازش گفت: اي خالد! مكن آنچه را گفته بودم، اگر بكني تو را خواهم كشت.(كتاب سليم بن قيس؛ ص 255/ احتجاج؛1/240) و اين فتنه دفع شد. علامه مجلسي مي‌نويسد: در مدت زندگاني آن بانو عليهاالسلام بعد از پدر بزرگوارش، اختلاف نظر بسياري ميان خاصّه و عامّه مي‌باشد، از شش ماه بيشتر و از چهل روز كمتر نگفته‌اند، و احاديث معتبر دلالت مي‌كند بر آن كه بقاي آن حضرت عليهاالسلام بعد از پيغمبر، هفتاد و پنج روز بوده است. ابوالفرج اصفهاني در كتاب مقاتل الطالبيين از حضرت امام محمّدباقر عليه السلام روايت كرده است: مدت بقاي آن حضرت عليهاالسلام بعد از پدر خود؛ سه ماه بود. همچنين شيخ صدوق روايت كرده است: چون از جانب حق تعالي خبر وفات آن سرور بانوان دو عالم دررسيد، امّ ايمن را طلبيد و- او معتمدترين زنان نزد آن بانو بود- فرمود: اي امّ ايمن خبر وفاتم، به من رسيده، پس علي را براي من بطلب. چون حضرت اميرعليه السلام حاضر شد، فرمود: اي پسر عمّ! تو را به انجام مواردي وصيّت مي‌كنم. حضرت امير عليه السلام فرمود: هر چه مي‌خواهي بگو، فرمود: وصيت‌هاي من اول آن است كه امامه دختر زينب را بعد از من به همسري برگزيني كه تربيت كننده فرزندان من باشد و براي ايشان در مهرباني همانند من است، و تابوتي براي من بساز مثل آنچه ملائكه براي من تصوير كردند و به من نشان دادند. حضرت فرمود: اي فاطمه به من بنما كه چگونه ايشان به تو نشان دادند؟ پس فاطمه عليهاالسلام روشي را كه ملائكه از جانب حق تعالي براي او وصف كرده بودند به آن حضرت نشان داد. پس فرمود: وصيت سوم من آن است كه در هر ساعت از شب و روز كه وفات نمايم، در همان ساعت مرا دفن كني و تأخير ننمايي، و نگذاري احدي از دشمنان خدا كه بر من ستم كرده‌اند، بر جنازه من حاضر شوند و بر من نماز خوانند. حضرت امير عليه السلام فرمود: چنين خواهم كرد. پس آن بانوعليهاالسلام در نيمه شب به رياض جنّت انتقال يافت. حضرت علي عليه السلام در همان ساعت مشغول تجهيز و تكفين آن حضرت گرديد. پس از آن كه از غسل و دفن فارغ شد، جنازه را بيرون آورده و جريدي از درخت خرما روشن كرده و با جنازه آن حضرت بيرون آمدند، تا آن كه در همان شب بر آن حضرت عليهاالسلام نماز گزارند و جسد مطهّرش را دفن كردند...(علل الشرايع؛185) علامه مجلسي مي‌نويسد: در مدت زندگاني آن بانو عليهاالسلام بعد از پدر بزرگوارش، اختلاف نظر بسياري ميان خاصّه و عامّه مي‌باشد، از شش ماه بيشتر و از چهل روز كمتر نگفته‌اند، و احاديث معتبر دلالت مي‌كند بر آن كه بقاي آن حضرت عليهاالسلام بعد از پيغمبر، هفتاد و پنج روز بوده است. ابوالفرج اصفهاني در كتاب مقاتل الطالبيين از حضرت امام محمّدباقر عليه السلام روايت كرده است: مدت بقاي آن حضرت عليهاالسلام بعد از پدر خود؛ سه ماه بود.(مقاتل الطالبيّين؛49)اكثر علماي اماميه گفته‌اند در روز سوّم جمادي الاول واقع شد. همچنين در سن شريف حضرت فاطمه عليهاالسلام در وقت وفات، اختلاف نظر بسيار است، اكثر روايات معتبر دلالت مي‌كند بر آن كه سن شريف آن بانو عليهاالسلام در آن وقت، هيجده سال بوده، و قول صحيح و مشهور ميان علماي اماميه همين قول است. در روز وفات آن حضرت نيز اختلاف نظر بسيار است، اكثر علماي اماميه گفته‌اند در روز سوّم جمادي الاول واقع شد. همچنين در سن شريف حضرت فاطمه عليهاالسلام در وقت وفات، اختلاف نظر بسيار است، اكثر روايات معتبر دلالت مي‌كند بر آن كه سن شريف آن بانو عليهاالسلام در آن وقت، هيجده سال بوده، و قول صحيح و مشهور ميان علماي اماميه همين قول است. در كتاب روضة الواعظين روايت كرده‌اند كه حضرت فاطمه عليهاالسلام را بيماري شديدي عارض گرديد و تا چهل روز ممتد شد، چون خبر وفات آن حضرت عليهاالسلام به او رسيد امّ ايمن و اسماء بنت عميس و حضرت اميرالمؤمنين‌عليه السلام را حاضر ساخت و گفت: اي پسرعمّ! از آسمان خبر فوت به من رسيده و من عازم سفر آخرتم، تو را وصيت مي‌كنم به چيزي چند كه در خاطر دارم.چون خبر شهادت حضرت زهرا در مدينه منتشر گرديد، شيون از خانه‌هاي مدينه بلند شد، و مردم جمع شده بودند و گريه مي‌كردند و انتظار بيرون آمدن پيکر حضرت را مي‌كشيدند. پس ابوذر بيرون آمد و گفت: بيرون آوردن آن حضرت را به تأخير انداختند، پس مردم متفرق شده، برگشتند. چون پاسي از شب گذشت و ديده‌ها به خواب رفت، جنازه را بيرون آوردند، اميرمؤمنان و حسن و حسين عليهم السلام و عمّار و مقداد و عقيل و زهير و ابوذر و سلمان و بريده و گروهي از بني‌هاشم و خوّاص آن حضرت، بر آن بانوعليهاالسلام نمازگزاردند و در همان شب دفن كردند. حضرت علي عليه السلام بر دور قبر آن حضرت هفت قبر ديگر ساخت كه ندانند قبر آن بانو عليهاالسلام كدام است. حضرت امير عليه السلام فرمود: اي دختر رسول خدا آنچه خواهي وصيت كن. پس بر بالين آن حضرت نشست و هر كه در آن خانه بود بيرون كردند. پس ساعتي هر دو گريستند. حضرت علي عليه السلام سر فاطمه عليهاالسلام را مدتي به دامن گرفت و به سينه خود چسبانيد و فرمود: هر چه مي‌خواهي وصيت كن، آنچه فرمايي به عمل مي‌آورم و امر تو را بر امر خود اختيار مي‌كنم. فاطمه عليهاالسلام فرمود: خدا تو را جزاي خير دهد اي پسرعمّ رسول خدا، وصيت مي‌كنم تو را اول كه بعد از من امامه را به عقد خود درآوري. او براي فرزندان من مثل من است. پس فرمود: براي من تابوتي قرار ده، زيرا كه ملائكه را ديدم كه صورت تابوت براي من ساختند. پس فرمود: باز وصيّت مي‌كنم تو را كه نگذاري كه يكي از آنها كه بر من ستم كرده و حقّ مرا غصب كردند بر جنازه من حاضر شوند، زيرا كه ايشان دشمن من و دشمن رسول خدايند، و نگذاري كه احدي از ايشان و نه از اتباع ايشان، بر من نماز بخوانند، و مرا در شب دفن كني، در وقتي كه ديده‌ها در خواب باشد. (روضة الواعظين؛151)ابن شهرآشوب و ديگران روايت كرده‌اند چون خواستند كه آن حضرت عليهاالسلام را در قبر گذارند، دو دست شبيه دست‌هاي رسول خدا صلي الله عليه و آله از ميان قبر پيدا شد، و آن حضرت را گرفت و به قبر برد. در كشف الغمّه روايت كرده‌اند چون وفات حضرت فاطمه عليهاالسلام نزديك شد، اسماء بنت عميس را گفت: آبي بياور كه من وضو بگيرم، پس وضو گرفت - به روايتي ديگر غسل كرد - و بوي خوش طلبيده و خود را خوشبو گردانيد و جامه‌هاي نو طلبيد، پوشيد و فرمود: اي اسماء! جبرئيل در وقت وفات پدرم از بهشت، چهل درهم كافور آورد، حضرت آن را سه قسمت كرد و يك بخش را از براي خود گذاشت و يكي را براي من و يكي را براي علي، آن كافور را بياور كه مرا به آن حنوط كنند. چون كافور را آورد، فرمود: نزديك سر من بگذار، پس رو به قبله خوابيد و جامه‌اي بر روي خود كشيد و فرمود: اي اسماء مدتي صبر كن، بعد از آن مرا صدا کن، اگر جواب نگويم، علي را طلب كن و بدان كه من به پدر خود ملحق گرديده‌ام. اسماء ساعتي انتظار كشيد، بعد از آن فاطمه عليهاالسلام را ندا كرد، صدايي نشنيد، پس گفت: اي دختر مصطفي، اي دختر بهترين فرزندان آدم، اي دختر بهترين كسي كه بر روي زمين راه رفته است، اي دختر آن كسي كه در شب معراج به مرتبه قاب قوسين او ادني رسيده است. چون جواب نشنيد جامه را از روي مباركش برداشت، ديد كه مرغ روحش به رياض جنّت پرواز كرده است، پس بر روي آن حضرت افتاد و آن حضرت را مي‌بوسيد و مي‌گفت: چون به خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله مي‌رسي. سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان.مفضّل از حضرت صادق‌ عليه‌السلام سؤال نمود: فاطمه عليهاالسلام را چه كسي غسل داد؟ حضرت فرمود: اميرالمؤمنين عليه السلام غسل داد؛ زيرا كه فاطمه، صديقه و معصومه بود، و معصوم را به غير از معصوم غسل نمي‌دهد، چنانچه مريم را حضرت عيسي عليه السلام غسل داد. در اين حال امام حسن و امام حسين عليهماالسلام از در آمدند و گفتند: اي اسماء! چرا مادر ما در اين وقت به خواب رفته است؟ اسماء گفت: مادر شما به خواب نرفته وليكن به رحمت خداوندي واصل گرديده است، پس حضرت امام حسن عليه السلام خود را بر روي آن حضرت افكند و روي انورش را مي‌بوسيد و مي‌گفت: اي مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روحم از جسد مفارقت كند، و حضرت امام حسين عليه السلام بر پايش افتاد و مي‌بوسيد و مي‌گفت: اي مادر بزرگوار! منم فرزند تو حسين. با من سخن بگو پيش از آن كه دلم شكافته شود و از دنيا مفارقت كنم. پس اسماء گفت: اي دو جگر گوشه رسول خدا برويد و پدر بزرگوار خود را خبر كنيد و وفات مادر خود را به او برسانيد. پس ايشان بيرون رفتند، چون نزديك مسجد رسيدند صدا به گريه بلند كردند، پس صحابه به استقبال ايشان دويدند و گفتند: سبب گريه شما چيست اي فرزندان رسول خدا؟ حق تعالي هرگز ديده شما را گريان نگرداند، مگر جاي جدّ خود را خالي ديده‌ايد و از شوق ملاقات او گريان گرديده‌ايد؟ گفتند: مادر ما از دنيا مفارقت نمود. چون اميرالمؤمنين اين خبر را شنيد، فرمود: بعد از تو خود را به كه تسلي دهم. (كشف الغمة؛2/122) چون اين خبر در مدينه منتشر گرديد، شيون از خانه‌هاي مدينه بلند شد، و مردم جمع شده بودند و گريه مي‌كردند و انتظار بيرون آمدن پيکر حضرت را مي‌كشيدند. پس ابوذر بيرون آمد و گفت: بيرون آوردن آن حضرت را به تأخير انداختند، پس مردم متفرق شده، برگشتند. چون پاسي از شب گذشت و ديده‌ها به خواب رفت، جنازه را بيرون آوردند، اميرمؤمنان و حسن و حسين عليهم السلام و عمّار و مقداد و عقيل و زهير و ابوذر و سلمان و بريده و گروهي از بني‌هاشم و خوّاص آن حضرت، بر آن بانوعليهاالسلام نمازگزاردند و در همان شب دفن كردند. حضرت علي عليه السلام بر دور قبر آن حضرت هفت قبر ديگر ساخت كه ندانند قبر آن بانو عليهاالسلام كدام است. به روايتي ديگر چهل قبر ديگر را آب پاشيدند كه قبر آن حضرت مشخص نباشد و به روايت ديگر قبر آن حضرت را با زمين هموار كرد كه علامت قبر معلوم نباشد؛ اين کارها براي آن بود كه موضع قبر آن حضرت را ندانند و بر قبر ايشان نماز نخوانند و خيال نبش قبر آن را به خاطر نگذرانند.(روضة الواعظين؛151) به اين سبب در مورد محل قبر آن بانو عليهاالسلام اختلاف نظر واقع شده است: بعضي گفته‌اند در بقيع نزديك قبور ائمه بقيع است و بعضي گفته‌اند ميان قبر حضرت رسالت و منبر آن حضرت دفن شده است، زيرا كه حضرت فرمود: ميان منبر و قبر من باغي از باغ‌هاي بهشت است و منبر من بر دري از درهاي بهشت است. اصّح آن است كه آن حضرت را در خانه خود دفن كردند، چنانچه روايت صحيح بر آن دلالت مي‌كند. ابن شهرآشوب و ديگران روايت كرده‌اند چون خواستند كه آن حضرت عليهاالسلام را در قبر گذارند، دو دست شبيه دست‌هاي رسول خدا صلي الله عليه و آله از ميان قبر پيدا شد، و آن حضرت را گرفت و به قبر برد.(مناقب ابن شهر آشوب؛ 3/414 با كمي اختلاف.) حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است، هفت كس بر جنازه حضرت فاطمه عليهاالسلام نمازگزاردند: ابوذر، سلمان، مقداد، عمّارياسر، خذيفه، عبدالله بن مسعود، و من امام ايشان بودم. مفضّل از حضرت صادق‌ عليه‌السلام سؤال نمود: فاطمه عليهاالسلام را چه كسي غسل داد؟ حضرت فرمود: اميرالمؤمنين عليه السلام غسل داد؛ زيرا كه فاطمه، صديقه و معصومه بود، و معصوم را به غير از معصوم غسل نمي‌دهد، چنانچه مريم را حضرت عيسي عليه السلام غسل داد.(علل الشرايع؛ ص184) از حضرت صادق عليه‌السلام پرسيدند: به چه سبب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام، فاطمه عليهاالسلام را در شب دفن نمود؟ حضرت فرمود: براي آن كه فاطمه عليهاالسلام وصيّت كرده بود كه آن دو مرد اعرابي كه هرگز ايمان به خدا و رسول نياورده بودند، بر او نماز نخوانند.(علل الشرايع؛ ص185) از حضرت علي عليه السلام. از علت دفن فاطمه عليهاالسلام در شب پرسيدند؟ فرمود: زيرا كه او خشمناك بود بر جماعتي و نمي‌خواست آنها بر جنازه او حاضر شوند، و حرام است بر كسي كه ولايت و محبّت آن جماعت را داشته باشد، كه بر احدي از فرزندان فاطمه نماز كند.(امالي شيخ صدوق؛ ص523) حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت كرده است، هفت كس بر جنازه حضرت فاطمه عليهاالسلام نمازگزاردند: ابوذر، سلمان، مقداد، عمّارياسر، خذيفه، عبدالله بن مسعود، و من امام ايشان بودم. (خصال؛361) منبع: بوي بهشت سوخته برگزيده از كتاب جلاءالعيون علامه محمّدباقر مجلسي اقتباس: علي لباف از صفحه (60 تا 73)



( چهارشنبه هفتم تیر 1385  |  19:13   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


وجه تسميه حضرت فاطمه عليهاالسلام به انسيه حوراءِ

پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله فرمود: خداوند نور حضرت فاطمه سلام الله عليها را پيش از آفرينش زمين و آسمان‌ها آفريد. عرض شد: يا رسول‌الله! مگر حضرت فاطمه عليهاالسلام از جنس آدميان نيست؟ فرمود: او حور است در قالب آدميان. خداوند نور وي را در صُلب آدم به وديعه گذاشت و از صلب من بيرون آورد، هر گاه شوق بهشت مي‌کنم، فاطمه را مي‌بوسم. (1) ابن‌عباس در خبر مفصلي از پيغمبر صلي الله عليه و آله نقل کرده که در ساق عرش نوري ديدم که فروزنده بود مانند حوريان بهشتي. پرسيدم کيست؟ گفتند: اين دختر،«انسيه حوراء» است و او از ميوه‌هاي بهشتي تکوّن يافته است. حوريه‌اي است به صورت انسيه و انسيه‌اي است به معني حوريه و چون درِ بهشت را گشودند، بوي حضرت فاطمه عليهاالسلام را استشمام کردم.ابن‌عباس در خبر مفصلي از پيغمبر صلي الله عليه و آله نقل کرده که در ساق عرش نوري ديدم که فروزنده بود مانند حوريان بهشتي. پرسيدم کيست؟ گفتند: اين دختر،«انسيه حوراء» است و او از ميوه‌هاي بهشتي تکوّن يافته است. حوريه‌اي است به صورت انسيه و انسيه‌اي است به معني حوريه و چون درِ بهشت را گشودند، بوي حضرت فاطمه عليهاالسلام را استشمام کردم. مراد از حوريه اين است که مانند انسان و انسيه، به کدورات عالم طبع، آلوده نشده و چون ملکه نوري است که به همه صور مي‌توان متشکل گردد. اصل حورالعين، از طبيعت ملک و نورانيت است و حضرت فاطمه، انسيه‌اي است که به نورانيت و روحانيت فرشتگان است. چون بشريت، مستلزم کثرت کثافات عنصري مادي است؛ حضرت فاطمه انسيه حوراء از کدورت طبيعت بشري دور و منزه است و او موجوديت بين فرشتگان و بشر است.بدين جهت حضرت زهرا سلام الله عليها را «انسيه حوراء» گفتند که روح افزا و روح بخش و روح انگيز بود و در طينت سنخيتي او، کدورات و پليدي وجود نداشته است. بدين جهت حضرت زهرا سلام الله عليها را «انسيه حوراء» گفتند که روح افزا و روح بخش و روح انگيز بود و در طينت سنخيتي او، کدورات و پليدي وجود نداشته است. «انسيه حوراء»؛ يک فرشته‌اي به صورت ترکيب عنصري بشري است که در لطافت و ملاحت، حوراء و در صورت، بشري بود که آلوده به پليدي‌هاي مادي نشده است.(2) پي‌نوشت‌ها: 1- تفسير الفرات، ص10. 2- کتاب فاطمة الزهرا"س" صاحب ولايت کبري، ص75.



( چهارشنبه هفتم تیر 1385  |  19:13   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


جايگاه حضرت فاطمه زهراعليهاالسلام

در روايات زمخشرى در كشاف هنگام ذكر ماجراى زكريا و مريم ‏عليهماالسلام نقل كرده ‏است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام قحط سالى، به گرسنگى مبتلا شد. حضرت ‏فاطمه ‏عليهاالسلام دو قرص نان و پاره‏اى گوشت براى آن ‏حضرت، تحفه برد و وى ‏را بر خود مقدم داشت. امّا آن ‏حضرت طبق را به خود فاطمه بازپس داد و فرمود: آن را بگير. آنگاه روپوش روى طبق را برگرفت. طبق پر از گوشت و نان بود. فاطمه با ديدن اين صحنه شگفت‏زده شد و پى ‏برد كه اين ‏نان و گوشت از جانب خداوند فرستاده شده است. پيامبر به فاطمه فرمود: اين نان و گوشت از كجا آمده است؟ فاطمه پاسخ داد: از سوى خدا كه او هر كه را خواهد بى‏حساب، روزى دهد. پيامبر فرمود: سپاس خدايى را كه تو را مانند بانوى زنان بنىاسرائيل قرار داد. سپس آن‏ حضرت، على بن‏ابى‏طالب و حسن و حسين و اهل‌بيتش را جمع كرد و همگى از آن غذا خوردند و سير شدند. امّا از غذا، هيچ كاسته نشده بود و فاطمه باقيمانده ‏غذا را به همسايگان خويش بخشيد. ترمذى در صحيح از صبيح غلام اُمّ سلمه و زيد بن ارقم نقل كرده است ‏كه گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله به على و فاطمه و حسن و حسين فرمود: "من با دشمن شما دشمن و با دوستان شما دوست هستم." ابن خالويه در كتاب "آل" در حديثى كه آن را از امام رضا و او از پدرانش از اميرمؤمنان نقل كرده، آورده است كه آن ‏حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "چون روز قيامت فرا رسد، منادى از دل عرش ‏آواز دهد كه اى خلايق! ديدگان خود را بربنديد تا فاطمه دختر محمّد، عبور كند."ابونعيم احمد بن عبدالله اصفهانى به سند خود از مسروق از عايشه نقل ‏كرده است كه گفت: به هنگام بيمارى رسول خدا صلى الله عليه و آله، كه به رحلت وى ‏منجر شد بر بالين آن ‏حضرت بوديم كه فاطمه وارد شد. راه رفتنش بىهيچ ‏كم و كاستى به راه رفتن پيامبر مى‏ماند. چون پيامبر فاطمه را ديد فرمود: "دخترم خوش آمدى" آنگاه وى را در سمت راست يا چپ خود نشانيد. سپس رازى را با وى در ميان نهاد. فاطمه گريست. در ميان زنان پيامبر من ‏به سخن درآمدم و گفتم: رسول خدا از ميان ما همه تو را براى رازگويى‏ برگزيد آنگاه تو مى‏گريى؟! همچنين در روايت ديگرى آمده است كه آن منادى بانگ مى‏زند كه: "اى جماعت! سر به زير افكنيد و چشم فرو بنديد تا فاطمه از پل صراط بگذرد. آنگاه آن‏ حضرت در حالى كه هفتاد هزار كنيز از حورالعين بهشت ‏او را همراهى مى‏كنند، از پل مى‏گذرد." بخارى در صحيح به سند خود روايت كرده است كه پيامبر اكرم ‏فرمود: "فاطمه پاره تن من است. هر كه او را خشمگين سازد به تحقيق مرا خشمگين ساخته است." بسيارى از دانشمندان اهل حديث، از شيعه و سنى، اين مضمون را با اسناد صحيح و روايت‌هاى صريح نقل كرده‏اند. تا آنجا كه برخى بدين ‏روايت، با اعتمادى تمام استشهاد كرده‏اند. يكى از اينان ابوالفرج اصفهانى ‏است. وى روايت مى‏كند كه: عبدالله بن حسن مثنى فرزند امام حسن ‏مجتبى ‏عليه السلام بر عمر بن عبدالعزيز وارد شد. عبدالله در آن هنگام جوان، و از وقار و هيبتى خاص برخوردار بود. عمر او را در صدر مجلس نشانيد، مورد احترام قرار داد و نيازش را برآورده ساخت. از علت كار عمر در اين ‏خصوص پرسش كردند. وى پاسخ داد: يكى از معتمدانم خبرى از رسول ‏خدا برايم نقل كرد آن چنان كه گويى خود آن را از دهان آن ‏حضرت‏ شنيده‏ام. پيامبر فرمود: فاطمه پاره تن من است. آنچه او را شادمان مى‏كند مرا نيز خوشحال مى‏سازد و آنچه وى را خشمگين مى‏كند مرا نيز به خشم ‏آورد. اين عبدالله هم پاره‏اى از پاره تن رسول خداست.ابن صباغ مالكى در فصول المهمه از بخارى و مسلم و ترمذى نقل كرده ‏است كه پيامبر اكرم فرمود: "از مردان، بسيارى به كمال رسيده‏اند امّا از زنان جز مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون و خديجه ‏دختر خويلد و فاطمه دختر محمّد كس ديگرى به كمال دست نيافته است." ابن سعد و ابن مثنى از حضرت امير نقل كرده‏اند كه گفت: رسول خدا فرمود: "اى فاطمه خداوند از خشم تو خشمگين و از خشنودى تو خشنود مى‏شود." ابونعيم احمد بن عبدالله اصفهانى به سند خود از مسروق از عايشه نقل ‏كرده است كه گفت: به هنگام بيمارى رسول خدا صلى الله عليه و آله، كه به رحلت وى ‏منجر شد بر بالين آن ‏حضرت بوديم كه فاطمه وارد شد. راه رفتنش بىهيچ ‏كم و كاستى به راه رفتن پيامبر مى‏ماند. چون پيامبر فاطمه را ديد فرمود: "دخترم خوش آمدى" آنگاه وى را در سمت راست يا چپ خود نشانيد. سپس رازى را با وى در ميان نهاد. فاطمه گريست. در ميان زنان پيامبر من ‏به سخن درآمدم و گفتم: رسول خدا از ميان ما همه تو را براى رازگويى‏ برگزيد آنگاه تو مى‏گريى؟! سپس رسول خدا راز ديگرى با فاطمه در ميان نهاد. اين بار فاطمه ‏خنديد. عايشه در اين باره از فاطمه پرسش كرد. امّا آن ‏حضرت گفت: من‏ راز رسول خدا را برملا نمى‏كنم. چون پيامبر درگذشت عايشه دوباره ازآن رازى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با فاطمه در ميان گذارده بود، از وى سؤال كرد. فاطمه پاسخ داد: امّا گريه‏ام بدين خاطر بود كه رسول خدا به من فرمود: جبرئيل در هر سال يك بار قرآن را بر من عرضه مى‏داشت امّا امسال آن را دو بار عرضه كرد و علت اين امر را جز نزديك شدن مرگم نمى‏دانم. من از شنيدن اين سخن گريستم آنگاه پيامبر به من فرمود: از خدا بترس و شكيبا باش كه من براى تو سَلَف نيكويى هستم. سپس فرمود: اى فاطمه آيا دوست ندارى كه سرور زنان جهان و بانوى اين امّت باشى؟ در اين هنگام‏ بود كه خنديدم.حاكم در مستدرك روايت كرده است كه چون رسول خدا از جنگ يا سفرى باز مى‏گشت، نخست به مسجد مى‏رفت و دو ركعت نماز مى‏گزارد و آنگاه به خانه فاطمه مى‏رفت. دانشمندان حديث اين روايت را با سندهاى بسيار و نيز مَتنى يكسان يا دست كم با اندكى تفاوت نقل كرده‏اند. مؤلّف كتاب "الاستيعاب" به سند خود از ابن عبّاس نقل كرده است كه ‏رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: "سرور زنان بهشت، مريم و پس از او فاطمه ‏دختر محمّد و سپس خديجه و سپس آسيه همسر فرعون مى‏باشند." ابن صباغ مالكى در فصول المهمه از بخارى و مسلم و ترمذى نقل كرده ‏است كه پيامبر اكرم فرمود: "از مردان، بسيارى به كمال رسيده‏اند امّا از زنان جز مريم دختر عمران و آسيه دختر مزاحم همسر فرعون و خديجه ‏دختر خويلد و فاطمه دختر محمّد كس ديگرى به كمال دست نيافته است." اين دو حديث با اسناد بسيار و مستفيض در كتب روايات نقل شده ‏است. و البته احاديث ديگرى نيز نقل شده، مبنى بر آن كه فاطمه از برترين ‏آن زنان سابق‏الذكر است. جز آن كه مريم سرور زنان دوره خودش مى‏باشد و فاطمه سرور زنان عالم در تمام دوران‌هاست. مؤيد اين نظر، سخنى است ‏كه از پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به حضرت زهرا نقل شده كه به وى فرمود: آيا دوست ندارى سرور زنان اين امّت باشى؟ از آنجا كه بى‏ترديد اين امت از ديگر امت‌ها برتر است مى‏توان نتيجه گرفت كه بانوى زنان اين امت نيز از سروران ديگر امت‌ها، برتر و بالاتر است.بخارى و مسلم در صحاح خود از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده‏اند كه فرمود: "فاطمه سرور زنان بهشتى است." حاكم در مستدرك روايت كرده است كه چون رسول خدا از جنگ يا سفرى باز مى‏گشت، نخست به مسجد مى‏رفت و دو ركعت نماز مى‏گزارد و آنگاه به خانه فاطمه مى‏رفت و بعد از آن به نزد همسرانش روانه مى‏شد. امّا هرگاه پيامبر مى‏خواست به سفر يا جنگى رود، نخست با همسرانش خداحافظى مى‏كرد و آخر از همه با فاطمه وداع مى‏گفت. حاكم نيز همين مطلب را از ابن عمران نقل مى‏كند كه گفت: هرگاه‏ پيامبراكرم عازم سفرى مى‏شد آخرين كسى كه با او خداحافظى مى‏كرد، فاطمه بود. اين نكته در كتب حديث با سندهاى مستفيض نقل شده است. در كتاب استيعاب به نقل از عايشه آمده ‏است كه از وى پرسيدند: محبوب‌ترين زنان در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله چه كسى بود؟ عايشه گفت: فاطمه. پرسيدند: و از مردها؟ گفت: شوهرش على. همچنين مؤلف استيعاب به سند خود از ابن بريد از پدرش نقل كرده‏ است كه گفت: محبوب‌ترين زنان در نزد رسول خدا فاطمه و محبوب‌ترين ‏مردان در نزد آن ‏حضرت، على بود. حاكم در مستدرك از جميع بن عمير نقل كرده است كه عايشه پس از آن كه از وى درباره على پرسش شد، گفت: از من درباره مردى مى‏پرسيد كه به خدا مردى را محبوب‌تر از على نديدم. بخارى و مسلم در صحاح خود از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده‏اند كه فرمود: "فاطمه سرور زنان بهشتى است." منبع: كتاب هدايتگران راه نور - زندگانى صدّيقه كبرى حضرت فاطمه زهراعليها السلام نويسنده: حضرت آية الله حاج سيد محمدتقى مدرسى مترجم: محمد صادق شريعت



( چهارشنبه هفتم تیر 1385  |  19:13   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


در سوگ ريحانه رسول خدا صلي الله عليه و آله

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است. اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي... وجود مبارك حضرت فاطمه عليهاالسلام تنها يك تفكر يا تصور يك حقيقت حيات بخش نيست. بلكه تجسمي عيني و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ايشان در عالم خاكي انسان معناگرا مجبور بود گوشه‌هايي از نعمت يك زن مقدس را در اسطوره‌ها، الهه‌ها و افسانه‌ها جستجو كند يا متوسل به پاكدامني حضرت مريم(ع) يا خردمندي آسيه و وفاداري سارا بشود، بعد از تجسم خاكي و عيني ايشان براي انسان كمال‌گرا يك الگوي زنده و جاويد پديد آمد و آن شخصيتي والا به نام «فاطمه» دختر رسول اكرم بود.اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي... از اين رو است كه فاطمه عليهاالسلام را ناموس و علت هستي مي‌دانند. اگر فاطمه عليهااسلام پا به جهان فاني نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمي‌كرد، ديگر براي پيروانش هدفي وجود نداشت تا براي آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانيان با توسل به اوست كه توكل به احد را مي‌آموزند و از نور هدايت ايشان است كه بركت زندگي دنيايي درك مي‌شود. بنابراين بي‌دليل نيست كه بعد از درگذشت ملكوتي ايشان، بشريت، سرگشته به دنبال مرهمي است تا زخم نبود روح بخش ايشان در عالم فاني التيام يابد. از اين روست كه هر چه انسان براي درك حضرت فاطمه عليهاالسلام تلاش مي‌كند، بركت آن بر خودش مي‌تابد و اين اصل وجودي نعمت فاطمه عليهاالسلام در دنيا است. امروز هم شاهد تلاش انسان‌هاي پاكي هستيم كه به دنبال معنويت فاطمه عليهاالسلام در رفتار روزمره خود هستند و با تذكره و يادمان‌هايي سعي دارند آواي خوش چشمه كوثر را در يادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ايشان باشند. رسول اكرم صلي الله عليه و آله روايت نموده‌اند كه خداي متعال فرمود: اي احمد! اگر تو نبودي آسمان و زمين را نمي‌آفريدم و اگر علي نبود تو را نمي‌آفريدم و اگر فاطمه نبود، شما را نمي‌آفريدم.(يعني شمايان رمز خلقتيد)(1) از امام محمدباقر عليه السلام روايت شده است كه، ولادت حضرت زهرا عليهاالسلام پنج سال بعد از بعثت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سن شريف آن بانو در هنگام وفات هيجده سال و هفتاد و پنج روز بود.(2) فاطمه عليهاالسلام را ناموس و علت هستي مي‌دانند. اگر فاطمه عليهااسلام پا به جهان فاني نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمي‌كرد، ديگر براي پيروانش هدفي وجود نداشت تا براي آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانيان با توسل به اوست كه توكل به احد را مي‌آموزند و از نور هدايت ايشان است كه بركت زندگي دنيايي درك مي‌شود. راز دل‌ غمين‌ فاطمه عليهااسلام "شما اي‌ مردم‌ بر پرتگاه‌ آتش‌ بوديد و از فرط‌ ذلت‌ نزد ديگران، همچون‌ جرعه ‌آبي‌ در دست‌ تشنه‌ كامي‌ يا لقمه‌اي‌ در دست‌ گرسنه‌اي‌ و يا چون‌ آتشي‌ كه‌ شخص‌ مستعجلي‌ از آن‌ برگيرد. شما لگدكوب‌ و پايمال‌ بوديد و از آب‌ متعفن‌ با سرگين‌ شتر مي‌‌آشاميديد و از برگ‌هاي‌ خاك‌مال‌ و علف‌ بيابان‌ مي‌خورديد. ذليل‌ بوديد و زبون‌ مي‌زيستيد و هر آن‌ مضطرب‌ بوديد كه‌ مبادا از اين‌ سوي‌ يا آن‌ سوي‌ به‌ شما هجوم‌ آورند و به‌ اسارتتان‌ ببرند. شما اين‌ بوديد تا خداوند به‌ دست‌ محمد صلي الله عليه و آله با همه‌ آنچه‌ بر او گذشت‌ رهايتان‌ كرد. چه‌ سختي‌ها كه‌ نكشيد و چه‌ شكنجه‌ها كه‌ نديد. هرگاه‌ شاخي‌ از شاخ‌هاي‌ شيطان‌ و گردنكشي‌ از يارانش‌ سر بر مي‌داشت‌ و فتنه‌اي‌ از مشركان‌ به‌ خونخواري‌ دهان‌ مي‌گشود، او برادرش‌ علي عليه السلام را در كام‌ آتش‌ رقصان‌ آن‌ و در گلوگاه‌ خطر مي‌افكند و او‌ نيز، تا مغز دشمن‌ را نمي‌كوفت‌ و آتش‌ سركش‌ فتنه‌ را به‌ آب‌ شمشيرش‌ خاموش‌ نمي‌كرد، آرام‌ نمي‌گرفت. در همه‌ اين‌ مدت، علي عليه السلام در راه‌ خدا سختي‌ مي‌كشيد و به‌ آب‌ و آتش‌ مي‌‌زد. در كار خدا از جان‌ مايه‌ مي‌‌گذارد و همواره‌ به‌ رسول‌ خدا نزديك‌ بود. در ميان‌ دوستان‌ و سربازان‌ خدا وقف‌ راه‌ خدا بود و مدام‌ خود را به‌ مشقت‌ مي‌انداخت. در درياي‌ رنج‌ فرو مي‌رفت‌ و هرگز در راه‌ خدا به‌ ملامت‌ مردم‌ وقعي‌ نمي‌نهاد و به‌ ستوه‌ نمي‌آمد. ولي‌ شما چه؟ در تمام‌ آن‌ روزها، در رفاه‌ و عيش‌ بوديد، خوش‌ مي‌گذرانديد و زندگي‌ مي‌كرديد و بي‌درد بوديد. هرگاه‌ درگيري‌ و نبرد پيش‌ مي‌آمد، خود را كنار مي‌كشيديد و ما را تنها مي‌گذارديد و از جنگ‌ مي‌گريختيد."براي‌ تمام‌ كساني‌ كه‌ مي‌خواهند الهي‌ زندگي‌ كنند، فاطمه عليهاالسلام دفاع‌ از حريم‌ ولايت‌ را، زيباتر از هر كس‌ به‌ معرض‌ نمايش‌ گذارد. خطبه‌ غَرايش‌ در مسجد مدينه، گواه‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ بي‌نظير آن‌ حضرت‌ است. مضامين‌ عالي‌ خطبه، اسلام‌ راستين‌ را معرفي‌ مي‌كند و اهميت‌ ولايت‌ و امامت‌ را روشن‌ مي‌سازد. ... به‌ كجا مي‌رويد؟ چه‌ مي‌كنيد؟ هنوز پيكر پيامبر تازه‌ است؛ آيا مي‌گوييد كه‌ محمد مُرد و همه‌ چيز تمام‌ شد؟ هرگز! ... هان‌ مي‌بينم‌ كه‌ اينك‌ باز زمين‌گير شده‌ايد و دل‌ به‌ تن ‌آسايي‌ و راحت‌ طلبي‌ و دنيا خواهي‌ داده‌ايد و قصد هميشه ‌ماندن‌ در دنيا كرده‌ايد و كسي‌ را كه‌ به‌ قبض‌ و بسط‌ كار حكومت‌ سزاوارتر است، دور رانده‌ايد و با راحتي‌ و عياشي، خلوت‌ كرده‌ايد. ... بدانيد اگر همه‌ شما هم‌ كافر شويد و به‌ حق‌ پشت‌ كنيد، خداوند همچنان‌ ستوده‌ است‌ و احتياجي‌ به‌ شمايان‌ ندارد. و بدانيد آنچه‌ را كه‌ اينك‌ گفتم؛ گفتم، در حالي‌ كه‌ مي‌دانستم‌ هرگز ياوري‌ نخواهيد كرد. ولي‌ آنچه‌ گفتم‌ راز دل‌ غمين‌ من‌ بود كه‌ در سينه‌ جمع‌ شده‌ و دود حزن‌ و اندوه‌ من‌ بود كه‌ در دل‌ خسته‌ام‌ متراكم‌ شده‌ و آه‌ آتش ‌افروزي‌ كه‌ از سينه‌ دردمند من‌ شعله‌ كشيده؛ تنها خواستم‌ با شما حجت‌ را تمام‌ كرده‌ باشم."(3) پي‌نوشت‌ها: 1- مستدرك سفينة البحار؛ 3/334 . 2- الكافي؛1/457. 3- از سخنراني‌ تاريخي‌ حضرت‌ فاطمه‌ زهرا عليهالسلام در مسجدالنبي، ده‌ روز پس‌ از رحلت‌ پدر (برگرفته‌ از كتاب‌ "زندگاني‌ حضرت‌ فاطمه (س)"، نوشتهِ دكتر اسماعيل‌ حسيني).



( چهارشنبه هفتم تیر 1385  |  19:12   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


عروج فاطمه(س)، آيه هاي غربت علي(ع)

 نم نم باران بي کسي از ابرهاي غربت باريدن گرفته و توفان سهمگين خزان به سمت آشيانه اول مظلوم عالم شتاب مي گيرد. با تقدير چه مي شود کرد با دست هاي بسته شده با طناب رذالت مردم مدينه، علي (ع) نيز نمي تواند از نفوذ آتش داغ فاطمه (س) به خرمن خويش ممانعت کند. او فرزندان فاطمه(س) را در پناه خويش مي گيرد و در آئينه چشم هايشان قصه سراسر غصه زندگي شان را نظاره مي نمايد. آرام اشک مي ريزد. مي خواهد زبان بگشايد و با فاطمه(س) درد دل کند اما مي هراسد که ضجه اي از دل دردانه پيامبر برخيزد و زمين و زمان را به هم بدوزد و شراره هاي اشک او آتش بر عالم اندازد، اما نه، براي درد دل با فاطمه همان يک نگاه کافي است. و علي(ع) چه غريبانه با چشم هاي نافذش به فاطمه مي نگرد و با نگاه او درد دل مي کند: فاطمه جان! اينک آغاز طلوع توست که جانت به غروب نشست و در پناه آن مي خواهي چشم بر مردمي ببندي که آرزوي خزانت را در دل مي پروراندند. فاطمه جان! اندکي صبر کن؛ مگذار غم تنهايي و غربت، آتش بر قلب علي(ع) اندازد مگر نه آن که در شب هاي بي کسي علي(ع) پا به پاي او کوبه کرامت خويش را بر درهاي جهالت مردم کوبيدي تا شايد صداي مردي از پس آن به حمايت از علي شنيده شود اما دريغ از يک مرد. فاطمه! پرواز را از تو بايد آموخت تو که به عشق ولايت، شربت شهادت را جرعه جرعه سرکشيدي و اندک اندک آب شدي. حال چه فرقي مي کند براي تو که دفاع تو را از علي(ع) به حساب دفاع از مرد زندگيت بگذارند و يا دفاع از مقام شامخ ولايت در برابر مردمي که پيمان هايشان سست تر از تار عنکبوت بود و خواسته هايشان سرشار از مطامع دنيوي و علي(ع) نيز اين را بهتر از همه کس مي داند که پرواز تو نه به خاطر سوراخ ميخ هاي سفاکان بر سينه ات بود که تو را درد جهالت مردمي کشت که روزگاري سرور زنانشان بودي و حال از جواب به سلام تو نيز مضايقه مي کنند. اي آسمان سرشار از ابرهاي دلتنگي، اي بانوي آفتاب، آب و آتش را چه به تفاهم، که آب چشم تو هرگز با آتش قلبت جمع نمي شود و يقين همان آتش درونت بود که همه وجودت را بلعيد و آن گاه شعله ور شد که مرد زندگيت را دست بسته در ميان مردمي ديدي که پوست سياست به دندان گرفته بودند و چوب حراج بر پيکر شرافت وجودي خويش مي کوبيدند و عجيب نيست که در ميان چنين قومي، التماس هاي مظلومانه ات نيز نتواند گره طناب مقدس مآبان را از دست هاي علي(ع) بگشايد. اما روزگار غريبي است زماني که سلام فاطمه بي جواب مي ماند. غم و اندوه هجر رسول (ص) همسايه ديوار به ديوار دل فاطمه(س) مي شود، از همان زمان که در سقيفه بني ساعده سفره رياست و سياست در کنار هم پهن شد هر کس به دنبال سهم خويش مي گشت تا مبادا از قافله قدرت پرستان عقب بماند. اي عصمت عظماي الهي! روزگار بي تو بودن يعني خاکستر شدن با آتش بي کسي و تنهايي؛ چرا که بعد از رفتنت غربت با علي(ع) قرابت خواهد نمود و هنگام عروج تو با هودجي از نور، علي(ع) نيز در خيمه بي کسي خويش به ياد روزهاي با فاطمه(س) بودن آرام آرام خواهد گريست. چرا که غروبت آيه هاي غربت علي(ع) است.



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:11   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


ديدگاه هاي شهيد بهشتي درباره جامعيت اسلام فرهنگ و تفکر اسلامي، جامع و همه سو نگر

«جامعيت» يکي از ويژگي هاي مهم و بنيادين فرهنگ و تفکر اسلامي است. اين ويژگي، همه آموزه ها و تعاليم و قوانين اسلام را در تمام شئون حيات «مادي» و «معنوي» و بر اساس نيازهاي جسمي و روحي، براي بنيان نهادن يک زندگي سالم و پويا و بالنده، در دسترس «بشريت» قرار مي دهد. فرهنگ و تفکر اسلامي به دليل جامعيت خود، انسان جامع مي پرورد، چنين انساني در «ماده» و «خاک» خلاصه نمي شود و در حصارهاي تنگ و ظلماني حيات ارضي اسير و زنداني نمي گردد، که او موجودي است خاکي- آسماني و بايد با همه نيازهاي مادي و معنوي اش زندگي کند و جسم و جانش را در کنار هم به رشد و کمال برساند و سعادت دنيا را با رستگاري آخرت پيوند زند و به صورت يک حيات پرنشاط و با طراوت «ارضي و سمائي» متجلي سازد. اگر به فرهنگ و تفکر اسلامي، از يک زاويه تنگ بنگريم و بر اساس نگرش هاي ضيق و محدود، تعاليم و قوانين همه سو نگر آن را تبيين نمائيم، آنچه باقي مي ماند «اسلام» نيست، که همانا برداشت هاي تک بعدي ماست که لباس اسلام را به تن کرده و ظاهري اسلامي به خود گرفته و از متن و باطن و محتواي غني و رهايي بخش اسلام دور شده است. متفکر شهيد آية الله بهشتي، در تبيين فرهنگ و تفکر اسلامي، «جامعيت» را اصل و موضوع تعيين کننده اي مي داند و هر نوع نگرش يکسويه از اسلام را نفي مي کند و آن را با حقيقت اسلام در تضاد و تنافي آشکار مي داند. از ديدگاه شهيد بهشتي، اسلام به دليل در برداشتن تعاليم و قوانين مبتني بر زيست سالم و برتر انسان، به همه ابعاد وجودي بشر نظر گسترده و همه نيازهاي جامع او را تامين کرده است. به تعبيري ديگر، جامعيت اسلام و همه جانبه بودن قوانين آن، با جامعيت نيازهاي انسان و همه جانبه بودن آنها پيوند و ارتباط دارد. يعني همانگونه که خالق هستي، انسان را با تمام جوانب و همراه با نيازهاي مختلف فطري و طبيعي در ابعاد مادي و معنوي و جسمي و روحي آفريد، مجموعه قوانين و دستورالعمل هاي لازم را که بتواند به اين انسان چند بعدي نگرشي جامع و فراگير داشته باشد و بر جامعيت خواسته ها و نيازهاي فطري او نظر گسترد، ارسال داشته است. طبيعي است اين جامعيت و گستردگي، برداشت هاي يکسويه را برنمي تابد و هرگونه نگرش تک بعدي به منظور مطرح کردن جلوه و نمودي از فرهنگ و معارف اسلامي و به اغماض و نسيان سپردن ساير جلوه هاي نوراني و حياتبخش آن را يک ضايعه و رکود محسوب مي کند. شهيد مظلوم آية الله بهشتي به جامعيت اسلام توجه مي کند و برداشت تک بعدي از اسلام را با شناخت صحيح آن در تضاد مي بيند. «اسلام، آئين انسان و انسانيت، و صراط مستقيم و راه راست انسان زيستن است، و به همين جهت به همه جوانب هستي انسان عنايت دارد و هيچ گاه در قالب نگرشها و برداشت هاي تک بعدي نمي شود اسلام را يافت. همان قدر که انسان موجوديست چند بعدي، اسلام هم آييني چند بعديست. لذا تا بياييم يکي از اين ابعاد را بيش از حد برجسته کنيم و ابعاد ديگر را در آن محو کنيم يا اصلاً فراموش کنيم، از اسلام دور شده ايم.» (1) شهيد بهشتي سپس به اهميت «شناخت انسان» مي پردازد و از ضعف ها و کاستي هاي ناشي از يکسونگري به انسان و غفلت از شناخت همه ابعاد وجودي او سخن به ميان مي آورد و اين نگرش هاي ناقص را با رشد همه جانبه انسان مناسب نمي يابد: «انسان در شناخت، داراي بعد حسي است، و نيز داراي ابعاد عقلي و عرفان و عشق و شور مي باشد. انسان موجودي نيست که عقل و خرد و انديشه يکپارچه باشد، تا با انديشه تحليل گر با او برخورد کنيم. دلمان را خوش کنيم که ما با قدرت تجزيه و تحليل فراوان، با مسأله انسانيت و انسان و جهان برخورد کرده ايم... در انسان، بعد ديگري هست در زمينه شناخت و معرفت که به آن بعد عرفاني، بعد عشق و بعد شور و حال مي گوئيم... زندگي عشق و شور مي خواهد، زيرا با عشق و شور چيزهايي را مي شود فهميد که با عقل تحليلگر هرگز قادر به فهم آن نيستيم. آن انسان از تک بعدي و تک نگري خردمندانه به ستوه آمده که مي گويد: آزمودم عقل دورانديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را ... به راستي اگر زندگي انسان صرفاً بخواهد مغز باشد و انديشه، جاذبه خودش را از دست مي دهد.» (2) متفکر شهيد آية الله بهشتي پس از مطرح کردن ابعاد وجودي انسان تحت عنوان نيازهاي «عقلي» و «عاطفي» او- که اولي با نقش آفريني نيروي خرد و در عرصه ها و حوزه هاي انديشه و تفکر متجلي مي گردد و دومي با روح و روان انسان پيوند مي يابد و به صورت عشق و شور و عرفان به تجلي و ظهور مي رسد- فرهنگ و تفکر اسلامي را جامع همه نيازهاي عقلي ، عاطفي ، جسمي ، روحي انسان مي داند و پرورش يافتگان تعاليم و قوانين اسلام را بهره مند از همه جلوه هاي زيبا و بالنده و سعادت آميز آموزه هاي «خردپرور» و «روح بخش» و رشد دهنده «جسم» و پرواز دهنده «جان عاشق» معرفي مي کند. در تعابير و اشارات کوتاه و در عين حال ژرف و عميق اين انديشمند توانا تأمل مي ورزيم: «انسان اسلام، هم مغزش کار مي کند، هم قلبش... يعني وقتي دريافت هاي مغز و خرد، منتقل مي شود به انگيزه هاي زندگي انسان، يعني به آنچه زندگي انسان را مي سازد، جهت، شکل، آب و رنگ و حال و هوا مي دهد، آنجا بازتابش را روي قلب مي يابيد. اين است که مي بينيد در فرهنگ شناخت قرآن تکيه خاصي روي قلب است:" لهم قلوب لايفقهون بها"(3) و در عين اين که قرآن و اسلام در دستگاه معرفت بشري روي عقل و قلب هر دو تکيه مي کند، از نقش حس هم به هيچ عنوان غفلت نمي کند. ديده و گوش و شنيدن و ديدن، اين دو دروازه بزرگ و وسيع و فعال و پراثر آگاهي را هم رويش تکيه مي کند،"ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا" (4) ، بنابراين وقتي در باب معرفت وارد مي شويد، مي بينيد اسلام، تک بعدي نيست، نه مکتب حسي است فقط، نه مکتب عقلي است فقط، نه مکتب عرفاني است فقط، بلکه هم حسي است، هم عقليست و هم عرفاني. و وقتي مي گوييم حسي، تجربي را هم شامل مي شود، لذا تجربي نيز هست... و همين طور، ذوقي و کشفي و شهودي است.»(5) اگر بخواهيم براي شناسايي نيازهاي انسان از زبان «تمثيل و تشبيه» استفاده کنيم و پيوستگي همه اعضاء و جوارح انسان، و نيز ارتباط نيازهاي جسمي و روحي و رواني اش را به نظاره بنشينيم، تشبيه انسان به يک دستگاهي که از قسمت و بخش هاي مختلف تشکيل شده و همه آنها با هم مرتبط مي باشند و حرکت و بهره رساندن آن معلول وجود و همکاري و نقش آفريني هه بخش هاي آن است، راه گشا مي باشد، اين تمثيل اگر چه در مقايسه با عظمت و شگفتي هاي وجود انسان و نظم و سامان شگرفي که توسط خالق هستي در آن به وجود آمده، نارساست، لکن براي تقريب ذهن به حقيقت مفيد مي باشد. اين تمثيل و تشبيه از آن جهت ضروري و مفيد است که ما را به جامعيت و همه سونگري اسلام رهنمون مي شود و ابعاد مختلف تعاليم و قوانين آن را که بر همه نيازهاي فردي، اجتماعي، اخلاقي، تربيتي، عرفاني، حقوقي، فرهنگي و اقتصادي انسان اشراف دارد و همه شئون حيات مادي و معنوي و جسمي و روحي او را دربرمي گيرد، متجلي و نمايان مي سازد. متفکر شهيد آية الله بهشتي با بهره برداري از اين تمثيل و تشبيه کوتاه، به ابعاد مختلف تعاليم اسلام و انطباق آن با نيازهاي گوناگون انسان، اشاره مي نمايد: «وقتي اسلام مي خواهد به انسان به عنوان يک دستگاه نگاه کند، دستگاه کوچک از نظر حجم، و پيچيده و بزرگ از نظر نقش، مي بينيد به اين مجموعه انسان به صورت يک سيستم و يک مجموعه به هم بسته و به هم پيوسته نگاه مي کند و نيازهايش را در همه ابعاد مورد توجه قرار مي دهد. انسان هم جسم است، هم جان، هم نيازهاي بدني دارد، هم نيازهاي روحي، هم نياز اقتصادي و هم نياز معنوي، لذا وقتي مي خواهد راه نشان بدهد براي ارضاي نيازهاي مادي و بدني انسان، چنان آن را با نيازهاي عاطفي، روحي و معنوي مي آميزد، تا نشان دهد که حتي در ارضاي يک نياز مادي نمي توان از نقش آن در ارضاي نيازهاي معنوي غافل بود.»(6) «جامعيت فرهنگ و تفکر اسلامي» از موضوعات بسيار مهم و شايسته تعمق و تحقيق و پژوهش بنيادين است. کنکاش هاي علمي و پژوهشي در ابعاد مختلف آموزه ها و تعاليم و قوانين زندگي ساز اسلام به دليل ژرف نگري اسلام در همه شئون و جنبه هاي حيات مادي و معنوي انسان و وضع قوانين و احکامي که با فطرت و طبيعت او انطباق کامل دارند، زيبايي ها و حکمت ها و تدبير هاي خداوند قادر متعال را در آفرينش انسان و ارسال کتاب آسماني قرآن براي رهنمون ساختن او به رشد و کمال و سعادت در همه ابعاد حيات، آشکار مي سازد. يکي از ويژگي هاي آثار متفکر شهيد آية الله بهشتي، توجه به اين ضرورت و تلاش علمي در مسير تحقق عيني و عملي آن است و آنچه از نظر گذشت گامي کوچک در مسير شناسايي اين ويژگي و مشخصه مهم محسوب مي شود. پي نوشت ها: 1. ويژگي هاي انقلاب اسلامي ايران، مجموعه گفتارهايي از شهيد مظلوم آية الله بهشتي، گفتار نهم، برداشت هاي يک بعدي از اسلام، ص 168. 2. همان مدرک، ص 169. 3 . قرآن کريم، سوره اعراف، آيه 179. 4. سوره اسراء، آيه 36. 5. ويژگي هاي انقلاب اسلامي ايران، گفتار نهم، برداشت هاي يک بعدي از اسلام، ص 170 . 6. همان مدرک، ص 171.



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:11   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


فاطمه را به گونه اي ديگر ببينيم

هنوز پس از گذشت نزديک به سه دهه از انتشار کتاب «فاطمه فاطمه است» به قلم دکتر علي شريعتي که در آن شريعتي به حضرت فاطمه(ع) از منظري نه سنتي، که امروزي، نگاه کرده است متأسفانه کتاب يا اثري يافت نشده که چهره اي ديگر به جز آن چه که معمولاً در مراسم سوگواري مي شنويم و مي بينيم از آن حضرت به ما ارائه دهد. به همين دليل بخش هايي از اين کتاب را در زير آورديم تا بهانه اي شود که شما بار ديگر براي شناخت مهم ترين و برجسته ترين و در عين حال ناشناخته ترين زن جهان اسلام تفحصي تازه کنيد: زناني که در قالب هاي سنتي قديم مانده اند مسئله اي برايشان مطرح نيست و زناني که قالب هاي وارداتي جديد را پذيرفته اند، مساله برايشان حل شده است. اما در ميان اين دو نوع " زنان قالبي"، آنها که نه مي توانند آن شکل قديم موروثي را تحمل کنند و نه به اين شکل تحميلي تسليم شوند، چه بايد بکنند؟ اينان مي خواهند خود را انتخاب کنند و خود را بسازند، الگو مي خواهند. نمونه ايده آل، براي اينان مساله" چگونه شدن" مطرح است. فاطمه(ع) با " بودن" خودش پاسخ به اين پرسش است. اما بدون شک مي توان گفت: "... فاطمه، چهره اي است که در پشت مدح و ثناها و گريه و ناله هاي هميشگي پيرامونش همواره مجهول مانده است. در جامعه ما زن به سرعت عوض مي شود، بنابراين حادترين سوالي که براي زن آگاه در اين عصر مطرح است اين است که " چگونه بايد بود" زيرا مي داند بدانگونه که " هست" نمي ماند و نمي تواند بماند و از سويي ماسک نويي را که مي خواهند بر چهره قديمش بزنند نمي خواهد بپذيرد، مي خواهد خود تصميم بگيرد " خويشتن جديد" ش را خود انتخاب کند... اما نمي داند چگونه! نمي داند اين چهره انساني اش که نه آن" قيافه موروثي" است و نه اين " ماسک بزک کرده تحميلي و تقليدي" چه طرحي دارد و شبيه کدام چهره است؟ نکته ديگر اينکه... ما مسلمانيم، زن جامعه ما- که مي خواهد به سرحد استقلال و انتخاب خويش برسد- وابسته به يک تاريخ، فرهنگ، مذهب و جامعه اي است که روح و سرمايه اش را از اسلام گرفته است و زني که در اين جامعه مي خواهد خودش باشد و خودش را بسازد و يک بار ديگر متولد شود و در اين تولد جديد(رنسانس) خود ماماي خود باشد و نه ساخته وراثت و نه پرداخته تقليد، نمي تواند از اسلام بي نياز و نسبت به آن بي تفاوت بماند. بنابراين طبيعي است که اين سوال به مغزش خطور کند که مردم ما همواره از فاطمه دم مي زنند، هر سال دهه ها برايش مي گيرند، صدها هزار دوره و مجلس و منبر و روضه و جشن و عزا به خاطرش برپا مي کنند... و با اين همه، چهره روشن او شناخته نيست و تنها چيزي که مردم ما از اين شخصيت مقدس و بزرگ مي دانند، اين چند قلم است که :" فاطمه محبوب پيغمبر بود و مبغوض عايشه و اينکه پس از پيغمبر ابوبکر، مزرعه فدک را از او گرفت و عمر با جمعي به خانه اش حمله بردند و در را به پهلويش زدند و او محسن، طفل شش ماهه اي را که در رحم داشت، سقط کرد و از آن پس کارش اين بود که دست کودکانش را مي گرفت و بيرون شهر، در خرابه اي به نام " بيت الاحزان" مي نشست و مي گريست و غاصبان فدک و تجاوزکاران حق علي را لعن مي کرد و ساعت ها به نوحه و ناله مي پرداخت و اين چنين تمام عمر کوتاهش را به گريه و نفرين گذراند تا وصيت نمود که او را شبانه دفن کنند تا کساني که از آنها نفرت داشت، از جنازه اش تشييع نکنند و قبرش را نشناسند." اين است تمام اطلاعاتي که درباره اين شخصيت بزرگ، در اذهان مردم وجود دارد. مردمي که عظمت او و جلالت قدر او را با جان و دل معترفند، با تمام قدرت روح و ايمان و ارادتي که يک ملت و يک گروه انساني مي تواند در دل بسازد و نثار کند. ... هر مذهبي، مکتبي، هر نهضتي يا انقلابي از دو عنصر ترکيب مي يابد، عقل و عشق. يکي روشنايي است و ديگري حرکت. يکي شعور و شناخت مي بخشد و به مردم بينايي و آگاهي مي دهد و ديگري نيرو و جوشش و جنبش مي آفريند. ... در يک جامعه، در يک نهضت فکري يا مکتب انقلابي، دانشمندان، گروه روشنفکران آگاه و مسوول کارشان نشان دادن راه است و شناساندن مکتب يا مذهب و آگاهي بخشيدن به مردم، و مردم مسووليتشان روح دادن و نيرو و حرکت بخشيدن است. يک نهضت، اندام زنده اي است که با مغز دانشمندانش مي انديشد و با قلب مردمش عشق مي ورزد. در جامعه اي، اگر ايمان و اخلاص و عشق و فداکاري کم است، مسوول مردم اند و اگر شناخت درست و بينايي و بيداري و آگاهي منطقي و آشنايي عميق و راستين با مکتب و معني و هدف و حقايق مکتب کم است، مقصر دانشمندان اند. به ويژه در مذهب اين دو، سخت به هم نيازمندند، چه مذهب يک نوع آگاهي عاشقانه است يا عشق آگاهانه. شعور و شناختي که شور و ايمان برمي انگيزد و در آن عقل و احساس از يکديگر جدايي ناپذيرند. اسلام نيز چنين بوده است و بيشتر از هر مذهبي، دين کتاب و جهاد است و انديشه و عشق. ... شهادت را زندگي جاويد مي شمارد و به قلم و نوشته سوگند مي خورد... و تشيع، به ويژه با تاريخ و فرهنگش، تجلي گاه عشق و شور و خون و شهادت است و کانون ملتهب و جوشان احساس و در عين حال يک نوع تفکر و معرفت و فرهنگ علمي و عقلي ويژه و نهضت فکري نيرومند و مشخص، حادثه اي است در سرگذشت انسان و به نام و نهاد علي، از علم و عشق. و " حقيقت پرستي" چنين مذهبي است که حقيقت، بي پرستش، فلسفه و دانش است و پرستش بي حقيقت ، بت پرستي يا شهوت. ... تشيع در تاريخ اين چنين زاد و زيست. متفکران و دانشمندانش مظهر اجتهاد و تعمق و تحقيق و منطق و فرورفتن در اندرون معاني و شناختن متحول و متکامل مفاهيم اعتقادي و حقايق اسلامي و نگهباني روح و حقيقت و جهت راستين اسلام نخستين در معرکه گيج کننده و گمراه سازنده اي که به نام فلسفه و تصوف و علم و ادب و زهدنمايي و يوناني زدگي و شرق گرايي در افکار برانگيخته بودند. و توده مردمش مظهر وفاداري به حقيقت و اخلاص وعشق و شور و فداکاري و جانبازي در راه علي و ادامه دهندگان راه علي در دوره هايي که زور و شکنجه و قتل عام بر زندگي توده حکومت مي راند... و اما امروز نيز توده مردم ما همچنان دوست مي دارند. همچنان به اين خانه وفادارند... هيچ مذهبي، تاريخي و ملتي چنين خانواده اي ندارد. خانواده اي که در آن پدر علي است و مادر فاطمه و پسر حسين و دختر زينب. همگي در زير يک سقف و در يک عصر و يک خانواده و در عين حال، به هيچ خانواده اي از جانب ملتي اين همه عشق و اخلاص و ايمان و شعر و خون نثار نشده است. ملت ما، بر گرد در و بام خانه فاطمه يک فرهنگ پديد آورده است. از اين خانه يک تاريخ پر از هيجان و حرکت و شهامت و فضيلت، بر بستر زمان جاري شده است. نهر زلال و حيات بخشي که بر همه نسل هاي ملت ما گذشته است و هم اکنون نيز در عمق روح و وجدان توده ما جريان دارد. ... اما اين عشق ها همه عقيم مانده اند. اين اشک ها همچون باراني که بر شوره زار ببارد، سبزه اي در اين کوير نمي روياند و اين همه فداکاري ها، سرمايه ها، آمادگي ها و تجمع ها و نيروهاي انساني و وقت ها و فرصت هاي عزيز نيروبخش هدر مي رود، مقصر کيست؟... کو يک رساله کوچک و درست در شرح حال اماماني که شما از جنس و ذات و کرامات و معجزاتشان اين همه دم مي زنيد و در ولادت و وفاتشان اين همه جشن و عزا مي گيريد؟ کو يک جزوه که به ملت شيعه و شيفته علي بگويد که علي که بود و فاطمه که بود و فرزندانش چگونه زيستند و چگونه مي انديشيدند؟ چه کردند و چه گفتند؟ توده مردم ما که همه عمر با عشق به ائمه شيعه زيسته و در مصيبتشان گريسته و ماه ها و سال ها در خدمت به آنان و در تجليل نام و احياي يادشان دويده و خرج کرده و اخلاص ها و گذشته ها نشان داده است، امامان خويش را که هر کدام بايد درسي به او بياموزند و با زندگي و انديشه و سخن و سکوت و آزادي و اسارت و شکنجه و شهادتشان به او آگاهي و حيات و عزت و انسانيت ببخشند، آنها را از روي" شماره رديفشان" تشخيص مي دهد. اگر اين مرد در عاشورا بر سر و تنش تيغ مي کشد و به عشق حسين از شکنجه و درد خويش لذت مي برد و حسين را کج مي شناسد و کربلا را بد مي فهمد، مقصر کيست؟ اگر اين زن با تمام وجودش مي گريد و نام فاطمه و ياد زينب، آتش در استخوانش مي زند و اگر بداند که " مي ارزد" و " به کار مي آيد" عاشقانه جانش را مي بخشد، اما اين دو را نمي شناسد و يک جمله از سخنانشان را نمي داند و يک خط از شرح حالشان نخوانده است و فاطمه را فقط کنار در خانه اش، در لحظه اي که در به پهلويش مي خورد، به ياد مي آورد و زينب را در ساعتي که از خيمه به سراغ شهيدي بيرون مي پرد و فقط از صبح عاشورا تا ظهر عاشورا از او خبر دارد و از عصر عاشورا ديگر براي هميشه گمش مي کند و درست از روزي که کار زينب و رسالت بزرگش که وراثت حسين است، آغاز مي شود، آگاهي او از زينب پايان مي يابد، مقصر کيست؟ و اگر پسر تحصيل کرده و روشنفکر آن مرد و دختر تحصيل کرده و روشنفکر اين زن قضاوتشان اين باشد که دين گريه و نوحه و عزا و مصيبت به چه کار مي آيد؟ اين همه شور و عشق و ناله و زاري بر حسين و فاطمه و زينب، از کار يک ملت... که به آگاهي و نفي ستم و شور آزادي محتاج است، چه گرهي مي گشايد؟ ... اين است که ملتي ايمان و عشق دارد و قرآن و نهج البلاغه دارد و علي و فاطمه دارد و حسين و زينب دارد و يک تاريخ سرخ دارد و سرنوشتش سياه است. فرهنگ و مذهب " شهادت" دارد و مرده است. اين است که ژاندارک- دختري احساساتي و خيالاتي که خواب نما شده بود تا براي بازگشت سلطنت قيام کند- قرن هاست به مردم روشنفکر و بيدار و پيشرفته فرانسه الهام آزادي و فداکاري و احساس انقلابي و حماسي مي بخشد و زينب که رسالتي سنگين تر از رسالت حسين را بر دست هاي " علي وار" خويش گرفته است و آن ادامه نهضت کربلا عليه نظام جنايت و دروغ و وحشت و اختناق است... در ميان ملت ما "خواهر نوحه گري شده است که بايد بر او نوحه کرد"!



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:11   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


متن پيـام امام(ره) به منـاسبت فـاجعه هفتم تير

بسـم الله الرحمـن الـرحيـم انا لله و انا اليه راجعون ملتي که براي اقامه عدل اسلامي و اجراي احکام قرآن مجيد و کوتاه کردن دست جنايتکاران ابر قدرت و زيستن با استقلال و آزادي قيام نموده است، خود را براي شهادت و شهيد دادن آماده نموده است و به خود باکي راه نمي دهد که دست جنايت ابرقدرتها از آستين مشتي جنايتکار حرفه اي بيرون آيد و بهترين فرزندان راستين او را به شهادت رساند. مگر شهادت ارثي نيست که از مواليان ما که حيات را عقيده و جهاد مي دانستند و در راه مکتب پرافتخار اسلام با خون خود و جوانان عزيز خود از آن پاسداري مي کردند به ملت شهيد پرور ما رسيده است؟ مگر عزت و شرف و ارزش هاي انساني ، گوهرهاي گرانبهايي نيستند که اسلاف صالح اين مکتب، عمر خود و ياران خود را در راه حراست و نگهباني از آن وقف نمودند؟ مگر ما پيروان پاکان سر باخته در راه هدف نيستيم که از شهادت عزيزان خود به دل ترديدي راه دهيم؟ مگر دشمن قدرت آن دارد که با جنايت خود مکارم و ارزش انساني شهيدان عزيز ما را از آنان سلب کند؟ مگر دشمن هاي فضيلت مي توانند جز اين خرقه خاکي را از دوستان خدا و عاشقان حقيقت بگيرند؟ بگذار اين ددمنشان که جز به " من" و " ما" هاي خود نمي انديشند و " يأکلون کماتأکل الانعام" عاشقان راه حق را از بند طبيعت رهانده و به فضاي آزاد جوار معشوق برسانند. ننگتان باد تفاله هاي شيطان، و عارتان باد اي خود فروختگان به جنايتکاران بين المللي که در سوراخ ها خزيده و در مقابل ملتي که در برابر ابر قدرت ها برخاسته است، به خرابکاري هاي جاهلانه مي پردازيد. عيب بزرگ شما و هوادارانتان آن است که نه از اسلام و قدرت معنوي آن، و نه از ملت مسلمان و انگيزه فداکاري او اطلاعي داريد. شما ملتي را که براي سقوط رژيم پليد پهلوي و رها شدن از اسارت شيطان بزرگ ده ها جوان عزيز خود را فدا کرد و با شجاعت بي مانند ايستاد و خم به ابرو نياورد، نشناخته ايد. شما ملتي را که معمولاً در تخت هاي بيمارستان ها آرزوي شهادت مي کنند و ياران را به شهادت دعوت مي کنند، نشناخته ايد. شما کوردلان با آنکه ديده ايد با به شـهادت رساندن شخصيـت هاي بزرگ ، صفوف فداکاران در راه اسلام فشرده تر و عزم آنان مصمـم تر مي شود، مي خواهيد با به شهادت رساندن عزيزان ما اين ملت فداکار را از صحنه بيرون کنيد. توانستيد به فرزندان اسلام چون شهيد بهشتي و شهداي عزيز مجلس و کابينه با حربه ي ناسزا و تهمت هاي ناجوانمردانه حمله کرديد که آنها را از ملت جدا کنيد و اکنون که آن حربه از کار افتاد و کوس رسوايي همه تان بر سر بازارها زده شد، در سوراخ ها خزيده و دست به جناياتي ابلهانه زده ايد که به خيال خام خود ملت شهيد پرور فداکار را با اين اعمال وحشيانه بترسانيد و نمي دانيد که در قاموس «شهادت» واژه «وحشت» نيست. اکنون اسلام به اين شهيدان و شهيد پروران افتخار مي کند و با سرافرازي همه مردم را دعوت به پايداري مي نمايد و ما مصمم هستيم که روزي رخش ببينيم و اين جان که از اوست تسليم وي کنيم. ملت ايران در اين فاجعه بزرگ 72 تن بيگناه به عدد شهداي کربلا از دست داد. ملت ايران سرافراز است که مرداني را به جامعه تقديم مي کند که خود را وقف خدمت به اسلام و مسلمين کرده بودند و دشمنان خلق گروهي را شهيد نمودند که براي مشورت در مصالح کشور گرد هم آمده بودند. ملت عزيز! اين کوردلان مدعي مجاهدت براي خلق ، گروهي از خلق را گرفتند که از خدمتگزاران فعال و صديق خلق بودند. گيرم که شما با شهيد بهشتي که مظلوم زيست و مظلوم مرد و خار در چشم دشمنان اسلام و خصوص شما بود دشمني سرسختانه داشتيد، با بيش از 70 نفر بيگناه که بسيارشان از بهترين خدمتگزاران خلق و مخالف سرسخت با دشمنان کشور و ملت بودند چه دشمني داشتيد؟ جز آنکه شما با اسم خلق از دشمنان خلق و راه صاف کنان چپاولگران شرق و غرب مي باشي . ما گرچه دوستان و عزيزان وفاداري را از دست داديم که هر يک براي ملت ستمديده استوانه بسيار قوي و پشتوانه ارزشمند بودند، ما گرچه برادران بسيار متعهدي را از دست داديم که " اشداء علي الکفار رحماء بينهم" بودند و براي ملت مظلوم و نـهادهاي انقلابي سدي استوار و شجره اي ثمـربخش به شـمار مي رفتند، لکن سيل خروشان خلق و امواج شکننده ملت با اتحاد و اتکال به خداي بزرگ هر کمبودي را جبران خواهد کرد. ملت ايران با اعتماد به قدرت لايزال قادر متعال همچون دريايي مواج به پيش مي رود و در مقابل ابرقدرت ها و تفاله هاي آنان با صفي مرصوص ايستاده است و شما درماندگان عاجز را که در سوراخ ها خزيده ايد و نفس هاي آخر را مي کشيد به جهنم مي فرستد و خداوند بزرگ پشت و پناه اين کشور و ملت است. اينجـانب بـار ديگـر ايـن ضـايعه عظيـم را به حضور بقيه الله ارواحنـاله الفـدا و ملت هاى مظلـوم جهان و ملت رزمنـده ايران تبريك و تسليت عرض مى كنم، مـن با بازماندگان شريف و عزيزان اين شهدا در غم و سوگ شريك و رحمت واسعه خداوند رحمان را براى ايـن مظلومان ،صبـر و شكيبايـى را بـراى بازمانـدگان محتـرم آنان از درگاه خداوند متعال خواستارم. رحمت خدا و درود بـى پايان ملت بر شهداى انقلاب از پانزده خرداد 42 تا 7 تيـر ماه 60 و سلام و تحيت بـر مظلومان جهان و مظلـومان ايران در طول تاريخ. روح الله المـوسـوى الخمينـى نهم تيـر 1360



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:10   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


عروج بهشتي و ياران

 ساعت20:30 روز يكشنبه7 تير1360، تعدادي ازشخصيتهاي مختلف كشور( نمايندگان مجلس، هيأت دولت ، قوه قضاييه و...) به تدريج به سالن اجتماعات دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي ايران واقع در سرچشمه تهران وارد شدند. نواي ملكوتي قرآن كريم در فضاي سالن طنين انداخته و صالحان را بشارت تحقق وعده الهي مي داد. درهمان وقت تعدادي ديگراز اعضاء حزب از جمله شهيد بزرگوار آية الله دكتر بهشتي وارد جلسه شدند. پس ازپايان قرائت قرآن كريم واعلام برنامه، آية الله بهشتي آغاز سخن نمود. بحث روز درباره تورم بود، اما عده اي از اعضاء خواسته بودند كه راجع به انتخابات رياست جمهوري نيز صحبت شود. شهيد بهشتي سخنانش را با اين جملات آغاز كرد: "ما بارديگر نبايد اجازه دهيم استعمارگران براي ما مهره سازي كنند و سرنوشت مردم ما را به بازي بگيرند. تلاش كنيم كساني را كه متعهد به مكتب هستند و سرنوشت مردم را به بازي نمي گيرند انتخاب شوند." اين آخرين كلمات آن بزرگوار بود كه از لبان حقگوي ايشان بيرون تراويد. ناگهان برقي جهيد و نوري خيره كننده و صدايي مهيب برخاست. زمين تكان سختي خورد و ديوارها به شدت لرزيد. گويي زلزله به پا شده است. در كمتر از ثانيه اي از سالن اجتماعات حزب جمهوري اسلامي جز تلي از خاك چيزي نماند. در چند ثانيه بيش ازهفتاد تن از بهترين عزيزان انقلاب زيرآوار رفتند و روح فرزندان رشيد اسلام و معلمان بزرگ شهادت و ايثار در ملكوت اعلي به طيران درآمد. عامل بمب گذاري منافق نفوذي به نام محمدرضا كلاهي بود كه خود جزء نيروهاي خدماتي حزب به حساب مي آمد و پس از انفجار موفق به فرار شد. بخشي از پيام امام خميني (ره) به مناسبت فاجعه 7 تير " ... ملتي كه براي اقامه عدل اسلامي و اجراي احكام قرآن مجيد و كوتاه كردن دست جنايتكاران ابرقدرت و زيستن با استقلال و آزادي قيام نموده است، خود را براي شهادت و شهيد دادن آماده نموده است و به خود باكي راه نمي دهد كه دست جنايت ابرقدرتها از آستين مشتي جنايتكار حرفه اي بيرون آيد و بهترين فرزندان راستين او را به شهادت رساند. مگر شهادت ارثي نيست كه از مواليان ما كه حيات را عقيده و جهاد مي دانستند و در راه مكتب پر افتخاراسلام با خون خود و جوانان عزيز خود از آن پاسداري مي كردند به ملت شهيد پرور ما رسيده است؟... عيب بزرگ شما و هوادارانتان آن است كه نه از اسلام و قدرت معنوي آن و نه از ملت مسلمان و انگيزه فداكاري او اطلاعي داريد. شما ملتي را كه براي سقوط رژيم پليد پهلوي و رها شدن از اسارت شيطان بزرگ ده ها جوان عزيز خود را فدا كرد و با شجاعت بي مانند ايستاد و خم به ابرو نياورد، نشناخته ايد. شما ملتي را كه معلولانشان درتخت هاي بيمارستانها آرزوي شهادت مي كنند و ياران را به شهادت دعوت مي كنند، نشناخته ايد. شما كوردلان با آن كه ديده ايد با به شهادت رساندن شخصيت هاي بزرگ، صفوف فداكاران در راه اسلام فشرده تر و عزم آنان مصمم تر مي شود، مي خواهيد با به شهادت رساندن عزيزان ما اين ملت فداكار را از صحنه بيرون كنيد. شما تا توانسته ايد به فرزندان اسلام چون شهيد بهشتي و شهداي عزيز مجلس و كابينه با حربه ناسزا و تهمتهاي ناجوانمردانه حمله كرديد كه آنان را از ملت جدا كنيد و اكنون كه آن حربه از كار افتاد و كوس رسوايي همه تان بر سربازارها زده شد، در سوراخها خزيده و دست به جناياتي جاهلانه زده كه به خيال خام خود ملت شهيد پرور و فداكار را با اين اعمال وحشيانه بترسانيد و نمي دانيد كه درقاموس شهادت واژه وحشت نيست. اكنون اسلام به اين شهيدان و شهيد پروران افتخار مي كند وبا سرافرازي همه مردم را دعوت به پايداري مي نمايد و ما مصمم هستيم كه روزي رُخش ببينيم و اين جان كه از اوست تسليم وي كنيم. ملت ايران در اين فاجعه بزرگ 72 تن بي گناه به عدد شهداي كربلا از دست داد. ملت ايران سرفراز است كه مرداني را به جامعه تقديم مي كند كه خود را وقف خدمت به اسلام و مسلمين كرده بودند و دشمنان خلق گروهي را شهيد نمودند كه براي مشورت در مصالح كشور گرد هم آمده بودند. ملت عزيز! اين كوردلان مدعي مجاهدت براي خلق گروهي را از خلق گرفتند كه ازخدمتگزاران فعال و صديق خلق بودند. گيرم كه شما با شهيد بهشتي كه مظلوم زيست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام و خصوص شما بود دشمني سرسختانه داشتيد، با بيش از 70 نفر بي گناه كه بسيارشان از بهترين خدمتگزاران خلق و مخالف سرسخت با دشمنان كشور و ملت بودند چه دشمني داشتيد؟ جزآن كه شما با اسم خلق از دشمنان خلق و راه صاف كنان چپاولگران شرق و غرب مي باشيد..."(1) پي نوشت: 1-صحيفه نور،ج8،صص522-523.



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:10   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


شب شهادت هفتاد و دو تن به روايتي ديگر

 آن چنان كه بيان مـى دارند در روز حادثه دقيقه اى خنده از لبانـش كنار نمـى رفت، شاداب و سـرحـال بـود و مصـداق ايـن شعر اقبال: نشان مرد مومن باتوگويم كه چون مرگش رسد خندان بميرد در حيـن تبسـم گـويى هاله اى از غم و رنج چهره او را مى فشرد، غم امت اسلامـى و آينـده انقلاب. او طبق معمـول دو ساعت قبل از مغرب در محل حزب حاضـر شـد با اعضاى حزب جلساتى داشت. مشكلات و مسايل را با هـم در ميان گذاشتند و به بحث و تبادل نظر پرداختند. پـس از خاتمه جلسه با مسئولان مملكت و نمايندگان مجلس آماده اقامه نماز گشتند. وقت غروب فرا رسيد، موذن اذان گفت، دوستان به دور هم جمع شده و مشغول برگزارى نماز جماعت شدند. آن شب حـدود صد نفر وزرا و وكلا و شخصيت هاى مملكت در نماز جماعت حـاضـر شـدنـد. بهشتـى به نماز ايستاد، نماز آخرين، نماز وداع. آن شب نماز جماعتـش از همه شبها طولانى تر و اصرار حضار هـم زياد بـود كه ما مى خواهيم پشت سر تـو نماز بخـوانيـم و نماز در حياط دفتر حزب بـود. عكاس آمد و از آن نماز عكـس يادگارى گرفت. ساعت 5/8 بعد از ظهر بـود كه نماز تمام شـد و بهشتـى پيشنهاد كرد كه زودتر به سالـن بروند و آماده انجام برنامه شوند. همه برخاستند و به سالـن رفتند و هر كـس در گـوشه اى و در محلـى نشسته، آماده استفاده از بيانات دكتـر بهشتـى و بحث وتبـادل نظر نظر شـدنـد. جريان داخل سالن همه در جاى خـود مستقر شدنـد. طبق معمـول قرائت قرآن آغاز شـد. آن شب حسيـن سعادتى قرآن را خـواند. در حالى كه دكتر در رديف و در كنار دكتر فياض بخش نشسته بود. پس از قرآن، سخـن از عنوان بحث در جلسه شـد و به پيشهاد شهيـد استكـى قـرار شـد آن شب دربـاره رياست جمهوري و انتخاب رئيـس جمهور بحث شـود. انتخابـاتـى كه در دوم مرداد مى بايست صورت مى گرفت. آيت اله هاشمـى رفسنجانـى و به دنبـالـش آقاى عسگـر اولادى چنـد دقيقه بعد حزب را ترک کردند تا از آيت خامنه اى كه از سـوء قصـد جان سالـم به در برده بود ولى مجروح و در بيمارستان بـود عيادت كنند. محمد منتظرى از در سالـن خارج شـد تا به دنبال كارى برود ولى موفق به پيدا كردن پاسدارانش نشد و دوباره به سالـن برگشت. شهيد باهنر تازه وارد حياط حزب شده بـود ولى به تـوصيه يكـى از شهدا كه آثـار خستگـى را در چهره اش عيان مـى ديـد دوبـاره سـوار ماشيـن شـد كه بـرگردد. بهشتـى در پشت تـريبـون بـود و سـرگـرم سخنرانى. آخرين جملات دكتر اين بود كه در مقابل شرك و الحاد تـن به هيچ قـدرتـى نمى دهد و سر تسليـم فرود نمـي آورد، نماينـدگان مجلـس نبايـد ساكت به گـوشه اى بنشينند...در ايـن چنـد روزه با روحانيت مبارز و جامعه مـدرسيـن و ديگر گـروه ها بحث كـرده ايـم، قرار بر ايـن شـد كه حزب مستقلا كانـديدا معرفـى ننمايد بكله به صـورت ائتلاف با سازمان مجاهـديـن انقلاب اسلامـى، روحانيت مبارز، جامعه مـدرسيـن، حـوزه علميه، و ديگر گروه هاى خط امام كانديداى مشتـرك معرفـى شـود و در هميـن حال صـداى انفجار... انفجار و شهادت ساعت حدود نه و هفت دقيقه بود كه لحظه اى هوا روشـن شد و به دنبالش صداى انفجار مهيبى برخاست و سقف بتونى سالن را در هم شكست و سقف و آنچه پشت او بـود، همه فرو ريخت. در اثر مـوج انفجار عده اى تعادل خـود را از دست دادند، تا آنجا كه نمى تـوانستند سـرپا بايستند. مـى افتادنـد و بـر مـى خاستنـد دوباره مى افتادند، روى چهار دست و پا راه مـى رفتنـد. عده اى هـم به ايـن طـرف و آن طـرف پـرتـاب شـدند. شعله هاى آتـش كه ناشى از انفجار بود بيش از صد متر ارتفاع داشت و همچنان زبانه مـى كشيد. برق قطع شـده بـود همه جا گرد و خاك و بوى خـون و فرياد الله اكبر بـود. از زير صدها خروار خاك و سنگ و سيمان و سقف بتـونى فرياد تكبير به گـوش مـى رسيد. 110 نفر در زير آوار مـدفـون گشته، قطعا عده اى در همان لحظات اول جان سپرده بـودند و عده اى ديگر هنـوز با مرگ دست و پنجه نرم مـى كردند. نه امكان آن بود كه آن ها را از خاك بيرون آورند و نه امكان آنكه به آنان مـددى برسانند. اطرافيان و همسايگان همچنان گيج و مبهوت كه چه خبـر است؟ نكنـد هواپيماى عراق به بمباران منطقه اى اقدام كرده باشند. هيچ كس از واقعه خبر نداشت. لحظاتـى چند گذشت. به تـدريج به خـود آمـدنـد و سـراغ حادثه را گرفتند و دريافتنـد كه ايـن حادثه در قـربانگاه خيل جـان نثـاران اسلام در كانـون حزب رخ داده است. مـردم در آن وقت شب از گـوشه و كنـار وارد محل حزب شـدنـد. از يكـديگـر مى پرسيدند «بهشتـى چه شد؟» و كسـى جـواب را نمى دانست. چـراغ ها را آوردنـد، دستگاه هـا شـروع به كار كـردنـد تا از محل انفجار خاكبردارى کنند و جنازه ها را بيرون بكشنـد. پـس از خاكبـردارى عده اى را بيهوش، عده اى را نيمه جان و گروهى را پيـوسته به لقاء الله ديدند و از آن جمله دكتر را ديدنـد كه آسـوده و راحت، فارغ از مسئوليت هـاى سنگيـن، و دور از همه جنجـال، تـوطئه هـا، كارشكنى ها، نفاق ها و اتهامات چشـم بر هم نهاده و با دست و پاى بريـده به فيض شهادت نايل آمـده. روحـش شاد كه مرگ در بستر براى او كوچك و حقير بـود و اجر تلاش و زحماتـش همان شهادت بـود كـه خداوند او را به آن فيض رسـانـد و بـا اجـدادش همگـام و همـراه كـرد. بهشتى با شهادت خويش زنده و جاويد شد و عدالت و آزادى و ديـن و خداجـويـى ديگر بار با قيام مقتداى او رهبر فقيد انقلاب و شهادت مظلـومـانه اش در خـاطـره هـا مـانـدگـار گـرديد.



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:9   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


شهيد بهشتي از ديدگاه امام خميني

 اين پيشامد براي همه ملت ما ناگوار بود و اشخاصي که براي خدمت ، خودشان را حاضر کرده بودند و خدمتگزار اين کشور بودند اشخاصي بودند که آنقدري که من آنها مي شناسم، از ابرار بوده اند . اشخاصي متعهد بوده اند که در رأس آنها مرحوم شهيد بهشتي است. ايشان را من بيست سال بيشتر مي شناختم، مراتب فضل ايشان و مراتب تعهد ايشان برمن معلوم بود و آنچه که من راجع به ايشان متأثر هستم، شهادت ايشان در مقابل او ناچيز است و مظلوميت ايشان در اين کشور بود. مخالفين انقلاب، افرادي که بيشتر متعهدند، موثرتر در انقلابند، آنها را بيشتر مـورد هدف قرار داده اند. ايشـان مـورد هـدف اجانـب و وابستـگان به آنها در طول زندگي بود. تهمـت ها، تهمـت هاي ناگـوار به ايشـان مي زدند. از آقاي بهشتي اينها مي خواستند يک موجود ستمکار ديکتاتور معرفي کنند، در صورتي که من بيش از بيست سال ايشان را مي شناختم و برخلاف آنچه اين بي انصاف ها در سرتاسر کشور تبليغ کردند و «مرگ بر بهشتي» گفتند، من او را يک فرد متـعهد، مجتهد، متـدين، علاقه مند به ملت، علاقـه مند به اسلام و به درد بخور براي جامـعه خودمـان مي دانستم و شما گمان نکنيد که اين آقايان که وارد شدند در اين شغل هاي دولتي، اينها يک اشخاصي بودند يا هستند که راهي براي استفاده جز اين مقام ندارند . اينها هر کدام اشخاص متعهدي بودند که در پيش مردم مقام داشتند، در پيش روحانيت مقام بزرگ داشتند و اينطور نبود که واخورده باشند که بخواهند بيايند اينجا انحصار طلب باشند. خدا انصاف بدهد به آنهايي که انحصار طلب بودند و مي خواستند بهشتي و خامنه اي و رفسنجاني و امثال اينها را از صحنه خارج کنند.



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:9   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


بمناسبت هفته قوه قضاييه

 « حتي مسئوليت قضيه قضا از همه مسئوليت هايي كه در يك كشور هست بالاتر است براي اين كه قاضيان متصدي اموري هستند كه جان مردم ، مال مردم ، نواميس مردم در گرو كارهاي آنها و قضاوت آنهاست ." والقاضي علي شفير جهنم " بايد توجه كنند كه خداي نخواسته جاني به واسطه فتواي آنها و در قضاوت آنها بدون مجوز شرعي از بين نرود ، مالي ، حيثيتي ، آبرويي از بين نرود كه بسيار اهميت دارد اين مطلب.»(1) امام خميني (ره) جهت ارج نهادن به مقام والاي قضاء وقضاوت وتكريم ازمقام شامخ شهيد مظلوم آيةالله دكتربهشتي اوّلين مسئول دستگاه قضايي جمهوري اسلامي ايران، بنا به پيشنهاد قوه قضائيه ، مبني بر نامگذاري هفته اوّل تيرماه به عنوان هفته قوه قضائيه ، اين پيشنهاد در تاريخ 27/4/1373 در شوراي فرهنگي عمومي مطرح شد و به تصويب رسيد . وظايف قوه قضاييه فصل يازدهم قانون اساسي طي اصول156 تا174 به قوه قضائيه پرداخته و وظايف آن را به شرح زير مشخص نموده است : اصل يكصد و پنجاه و شش: قوه قضائيه قوه اي است مستقل كه پشتيبان حقوق فردي و اجتماعي و مسئول تحقق بخشيدن به عدالت وعهده دار وظايف زيراست : 1 – رسيدگي و صدورحكم در مورد تظلمات ، تعديات ، شكايات ، حل و فصل دعاوي و رفع خصومات و اخذ تصميم و اقدام لازم در آن قسمت از امور حسبيّه كه قانون معين مي كند . 2 – احياي حقوق عامه و گسترش عدل و آزاديهاي مشروع . 3 – نظارت بر حسن اجراي قوانين . 4 – كشف جرم و تعقيب و مجازات و تعزير مجرمين و اجراي حدود و مقررات مدون جزايي اسلام . 5 – اقدام مناسب براي پيشگيري از وقوع جرم و اصلاح مجرمين . قوه قضائيه با يك نظراساسي ترين قواي سه گانه است كه در مديريت هر حكومتي نقش دارد و در نظام اسلامي نيز به دليل خصيصه هاي خود نقش مؤثري دارد ، چه با وجود حتي عاليترين قانون و مجريان شايسته در صورتي كه نظارتي در كار نباشد و با متخلف برخورد نشود نظام حكومتي موفق نخواهد بود . اين وظيفه مهم نظارت و برخورد با متخلف از جمله وظايف قوه قضائيه است . اختلافات حقوقي و مسائل مدني و يا جرايمي كه كم و بيش در هر جامعه اي وجود دارد و بايد به آنها رسيدگي شده و حل و فصل شود و در يك كلام استقرار عدالت و گسترش آن باز به عهده همين قوه است . راز اصلي استقلال اين قوه طبيعت نوع وظائفي است كه به عهده دارد كه اگر تحت تأثير و نفود ديگر قوا به خصوص قوه مجريه و سازمانهاي وابسته به آنها قرار گيرد هرگز نمي تواند حق و عدل را رعايت كرده و امنيت و آرامش را براي همه فراهم كند كه در بحثهاي مربوط به اصل پنجاه و هفتم توضيح داده شده است . به همين دليل يك فصل مستقل براي آن در قانون اساسي باز شده و عمده وظايف آن براي پشتيباني حقوق فردي و اجتماعي و استقرار عدالت در شش بند مذكور آمده است كه توضيح مختصري در هر يك داده مي شود . 1– تظلمات ، مربوط به مواردي است كه اشخاص مراجعه و ادعا مي كنند كه فلاني به ما ظلم و ستم كرده ، از ما رفع ظلم كنيد . - تعدّيات ، مواردي است كه افرادي به حقوقشان تجاوز شده گر چه شكايت يا تظلمي در كار نباشد و يا تعدي كننده ، شخصيت حقيقي يا حقوقي باشد . - شكايات ، مواردي است كه مراجعه مي كنند و از كسي يا كساني شكايت مي كنند كه حق يا مالي را از ما بردند كه گاهي ممكن است طرفين همين ادعا را داشته باشند . - دعاوي ، مواردي است كه ادعايي نسبت به امري توسط فرد يا افرادي مطرح مي شود كه مثلاً اين خانه يا اتومبيل از ماست كه در بعضي موارد به تخاصم و دعوي طرفين منتهي مي شود كه اصطلاحاً خصم يا تخاصم گفته مي شود گر چه هيچ دشمني در كار نباشد . - امور حسبيه كارهايي است كه در جامعه بايد انجام گيرد ولازم نيست شخص معيني باشد مثل سرپرستي ايتام ، حفظ اموال و حقوق غٌيَّب و قٌصًّر( يعني اموال و حقوق از بين رفته و به هدف نرسيده ( بلا تكليف ) يا اموال وقف شده) .تا اوقاف و ... كه رسيدگي و صدور حكم در اين امور پس از مشخص شدن حق ، يكي از وظايف قوه قضائيه است . 2 – زنده كردن حقوق عامه مردم ، مثل برخورد با كساني كه نسبت به مدارس، مساجد، بيمارستانها، راه ها ، پاركها ، شهرها ، روستاها و ... تصرفات نامشروع و غير قانوني داشته اند و اجازه دادن به كساني كه حق بهره برداري دارند، كساني كه مانع حق تشكيل جلسه، جامعه، انجمن، نشريه، كتاب ، روزنامه، بحث و گفتگو، نوشتن و .... شده اند گسترش عدل و آزاديهاي مشروع ، كه احياء و مراقبت از آنها باز از وظايف قوه قضائيه است . 3 – نظارت بر حسن اجراي قوانين ، از راههايي كه بعداً در اصول مربوط به بازرسي كل ديوان عالي و ديوان عدالت خواهد آمد . 4 – كشف جرم و تعقيب كردن مجرم تا دستگيري و در اختيار قرار گرفتن وي و مجازات او به تناسب جرم يا تعزير ، يا مجازاتهايي كه قاضي تصميم مي گيرد و اجراي حدود يعني مجازاتهاي تعيين شده الهي و مقررات كه همه اينها بايد توسط مجلس شوراي اسلامي تنظيم و تصويب شده باشد تا هركس طبق سليقه شخصي مجرم را مجازات نكند. 5 – اقدام مناسب براي پيشگيري از وقوع جرم و اصلاح مجرمين كه با بررسي و دقت در حدود اين اقدامات معلوم مي شود كه چه مواردي مربوط به قوه قضائيه است و بايد عمل شود ، مثلاً ، مبارزه با فقر و جهل كه قطعاً از عوامل جرم زا هستند يا مبارزه با بيسوادي و فرهنگ مبتذل كه عوامل جرم مي باشند از وظايف قوه قضائيه نيست ، چنانچه پس از اطلاع از توطئه يا تشكيل مركز فساد ، پيشگيري با ورود به منزل يا محل و دستگيري افراد يا هر اقدام لازم ديگر كه توطئه خنثي شده و مركز فساد متلاشي شود قطعاً از وظايف قوه قضائيه است . موارد مشكوك فراواني ( در زمينه حيطه وظايف قوه قضائيه ) وجود دارد كه پس از بحثهاي مقدماتي و واگذاري اين كار به كميسيوني مستقر در دادستاني كل و تشكيل جلسات مرتب و شركت در مجامع بين المللي مربوط ، تكليف اين موارد روشن خواهد شد . 6 – اصلاح مجرمين كه باز به عهده قوه قضائيه است توسط سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي كه وابسته به قوه قضائيه است و رئيس آن طبق قانون توسط رئيس قوه قضائيه منصوب مي شود انجام مي گيرد . مقام معظم رهبري در رابطه وظايف قوره قضائيه مي فرمايد: " تكليف اصلي قوه قضائيه ، عبارت از اقامه قسط و عدل است. اين در حركت و دعوت انبياء شايد اصلي ترين امر مربوط به زندگي مردم باشد... درعين حال، در آنچه كه مربوط به اداره زندگي مردم مي شود، هيچ چيز به قدر عدل و قسط- نه در قرآن و نه در حديث- مورد توجه قرار نگرفته است. "(2) پي نوشتها: 1- صحيفه نور، ج 8، ص 399. 2- حديث ولايت، ج 2، ص 112.



( دوشنبه پنجم تیر 1385  |  19:8   |   مديروبلاگ : احمد مظفري   |    )


 

جديدترين اخبار آموزشي ايران و جهان در سايت آموزش نيوز